
کم حوصله شده ام. شاید هم بی حوصله. دیگر نه انگیزه نوشتن داستان را دارم و نه انگیزه مطالعه را. احساس می کنم مثل سنگی ریز در کنار ساحل دریا گم شده ام. خودم از خودم می پرسم:« چرا؟»
خودم به سئوال خودم جواب می دهم:« نمی دانم»
شما چه می گویید؟
سلام سید حبیب عزیز!
فردا 25/8/91از ساعت 9 الی 4 عصر در تهران هستم. خیابان وصال مرکز آفرینش های هنری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.
اگر تشریف بیارید ممنون میشم. دلم برات تنگ شده. همین
یک روز راهزنی برای دزدی به خانه ای رفت. قالیچه ی بزرگی توی اتاق پهن بود. او قالی را با عجله جمع کرد و روی اسب انداخت و با اسب به طرف کوه تاخت.
راهزن در راه صدای گریه ی بچه ای را شنید. اسب را نگه داشت. فهمید که صدای گریه از داخل قالیچه است. او بی درنگ به طرف دره رفت و قالی را به طرف دره تکاند.
راهزن دوباره قالی را جمع کرد و به راهش ادامه داد.
پ.ن: این داستان را جناب آقای حمید رضا شاه آبادی نویسنده و مسئول محترم رمان نوجوانان امروز در جلسه ی رمان نویسان از زبان یک نفر نقل و قول کرد. اصل داستان شاید طولانی تر باشد. آقای شاه آبادی با این داستان برای ما توضیح داد که این روزها توصیف های اضافه زائد است و باید داستان با رعایت ایجازتکان دهنده باشد. نظر شما چیست؟