تبليغاتX
حکایه
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
داستان موسیقی

 

موسیقی را بسیار دوست دارم. بطوری که برای فرا گرفتن نواختن دوتار ترکمنی یکی دو سال به کلاس آموزش دوتار استاد پیکر می رفتم. پیشرفت خوبی هم داشتم و استاد برای ما زحمت زیادی کشید. در طول کلاس گاهی بیشتر از چند نفر حضور نداشتند . به نوبت ترانه ای هم زمزمه می کردیم و استاد به دقت به آوازخوانی ما گوش می داد. پس از مدتی کلاس ما عملا" تبدیل به دو کلاس کاملا جداگانه شد. در یکی از کلاس ها فقط  آموزش نواختن دوتار بود و دیگری هم نواختن و خوندن. من در هر دو کلاس حضور داشتم . چند ترانه هم یاد گرفتیم و به نوبت می خوندیم.لذت خواندن کم کم در وجودم رخنه کرد. با چنان شوری می خوندم که حد نداشت. علاوه بر ترانه های ترکمنی، ترانه های فارسی هم می خوندیم. گاهی که ترانه را دسته جمعی اجرا می کردیم لذتش دو چندان می شد.البته من آن موقع بیشتر شعرهای ترکمنی می سرودم. با غفورخوجه ، شاعر خوب ترکمن، دوستی عمیقی برقرار کرده بودم و دامنه ی این دوستی، روز به روز  بیشتر می شد و البته دوستان دیگری هم از میان شاعران و نویسندگان پیدا کردیم. از جمله استاد ستار سوقی، استاد عید محمد اونق، عبدالرحمان اونق و... استاد من و غفور خوجه هم استاد مشهد قلی قزل بود و هست. با دوستان شاعر در عروسی ها شعر می خوندیم و من و غفور خوجه هر هفته به شهر گرگان می رفتیم و از کتابفروشی آقای صفر جلالی کتاب می خریدیم و در طول هفته علاوه بر رفتن به کلاس موسیقی استاد پیکر، کتاب هم می خواندیم . بیشتر کتاب ها در زمینه رمان و شعر بود و آقای جلالی در انتخاب کتاب، به ما خیلی کمک می کرد. دوستی ما با او هنوز هم پا برجاست. بطور کلی وقتم برای خوندن ترانه و کتاب می گذشت و موسیقی را هم با جدیت تمام دنبال می کردم. البته اون موقع یک فوتبالیست همیشه در افساید هم بودم و گاهی دروازه بانی هم می کردم.(الان یک نوشابه برای خودم باز کردم)

مدتی که به کلاس می رفتیم، تصمیم گرفتیم هر کدام چند ترانه خوب یاد بگیریم و در عروسی ها بخوانیم و پولی هم به جیب بزنیم. بخاطر همین تمرینات ما رنگ و بوی جدی تری به خود گرفت. در بین ما حاجی محمد ایری، عبدلرحمان فراخی، غفور خوجه به اضافه استاد پیکر حضور داشتند. کم کم باورمان شد که هر کدام از ما خواننده ی بی رقیبی هستیم و صدایمان مخملی و تیپمان هم به خیال خام خودمان دخترکُش بود. در مدرسه بشدت مورد غضب معلمان و مدیر و ناظم بودیم ولی در جامعه هر کدام اعتباری برای خودمان دست و پا کرده بودیم. یکی به عنوان شاعر، دیگری به عنوان نوازنده و دیگری هم به عنوان خواننده، اسم در کرده بودیم و جمع ما کاملا جمع شاعرانه و فرهنگی بود. خیلی ها آرزو داشتند در جمع ما حضور داشته باشند و به همین خاطر با ما باب دوستی باز کرده بودند. ولی شهرت جمع ما روز به روز بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه رازی بین ما فاش شد.

                                                                                   

                                                                                    ادامه دارد عزیزانم ....

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:19 توسط عبد الصالح پاک.
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
داستان گاهی
 

گاهی نوشتن برایم سخت می شود.حتی نوشتن یک جمله یا یک کلمه.گاهی نوشتنم می گیرد و یک نفس چندین صفحه می نوسیم.گاهی دوست دارم وبلاگ دوستان را یکی یکی و با حوصله مطالعه کنم و نظر بنوسیم و گاهی خوندن وبلاگ ها برایم سخت می شود.این روزها برای دوستانی که در پرشین بلاگ وبلاگ دارند نمی توانم نظر بگذارم. تظرها فقط در دریچه ی نظرات وبلاگ های بلاگفاثبت می شود. ازجمله در وبلاگ های تندک عزیز و ماهنوش عزیز و لیلیان عزیز نظرم ثبت نمی شود. بعضی از دوستان به خاطر تاخیرم در سر زدن به وبلاگ هایشان وبلاگ حکایه را حذف کرده اندو با این کارشان شادی و آرامش مرا فراهم کرده اند. سال ها پیش که از بیکاری حوصله ام سر رفته بود تصمیم گرفتم چند وبلاگ را به حکایه لینک کنم و بعد از اینکه یکی از وبلاگ ها را لینک کردم برایش پیام گذاشتم:« از بیکاری وبلاگ شما را لینک کردم!!!» من واقعا حس خودم را نوشته بودم ولی طرف هیچوقت به وبلاگ من سر نزد و اگر هم از روی کنجکاوی سر زده باشد من خبر ندارم.برای یکی دیگر نوشتم:«لینک شدی بشدت.» طرف هم نوشته بود:«متشکرم بشدت.»

گاهی دلم می خواهذ ساعت ها بنشینم و مطالعه کنم و گاهی اصلا حوصله ی خوندن حتی یک جمله را هم ندارم. گاهی برای خودم نوشابه باز می کنم و به سلامتی خودم می زنم به رگ! گاهی حتی حوصله ی خوردن یک جرعه آب را هم ندارم.

 حالا خودم متوجه نشدم این پست در باره ی گاهی بود یا در باره حوصله؟!!!

 

+ نوشته شده در ساعت 9:58 توسط عبد الصالح پاک.
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391
داستان ایرج قادری

 

بعد از انتشار خبرهای ضد و نقیض درباره وضعیت جسمی ایرج قادری، مسئولان بیمارستان مهراد نهایتا اعلام کردند این هنرمند صبح دیروز دارفانی را وداع گفته ‌است. خبردرگذشت این هنرمند پیشکسوت برای نخستین‌بار در شنبه شب گذشته در رسانه‌ها منتشر شد که تا نیمه‌شب چندین‌بار از سوی مسئولان بیمارستان مهراد تکذیب شد اما سرانجام صبح دیروز کادر پزشکی این بیمارستان خبر درگذشت وی را تأیید کردند.

ایرج قادری؛ کارگردان، بازیگر، تهیه کننده و فیلمنامه نویس کشور که طی چهار سال گذشته به سرطان ریه مبتلا بود از ابتدای سال جاری در بیمارستان بستری بود و طی روزهای گذشته توسط دستگاه تنفس می‌كرد، تا اینکه سرانجام در بامداد دیروز (یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱) جان به جان آفرین تسلیم نمود.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

خبرها حاکیست که هیچ یک از بازیگران و مسئولان کشور در خاکسپاری این هنرمند حضور نداشتند و ایرج قادری در همان دیروز در سکوت و غربت در بهشت بی بی سكینه كرج به خاک سپرده شد.

"فرح حیدری" مدیر فیلمبرداری آثار ایرج قادری درباره مراسم تشییع و خاکسپاری "ایرج قادری"، گفت: متاسفانه همسر ایرج قادری پافشاری ‌و اصرار داشتند که هرچه سریع‌تر پیکر او دفن شود. وی در ادامه گفت: من شب گذشته تا ساعت 2 نیمه شب مطلع بودم که ایرج قادری زنده است اما متاسفانه ساعت 4 بامداد درگذشت و به خواست همسرش به سرعت کارهای وی انجام شد و در یکی از امامزاده‌های کرج دفن شد.

حیدری در خاتمه افزود: متاسفانه همسر وی به این نکته مهم دقت نکرد که هنرمند تنها متعلق به خانواده‌اش نیست و متعلق به مردم و دوستدارانش است و بهتر این بود که تشییع جنازه در شأن ایشان صورت می‌گرفت. متاسفانه در تشییع جنازه وی تنها کمتر از 40 نفر حضور داشتند ...روحش شاد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 9:46 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه بیست و ششم فروردین 1391
داستان دنیای این روزهای من

 

 

بعد از اتمام رمان «آن سوی پرچین خیال» آن را به انتشارات کانون پرورش فکری تحویل دادم. البته از اول هم برای نگارش این رمان با این ناشر قرارداد امضاء کرده بودم. همزمان با آن، کتاب «افسانه های اقوام ایران» را به انتشارات"تندیس" تحویل و قرارداد امضاء کردم. همچنین کتاب «افسانه های مردم ترکمنستان» را ترجمه و به انتشارات "هرمس" سپردم و در کنار آن مجموعه ی داستان «آخرین مسافر» را هم به همین ناشر دادم که هنوز جواب هر دو کتاب را از این ناشر دریافت نکرده ام. حس من می گوید کتاب «افسانه های مردم ترکمنستان» توسط این ناشر به تصویب برسد. چون به قول بعضی از ناشر ها فضای داستانهای آخرین مسافر بسیار تلخ و گزنده و نا امید کننده است. البته این را ناشر قبلی یه من گفت ولی من حرفی برای دفاع از داستان بر زبان نیاوردم.

مجموعه ی داستانی «لطفا ورق بزنید» را با آقای احمد قلیشلی آماده چاپ کرده ایم. احتمالا این کتاب توسط انتشاراتی در شهرستان گرگان به چاپ برسد. این مجموعه شامل داستانک های من و جناب احمد قلیشلی است که داستانک های مرا حتما در وبلاگ حکایه خوانده اید یا خواهید خواند. بعد از تمام این ماجرا یک طرح رمان نوشتم که آن را کانون پرورش فکری تصویب نکرد. حالا می خواهم طرح را به ناشرهای دیگری بفرستم و نظر آنها را بدانم. اما برای کانون پرورش فکری یک طرح دیگر دارم آماده می کنم که امیدوارم مورد قبول آن قرار بگیرد.

در پی جمع آوری افسانه های مردم ترکمن، به چهار تا افسانه ی بسیار زیبای ترکمنی بر خوردم. درباره ی یکی از آنها آقای علی اشرف درویشان، در ستایش آن، نقد بسیار زیبایی نوشته است. هرچند نوشته ی آقای درویشیان کوتاه است ولی بسیار زیبا و کامل است. این نوشته مرا بسیار خوشحال و برای ادامه ی کار امیدوارتر کرده است. هنوز درباره چگونگی چاپ این چند افسانه تصمیمی نگرفته ام ولی پیامی در وبلاگ خانم ارکیده مبنی بر چاپ این ها گذاشتم.خانم ارکیده هم بزرگواری کرده و اعلام آمادگی کرده است. حالا باید ببینیم آیا این کتاب ارزش اقتصادی دارد که چاپش کنم یا نه. چون دوست ندارم کتابم روی دست هیچ ناشری باد کند و باعث ضرر و زیان ناشر شود.

این روزها هم به قول مردم؛ نفسی می آیدو کمتر فرصت می کنم امور حکایه را بگردانم. دوستان عزیز لطف دارند با وجود غیبت طولانی ام هنوز نیم نگاهی به حکایه دارند که بسیار از آنها ممنونم.

و آخرین موضوع هم این است که هنوز فرصت نکرده ام اینترنت خانه را وصل کنم. به زودی این اتفاق خواهد افتاد و از شرمندگی دوستان وبلاگی در خواهم آمد و دیگر اینکه نمی توانم برای مطالب وبلاگ دوستان نظر بنویسم. منظورم این است که نظرم ثبت نمی شود. احتمالا مشکل از مرورگر کامپیوترم است. اما خیالتان راحت باشد که وبلاگ های زیبای شما را هر روز می خوانم و برای بعضی از دوستان هم از طریق ایمیل این جریان را اطلاع دادم.

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11:1 توسط عبد الصالح پاک.
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391
داستان جواب فرهاد به سئوال شیرین:کنار من احساس می کنی چه کسی هستی؟
 

 

 

 بابا طاهر عریان!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11:12 توسط عبد الصالح پاک.