<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حکایه</title>
<link>https://hekayeh.blogfa.com</link>
<description>داستان،داستانک</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 18 Aug 2015 19:35:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>داستان آغاز دوباره</title>
<link>https://hekayeh.blogfa.com/post/308</link>
<description>سلام دوستان عزیزم! دلم برای تک تک شما تنگ شده است و حتی برای خودم، برای حکایه، برای دریاچه قو، برای نیمه گمشده، کوچه نادری، باران، وقتی تونیستی رویا...و به همه ی کسانی که روزی دور هم جمع می شدیم و از رویاهایمان برای هم تعریف می کردیم. نمی دانم چرا ناگهان بین من و حکایه و شما فاصله افتاد و به قول قدیمی ها؛ جدایی پیش آمد زندگی است. به هر حال روزها و هفته ها گذشت و می گذرد. ولی روزهای خوب و خاطره های خوشی که با وجود حکایه رقم خورده بود، به یاد ماندنی بودند و</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2015 19:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hekayeh</dc:creator>
<guid>hekayeh.blogfa.com/post/308</guid>
</item>
<item>
<title>داستان یک دیدار</title>
<link>https://hekayeh.blogfa.com/post/307</link>
<description>هیچ وقت تصور نمی کردم بتواتم یک داستان و یا یک رمان بنویسم. با آن که از کودکی با مجله ی عزیز کیهان بچه ها آشنا بودم چون هر هفته، پدرم شماره ی جدیدش را برایم می آورد و من در قصه های آن غرق می شدم. هیچ وقت تصور نمی کردم روزی کتاب های من چاپ شود و در سراسر ایران به فروش برسد. با آن که از دوران راهنمایی با کتاب رمان و داستان کوتاه انس گرفته بودم و با حوصله کتاب های رمان و داستان کوتاه را مطالعه می کردم.</description>
<pubDate>Fri, 24 Apr 2015 18:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hekayeh</dc:creator>
<guid>hekayeh.blogfa.com/post/307</guid>
</item>
<item>
<title>داستان نوروز</title>
<link>https://hekayeh.blogfa.com/post/306</link>
<description>نوروز است، امّا نوروز هيچ وقت براي من به معنای عيد و ديد و بازديد نبود. اما معناهای ديگري داشت و خواهد داشت. نوروز براي من به معنای آب شدنِ قنديل ها ی آویزان از گوشه گوشه ی بام خانه ها بود. و صداي چك، چك قطره هاي آب در سايه ي سرد پشت خانه، تمام شدن بارش ملايم برف، آرام گرفتن باد سرد و سركش و خشك شدن گل و لاي انباشته در كوچه پس كوچه هاي روستا و از همه مهم تر راحت شدن از به دنبال كشيدن چكمه هاي بلند و سرد و سنگين بود.</description>
<pubDate>Thu, 19 Mar 2015 21:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hekayeh</dc:creator>
<guid>hekayeh.blogfa.com/post/306</guid>
</item>
<item>
<title>داستان عنوان رمان</title>
<link>https://hekayeh.blogfa.com/post/305</link>
<description>کتاب جدیدم با عنوان«شکارچیانِ شب» به چاپ رفت. بیش از یک سال درگیر این رمان بودم. اول آن را با زاویه دید اول شخص زمان حال نوشتم و به یک ناشر سپردم. ناشر ایراد های عجیبی بر آن وارد کرد و آن را پس فرستاد. بعد، آن را بدون تغییر، به ناشر دیگری فرستادم. این ناشر چند ایراد درست و اساسی از آن بیرون کشید و از من خواست ایرادها را برطرف و زاویه دید را از اول شخض حال، به اول شخص گذشته تغییر بدهم و دوباره ارسال کنم.</description>
<pubDate>Tue, 10 Mar 2015 18:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hekayeh</dc:creator>
<guid>hekayeh.blogfa.com/post/305</guid>
</item>
<item>
<title>داستان عنوان</title>
<link>https://hekayeh.blogfa.com/post/304</link>
<description>رمان تازه ام را ناشر برای چاپ پذیرفت. اما عنوان «خوجه مرگن» را سخت خوان تشخیص داد و از من خواست چند عنوان دیگر پیشنهاد بدهم. من هم عناوین زیر را پیشنهاد دادم. شما کدام یکی از آن ها را می پسندید؟ 1-شکارچیانِ شب 2-شکاردر تاریکی 3- شکارچیِ ترس 4-آخرین شکارچی 5-شکارچی شب 6-آخرین شکار 7-آخرین شلیک</description>
<pubDate>Sat, 07 Mar 2015 14:48:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>hekayeh</dc:creator>
<guid>hekayeh.blogfa.com/post/304</guid>
</item>
<item>
<title>داستان ویرایش</title>
<link>https://hekayeh.blogfa.com/post/303</link>
<description>همین الان ویرایش رمان «خوجه مرگن» را تمام کردم و برای ناشر ایمیل کردم. ویرایش کردن سخت تر از نوشتن رمان است. هر بار که قسمتی را تغییر بدهی، ناگزیر قسمت های دیگری را هم از نو بنویسی. این از نو نوشتن یکی از مراحل سخت داستان نویسی است. امیدوارم این بار رمان را بدون ایراد تمام کرده باشم. واقعاً دیگر ذهنم برای بازنویسی آن، قدرت کافی ندارد. باید چند روزی منتظر نتیجه ی کارم باشم. اگر کتاب مورد قبول ناشر قرار بگیرد، امیدوارم در نمایشگاه کتاب، به بازار نشر عرضه</description>
<pubDate>Fri, 20 Feb 2015 09:08:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>hekayeh</dc:creator>
<guid>hekayeh.blogfa.com/post/303</guid>
</item>
<item>
<title>داستان مصاحبه</title>
<link>https://hekayeh.blogfa.com/post/302</link>
<description>این شب ها، سیمای شبکه ی استان گلستان مصاحبه ی مرا پخش می کند. هرشب این برنامه ساعت 9:30 با عنوان شب های هیرکان شروع می شود و قسمتی از مصاحبه ی من نیز در لابلای برنامه ها پخش می شود. اگر دوست داشته باشید می توانید این گفتگو را تا آخر هفته در همین ساعت تماشا نمایید.</description>
<pubDate>Mon, 16 Feb 2015 16:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hekayeh</dc:creator>
<guid>hekayeh.blogfa.com/post/302</guid>
</item>
<item>
<title>داستان دوست</title>
<link>https://hekayeh.blogfa.com/post/301</link>
<description>با همه رفتار دوستانه دارم. ولی دوستِ زیادی ندارم. رفیق همراه خوب دارم اما بسیار اندک. یکی از این رفیق ها، رجب محمد پورقاز(آشّان) بود. آشّان لحن محترمانه ای است که او را با این نام صدایش می کردیم. از همان دوران کودکی وقتی توانستم اشخاص اطرافم را بشناسم و تفاوت فصل ها را متوجه بشوم، او را در کنار خودم دیده بودم. حتّی یک بار بین او و من دلخوری و ناراحتی و ذره ای کدورت، پیش نیامده بود. هر چه خوبی در توانش بود، در حق من کوتاهی نمی کرد.</description>
<pubDate>Sat, 14 Feb 2015 20:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hekayeh</dc:creator>
<guid>hekayeh.blogfa.com/post/301</guid>
</item>
<item>
<title>داستان مصاحبه</title>
<link>https://hekayeh.blogfa.com/post/300</link>
<description>برگزار کنندگان جشنواره ی کتاب شهید حبیب غنی پور، با برگزیده شدگان سال قبل، برای کتاب امسال جشنواره مصاحبه ای انجام می دهند و آن را به صورت کتاب نفیس در اختیار مردم می گذارند. چون کتاب آن سوی پرچین خیال من پارسال به عنوان کتاب سال در بخش گروه سنی نوجوان انتخاب شده بود، آقای حبیب یوسف زاده، با من هم مصاحبه ای انجام دادند. سوُال ها کمی سخت بود. چون من بیشتر قصه گو هستم تا نظریه پرداز. آگاه بودن از تئوری ادبیات داستانی خیلی خوب است.</description>
<pubDate>Mon, 02 Feb 2015 16:14:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>hekayeh</dc:creator>
<guid>hekayeh.blogfa.com/post/300</guid>
</item>
<item>
<title>داستان ویرایش رمان جدید</title>
<link>https://hekayeh.blogfa.com/post/299</link>
<description>ویرایش و تصحیح کردن رمان بی شک سخت تر و عذاب آورتر از نوشتن خودِ رمان است. رمان جدیدم در یکی از بهترین انتشاراتی های ایران به تصویب رسیده است. اما قبل از چاپ شدن آن، باید اصلاحاتی را انجام بدهم. این روزها بیشتر درگیر همین کار هستم. البته به خاطر سرعت عملم، کار تقریباً رو به اتمام است. امیدوارم تا چند روز آینده رمان را به ناشر تحویل بدهم و نفسی به راحتی بکشم.</description>
<pubDate>Sun, 01 Feb 2015 18:39:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hekayeh</dc:creator>
<guid>hekayeh.blogfa.com/post/299</guid>
</item>
</channel>
</rss>
