| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
نيشگون بستني
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 12:47 |
شرط تلخ
وحشت زده از خواب پريد.خيس از عرق شده بود.خواب ترسناكي ديده بود و هرچه به ذهنش فشار آورد نتوانست جرئيات خوابش را به ياد بياورد.غمي پنهان وجودش فرا گرفت.نگاهي به بيرون انداخت.هوا كاملا" روشن شده بود.فكر كرد اگر مدتي ديگر بخوابد التهابش بر طرف مي شود.چشمانش را بست و هرچه به خود فشار آورد خواب به چشمش نيامد.خواست از جايش بلند شود ولي ناي حركت نداشت.حس كرد بار سنگيني روي دوشش گذاشته اند.مدتي به همان حال بي حركت دراز كشيد.كمي بعد حس كرد كسي صدايش مي زند.خوب گوش خواباند.صدايي به گوشش خورد.به زحمت سر از بالش برداشت و نشست و زير لب گفت:"ممكن است چه كسي باشد؟!"
به زحمت از جايش بلند شد و به طرف پرده ي آلاچيق رفت و نفسي تازه كرد و به آرامي پرده را به كنار زد و نگاهي به جاده انداخت و در جا خشكش زد.سواري با اسب يكدست سفيد به تاخت نزديك مي شد.بار ديگر زمزمه كرد:"چه كسي ممكن است باشد؟!" با دقت به سوار چشم دوخت وبا تعجب گفت:عراز؟!نه!غير ممكن است!" سوار مي تاخت و نزديك و نزديكتر مي شد. با ديدن سوار ناخودآگاه ياد اولين روزي افتاد كه عراز را ديده بود.آن روز جلوي آلاچيق در تنور مشغول پختن نان بود كه متوجه شد سواري با اسب سفيد به تاخت نزديك مي شود.حدس زد سوار بايد غريبه باشد.به همين خاطر چارقدش را مرتب كرد و به پختن نان مشغول شد.لحظه اي بعد حس كرد سوار كنارش ايستاده است.يكباره تنش گرم شد.دست و پايش را گم كرد.نمي دانست مرد غريبه به دنبال چيست. سوار با صداي آرامي گفت:"از مردها كسي نيست؟" نمي دانست چي جواب بدهد.تا به حال با مرد غريبه اي حرف نزده بود.زبانش بند آمد و صورتش گل انداخت.طوري به خودش مسلط شد و از زير چارقدش نگاهي دزدكي به مرد انداخت.مرد سوار بر اسب منتظر جوابش بود.زير زباني گفت:"مردها سر گله هستند،در صحرا!" سرش را پائين انداخت و سرگرم پختن نان شد تا او راهش را بگيرد و برود. مرد گفت:امسال مراتع ما خشك شده است.ناچاريم مدتي در همسايگي شما اتراق كنيم.امشب مي خواهيم با بزرگان شما مشورت كنيم و اجازه ماندن بگيريم.وقتي آمدند خبرشان كن! مرد سكوت كرد.بار ديگر نگاهي به مرد سوار انداخت و نگاهش با نگاه مرد گره خورد و گفت:"امشب به پدرم مي گويم." مرد سوار گفت:"ما امشب منتظرشان مي مانيم." سوار سر اسب را برگرداند و به راه افتاد.از زير چارقد نگاهش كرد.مرد يكباره به عقب برگشت و خاموش نگاهش كرد و بعد ضربه اي ملايم به اسب زد و در جاده گم شد. لرزه اي به اندامش افتاد واحساس گرما كرد.حسي ناشناخته وجودش را فرا گرفت كه آميخته به غم و شادماني بود.زير لب نجوا كرد:"قوم همسايه!" جنب و جوش تاره اي به ميان اوبه افتاده بود.همه از قوم تازه حرف مي زدند و هركس در باره آنها چيزي مي گفت: -قوم ناشناخته اي بايد باشند! -مي گويند،هرجا رفتند زياد دوام نياوردند! -بايد ديد.كم كم معلوم خواهد شد چه كساني هستند! دير وقت بود كه پدر از پيش آنها برگشت.تا آمدن او كنار مادر نسشته و خود را با كارهاي مختلف مشغول كرده بود تا خبر دقيق را از زبان پدر بشنود. مادر پرسيد:"كي هستند؟" پدر دم در آلاچيق نسشت و گفت:"طايفه اي ديگرند.غريبه!" -تا كي هستند؟ پدر در حالي كه چارقش را از پايش در مي آورد گفت:"قرار شد بهار و تابستان را باشند و از مرتع ما استفاده كنند و اول پائيز بروند جاي ديگر." مادر بار ديگر پرسيد:"چگونه طايفه اي هستند؟" پدر به گوشه ي آلاچيق رفت و به متكا تكيه زد و گفت:"به زودي معلوم خواهد شد." صداي گرومب گرمب سم اسب افكارش را بريد.دستش را سايبان چشمش كرد و به دقت به جاده چشم دوخت.سوار خيلي دور بود ولي صداي پاهاي آن را به وضوح مي شنيد. قبل از رسيدن سوار تصميم گرفت ْآلاچيق را تميز كند.جاروي كهنه را برداشت،داخل آلاچيق شد ومشغول جارو كردن شد.از صداي كشيده شدن جارو به روي نمد لذت مي برد.هر وقت مشغول كاري مي شد،صداي مادرش در گوشش زنگ مي زد:"كار آبروي دختر است." او سالها بود كه حرف مادرش را فراموش نكرده بود.مادر به او كارهاي مختلفي آموخته بود و هميشه درباره ي او مي گفت:"از هر انگشتش هزار هنر مي بارد." دلش مي خواست همين طور تا ابد جارو بدست آلاچيق را دور بزند و جارو بكشد تا اين حس زيبا را از دست ندهد.ولي خيلي زود دستهايش خسته شد و سرش به دوران افتاد و درد گرفت..جارو را گوشه اي گذاشت و با يك دست به كمرش فشار آورد و با دست ديگرش موي يكدست سفيدش را مرتب كرد.بعد به سختي غالوچه ي سياه را روي آتش گذاشت تا براي سوار چاي آماده كند.عرق كرد.دستي به پيشاني اش كشيد و عرقش را پاك كرد. سالها بود كه عرق نكرده بود و به ياد روزي افتاد كه از شرم براي اولين بار عرق كرده بود. مادر او را به گوشه اي كشيده و گفته بود:"خواستگار داريم." ار حرف مادر يكباره بدنش گرم شده و به عرق نشسته بود.تابحال مادر با اودر باره ي خواستگاري حرف نزده بود. حتي جرات نكرد بپرسد خوستگار چه كسي هست.ولي از همان اول حدس زده بود كه خواستگار همان مرد اسب سفيد سوار باشد. مادر گفت:"از طايفه غريبه است.اسمش عرازه!امشب مي آيند تا شرط و شروط را ببندند." بعد مادر صدايش را پائين آورده و يواشكي پرسيده بود:"چي ميگي دخترم؟" چيزي به مادر نگفته بود ولي ته دلش راضي بود و نمي دانست چرا راضي بود.فقط يكبار با او حرف زده و چند بار هم از دور عراز را سوار بر اسب سفيد ديده بود. از طرف ديگر دلش شور مي زد.عراز از طايفه ي ديگر بود و مشكل بود پدرش به راحتي راضي به وصلت دخترش با مرد غريبه شود. خوستگارها آمده بودند.آن روز عراز از فاصله ي خيلي دور از روي آخرين تپه ي مشرف به اوبه سوار بر اسب سفيد براي لحظه اي خود ي نشان داده و به پشت تپه ها رانده و از ديد او پنهان شده بود. آلاچيق را ترو تميز كرده و پيراهن سفيد با گلهاي سرخرنگ پوشيده و موهاي پرپشت و سياهش را به زيبايي بافته بود و گوشه ي آلاچيق به سوزن دوزي مشغول شده بود. مدتي كه گذشت كنجكاو شد كه بين خواستگارها و پدرش و سالمندان طايفه ي خودش چه مي گذرد.آنها و مادر در آلاچيق بغلي بودند.به آرامي از آلاچيق بيرون آمد.هوا تاريك و ساكت بود.سياهي شب هم به نظرش زيبا آمد.دلش مي خواست در تاريكي شب بدود و شادي كند ولي ساكت ايستاد و زير لب زمزمه كرد:"اگر مرا ببينند چي؟!" موي بر تنش سيخ شد.چارقدش را روي سرش مرتب كرد و دل به دريا زد و به طرف آلاچيق راه افتاد و با يك خيز بلند خود را به كنار آلاچيق رساند.حس كرد مسافت طولاني را طي كرده است.به نفس نفس افتاد.مدتي بي حركت ماند. نفسش كه جا آمد يواش از درز آلاچيق نگاهي به داخل آن انداخت.مردان دو قوم به صورت نيم دايره رو به روي هم نشسته بودند.مادر به تنهايي گوشه اي نشسته و گاهي براي مردها چاي مي ريخت. يكي از مردان قوم خواستگارگفت:"خب،دير وقت است.بايد برويم" كسي حرفي نزد.حس كرد خواستگاري بهم خورده است.پس تصميم به رفتن گرفت كه صداي همان مرد به گوشش خورد:"حالا شما چه شرطي را پيشنهاد مي كنيد؟" با خود گفت:"پس هنوز شرط را نبسته اند!" صداي پدر آمد:"شرط ما كمي مشكل است!" يكي در جواب پدر گفت:"شما شرط را پيشنهاد بدهيد.ما هم با داماد مشورت مي كنيم اگر قبول كرد،مجبور است انجامش بدهد.اگر هم قبول نكرد خواستگاري به هم مي زنيم" پدر سر جايش كمي جابجا شد و پس از مكثي طولاني گفت:"شرط ما اين است كه داماد براي نشان دادن قدرتش يك گرگ شكار كند!" ناخودآگاه به آلاچيق چنگ زد و ناليد:"نه…پدر!" لحظه اي از ترس در جا خشكش زد.نكند صدايش را شنيده باشند.هيچ صدايي به گوش نمي رسيد.به آلاچيق تكيه زد.باورش نمي شد پدر اينگونه شرط بگذرد. از شنيدن عوعوي سگي به خود لرزيد.از روزي كه گرگ را از نزديك ديده بود ترسي ته دلش لانه كرده بود و آن شبي بود كه گرگ به گله زده و چندين گوسفند را در يك چشم به هم زدن تكه پاره كرده بود.غوغايي به پا خواسته بود و تمام افراد از آلاچيق هايشان بيرون زده و با چماق و آهن پاره و عده اي با تفنگ بدنبال گرگ راه افتاده بودند.چوب به دست جلوي آلاچيق ايستاده بود كه يكباره گرگ زوزه كشان از جلويش رد شد.از ترس داخل آلاچيق پريد و جيغي از ترس كشيد. صداي يكي از افراد خواستگار افكارش را بريد:"شرط آسانتري نبود؟!!!" هيچكس حرفي نزد.سكوت و سياهي شب بر روي دوشش سنگيني مي كرد. پدر جواب داد:"ديگر شرط را گفتم." -ولي اين شرط... پدر يكباره از جايش بلند شد و حرف مرد را بريد و گفت:"شما از طايفه ي ديگريد،بيگانه!وصلت كردن با طايفه ديگر اين شرط و شروط ها را هم دارد." او همانطور كه ايستاده بود ادامه داد:"تازه!من كه نمي توانم رسم و رسوم اجداديمان را زير پا بگذارم و سر خود آن را از بين ببرم." پدر اين را گفت و از آلاچيق بيرون زد. هراسان به آلاچيق خودشان دويد و تا صبح كابوس و ترس خواب به چشمانش نياورد. صبح روز بعد،با صداي عراز از خواب پريد.پرده را كنار زد عراز سوار بر اسب سفيد از روي نزديكترين تپه رو به روستا با صداي بلند داد زد:"دارم مي روم شكار گرگ." و پس از مكثي گفت:"حتما" با جسد يك گرگ برمي گردم." عراز اين را گفت و به پشت تپه تاخت و ديد او پنهان شد. زيرلب زمزمه كرد:"حتما" با شكار گرگ برمي گردد." مادر گفت:"خدا كند اينگونه باشد." پدر گفت:"اگر با شكار گرگ برگردد،داماد ماست و اگر..." حرفش را ناتمام گذاشت. چند روز، بعد از رفتن عراز،صبح زود مردي در ميان آلاچيق ها با اسب مي تاخت و داد مي زد:"عراز برگشت...عراز برگشت." با شنيدن صداي جارچي سراسيمه از خواب پريد.صبح سردي بود.باد زوزه مي كشيد و آسمان و زمين را به هم مي دوخت. اين چند روز به اندازه ي چند سال برايش گذشته بود.لحظه لحظه انتظار آمدن عراز را كشيده بود. با خوشحالي به طرف پرده ي آلاچيق دويد و آن را به تندي به كنار زد و نگاهي به بيرون انداخت و با ديدن جسدي خونين و مچاله شده در جا خشكش زد.سكوتي مرگبار همه جا را فرا گرفته بود. باد زوزه مي كشيد و پيراهن تكه پاره ي جسد را تكان تكان مي داد.فرياد مرد جارچي در زوزه ي باد گم مي شد و دوباره سكوت به همه جا حاكم مي شد. بي اختيار پرده را بست و ته دلش جيغ كشيد:"عراز...عراز..!" صداي پدرش را شنيد كه گفت:"شرط را باخت!" مادر در سكوت لالايي غمگيني را زمزمه مي كرد. نفهميد جسد تا كي جلوي آلاچيقشان در باد تكان خورد ولي صبح فردا جارچي بار ديگر در ميان آلاچيق ها با اسب مي تاخت و فرياد مي زد:"ماداريم كوچ مي كنيم..ما..داريم...كوچ...مي ...كنيم." صداي جارچي كم تر و كم تر شد و تا اينكه در هياهوي باد گم شد. صداي غلغل غالوچه افكارش را بريد.با انگشت اشك چشمانش را پاك كرد و ذغالهاي زير غالوچه را بهم زد و از جايش بلند شد و كاسه ها را آب كشيد.سفره را وسط آلاچيق پهن كرد و قوري و كاسه ها را در گوشه سفره مرتب چيد و چند تكه نان گرم وسط سفره گذاشت و از آلاچيق بيرون آمد و به جاده چشم دوخت. سوار ديگر رسده بود و با تعجب به او چشم دوخت.زبانش بند آمد و پس از مكثي طولاني به سختي گفت:"عر...از..!" سوار از اسب پايين پريد و لبخند زد. به زور پرسيد:"آمدي عراز؟" عراز پرسيد:"آماده اي با هم برويم؟" -من..سال...هاست...آماده ام!" قدمي به طرف عراز برداشت.سبك شده بود و حس مي كرد سوار بر ابرها شده است.نرم نرمك قدم برمي داشت.سختي سالها زندگي يكباره از تنش رخت بر بست.لبخند ي زد و در ميان سبزه زارها دويد.و روي ابرها شروع به تاب خوردن كرد.دستهايش را به هم گره زد و حس كرد در دل آسمان آبي به پرواز آمده است. و در عمق آسمان،جاده اي سفيد سفيد ديد كه عراز در آن داشت دور مي شد.هراسان شروع به صدا زدن او كرد:"عراز...عر...ا...ز...!" يك يكدفعه پايش سر خورد و روي زمين غلتيد.لحطه اي بعد چشمانش را باز كرد . جاده اي را ديد كه در عمق آسمان آبي كشيده شده بود و سوت و كور بود.هرچه چشم به جاده دوخت نتوانست عراز را ببيند.به زور داد زد:"عراز..عر...ا...ز...ع...ر...ر...ا...ز...! صدا در گلويش گير كرد صداي سم اسب دورتر و دورتر مي شد.بغض كرد و ديگر نتوانست براي هميشه كسي را صدا بزند.
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 12:3 |
داستان كوتاه:آخرين مسافر
دو چشم تر،دو چشم ژرف در برف دو خرگوش به رنگ برف در برف دو سطل واژگون بر سر، دو تنها دو آدم برفي كم حرف، در برف من و تو هر دو آواريم در باد به دست غم گرفتاريم در باد شبيه قاصدك هستيم و هر دو خيال گم شدن داريم در باد سيد حبيب نظاري دريا چه ي قو باد زوزه مي كشيد و برف به شدت مي باريد و از دور صداي قطار به زور شنيده مي شد.گوش ايستاد،اشتباه نمي كرد،قطارداشت نزديك مي شد.نگاهي به زنش انداخت،او دورتراز ريل آهن از شدت سرما گوشه ای كز كرده و به نقطه ي نامعلومي چشم دوخته بود.مرد با خوشحالي از جايش بلند شد و به طرف ريل آهن رفت و به سمت صداي قطار چشم دوخت. صداي قطار را به زور مي شنيد ولي از خود قطار خبري نبود.كمي بعد صاي قطار واضحتر شنيده شد.از ريل فاصله گرفت و پيش زنش برگشت و به آرامي گفت:"گوزل؟" زن تكاني خورد و گفت:"بله!چي شده؟" -آماده شو!قطار دارد مي آيد! گوزل چارقدش را به سرش مرتب كرد.بقچه اش را زير بغل زد و با تكيه بر چوب دستي اش به سختي از جايش بلند شد.عراز به طرف صدا اشاره كرد و گفت:"خوب نگاه كن!مي تواني قطار را ببيني؟" گوزل به سمت صدا چشم دوخت و گفت:"نه!چيزي نمي بينم." -خوب دقت كن! -نه!جزسفیدي هيچ چيز نمي بينم! عراز نا اميدانه گفت:"صدايي هم نمي شنوي؟! -چرا؟صداي قار قار كلاغ ها! عراز نگاهي به تيرهاي تلگراف كنار راه آهن انداخت.كلاغ ها جابجا روي سيم تلگراف نشسته بودند وقارقار مي كردند.فكر كرد نكند خيالاتي شده باشد.دوباره گوش ايستاد و صداي قطار را شنيد.چشمانش را ريز كرد و با دقت به سمت صدا چشم دوخت و از دور سياهي قطار را ديد كه دود كنان و سوت كشان نزديك مي شد.لبخندي صورتش را پر كرد و با خوشحالي رو به زنش داد زد:"مي آيد.قطار دارد مي آيد گوزل!" قطار سوت كشان از راه رسيد.عراز به ريل نزديك تر شد و شروع به تكان دادن دستهايش كرد.قطار چند بار سوت كشيد.عراز تكان دستهايش را تندتر كرد و داد زد:"نگه...دار!...نگهدار!...نگه...دار...!نگه دار...دار...دار...! صدايش در هياهوي صداي قطار گم شد.كلاغ ها هراسان به هوا پريدند و قطار سوت كشان از مقابل چشمان نگران عراز گذشت.عراز روي ريل پريد و از پشت سر قطار در حين دويدن داد زد:"نگه دار...ر...ر...ر!نگه دار...ر...ر...ر! قطار كم كم مثل هيولاي سياه به درون سفيدي خزيد و از ديد چشمان عراز گم شد. مرد به نفس نفس افتاد و از دويدن باز ماند.نفسش كه جا آمد پيش گوزل برگشت.گوزل بقچه اش را كنارش گذاشته و كز كرده به نقطه ي نامعلومي خيره شده بود. برف همچنان مي باريد و باد زوزه مي كشيد.عراز نفس عميقي كشيد و گفت:"لعنتي!اين بار هم سوارمان نكرد.به غير از ما همه سوارش شدند و رفتند." گوزل گفت:عراز؟من ديگه حوصله ي سوار شدن به قطار را ندارم.دلم مي خواهد يكبار ديگر مزرعه مان را مثل گذشته سرسبز ببينم و در ميان گندم زاران بدوم و پا به پاي تو كار كنم و عرق بريزم و از بوي گندم زاران لذت ببرم. دل عراز لرزيد.غمي ناشناخته سراسر وجودش را فرا گرفت.بغض كرد.نگاهي به زمينش انداخت.برف سراسر آن را فرا گرفته و سفيدي آن چشمش را مي زد و خط آهن مثل ماري زهر آلود زمينش را از وسط دو نيم كرده و رد شده بود. گوزل گفت:عراز!يادت مي آيد؟ -چي را؟! -اولين باري كه رمين زراعتي مان را نشانم داده بودي؟ عراز سكوت كرد و چيزي نگفت.يادش بود.خاطره ي آن روز مثل روز روشن در ذهنش نقش بسته بود.فصل بهار بود و صحرا سبز و سبز بود و تا چشم كار مي كرد ساقه هاي گندم آن را پوشانده بودند و زير نور خورشيد مي درخشيدند.بوي سبزي و طراوت،فصا را پر كرده بود.گوزل پرسيده بود:"زمين ما تا كجاست؟" عراز به نقطه اي اشاره كرده و گفته بود:اون نيزار را مي بيني؟تا اونجاست. گوزل با خوشحالي گفته بود:دوست دارم يه دور،دورش بگردم. -صد بار هم مي تواني دورش بگردي!مال خودماست.ما دوتا! با خوشحالي دور زمين را دويده بودند و خسته و كوفته اما راضي وخشنود به خانه برگشته بودند. كلاغي قارقار كرد.عراز به خود آمد.نگاهي به زمين انداخت.سفيدي برف جاي سر سبزي اش را گرفته بود.از دور دست ماشين سفيد رنگي را ديد كه به طرفشان مي آمد.احساس ترس كرد.نكند باز هم به سراغش بيايند؟وحشت از ماشين ته دلش لانه كرده بود و آن از روزي شروع شد كه يك روز با ماشين سفيد رنگ به سراغش آمده بودند.يك روز گرم تابستان بود.خسته و كوفته از مزرعه آمده ودر حال استراحت بود كه يكباره صداي بوق ممتد ماشين را شنيد.از جايش بلند شد و به بيرون نگاهي انداخت.باز همان ماشين سفيد رنگ بود با همان چهار سر نشين قبلي.گرد خاكي كه ماشين به هوا بلند كرده بود هنوز در فضا پراكنده بود.گرد و غبار كه خوابيد هر چهار در ماشين با هم باز شد و هر چهار نفر با هم از آن پيااده شدند.اينبار هم مرد چاق و قد كوتاه جلوتر آمد و لبخند ي زد و گفت:"سلام!عراز آقا!" عراز جواب سلامش را داد و پرسيد:"باز چي شده؟" -چيزي نشده!آمديم احوالت را بپرسيم! -حالم خوبه! مرد قد كوتاه پا به پا كرد و گفت:"قرار بود كدخدا با شما صحبت كند، كرد؟" عراز با اخم گفت:"بله!كرد.من حرفهايم را قبلا" هم به شما و هم به كذاخدا گفتم." يكي ديگر از چهار مرد،جلوتر آمد و گفت:"عراز!ما زمين را براي آخرين بار از شما تقاضا مي كنيم،مقدار پولي كه بابت زمين تعين شده را بگير و كنار بكش! -پول برايم زمين نميشه! -دو برابر ديگران به شما مي پردازيم! مرد قد كوتاه دخالت كرد و گفت:"عراز!فقط شما مانع كشيده شدن خط آهن هستيد.همه قبول كردند ورفتند پي زندگي شان!" عراز با ناراحتي گفت:"ديگرن حتما"دست شان به دهنشان مي رسد و در آمد ديگري دارند ولي اين زمين تنها سرمايه ي من است.تنها ارثيه اي كه از پدرم باقي مانده.مي گوييد آن را هم به راه آهن بدم و هوا بخورم؟!!!" يكي ديگر از مردها كه قدي بلند و كشيده داشت جلوتر آمد و گفت:"دايي عراز!چرا اوقات تلخي مي كني؟ما كه همه ي زنين ات را نمي خواهيم.فقط به اندازه ي ريل آهن زمين مي خواهيم كه قطار بتواند رد شود." عراز تلخندي زد و گفت:"مگه زمين من چقدر است كه خط آهن از وسط آن بگذرد و چيزي هم به خودم بماند." مرد قد كوتاه كه صورتش از عصبانيت سرخ شده بود، فرياد كشيد:"عراز!اگر راه آهن از اينجا عبور كند به نفع شما است.اگر قطار از اينجا رفت و آمد كند معني اش اين است كه به تمام دنيا وصل مي شويد و با آن مي توانيد به سراسر دنيا سفر كنيد. مرد قد بلند لبخندي زد و گفت:"خودم ترتيب سفر شما را به دور دنيا مي دهم." عراز خنديد و گفت:سفر به دور دنيا؟ٌ!نه...ته دلم راضي نيست." مردها ديگر حرفي نزدند و با عصبانيت به عراز نگاه كردند.بعد برگشتند و سوار ماشين شدند و درهاي آن را محكم به هم كوبيدندند و با سرعت حركت كردند و رفتند و ماشين گرد و خاكي به هوا بلند كرد كه مدتي در فضا معلق ماند. باد زوزه ي شديدي كشيد و كلاغي قارقار كرد.عراز به خود آمد و نگاهي به زنش انداخت.او از شدت سرما قوز كرده بود.كلاغ ها روي سيم تلگراف رديف هم نشسته بودند و قارقار مي كردند.عراز زنش را صدا زد:"گوزل!...گوزل!...گوزل...! گوزل هراسان تكاني خورد و پريسد:"چيه عراز!چي شده؟ عراز پرسيد:"سردته؟" -نه!طوري نيست! -هوا كه خيلي سرده! گوزل زير لب زمزمه كرد:"براي توهم سرده! عراز كتش را روي دوش او انداخت و گفت:من تحمل مي كنم!" زن لبخندي زد و گفت:"من هم تحمل مي كنم.الان قطار مي آيد.مي گويند خيلي داخلش خيلي گرم و راحت است." عراز نفسي از درد كشيد و به دور دست چشم دوخت... ماشين سفيد رنگي از جاده مي گذشت.مثل همان ماشيني كه شبانه آمده بودند و او را با خود برده بودند.عراز با صداي بلند پرسيد:"مرا كجا مي بريد؟!" يك نفر پس از مدت طولاني جواب داد:"جاي دوري نمي بريم.خيلي زود برت مي گردانيم." خيلي زود برش گردانده بودند،ولي مچاله و درهم ريخته.او تا مدتها نفهميد چي بر سرش آمده است.همش مي خنديد و توي روستا ول مي گشت.فقط يادش مانده بود كه مردي قوي هيكل با شلاق به كله اش مي كوبيد و داد مي زد:"نمي خواهي دور دنيا را بگردي؟!" عراز جواب مي داد:"نه...نه،نمي خواهم دور دنيا را بگردم!" مرد باز محكمتر مي كوبيد و مي گفت:"مي گردي!خوب هم مي گردي!!!" پس از مدتها كه حالش جا آمد،سري به زمينش زد.باورش نمي شد.سراسر زمين را با سنگ ريز و درشت پر كرده بودند و خط آهن زمينش را دو نيم كرده بود.تحمل نكرد و ناليد:"نه!" ...سراسيمه چشمانش را باز كرد.گوزل با نگراني بالاي سرش ايستاده بود.باد زوزه مي كشيد و برف به شدت مي باريد و ار دور دستها صداي قطار مي آمد. گوزل با نگراني پرسيد:"چرا داد مي زدي عراز؟!" عراز سراسيمه سر پا ايستاد و خوب گوش خواباند و صداي قطار را شنيد و با خوشحالي رو به گوزل گفت:"گوزل!آماده شو!قطار دارد مي آيد." گوزل لبخندي از شادماني زد و گفت:"آماده ام!من سالهاست كه آماده ام عراز!" قطار سوت كشان هر لحظه نزديك و نزديكتر مي شد و كم كم از صدايش كاسته مي شد.تا اينكه جلوي آنها سوتي كشيد و از حركت ايستاد و در آن صدايي كرد و باز شد و دربان با احترام رو به عراز كرد و گفت:"بفرمائيد سوار شويد." عراز سوار شد و به طرف گوزل برگشت و اول بقچه اش را گرفت و بعد دست گوزل را گرفت و او را بالا كشيد و سوار ش كرد. در قطار بار ديگر، صدايي كرد و بسته شد. عراز به سالن و به داخل كوپه ها نگاهي انداخت.از تميزي برق مي زدند و گرماي مطبوع قطار سراسر وجودش را فرا گرفت.بوي چرم صندلي ها بيني اش را نوازش داد. به كوپه اي راهنمايي شدند و روي صندلي چرمي و راحت و گرم نشستند.لحظه اي بعد مرد ديگري كه لباس خوش فرمي پوشيده بود با دو ليوان چاي خوش رنگ از آنها پذيرايي كرد و گفت:"بفرمائيد كنار پنجره بنشينيد و از تماشاي دنيا ي زيبا لذت ببريد!" عراز ذوق زده و خوشحال خود را به كنار پنجره كشيد و از گوزل هم خواست به كنار پنجره بيايد . خود غرق تماشاي مناظر بيرون شد.پس از مدتي طولاني نگاهي به زنش انداخت و گفت:"راحتي گوزل؟چيزي لازم نداري؟" گوزل كه همانطور غرق تماشاي مناظر بيرون بود،گفت:"نه،ولي نمي دانم مقصد اين قطار به كجاست؟" عراز از صندلي بلند شد و خنده اي سر داد و گفت:"گوزل!مي رويم دور دنيا را با اين قطار بگرديم.مگر يادت رفته؟!" -يادم هست ولي پس ديگران كجا هستند؟" -عجله نكن!حتما يكي يكي سر و كله شان پيدا مي شود! عراز دوباره سر جايش نشست و به بيرون زل زد.قطار سرعت گرفته بود و مثل باد در حركت بود و درختها و تير تلگرافهاي كنار خط آهن به سرعت به عقب فرار مي كردند.پس ار طي مسافتي قطار به دشت وسيع و سر سبزي رسيد. عراز با دقت به دشت چشم دوخت.حس كرد اين دشت را مي شناسد.اسبي سفيد در انتهاي دشت مي تاخت و شيهه مي كشيد.جند نفر كنار خط آهن ايستاده بودند و به قطار دست تكان مي دادند.عراز با دقت به آنها نگاه كرد و از ديدن "گلدي"كه كنار زمينش ،او هم زمين داشت ،تعجب كرد.يعني او هنوز سوار قطار نشده بود!! بعد رجب را ديد،بايرام را ديد و تعجبش بيشتر شد.آنها كنار خط آهن ايستاده و به قطار دست تكان مي دادند و بعضي از آنها مدتي كنار قطار مي دويدند و پس مدتي از قطار عقب مي افتادند و از ديد عرازگم مي شدند. به سرعت قطار افزوده شد و به دشت وسيعتري رسيد.عراز دشت را شناخت.قطار درست از وسط زمين زراعتي خودش در حال عبور بود و يك نفر در كنار خط آهن منتظر ايستاده بود.خوب دقت كرد و گوزل را شناخت.تعجب كرد.مگر گوزل سوار قطار نشده بود!نه... اشتباه نمي كرد.گوزل بقچه به دست كنار ريل منتظر ايستاده بود و دست تكان مي داد.عراز سراسيمه از جايش بلند شد و شيشه ي دريچه ي كوپه را كنار زد و داد كشيد:"گوزل...گو...ز...ل...!" گوزل همانطور بقچه به دست ايستاده بود و دست تكان مي داد.عراز بار ديگر بلندتر داد كشيد:"گو...ز...ل...گوزل...گو...ز...ل...!" هراسان چشمانش را باز كرد.قطار سوت كشان و نفير زنان داشت از جلوي چشمانش مي گذشت.پس از لحظه اي در دل سفيدي برف گم شد. نگاهي به اطراف انداخت و خواست از جايش بلند شود و لي سرما آمانش را بريده بود و ناي حركت نداشت.گوزل كنار ريل آهن كز كرده و به نقطه ي دور دستي زل زده بود. عراز به طرف او داد زد:"گوزل...گوزل...!" گوزل هيچ حركتي نكرد و عراز ديگر نتوانست حتي او را صدا بزند و نگاهش روي صورت گوزل خشكيد. باد زوزه مي كشيد و كلاغ ها قار قار مي كردند واز دور دست صداي قطار به گوش مي رسيد و بر ف همچنان روي دو لكه ي سياه مي باريد. |+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 12:24 |
داستان پرشور زندگی عاشقانه وطولانی زنی که جسمش در خانه ی شوهر ولی دلش پیش معشوق بود
سرد!!!
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 8:21 |
داستان من و پدرم و کیهان بچه ها
نامه ای به پدرم
سلام پدر!پدر خوبم! اين نامه را درحالي مي نويسم كه شب از نيمه گذشته است و من در خلوت خودم دارم اين نامه رادر خانه اي كه با هزار رنج وزحمت برای ما ساخته بودي تا در آن بدون دغدغه زندگي كنيم براي شما مي نويسم تا حرفهايي را كه نتوانستم موقعي كه در كنار ما بودي و با ما نفس مي كشيدي براي شما بگويم. شايد از خود بپرسي كه بعد از سالها به چه بهانه اي دارم اين نامه را براي شما مي نويسم. پدر! بهانه ی نوشتن اين نامه بخاطر سالگرد انتشار مجله ي كوچولوي محبوبم كيهان بچه ها است كه اكنون 56سالگي خود را آغاز كرده است. با شنيدن اسم اين مجله ي عزيزحق داري لبخندي هم بر لبانت نقش ببندد.زيرا با آشنا كردن من با اين مجله دنياي مرا دگرگون كرده و مرا از گزند خيلي از خطرات نجاتم داده بودی. بطوري كه ديگر نمي توانم به نبودش عادت كنم و هنوزم كه هنوز است هر هفته آن را تهيه مي كنم و تا صفحه ي آخر مطالعه مي كنم و اگر يك روز دير كند و به دستم نرسد نگران مي شوم.دو روز دير كند غصه ام مي گيرد و حتما" روز سوم بغضم در گلويم خواهد شكست وصداي آن از چشمانم سرازير خواهد شد.ولي خدا را شكر كه او هيچوقت دير نمي كند و زير قولش نمي زند و هر هفته به موقع سر قرار حاضر مي شود و نمي گذارد نگران شوم،غصه ام بگيرد و صداي بغضم از چشمم سرازير شود. پدر! من هنوز نمي دانم كه چطور شد مرا با اين مجله ي عزيز آشنا كردي؟مي داني كه، همه، از دستم به تنگ آمده بودند و كم كم داشتم به آدمی غير قابل تحمل تبدیل مي شدم ولي شما صبور بوديد و يك بار نشد كه بخاطر شلوغ کاری هایم صداي خود را براي من بلند كنيد و از من احساس نارضايتي بكنيد. بعد از سه دختر اولين پسرت بودم و عزيز دردانه!خيلي زود دريافتم كه اندكي بيشتر از خواهرها به من توجه شده و خواسته هاي معقول و غير معقولم براحتي و در آن واحد برآورده مي شود و اين روز به روز مرا حريص و حريصتر مي كرد.و عذابي كه خواهرها از دستم مي كشيدند تمامي نداشت بطوري كه هنوز هم نتونستم جبران مافات كنم.با آنكه كوچكتر از آنها بودم ولي هميشه حق با من بود و خواهرها مستوجب تنبيه! وقتي در اتاق كوچكت خلوت مي كردي و روري دفتر جلد پارچه اي ات چيزهايي مي نوشتي و خواهرها حسرت به دلشان مانده بود که فقط لحظه اي وارد اتاق شما بشوند ولی هیچوقت اجازه ی این کار به آنها داده نشد. ولي من جلوي چشم آنها در كنارت بازيگوشي و حواس شما را پرت مي كردم وشما هيچ به من نمي گفتيد و خيلي دير يك روز در مقابل سئوالم گفتيد كه دارم شعر مي نويسم و بايد تنها باشم و نبايد حواسم پرت شود.اونوقت مرا با پول مي خريدي چه ارزان، و روانه ي مغازه ام مي كردي و عينك به چشم مي زدي و زير لب چيزهايي زمزمه مي كردي. پدر خوبم! چون در خانه عزيز و دردانه بودم،مي خواستم در كوچه و پس كوچه هم همان باشم و آقا بلاسر همه.وبه خاطر همين هميشه جنگي ناتمام در كوچه بر پا مي كردم و هميشه حق به جانب بودم.چون شما پشتيبان من بوديد و من شما را از همه پدرها قوي تر و پر زور تر مي پنداشتم. روز به روز كه قد مي كشيدم و بزرگتر مي شدم كوچه را نا امن تركرده بودم و هر وقت به كوچه مي رفتم نشد يكبار بازي ها به دعوا و جنجال كشيده نشود و به خوبي و خوشي به پايان برسد.و كار داشت به جاهاي باريكي كشيده مي شد ولي شما بازهم صبوري مي كرديد و حامي من بوديد تا من هميشه اين احساس به من دست دهد كه هركار مي كنم همان درست است.آيا اين صبوري دليلي داشت پدر؟ يك روز كه مي خواستي به شهر بروي همه ي اهل خانواده از شما خواهش كردند كه مرا هم به همراه خود به شهر ببري تا لااقل يك روز را به آسودگي و بدون نگراني سپري كنند و از شر من در امان بمانند و شما قبول كرديد.نه بخاطر آنها بلكه باز هم بخاطر من كه هم شهر را بار ديگر ببينم و هر چه را كه دوست داشته باشم براي من تهيه كني. روز خوبي بود.شهر مثل هميشه براي من عجيب و اسرارآميز بود. بعد از خريدن كلي خورد و خوراك و سفارش اهل خانواده مرا جلوي دكه ي روز نامه فروشي بردي و به جاي كيهان ورزشي(كه چند هفته اي برايم آورده بودي)به توصيه ي آقاي عزيز روزنامه فروش مجله ی كيهان بچه ها را براي من خريدي و قول دادي هرهفته براي من خواهي خريد.بدون اينكه هيچ درخواستي از من داشته باشي. از فرداي همان روز كوچه از وجودم خالي شد و امنيت و آرامش هم در كوچه و هم در خانه برقرار شد.و عجيب آنكه اولين كسي كه از اين امنيت و آرامش بهره برد خودم بودم.چرا كه با كيهان بچه هاي عزيز خلوتي زيبا براي خود ساخته بودم وبه دنیای سر زمین اسرار آمیز خیال سفر می کردم و دوست نداشتم در این سفر پز از هیجان کسی همراهم باشد. شعر و داستان مجله را چندين و چند بارمي خواندم و همه ي آنها را از حفظ مي شدم.كم كم پیش آقا آموزگار و در ميان دانش آموزان كه هيچ جايگاهي نداشتم،ارج و قربتي يافتم كه مزه ي شيرين آن هنوز هم وجودم را تسخير كرده است و آن حس زيبا را تنها با خلوت گزینی و نوشتن براي خودم نگهداشته ام. پدرجان! كيهان بچه ها فقط يك مجله براي من نبود.بلكه دريچه اي به سر زمين خيال انگيزي بود كه هنوز هم كه هنوز است خودم را با تمام سختي هاي زندگي و مشكلات ريز و درشت آن، خودم را شاد و سر زنده حس مي كنم و خلوتي براي خود ساخته ام كه حاضر نيستم آن را با هيچ چيزي عوض كنم. پدر جان! از شما متشكرم كه ثروت بي پايان خيال و تخيل را براي من به ارث گذاشته ايد و از شما متشكرم كه پدر خوب من بوده ايد.
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 5:17 |
داستان جواب فلسفی مرد بعد از سالها دوندگی و سگ دو زدن و خون دل خوردن به سئوال "زندگی چیست؟"
سرکاری!!!
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 11:4 |
داستان کلمه ی بسیار عاشقانه و شورانگیز وغیرقابل چاپ ملا نصرالدین به چهارمین دوست دخترش
می میرم برات!!!
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 8:44 |
داستان التماس عاشقانه و غم انگیز مجنون از لیلی در یک شب سرد پائیزی
ـ یه اس.ام.اس بده!بفرستم به شیرین!!!
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 8:47 |
داستان طولانی ترین آوازی که مادرم در طول زندگی لبخند به لب زمزمه کرد
اندوه!!!
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 9:2 |
داستان آخرین جمله ی عاشقانه ی زن قبل از مرگ در گوش مرد وفادارش
مرد دیگری را دوست داشتم عزیزم!!!
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 8:55 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
10/23/2009 - 11/21/20099/23/2009 - 10/22/2009 8/23/2009 - 9/22/2009 7/23/2009 - 8/22/2009 6/22/2009 - 7/22/2009 5/22/2009 - 6/21/2009 4/21/2009 - 5/21/2009 3/21/2009 - 4/20/2009 2/19/2009 - 3/20/2009 آرشيو موضوعی
حرفهای در گوشیداستان کوتاه افسانه داستانک از قلم دوستان پيوندهای روزانه
گوناگونرویا بیژنی وامق نیمرو(مهدی حجوانی) هستی خیزران(ژانوس) حریر به نامش...به یادش...(مسافرغم) باران نگو......سیما پرواز را به خاطر بسپار نازنین هلیا داستان کوتاه (ایوب بهرام) آفرین به آفتاب انجمن داستان چوک ادبیات من کلمات پنهان شبنمکده یار مهربان فردانویس آرشيو پیوندها پيوندها
دیباچهجن و پری فیروزه قابیل کوچه نادری هستیا كلمه رمز:زندگي كيوسك ادبيات درياچه قو (سيدحبيب نظاري) ناگفتني ها ماجده واران(جليل صفربيگي) دست نوشته هاي من شخصي كه ار هيچ چيز زندگيش پشيمان نبود ماهك حوريان سيري در روانشناسي سپنتا داستانهاي كوتاه من(بهزاد) حرفهاي من يادداشت هاي پراكنده orage Girl اسحاقي شهره شهر روايت پارسي شهرام قلي زاده(شاعرجنوب) انعكاس آب دختر نارنج ترنج ميرشفيعي عروس فصل برفي دوست من سلام(افسانه) دقيقه هاي بي تو(همسفر) سيب گاز زده اديسه(نوشته هايي براي بودا) صبح بخير نظام الدين مقدسي علي اصغري(كلبه ي كوچك) خودنويس دلتنگيهاي محدود مهتاب من فقط سيب را چيده ام(محمد رضا آخوندي) گفتگو پرچين راز بي قرار ضد خاطرات همكنون مهرگان فيلم پرسپوليس كتابخانه مجازي ادبيات داستان عكس قاتي پاتيييييييييه پرنده خاطرات سحر گوناگون سكوت سرد جيگر طلا پيامبران كاغذي گالري عكس ناجور 1900 كرشمه 1 كرشمه 2 فانوس تنهايي تنديس قصر صورتي بار هستي رهگذار عمر كليپس برهوت-اصغر نوري آدم برفي اراكده به شب بزن رويايت مي شوم عاشقانه هاي من و عشقم نوشته هاي من-غزل درياچه ي آوازهاي نيامده قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |