شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۸
داستان پرشور زندگی عاشقانه وطولانی زنی که جسمش در خانه ی شوهر ولی دلش پیش معشوق بود
 

 

 

سرد!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 8:21 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸
داستان من و پدرم و کیهان بچه ها
نامه ای به پدرم

سلام پدر!پدر خوبم!

اين نامه را درحالي مي نويسم كه شب از نيمه گذشته است و من در خلوت خودم دارم اين نامه رادر خانه اي كه با هزار رنج وزحمت برای ما ساخته بودي تا در آن بدون دغدغه زندگي كنيم براي شما مي نويسم تا حرفهايي  را كه نتوانستم موقعي كه در كنار ما بودي و با ما نفس مي كشيدي براي شما بگويم.

شايد از خود بپرسي كه بعد از سالها به چه بهانه اي دارم اين نامه را براي شما مي نويسم.

پدر!

بهانه ی نوشتن اين نامه بخاطر سالگرد انتشار مجله ي كوچولوي محبوبم كيهان بچه ها است كه اكنون 56سالگي خود را آغاز كرده است. با شنيدن اسم اين مجله ي عزيزحق داري لبخندي هم بر لبانت نقش ببندد.زيرا با آشنا كردن من با اين مجله دنياي مرا دگرگون كرده و مرا از گزند خيلي از خطرات نجاتم داده بودی. بطوري كه ديگر نمي توانم  به نبودش عادت كنم و هنوزم كه هنوز است هر هفته آن را تهيه مي كنم و تا صفحه ي آخر مطالعه مي  كنم و اگر يك روز دير كند و به دستم نرسد نگران مي شوم.دو روز دير كند غصه ام مي گيرد و حتما" روز سوم بغضم در گلويم خواهد شكست وصداي آن از چشمانم سرازير خواهد شد.ولي خدا را شكر كه او هيچوقت دير نمي كند و زير قولش نمي زند و هر هفته به موقع سر قرار حاضر مي شود و نمي گذارد نگران شوم،غصه ام بگيرد و صداي بغضم از چشمم سرازير شود.

پدر!

من هنوز نمي دانم كه چطور شد مرا با اين مجله ي عزيز آشنا كردي؟مي داني كه، همه، از دستم به تنگ آمده بودند و كم كم داشتم به آدمی غير قابل تحمل تبدیل مي شدم ولي شما صبور بوديد و يك بار نشد كه بخاطر شلوغ کاری هایم صداي خود را براي من بلند كنيد و از من احساس نارضايتي بكنيد.

بعد از سه دختر اولين پسرت بودم و عزيز دردانه!خيلي زود دريافتم كه اندكي بيشتر از خواهرها به من توجه  شده و خواسته هاي معقول و غير معقولم براحتي و در آن واحد برآورده مي شود و اين روز به روز مرا حريص و حريصتر مي كرد.و عذابي كه خواهرها از دستم مي كشيدند تمامي نداشت بطوري كه هنوز هم نتونستم جبران مافات كنم.با آنكه كوچكتر از آنها بودم ولي هميشه حق با من بود و خواهرها مستوجب تنبيه!

 وقتي در اتاق كوچكت خلوت مي كردي و روري دفتر جلد پارچه اي ات چيزهايي مي نوشتي و خواهرها حسرت به دلشان مانده بود که فقط لحظه اي وارد اتاق شما بشوند ولی هیچوقت اجازه ی این کار به آنها داده نشد. ولي من جلوي چشم آنها در كنارت بازيگوشي و حواس شما را پرت مي كردم وشما هيچ به من نمي گفتيد و خيلي دير يك روز در مقابل سئوالم گفتيد كه دارم شعر مي نويسم و بايد تنها باشم و نبايد حواسم پرت شود.اونوقت مرا با پول مي خريدي چه ارزان، و روانه ي مغازه ام مي كردي  و عينك به چشم مي زدي و زير لب چيزهايي زمزمه مي كردي.

پدر خوبم!

چون در خانه عزيز و دردانه بودم،مي خواستم در كوچه و پس كوچه هم همان باشم و آقا بلاسر همه.وبه خاطر همين  هميشه جنگي ناتمام در كوچه بر پا مي كردم و هميشه حق به جانب بودم.چون شما پشتيبان من بوديد و من شما را از همه پدرها قوي تر و پر زور تر مي پنداشتم.

روز به روز كه قد مي كشيدم و بزرگتر مي شدم كوچه را نا امن تركرده بودم و هر وقت  به كوچه  مي رفتم  نشد يكبار بازي ها به دعوا و جنجال كشيده نشود و به خوبي و خوشي به پايان برسد.و كار داشت به جاهاي باريكي كشيده مي شد ولي شما بازهم صبوري مي كرديد و حامي من بوديد تا من هميشه اين احساس به من دست دهد كه هركار مي كنم همان درست است.آيا اين صبوري دليلي داشت پدر؟

يك روز كه مي خواستي به شهر بروي همه ي اهل خانواده از شما خواهش كردند كه مرا هم به همراه خود به شهر ببري تا لااقل يك روز را به آسودگي و بدون نگراني سپري كنند و از شر من در امان بمانند و شما قبول كرديد.نه بخاطر آنها بلكه باز هم بخاطر من كه هم شهر را بار ديگر ببينم و هر چه را كه دوست داشته باشم براي من تهيه كني.

روز خوبي بود.شهر مثل هميشه براي من عجيب و اسرارآميز بود.

بعد از خريدن كلي خورد و خوراك و سفارش اهل خانواده مرا جلوي دكه ي روز نامه فروشي بردي و به جاي كيهان ورزشي(كه چند هفته اي برايم آورده بودي)به توصيه ي آقاي عزيز روزنامه فروش مجله ی كيهان بچه ها را براي من خريدي و قول دادي هرهفته براي من خواهي خريد.بدون اينكه هيچ درخواستي از من داشته باشي.

از فرداي همان روز كوچه از وجودم خالي شد و امنيت و آرامش هم در كوچه و هم در خانه برقرار شد.و عجيب آنكه اولين كسي كه از اين امنيت و آرامش بهره برد خودم بودم.چرا كه با كيهان بچه هاي عزيز خلوتي زيبا براي خود ساخته بودم وبه دنیای سر زمین اسرار آمیز خیال سفر می کردم و  دوست نداشتم در این سفر پز از هیجان  کسی همراهم باشد.

شعر و داستان مجله را چندين و چند بارمي خواندم و همه ي آنها را از حفظ مي شدم.كم كم پیش آقا آموزگار و در ميان دانش آموزان كه هيچ جايگاهي نداشتم،ارج و قربتي يافتم كه مزه ي شيرين آن هنوز هم وجودم را تسخير كرده است  و آن حس زيبا را تنها با خلوت گزینی و نوشتن براي خودم نگهداشته ام.

پدرجان!

كيهان بچه ها فقط يك مجله براي من نبود.بلكه دريچه اي به سر زمين خيال انگيزي بود كه هنوز هم كه هنوز است خودم را با تمام سختي هاي زندگي و مشكلات ريز و درشت آن، خودم را شاد و سر زنده حس مي كنم و خلوتي براي خود ساخته ام كه حاضر نيستم آن را با هيچ چيزي عوض كنم.

پدر جان!

از شما متشكرم كه ثروت بي پايان خيال و تخيل را براي من به ارث گذاشته ايد و از شما متشكرم كه پدر خوب من بوده ايد.

 

+ نوشته شده در ساعت 5:17 توسط عبد الصالح پاک.
پنجشنبه شانزدهم مهر ۱۳۸۸
داستان جواب فلسفی مرد بعد از سالها دوندگی و سگ دو زدن و خون دل خوردن به سئوال "زندگی چیست؟"
 

 

 

سرکاری!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11:4 توسط عبد الصالح پاک.
چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۸
داستان کلمه ی بسیار عاشقانه و شورانگیز وغیرقابل چاپ  ملا نصرالدین به چهارمین دوست دخترش
 

 

 

می میرم برات!!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 8:44 توسط عبد الصالح پاک.
سه شنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۸
داستان التماس عاشقانه و غم انگیز مجنون از لیلی در یک شب سرد پائیزی
 

 

 

ـ یه اس.ام.اس بده!بفرستم به شیرین!!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 8:47 توسط عبد الصالح پاک.
دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۸
داستان طولانی ترین آوازی که مادرم در طول زندگی لبخند به لب زمزمه کرد
 

 

 

اندوه!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 9:2 توسط عبد الصالح پاک.
یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۸۸
داستان آخرین جمله ی عاشقانه ی زن قبل از مرگ در گوش مرد وفادارش
 

 

مرد دیگری را دوست داشتم عزیزم!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 8:55 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه یازدهم مهر ۱۳۸۸
داستان سه کلمه ی حزن انگیزی که مجنون پس از مرگ لیلی در حال مستی به زبان آورد
 

 

چه راحت شدم!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 8:52 توسط عبد الصالح پاک.
پنجشنبه نهم مهر ۱۳۸۸
داستان خنده آور مرد بعد ار مرگ زن همسایه
 

 

 

دق!!!

 

+ نوشته شده در ساعت 9:43 توسط عبد الصالح پاک.
چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۸۸
داستان تنها آوازی که زن در طول زندگی زمزمه کرد
 

 

عشق!!!

 

پی نوشت:

برای تو که داستان را اینگونه دوست داری

+ نوشته شده در ساعت 12:49 توسط عبد الصالح پاک.
سه شنبه هفتم مهر ۱۳۸۸
داستان صحنه ی زندگی بسیار عاشقانه ی یک زن و یک مرد
 

 

دو تخت تک نفره!!!

+ نوشته شده در ساعت 14:35 توسط عبد الصالح پاک.
دوشنبه ششم مهر ۱۳۸۸
داستان زندگی بسیار طولانی یک آدم از خود راضی و مغرور
 

  پووووووووووووووووچ!!!

+ نوشته شده در ساعت 8:47 توسط عبد الصالح پاک.