پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۰
داستان حرف اضافه



فکر می کنم آدم ها زیاد حرف می زنند، حقیقت همین است. من به کلمات اعتقادی ندارم. مردم کلمات بسیاری به کار می برند و اکثر موارد این کلمات بی مورد است. مطمئنم در آینده ای دور مردم کمتر و گزیده تر حرف خواهند زد. مردم هرچه کمتر حرف بزنند خوشبخت تر خواهند بود.

                                                                    

                                                                            میکل آنجلو آنتونیونی

                                                                                   کارگردان

پ.ن:منبع ماهنامه الف و یژه هنر و کتاب


+ نوشته شده در ساعت 12:2 توسط عبد الصالح پاک.
دوشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۰
داستان فصل دیگر از رمان "آن سوی پرچین های خیال"

 

با شنيدن صداي "عراز!عراز!" از خواب پريدم. لحظه اي توي رختواب نشستم. حس كردم خواب ديده ام ، ولي هيچ تصويري به يادم نيامد. فقط صدا را شنيده بودم. صدا بلندتر از قبل به گوشم خورد: «عراز! عراز! قربان ...» !!

از جاي پريدم و از پنجره نگاهي به بيرون انداختم. رجب روی برف ها ايستاده و صدايم مي زد. از اتاق بيرون رفتم. برف بندآمده بود ولی هوا سرد و یخبندان بود و سوز داشت. رجب تا مرا ديد، گفت: «عراز! قربان گير كرده! »

احساس سر ما كردم. دستهايم را جلوي سينه ام جمع كردم و پرسيدم:« گيركرده؟! كجا گير كرده؟!»

رجب با دستش به طرفي اشاره كرد و گفت: «توي رودخانه!»

نزديك رجب شدم و گفتم: «توي رود خانه؟! توی این هوای سرد اونجا چکار می کرد؟»

رجب با نگراني گفت: « چقدر پرس و جو مي كني؟ بريم درش بياريم!»

من كه هاج و واج مانده بودم، گفتم:« چي ميگي تو؟! اونجا چيكار مي كرد؟»

رجب گفت:« عجله کن! توي راه ميگم چه اتفاقي افتاده.»

به خانه برگشتم و لباس گرم پوشيدم. مادرم پرسيد:« كجا داري ميري؟»

همانطور که با عجله لباس می پوشیدم، گفتم:«ميرم کنار رودخانه!»

دوباره پرسيد:« کنار رودخانه چيكار داري توي اين هواي سرد؟»

گفتم:« پدرم کو؟ »

مادرم گفت:« او هم رفته کنار رودخانه! چه خبره اونجا؟»

گفتم:« الان بر مي گردم. نگران نشو!»

از اتاق بیرون آمدم و از رجب پرسیدم: «پدرم كجاست؟»

رجب گفت: «پدرت رفته خانه ي قربان. شاید هم رفته طرف رودخانه!»

به طرف رودخانه راه افتادیم و گفتم:« نميگي چي شده؟»

رجب كه تند تند راه مي رفت، گفت:« صبح زود خوجه داشت مي رفت شكار. مرا كه ديد، گفت: بريم كنار رودخانه ببين چگونه پرنده ها را توي آسمان مي زنم. همراه او رفتم. وقتي به رودخانه رسيديم. كنار آن به كمين نشستيم. هنوز پرنده اي نيامده بود كه قربان از پشت سر، يكباره توي كمينگاه پريد و ما را ترساند.»

رجب به نفس نفس افتاد. گفتم:« قربان را کی برده بود اونجا؟»

رجب گفت: «نمی دانم. من که خبرش نکرده بودم. ولی خوجه خيلي ناراحت شد و زیر لب به من گفت:«حالا مرا مي ترساند؟! صبر كن سرش را با پنبه ببرم!»

منكه خيلي نگران قربان شده بودم، پرسيدم:« به رودخانه هولش داد؟»

رجب گفت:« نه! كاش هولش داده بود. قربان با پاي خودش رفت داخل رودخانه!»

بعد بغض كرد و چشمانش پر از اشك شد. نگرانتر شدم و گفتم:« چطور؟»

رجب اشك چشمش را پاك كرد و گفت:« كمي كه نشستيم، خوجه گفت: «من امروز پرنده شكار نمي كنم.»

قربان گفت:« پرنده مي خوام. شكار كن! تخم جن!»

خوجه گفت: «نه نميشه! تخم جن! سگم را همراه نياوردم. اگر پرنده را بزنم، به آن طرف رودخانه مي افتد و نمي توانم بيارم!»

قربان گفت:« تو بزن تخم جن! من سگم. ميرم پرنده را مي گيرم!»

صداي هق هق گريه ي رجب بلند شد. كمي كه راه رفت دوباره گفت:« گفتم قربان نرو! قربان زبانش را براي من در آورد و گفت:« ميرم. سگ حتما ميره و پرنده را مياره! »

زير لب گفتم:« خوجه  نامردی کرده!»

رجب گفت:« خوجه پرنده اي را در آسمان نشان قربان داد و از او پرسيد؛ اون پرنده را مي خواهي؟ قربان هم گفت؛ «پرنده مي خوام! واق واق». خوجه لوله ي تفنگ را بطرف پرنده نشانه رفت و الكي شليك كرد. پرنده خيلي دور بود. راهش را كج كرد و به طرفي ديگر پرواز كرد و رفت. خوجه خنديد و گفت: "ديدي قربان! از گردنش زدم. برو بيارش! "گفتم:" خوجه! تير بهش نخورد." قربان گفت:" خورد. سگ منم یا تو تخم جن!" و صداي عوعو سگ را در آورد و دوان دوان توي رودخانه رفت.»

گفتم:« توي آب سرد افتاد؟»

رجب گفت:«كاش توي آب سرد مي افتاد.داخل رودخانه آب نبود كه. آبش كاملا يخ بسته  بود و قربان از روي يخ ها شروع به دويدن كرد. وقتي به وسط رود خانه رسيد يخ شكست و يك پاي قربان داخل آن گير كرد. من و خوجه نتوانستيم به كمكش برويم. يخ رودخانه مي شكست و پايمان فرو مي رفت. خوجه پا به فرار گذاشت و رفت و من ترسيدم و دوباره به نزديك هاي قربان رسيدم. چه فريادي مي كشيد. وقتي ديدم نجات دادن او كار من نيست، دوان دوان آمدم روستا و اول به پدرت گفتم و بعد تو را خبر كردم.»

وقتي حرف هاي رجب تمام شد، به رودخانه رسيده بودیم. پدرم قربان را به كولش گرفته، آرام آرام مي آمد. دوان دوان پيش او رفتیم . قربان بي هوش بود. پدرم او را کنار رودخانه گذاشت و گفت:« يكي تان برويد روستا و اسب يا الاغي بياوريد.»

از جايم جنب نخوردم. رجب برگشت و به طرف روستا دويد.

نگاهي به پاي قربان انداختم. كبود شده و باد كرده بود. بعد دستي به آن كشيدم. سرد بود. يخ زده. تازه احساس كردم هوا چقدر سرد است. وقتي نفس مي كشيد، بخار از دهان و بيني اش بيرون مي زد. كفش هايش خيس بود. از کنارش بلند شدم و رو به پدرم گفتم:« پايش خوب مي شود؟»

پدرم در حالي كه نفس نفس مي زد، گفت:« گمان نكنم. بايد پيش طبيب ببريم.»

گفتم:« اگر مادرش بشنود، مي ميرد.»

پدرم حرفي نزد و به قربان چشم دوخت.

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11:54 توسط عبد الصالح پاک.
سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰
داستان جواب تاریخی فرهاد به سئوال اجنماعی شیرین: حرف های من چه مزه ای دارد؟
 

 

 

فلفلی!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 13:30 توسط عبد الصالح پاک.
پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰
داستان افسانه ی جنگل بی درخت

 

يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. زير گنبد كبود، سه تا شهر بود كه دوتاي آن، خرابه و ويران  شده بود و داخل آن ديگري، فقط آدم و خانه نبود. در اين شهر بي آدم و خانه، سه تا قصر بود كه دوتاي آن خراب شده بود و در آن ديگري فقط برج و بارو نبود. توي اين قصر بي برج و بارو سه تا پادشاه بودند كه دوتاي آن مرده بودند، سومي فقط نفس نداشت. اين پادشاه بي­نفس سه تا پسر داشت كه  اولي و دومي مرده بودند، و سومي هم فقط نفس نمي كشيد.

اين شاهزاده ي  بي­نفس يك روز تصميم ­گرفت به شكار برود. از داخل گنجه، سه تا تفنگ پيدا كرد كه دو تاي آن خراب شده بود و آن ديگري  فقط لوله و قنداق نداشت. سه تا هم فشنگ پيدا كرد كه دوتاي آن خراب بود، و آن يكي هم فقط باروت نداشت. پسر پادشاه بي­نفس، تفنگ بي­لوله و قنداق و فشنگ بي­باروت را برداشت و به اصطبل رفت. در اصطبل سه تا اسب ديد كه دوتاي آن مرده بودند و آن ديگري فقط جان نداشت. پسر پادشاه بي نفس، سوار بر اسب بي جان، راهي جنگل شد. او سه تا جنگل ديد كه دوتاي آن خراب شده بود، و آن يكي هم فقط درخت نداشت. پسر پادشاه بي نفس وارد جنگل بي درخت ­شد.

در جنگل بي درخت سه تا آهو ديد كه دوتاي آن مرده بودند، و آن يكي ديگر، فقط نفس نداشت. پسر پادشاه بي­نفس فشنگ بدون باروت را توي تفنگ بي­لوله و قنداق گذاشت و به طرف آهوي بي­نفس شليك كرد. فشنگ بي­باروت به آهوي بي نفس خورد. پسر پادشاه بي­نفس آهوي شكار شده را به خانه برد.

                                                                                    از زبان فرخنده رضا پور(گرگان)

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 10:51 توسط عبد الصالح پاک.