دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳
داستان مصاحبه

 

این شب ها، سیمای شبکه ی استان گلستان مصاحبه ی مرا پخش می کند. هرشب این برنامه ساعت 9:30 با عنوان شب های هیرکان شروع می شود و قسمتی از مصاحبه ی من نیز در لابلای برنامه ها پخش می شود. اگر دوست داشته باشید می توانید این گفتگو را تا آخر هفته در همین ساعت تماشا نمایید.

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 20:19 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳
داستان دوست

 

با همه رفتار دوستانه دارم. ولی دوستِ زیادی ندارم. رفیق همراه خوب دارم اما بسیار اندک. یکی از این رفیق ها، رجب محمد پورقاز(آشّان) بود. آشّان لحن محترمانه ای است که او را با این نام صدایش می کردیم. از همان دوران کودکی وقتی توانستم اشخاص اطرافم را بشناسم و تفاوت فصل ها را متوجه بشوم، او را در کنار خودم دیده بودم. حتّی یک بار بین او و من دلخوری و ناراحتی و ذره ای کدورت، پیش نیامده بود. هر چه خوبی در توانش بود، در حق من کوتاهی نمی کرد. راز من، راز او بود و راز او راز من. با آن که من چندین سال است در شهر بندرترکمن ساکن هستم و او ماندگار روستای قره قاشلی شده بود، همیشه با هم در ارتباط بودیم. خیلی ساده و صمیمی بگویم؛ دوستش داشتم و دوستم داشت. هیچ وقت حتی تصوّر نمی کردم یک روز را بدون او زندگی کنم. مرگ خیلی از او دور بود و بعید. چند روز پیش تقریباً سیصد ترانه، از ترانه های محبوبش را در یک دی وی دی برایش برده بودم. از شنیدن ترانه ها خاطراتش گل کرده بود و از هر ترانه خاطره ای دل انگیز برایم تعریف می کرد. وقتی او از خوشحالی می خندید، روحم تازه می شد و دوست داشتم همیشه او را شاد و سرحال ببینم.

امروز صبحِ زود، پیامکی از طرف اوبه دستم رسید. هیچ وقت صبح زود، پیامکی از او دریافت نمی کردم. با عجله قفل گوشی را باز کردم. فهمیدم پیامک را پسرش نوشته است. بهت زده مدّتی سرجای خودم ماندم. پسرش نوشته بود: «سلام! بابا فوت کرد!»

 

+ نوشته شده در ساعت 23:42 توسط عبد الصالح پاک.
دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳
داستان مصاحبه

 

برگزار کنندگان جشنواره ی کتاب شهید حبیب غنی پور، با برگزیده شدگان سال قبل، برای کتاب امسال جشنواره مصاحبه ای انجام می دهند و آن را به صورت کتاب نفیس در اختیار مردم می گذارند. چون کتاب آن سوی پرچین خیال من پارسال به عنوان کتاب سال در بخش گروه سنی نوجوان انتخاب شده بود، آقای حبیب یوسف زاده، با من هم مصاحبه ای انجام دادند. سوُال ها کمی سخت بود. چون من بیشتر قصه گو هستم تا نظریه پرداز. آگاه بودن از تئوری ادبیات داستانی خیلی خوب است. اما گاهی بعضی از تئوری ها مانع نوشتن می شوند. چون احساس می کنم بیشتر نظریه ها، تجربه های شخصی نویسندگان است. و شرایطی که برای  آن نویسنده فراهم بوده، برای ما مثل خواب و خیال است.بطور کلّی اعتقاد دارم برای آموختن قصه نویسی باید خستگی ناپذیر بنویسیم و از تجربیات شخصی به نحوه زیبا استفاده کنیم.

با این حال من به سختی به سوُال های تخصصی او جواب دادم. مصاحبه کمی طولانی است و چون قرار است این مصاحبه در کتاب امسال جشنواره به چاپ برسد، این جا فقط یک سوُال آقای یوسف زاده ی عزیز و جوابی را به ایشان دادم را در اینجا درج می کنم. انشاالله مصاحبه ی کامل را بعد از چاپ شدن کتاب در وبلاگ خواهم گذاشت.

 در جایی اشاره کرده بودید که دنیای نوجوانان و بزرگسالان خیلی با هم فرق دارد. این فرق‌ها از نظر شما چیستند و از کجا ناشی می‌شوند؟ همچنین این فرق‌ها چگونه باید در ادبیات داستانی ویژة آن‌ها لحاظ شوند؟

به طور کلّی نگاه نوجوانان رو به آینده و نگاه بزرگ‌سالان رو به گذشته است. پس تخیل نوجوان هم رو به آینده و برای به رسیدن به خواسته‌هایش است. بزرگ‌سالان بیشتر سر‌گرم به یاد آوردن چیزهایی هستند که از سر گذرانده‌اند و شعلة آرمان‌گرایی در روح و جان‌شان کم‌فروغ‌تر شده است. اگر به خواسته‌هایشان رسیده باشند با شادمانی از آن یاد می‌کنند و اگر هم برای رسیدن به آرزویی ناکام مانده باشند، به تلخی از آن یاد می‌کند. اما نوجوان به گذشته زیاد توجهی ندارد. هر چه هست در آینده جست‌و‌جو می‌کند. برای همین تلاش و انگیزة او برای رسیدن به افق‌های ناشناخته بیشتر از بزرگسالان است. در ادبیات داستانی هم لازم است به این ویژگی توجه کنیم و داستان را به سمت و سوی نیاز این گروه سنی هدایت کنیم. داستان می‌تواند مثل «سیمیلاتور آموزشِ خلبانی» مانند «شبیه‌ساز تجربه‌های زندگی»  عمل کند و یک نویسندة خوب حتی به مدد تخیل می‌تواند مخاطب خود را در دنیای واقعیت‌های ملموسِ زندگی به پیش ببرد و شناخت او را از جهان پیرامونش وسعت دهد.

 

 

+ نوشته شده در ساعت 19:44 توسط عبد الصالح پاک.
یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳
داستان ویرایش رمان جدید

 

ویرایش و تصحیح کردن رمان بی شک سخت تر و عذاب آورتر از نوشتن خودِ رمان است. رمان جدیدم در یکی از بهترین انتشاراتی های ایران به تصویب رسیده است. اما قبل از  چاپ شدن آن، باید اصلاحاتی را انجام بدهم. این روزها بیشتر درگیر همین کار هستم. البته به خاطر سرعت عملم، کار تقریباً رو به اتمام است. امیدوارم تا چند روز آینده رمان را به ناشر تحویل بدهم و نفسی به راحتی بکشم.

 

 

+ نوشته شده در ساعت 22:9 توسط عبد الصالح پاک.