پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۰
داستان دو ماهنامه ي نشريه ي وزين شوكران


 

شوكران نشريه اي است ادبي و ده سال است كه به سردبيري خانم "پونه ندائي" منتشر مي شود. در طي اين مدت شايد 4 يا 5 شماره از آن را خريده باشم و هر بار هم ار خريدنش راضي و خشنود بودم. ولي نمي دانم چرا هيچ وقت خواننده ي جدي آن نبوده ام. چون عادت بسيار عجيبي دارم و آن خريدن نشريات ادبي و سينمايي است. هر نشريه اي كه در زمينه ي ادبيات منتشر مي شود از شماره اول تا موقعي كه توقيف شود خريداري و آرشيو مي كنم. حالا در ذهن خود مرور كنيد كه چه مجله هايي در آرشيو دارم. اما حالا، چرا در باره ي نشريه شوكران كه مشتري دائمي اش هم نبودم، مطلب نوشتم؟؟!

شماره جديد نشريه يعني شماره 42 اختصاص به مترجم ادبيات جناب آقاي "اسدالله امرايي" دارد. مطالب زيبايي از نويسندگان و مترجمان در باره ي آقاي "امرايي" و يك گفتگوي خواندني توسط خانم "پونه ندائي" با او و چند داستانك ترجمه و بطوركلي كارنامه آقاي "امرايي" در اين شماره معرفي شده است. همچنين عكس هايي از دوران كودكي تا امروز آقاي "امرايي" در اين شماره به چاپ رسيده است كه ديدنش خالي از لطف نيست. خيلي دوست داشتم بخش هايي از مطالب نشريه را اينجا بنويسم ولي بهتر ديدم پيشنهاد خريد آن را به دوستان بدهم تا در لذت خواندن اين شماره، آنها را هم شريك كرده باشم.

 ضمن خسته نباشيد به خانم "ندائي" عزيز، يكي از داستانك هاي ترجمه شده توسط آقاي "امرايي" عزير را كه در اين شماره نشريه وزين «شوكران» چاپ شده است، تقديم دوستان عزيز مي كنم.


مادر

نوشته:ليدياديويس

ترجمه: اسدالله امرايي


دختر داستاني نوشت. مادرش گفت:« اما اگر رمان مي نوشتي خيلي بهتر مي شد! ». دختر خانه اي عروسكي ساخت. مادرش گفت:« اما اگر اين خانه راست راستكي بود، خيلي بهتر مي شد! ». دختر بالش كوچكي براي پدرش درست كرد. مادرش گفت:« اما بهتر نبود لحاف درست مي كردي؟». دختر گودال كوچكي در باغ كند. مادرش گفت:« اگر گودال بزرگي مي كندي، خيلي بهتر بود!». دختر گودال بزرگي كند و رفت داخل آن خوابيد. مادرش گفت:« براي هميشه مي خوابيدي، خيلي بهتر بود.»




+ نوشته شده در ساعت 19:26 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰
داستان افسانه پادشاه ودختر کشاورز

 

 

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا کسی نبود. زیر گنبد کبود، پادشاهی بود. او خیلی به شکار علاقه داشت. او یک روز توشه ی چندین روز را برداشت و به همراه وزیران و مآمورانش به شکارگاه رفت. وقتی به شکارگاه رسید آهوی بسیار زیبایی را دید که برای خودش گردش می کرد و از علف های تازه، می چرید.پادشاه که از آهو خیلی خوشش آمده بود، اسب را به همراه اطرافیانش، به طرف آهو راند. آهور با شنیدن صدای پای اسب ها، پا به فرار گذاشت. هی آهو برو، این ها برو.آهو برو این ها برو. ]و که خیلی ترسیده بود، یک نفس می دوید و خستگی نمی شناخت. ولی اسب های اطرافیان پادشاه یکی یکی نفس کم آوردند و از دنبال کرده آهو باز ماندند. اما پادشاه دل از آهو نمی کند و دست از تعقیبش برنمی داشت. آهو همانطور که فرار می کرد، وارد جنگل شد و پادشاه او را گم کرد. پادشاه تا به خودش آمد، دید که ازشگارگاه و اطرافیانش دور افتاده و در جنگل تاریک گم شده و تک و تنها مانده است.پادشاه کورمال کورمال در تاریکی جنگل راه اوفتاد بلکه کسی را پیدا کند و از او راه خروج از جنگل را بپرسد. رفت و رفت و موقع صبح به کنار چشمه ای رسید کنار چشمه دختری را دید به مثال ماه که پادشاه تابحال در هفت اقلیم لنگه اش را ندیده بود.پادشاه که با دیدن دختر، گم شدنش را فراموش کرده بود، پیش دختر رفت و گفت:« مرا برای خواستگاری، پسش پدر و مادت ببر!»دختر، پادشاه را،  پیش پدر و مادرش برد و او دختر را از آنها خواستگاری کرد. پدر دختر که مرد کشاورزی یود، وقتی حرف های او را شنید، پرسید:« کی هستی و چکاره هستی و اینجا چه می کنی؟»پادشاه اشاره به تاج سرش کرد و گفت:« مگر این تاج را روی سرم نمی بینی؟من پادشاه این اقلیم هستم و برای شکار آمده بودم و راه را گم کرد م و دختر شما را کنار چشمه دیدم.مرد کشاورز گفت:« شغل من کشاورزی است و دخترم و زنم قالی باف هستند. هرکس اینجا شغلی دارد. من از شما نپرسیدم کی هستی، پرسیدم چه کاره هستی؟حالا به من بگو تو چه کاری برای گذاران زندگی،بلد هستی؟»پادشاه گفت:« اصلا نیازی به کار کردن ندارم. چون همه برای من کار می کنند و من فقط به دیگران امر و نهی می کنم.»

مرد کشاورز گفت:« امر و نهی کردن دیگران، کار برای آدم نمی شود.من دخترم را به کسی می دهم که یک شغل بلد باشد. هر وقت کار مناسبی یتد گرفتی، دو بارهدبه خواستگاری دخترم بیا و گرنه دیگر هیچ وقت این طرف ها آفتابی نشو!»

پادشاه که دید تیرش بدجوری به سنگ خورده است، به مرد کشاورز گفت:« پس، راه را برای من نشان بدهید که از این جنگل بیرون بروم.»

کشاورز او را تا خارج شدن از جنگل همراهی کرد و به خانه داش برگشت.پادشاه هم پس از یک روز راه رفتن، همینکه خسته و کوفته به قصرش رسید، وزیرانش را پیش خود فرا خواند و گفت:« همین الان برای من یک کاری یاد بدهید.»

آنها گفتند:« قبله ی عالم! هنوز خستگی راه از تن بدر نکرده می خواهید کار یاد بگیرید. مگر نمی دانید کار کردن برای دیگران است و شما فقط باید دستور بدهید. چه کاری بهتر از این؟»

پادشاه گفت:« همه ی حرف های شما درست. ولی مرد کشاورز به شرطی حاضر است دخترش را به من بدهد که من کاری یادگرفته باشم.»

وزیر ها گفتند:« کشاورز کیه؟»

پادشاه ماجرای مرد کشاورز و شرط او را برای آنها تعریف کرد. وزیران وقتی حرف او را شنیدند، گفتند:« مرد کشاورز خیلی بیجا گفته و از روی نادانی شرط گذاشته! به ما نشانی خانه ی او را بدهید، همین الان برویم و دار و ندارش را بار الاغ بکنیم و به حضور مبارک بیاریم.»

پادشاه گفت:« نه! نباید ناراحتی آنها را فراهم کنیم. شما برای من کاری یاد بدهید. بهتر است بجای قشون کشی، شرط آنها رابجا بیاورم، بعد به خواستگاری بروم.»

وزیران وقتی اصرار پادشاه دیدند، به مشورت نشستند و تصمیم گرفتند کاری به پادشاه یاد بدهند که کسی از آن بویی نبرد. پس با چانه زنی زیاد به این نتیجه رسیدند که به او درخفا قالی بافی یاد بدهند.

پس یک استاد قالی باف به قصر اوردند و از او خواستند بدون اینکه کسی متوجه بشود، هر روز به قصر بیاید و به پادشاه خیلی زود قالی بافی یاد بدهد.از فردای آن روز، دارقالی در یکی از اتاق های قصر برپا کردند و پادشاه برای بئدست آوردن دختر با علاقه و پشتکار شروع به آموختن قالی بافی کرد و خیلی زود تمام فوت و فن آن را یاد گرفت و خودش به تنهایی شروع به بافتن یک قالیچه کرد و خیلی زود آن را بافت و تمام کرد. استاد قالی باف وقتی قالیچه ی پادشاه را دید، گفت:« ای قبله ی عالم! شما اکنون دیگر تمام فوت و فن قالی بافی را بلد هستید و از این به بعد می توانید، بدون کمک دیگران، می توانید به تنهایی قالی بافی کنید.»

پادشاه که خیلی خوشحال شده بود، هدیه ای گراتبها به استاد قالی باف داد و او را از قصر مرخص کرد و خودش هم قالیچه اش را برداشت و سوار اسب شد و برای خواستگاری دختر، به طرف خانه ی مرد کشاورز شروع به تاختن کرد.

وقتی به خانه ی مرد کشاورز رسید، قالیچه ی زیبا را جلوی او پهن کرد. مرد کشاورز گفت:« این دیگر چیست؟»

پادشاه گفت:« این یک قالیچه است که با دست های خودم بافتم. حالا دیگر من یک قالی باف ماهر هستم و آمدم از دخترت خواستگاری کنم.»

مرد کشاورز دستی به قالیچه کشید و انصافا خوب و تمیز و زیبا بافته شده بود. او گفت:« حالا که کاری یاد گرفته ای، می توانی با دختر من وصلت کنی.»

به دستور پادشاه، هفت شبانه روز جشن و پای کوبی به راه انداختند و دختر را به قصر آوردند و به عقد پادشاه در آوردند.دختر، چند روزی که در قصر زندگی کرد، متوجه شد که چه بریز و بپاشی براه است. بیش از نیازمی پختند، بیش از نیاز می خوردند. بیش از نیاز می دوختند و هر لباس را فقط چند ساعتی می پوشیدند.کم کار می کردند و بیشتر به استراحت می پرداختند. ختر کشاورز که حالا زن پادشاه بود از وضع بریز و بپاش و مفت خوری درباریان به تنگ و آمد و پیش پادشاه زیان به گلایه باز کرد و گفت:« ای قبله ی عالم! درباریان جز خوردن و خوابیدن و پوشیدن کار دیگری ندارند؟ در حالیکه مردم برای بدست آوردن یک تکه نان یک روز تمام کار می کنند و زحمت می کشند، اطرافیان تو بدون اینکه دست به سیاه وسفید بزنند، خوب می خرند و خوب می پوشند و خوب هم استراحت می کنند.»

پادشاه وقتی حرف های دختر کشاورز را شنید، گفت:« این وزیر ها همچین بیکار هم نیستند. آنها در گرما و سرما و با سختی زیاد، به چهار گوشه ی این مملکت سر می زنند  خبرهای آن را به من می رسانند. به گفته ی آنها مردم ما در ناز و نعمت زندگی می کنند و هیچ کس محتاج نان شبش نیست.»

زن پادشاه گفت:« بهتر نیست یک بار هم شده رنج سفر را به جان بخری و به چهار گوشه ی مملکت سر بزنی؟ فکر نکردی وزیرانت برای دلخوشی شما هم که شده خبر دروغ می آورند؟ بیشتر مردم به نان شبشان محتاج هستند و زندگی نامناسبی دارند.اگر حرفم را باور ندارید بروید و از نزدیک با چشم خودتان ببینید.»

پادشاه دید که زنش راست می گوید. پس لباس مندرس و پاره پوره به تن کرد و چوب دستی چوپانی به دوش انداخت و دور از چشم درباریان برای سرکشی از مملکت، از قصر بیرون رفت. رفت و رفت تا اینکه به یک کاروانسرا رسید و تصمیم گرفت در آنجا کمی به استراحت بپردازد. هنوز سرش به بالش نرسیده بود که از بیرون سر و صدایی شنید. از اتاق بیرون آمد و دید که مامورانش دارند عده ای را شلاق می زنند و عده ای هم ایستاده اند به تماشا. رفت و از یک نفر پرسید:« این ها را چرا شلاق می زنند؟جرمشان چیست؟»

مرد گفت:« این ها مردم فقیری هستند و نمی توانند به ماموران باج بدهند. به همین دلیل آنها را شلاق می زنند.»

پادشاه وقتی حرف های او را شنید، طرف مامورها دوید و شلاق یکی از آنها را از دستش گرفت و به طرفی انداخت.ماموران خشمگین به طرف پادشاه حمله کردند و تا می توانست کتکش زدند. پادشاه از شدت کتک آنها بی هوش شد و روی زمین افتاد.وقتی به هوش آمد، دید ماموران هنوز بالای سرش ایستاده اند. پس رو به آنها گفت:« شما می دونید چه کسی را کتک زده اید؟ به شما نشان می دهم که با کی طرف هستید.»

بزرگ ماموران گفت:« فکر می کردیم با کتکی که خورده ای، عقلت سر جایش آمده است. ولی معلوم می شود که دست بشو نیستی و باز هم دلت کتک بمی خواهد؟»

پدشاه که ترسید دوباره زیر مشت و گلد آنها برود، گفت:« من پادشاه این اقلیم هستم و اگر دست از سرم بر ندارید، به زندان می اندازم.»

ماموران به حرف او خندیدند و او را کشان کشان بردند و به زندان انداختند.فردا صبح زود برای بردن بیگاری، زندانیان را بیدار کردند و هرکس را که کاری بلد بود، به همان کار بردند. از پادشاه هم پرسیدند؛ چه کاری بلد هستی؟ پادشاه هم گفت؛ من قالی بافم. مامورزندان گفت:« اگر دروغ گفته باشی، فردا جایت سرکوه و سنگ شکنی است.»

بعد دستور داد دار قالی برای او در زندان بر پا کنند. دار قالی برپا کردند و بزرگ مامور زندان پادشاه را پشت دار قالی نشاند و گفت:« اگر تونستی قالی خوب ببافی که هیچ! وگرنه می دهم با همین دار قالی دارت بزنند!»

پادشاه ترس از جانش، پشت دارقالی نشست و در مدت کمی قالی بسیار زیبا و ظریف بافت و دست مامور بزرگ زندان داد. زنانبان قالی برد براب فروش به بازار برد. ولی از بس این قالی زیبا و ظریف بود، هیچ خریداری نتوانست برای آن قیمت مناسبی بگذارد و آن را بخرد. آخر سر یکی از خریداران گفت:« تنها راه فروختن این قالی بردن به شهر است. شاید آنجا تاجری بتواند قالی رابخرد.»

بزرگ زندانبان قالی را بار اسب کرد و به شهر رفت. در شهر هم هیچ تاجری توان خرید آن را نداشت. پس یکی از آنها گفت:« تنها راه فروختن این قالی، بردن به قصر پادشاه است. جز او هیچ کس نمی تواند آن را بخرد.»

بزرگ زندان دوباره قالی را بار اسب کرد و به طرف قصر تاخت. وقتی قالی را وزیر خزینه دید، ان را به قیمت خوبی خرید و چون این قالی بسیار زیبا و ظریف بود، آن را به زن پادشاه هدیه داد. زن پادشاه وقتی قالی را دید، فهمید که پادشاه به مشکلی برخورده و این قالی را بافته است و چون مدتی از پادشاه بی خبر بود، دستور داد فروشنده ی قالی را به قصر بیاورند.ماموران رفتند و با مامور بزرگ زندان برگشتند. زن پادشاه از او پرسید:« این قالی را چه کسی بافته است؟»

بزرگ زندان گفت:« یک زندانی خلافکار و دروغگو!»

زن پادشاه دوباره گفت:«جرمش چیه و دروغش چی بود؟»

مامور بزرگ زندان گفت« یک روز در حال تنبیه کردن چند خلافکر بودیم که او وارد معرکه شد و شلاق را از دست ماموری گرفت و بعد ک دید مجازات سنگینی در انتظارش است، ادعای پادشاه بودن کرد و خواست ما را بترساند.»

زن پادشاه گفت:« حالا جای آن مرد را می دانی؟»

مرد گفت:« باه. الان توی زندان است.»

زن گفت:« همین الان مرا پیش او ببر!»

مرد قبول کرد. زن به وزیران امر کرد؛ توش را بر دارند و ب مرا او و مرد زندان بان بیایند.

آنها بعد از یک روز و نیم اسب تاختند ب زندانی که پادشاه حبس بود، رسیدند. زندان بان زن پادشاه را پیش پادشاه برد و گفت:« این همان بافنده ی خلافکار است.»

پادشاه پشت دارقالی نشسته و درحال بافتن قالی بود.

زن پادشاه، به زندانبان،گفت:« این مرد درست می گوید، او پادشاه مملکت است. و حالا چون تو باعث پیدا شدن او شده اید، از قبله ی عالم می خواهم از خون تو بگذرد»

پادشاه دست از بافتن قالی برداشت و رو به زنش گفت:« پدرت باعث شد من به اهمیت کار پی ببرم و تو هم باعث شدی من از گوشه کنار و وضع مردم با خبر شوم.»

پادشاه به همراه زن و همراهانش به قصر برگشت و دستور داد همه ی درباریان هم، مثل مردم عادی، یک کار آبرومند یاد بگیرند و هیچ ماموری حق گرفتن باج از مردم را ندارد.

پس از آن او سال های سال با عدل و انصاف  پادشاهی کرد و هیچوقت حق را نا حق نکرد.

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 9:10 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰
داستان افسانه ی مرد شکارچی و پرنده

 

 

 

روزی بود، روزگاری بود. در آن روزگار، یک پیرمرد شکارچی با زن پیرش در کلبه ی کوچکی زندگی می کرد. او هر روز صبح زود، برای شکار پرنده به صحرا می رفت، پرنده شکار می کرد و آن را به بازار می برد و می فروخت و با پول آن نان شبش و زنش را می خرید و به خانه برمی گشت.

یک روز که پس از مدت ها انتظار رفت دامش را جمع کند، دید، پرنده بسیار زیبا به دامش گیر کرده است. پیرمرد پرنده را گرفت و همین که خواست، آن را داخل خورجینش بیندازد، پرنده ی زیبا  زبان باز کرد و به زبان آدمیزاد روبه شکارچی گفت:« ای شکارچی! اگر به من رحم نمی کنی، لااقل به جوجه هایم رحم کن که منتظرند من برایشان غذای شبشان را ببرم. اگر مرا آزاد کنی، هر آرزویی که داشته باشی برآورده می کنم.»

پیرمرد گفت:« من در دنیا یک آرزو دارم و آن هم این است که از زندگی در کلبه ی تنگ و تاریک خسته شده ام و می خواهم آخر عمری در خانه بزرگ و پرنور و روشن زندگی کنم. اگر این آرزو را می توانی برآورد کنی، همین الان آزادت می کنم.»

پرنده گفت:«آزادم کن! آزویت را بر آورده می کنم.»

پیرمرد، پپرنده را آزاد کرد. پرنده گفت:« فردا همین جا منتظرم باش!»

پیرمرد دست خالی به خانه اش برگشت و ماجرا را برای زنش تعریف کرد.

آنها صبح زود، قبل از اینکه آفتاب طلوع کند به جایی که با پرنده قرار گذاشته بودند، رفتند. وقتی به آنجا رسیدند با دیدن قصر بزرگ و زیبا و پر نور، فکر کردند راه را اشتباهی آمده اند و همینکه خواستند برگردند، پرنده جلویشان سبز شد و گفت:« این هم خانه ای که آرزویش را داشته اید.»

پرنده این را گفت و یکی از پر هایش را کند و به دست پیرمرد داد و گفت:« هر وقت کاری داشتید، این پر را آتش بزنید. من در همان لحظه حاضر می شوم.»

پیرمرد و پیر زن که دیدند زندگی شان از این رو به آن رور شده است، با خوشحالی وارد قصر شدند و زندگی جدیدی را شروع کردند. آنها در قصر راحت و آسوده بودند. خورد و خوراکشان، و دوخت و دوزشان آماده بود و آنها جز گردش و استراحت کار دیگری نداشتند.

چند مدتی که گذشت، پیرزن به پیرمرد گفت:« منکه از تنهایی حوصله ام توی این قصر سرمی رود. نه همسایه ای داریم ، نه هم صحبتی، نه غمی، نه غم خواری! تا کی می خواهیم در این قصر درندشت اینگونه زندگی کنیم.»

پیرمرد گفت:« این چه حرفیه که می زنی زن! مگر یادت رفتهبا با چه مصیبتی در آن کلبه ی تنگ و تاریک زندگی می کردیم و به نان شبمان محتاج بودیم؟می خواهی خودت به بخت خودت لگد بزنی؟»

پیرزن گفت:« مگر نشینیدی آرزوی انسا ها تمام شدنی نیست و برای رسیدن به آرزو هایش از هر فرصت کوچکی استفاده کند؟ ما که پرنده را داریم و پس چه بهتر که از او استفاده کنیم. اگر فرصت را از دست بدهیم پرنده ما را فراموش می کند و ما از تنهایی و بی کسی در این قصر هلاک می شویم.»

هی پیرمرد گفت؛ نه! .ولی پیر زن پایش را توی یک کفش کرده بود و می گفت:« از من گفتن و از تو نشنیدن.!»

پیرمد وقتی دید حریف زنش نمی شود، رفت پر را برداشت و آن را آتش زد.

پرنده فوری بال بال زنان آمد و جلوی آنها بر زمین نشست و گفت:« کاری با من داشتید؟»

پیرمرد گفت:« منکه کاری ندارم ولی زنم کار دارد.»

پرنده به پیرزن گفت:« امر کن!»

پیرزن خود را غصه دار نشان داد و گفت:« ای پرنده ی مهربان! ما در اینجا خیلی تنها و بی کس هستیم. نه همسایه ای داریم و نه هم صحبتی، نه غمی داریم و نه غم خواری! ما از این وضع خسته شده ایم و می خواهیم لااقل پیش چهارتا آدم زندگی کنیم و مال و منالمان را به رخ آنها بکشیم. و از شادیمان به آنها بگوییم.»

پرنده گفت:« پس بدنبال من بیایید.»

پرنده رفت و آنها رفتند. پرنده رفت و آنها رفتند. تا اینکه به شهری رسیدند و پرنده آنها را به خانه ی بزرگی  برد و گفت:« این خانه از خانه ی قبلی هم بزرگتر و بهتر است و هر چه بخواهید در آن پیدا می شود.»

پرنده این را گفت و باز هم یک پر خود را به دست آنها داد و پر کشید و رفت.

وقتی پرنده رفت، پیرزن به پیرمرد گفت:« دیدی گفتم برای رسیدن به آرزوها باید از هر فرصتی استفاده کرد؟ حالا توی این خانه هر طور که دوست داری زندگی کن و با هر کسی هم دوست داشته باشی رفت و آمد کن.»

پیرمرد و پیرزن روزها در شهر به گشت و گذار می پرداختند و شب ها هم به مهمانی این و آن می رفتند و با در و همسایه به خانه شان دعوت می کردند. روزها و هفته و ماه ها به همین ترتیب گذشت و زن باز هم از این زندگی هم دلزده شد و بنای ناسازگاری با پیرمرد را شروع کرد.

پیرمرد که از دست او به تنگ آمده بود، به او گفت:« از جان من چه می خواهی؟چرا دست از سرم برنمی داری زن؟!دیگه چه مرگت است؟»

پیرزن گفت:« مگر پرنده در خدمت ما نیست. او که هرچه بخواهیم برای ما انجام می دهد. پس چرا دست روی دست بذاریم و به این زندگی  یکنواخت ادامه بدهیم؟ بخاطر من هم که شده این بار هم پر پرنده را آتش بزن و بختمان را یک بار دیگر آزمایش کنیم.»

پیرمرد گفت:« بیا از خر شیطان بیا پایین! می ترسم با این کارهایت آخر عمری سرگردان بشویم و دار و ندارمان را از دست بدهیم.»

پیرزن گفت:« منکه حوصله ام از این زندگی شلوغ و پر سر و صدا سر رفته است. بیا یکبار دیگر هم حرف مرا گوش بده و ر پرنده را آتش بزن!»

پیرمرد که می خواست از دست نق نق های زنش برای همیشه راحت شود، پر را آورد و آن را آتش زد.

پرنده مثل دفعه ی قبل بال بال زنان آمد و جلوی پای آنها بر روی زمین نشست و گفت:« دگر چه مشکلی دارید؟»

پیرمرد گفت:« من هیچ مشکلی ندارم. بهتر است از زنم بپرسید چه مشکلی دارد/»

پرنده به پیرزن نگاه کرد. پیرزن گفت:« ای پرنده! این زندگی دیگر برای من قابل تحمل نیست»

پرنده گفت:« چرا قابل تحمل نیست. مگر چه مشکلی دارید؟»

پیرزن گفت:« هرآنچه که ما داریم، دیگران هم دارند. هر کاری که ما می کنیم، دیگران هم می کنند. هیچ فرقی بین ما و دیگران نیست.»

پرند گفت:« من حالا چکار کنم؟»

پیرزن گفت:« اگر مشکلی برای تو ندارد، دوست دارم شوهرم حاکم این شهر شود و من هم ملک ی این شهر!»

پرنده گفت:« پس بدنبال من بیایید!»

پرنده، این را گفت و به پرواز در آمد و پیرزن و پیرمرد هم رد او را گرفتند و به را افتادند. آنها رفتند و رفتند تا اینکه به قصری بزرگ رسیدند. داخل قصر رفتند. دیدند بله، وزیر ، وکیل،  جلاد ، آشپز، نوکر و ماموران در یک صف منظم دست به سینه ایستاده اند.

پرنده به پیرمرد و پیر زن گفت:« از این به بعد شوهرت حاکم این شهر و خودت هم ملکه ی این شهر هستید.»

پرنده باز هم یک پرش را کند و به دست پیرمرد داد و پر کشید و رفت.وقتی پیرمرد حاکم شهر و پیرزن هم ملکه ی شهر شد، مردم را فراموش کردند و شروع کردند به مفت خواری و خوش گذارانی و حیف و میل کردن مال و اموال  خزینه ی شهر. بطوری که پیرزن برای برطرف کردن چین و چروک های صورتش، بجای آب، از شیر استفاده می کرد. و همیشه بیش از نیازشان دستور پخت و پز به آشپز سفارش می کردند. نه دست به سیاه می زدند و نه دست به سفید. می خوردند و می پوشیدند و خوش می گذارندند.

یک روز پیر زن روی ایوان قصر لم داده بود و حمام آفتاب می گرفت.یک تکه ی ابر در آسمان پیدا شد و روی پیرزن سایه انداخت. پیر زن که بسیار مغرور و خودخواه شده بود. وقتی دید ابر مزاحم حمام ،تاب گرفتنش شده است، فوری داد و قال به راه انداخت.پیرمرد وقتی سرو صدای او را شنید، دوان دوان به ایوان قصر آمد و از او پرسید:« چی شده، چرا سرو صدا به راه انداخته ای؟»

پیرزن همانطور که داد و قال می کرد، دستش را بطرف آسمان اشاره کرد و گفت:« مگر نمی بینی اون ابرک مزاحم جلوی خورشید را گرفته و توی صورت من سایه انداخته است؟! برو زود پر پرنده را بیار و آتش بزن با او کار دارم.»

پیرمرد گفت:« دیگه می خواهی چی از پرنده بخواهی؟»

پیرزن کفت:« بجای این حرف ها، تا پوست صورتم خراب نشده زود پر را آتش بزن و این دست و ان دست نکن پیرمرد!زود باش فرصت را از دست نده!»

پیرمرد به ناچار باز هم پر پرنده را آتش زد. پرنده فوری جلوی چشم آنها ظاهر شد و گفت:« دیگه چکارم دارید؟»

پیرمرد گفت:« من کاری ندارم. از پیرزن بپرس!»

پرنده، از پیرزن پرسید:« چی شده؟»

پیرزن گفت:« این چطور ملکه ای است که باد موهایش را پریشان می کند. سرما و گرما باعث اذیت و آزارش می شود..یک ابر کوچولو مانع می شود دوش حمام آفتاب بگیرد؟! الان داشتم روی ایوان قصر دوش حمام می گرفتم که یک ابر بی خاصیت آمد و جلوی نور خورشید را گرفت و به چهره ام سایه انداخت.ای پرنده ی مهربان! می خواهم اختیار باد و باران و زمین و آسمان هم را داشته باشم و برای اینکه هیچ مشکلی نداشته باشم، با خیال راحت به آنها هم بتوانم فرمان بدهم و امر و نهی کنم.»

پرنده این بار بدون اینکه حرفی بزند به پرواز در آمد و پیرزن و پیرمرد هم مثل همیشه بدنباش راه افتادند. آنها رفتند و رفتند و باز هم کمی رفتند. وقتی خیلی از شهر دور شدند. ناگهان هوا تاریک شد  و پرنده غیبش زد. پیرزن و پیرمرد، در تاریکی شب کورمال کورمال به راه افتادند. رفتند رفتند تا به خانه ای رسیدند و تصمیم گرفتند تا روشن شدن هوا در آن بمانند.وقتی صبح شد، پیرزن و پیرمرد از خواب بیدارشدند و دیدند که شب را در کلبه ی کوچک خودشان که قبلا در آن زندگی می کردند، استراحت کرده اند.پیرمرد وقتی پی به ماجرا برد، آهی از حسرت کشید و گفت:« دیدی چکار کردی زن؟! به خاطر خودخواهی هایت ما را دوباره به همان جایی آورده ای که قبلا بودیم.حالا برو با کاسه آب کف کلبه را بیرون بریز لااقل جایی برای نشستن داشته باشیم.»

آنها سال های سال در آن کلبه زندگی کردند!

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 10:46 توسط عبد الصالح پاک.
چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۰
داستان جواب ادبی فرهاد به سئوال فرهنگی شیرین: در کنار من احساس می کنی کدام شخصیت ادبی هستی؟
 

 

 

 

باباطاهرعریان!!!

 

 

 

 

 

پ.ن اول:این پست احتمالا تکراری است و جواب غیرتکراری می طلبد!!!

پ.ن دوم:سوژه های شیرین و فرهادی خانوادگی دوست و دشمن را خریداریم!!!

پ.ن سوم:خیلی دوست دارم زحمت این یکی را شما بکشید!!!

 

+ نوشته شده در ساعت 10:1 توسط عبد الصالح پاک.
دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۰
داستان خودنويس و كيبورد




سال ها با خودنويس يكي يك دانه ام مي نوشتم ولي حالا با كيبورد كامپيوتر مي نويسم.احساس مي كنم نوشته هايم آن حس و حال و روح قبلي را ندارد. خودنويسم را خيلي دوست دارم و به هر جايي هم بروم، او را هم همراه خودم مي برم. طاقت يك روز دوري اش را هم ندارم!ولي هيچ تعلق خاطري به كيبورد ندارم. اما حسن نوشتن با كيبورد اين است كه خيلي زود، نوشته را براي چاپ و تكثير و ارسال آماده مي كند.نمي دانم دوباره به نوشتن با خودنويس را شروع كنم يا نوشتن را با كيبورد ادامه بدهم.





+ نوشته شده در ساعت 14:9 توسط عبد الصالح پاک.
یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰
داستان ترانه

 

درسم خيلي ضعيف بود و هرچه تلاش مي كردم نمي توانستم نمره ي خوب و قابل قبول بگيرم و هميشه هم به بهانه هاي گوناگون، ديگران را مقصر آن معرفي مي كردم. بيشتر دليل ناكامي ام را گردن خواهرم كه سه كلاس بالاتر از من بود، مي انداختم. مثلا مي گفتم:« خواهران ديگران به برادر كوچكشان درس ياد مي دهند و حتي در نوشتن مشق هم كمك شان مي كنند ولي خواهر من عين خيالش نيست.»

پدر و مادرم حرفم را جدي مي گرفتند و به خواهرم مي توپيدند كه چرا توجهي به برادرت نمي كني؟! تو كه بيشتر از او درس خوانده اي،كمي هم به او ياد بده ! بعد به اين نتيجه روانشناسي و علمي مي رسيدند كه حتما حسادت مي كند و مي خواهد،خودش با گرفتن نمره عالي، جلب توجه كند.

خواهرم براي من خيلي زحمت مي كشيد و وقت مي گذاشت ولي من اصلا درس را نمي فهميدم و هيچ توجهي هم به حرف هاي او نمي كردم. فقط از او مي خواستم مشقم را بنويسد و رياضي را توي دفترم حل كند. اما چون پسر اول بودم و دردانه ي پدر و مادر، هميشه حق با من بود و من هر كاري كه مي كردم درست و هر حرفي كه مي زدم راست بود ولي خواهرم هر عملش خلاف بود و هر حرفش دروغ و بايد تاوان آن را پس مي داد. خواهرم چه زجري كه از دست من نمي كشيد ولي  هيچگاه دم برنمي آورد.

يك روز هوا به هم ريخت و باران همراه زوزه ي باد بشدت مي باريد. از سقف اتاق چند كلاس آب چكه مي كرد بطوري كه نمي شد داخل كلاس نشست و مدير همه ي ما را در يكي از كلاس ها كه بزرگتر بود، جا داد و به معلم سفارش كرد كه امروز درس را بي خيال شود و كمي هم به بچه ها خوش بگذرد.

معلم اولين چيزي كه به ذهنش رسيد اين بود كه از ما پرسيد:« بچه ها كدوم يكي از شماها مي توانيد ترانه بخوانيد؟»

صدا از كسي در نيامد. معلم سئوالش را تكرار كرد. باز هم كسي جوابي نداد. معلم وقتي ديد كسي داوطلب نيست ترانه بخواند، گفت:« پس، براساس اسامي دفتر نمره، قرعه مي اندازم و شماره اي را اعلام مي كنم. اسم هر كس بيفتد، او بايد ترانه ای بخواند.»

اولين شماره را خواند و پرسيد:« شماره ي كيه؟»

كسي جوابي نداد. معلم نگاهي به دفتر نمره انداخت و اسم را با صداي بلند اعلام كرد. صاحب اسم از جايش بلند شد و كمي با خجالت گفت:« آقا معلم! فقط نصف يك ترانه را مي دانم!»

معلم گفت:« بخوان! شايد ادامه اش هم يادت بيايد.»

او شروع كرد به خواندن.... چند خطي كه خواند، بقيه اش يادش نيامد و شروع كرد با دهانش به نواختن آهنگ آن ترانه. بهر حال كلاس را كمي به شوق آورد و آهنگ كه تمام شد معلم دفتر نمره را باز كرد و گفت:« 18»

بعد شماره ديگري را اعلام كرد و اين يكي شروع به خواندن ترانه كرد و شد 19.

خدا خدا مي كردم كه اسم من در نيايد. چون هيچ ترانه اي را از حفظ بلد نبودم. ولي نمره ها بد جور وسوسه ام كرده بود. 18 و 19 نمره اي بود كه حتي خوابش را هم نمی دیدم . بهرحال، يادم نيست چند نفر ترانه خواندند و با نمره هاي پر و پيمان به خانه رفتند.

وقتي زنگ مدرسه به صدا در آمد، معلم اعلام كرد كه به خاطر بدي هوا نمي شود درس داد و به خانه برويد.

با سرعتي باور نكردني كه در خودم سراغ نداشتم به طرف خانه دويدم و قبل از همه به خانه رسيدم و در گوشه ي خانه چمبرك زدم و نشستم. از طرز نشستنم، مادرم فهميد كه اتفاقي افتاده است. پرسيد:« چي شده؟»

گفتم:« بايد بروم به شهر!»

با تعجب گفت:« شهر براي چي؟»

وقتي خواهرم از راه رسيد. داشتم مي گفتم:« بايد يك نوار ترانه بخرم، براي تقويت درس!»

چشمان خواهرم از تعجب گرد شد. قبل از اينكه بند را آب بدهد، با نگاه غضب آلود به او حالي كردم كه ساكت باشد.

مادرم گفت:« تابحال خواهرت همچين نواري نخواسته بود؟»

نيشخندي زدم و گفتم:«هه! او چه مي فهمه كه نوار چيه! که تقاضا بكنه!»

خواهرم تا دهانش را باز كرد اعتراض بكند و چيزي بگويد، دستم را روي گلويم كشيدم و يواش گفتم:« پخ!»

پدرم كه هميشه خيلي دير و با كنايه حرف مي زد، پرسيد:« حالا اين نوار باعث تقويت كدام درس مي شود؟»

زبانم بند آمد.خواهرم لبخند زد. مادرم گفت:« حتما به دردي مي خورد كه  آموزگار گفته.»

خواهرم گفت:« آموزگار كه...»

حرف را از دهانش قاپيدم و گفتم:« اگر نمي خواهيد درسم بهتر شود، نمي خوام. من به خاطر آبروي شما گفتم!»

پدرم گفت:« فردا بعد از اينكه از مدرسه برگشتي، مي رويم به شهر.»

خواهرم گفت:« فردا مدرسه تعطيل است.»

از خوشحالي با صداي بلند گفتم:« راست ميگي خواهرجان؟! كي گفت؟»

خواهرم با غيظ گفت:« مديررررررررررررررررررررررررر!»

فرداي آن روز به همراه پدرم، در شهر به نوار فروشي رفتيم. صداي موسيقي آرامي فضاي مغازه را پر كرده بود. كاست خوانندگان زن و مرد با سليقه داخل قفسه ها  چيده شده بود.

پدرم نگاهي به قفسه هاي مغازه انداخت و گفت:« يك نوار كمك درسي به اين پسرم بده!»

فروشنده نگاهي به سر تا پاي من انداخت و گفت:« نوار كمك درسي؟!»

دخالت كردم و گفتم:« منظورش جديدترين ترانه است كه كسي نشنيده باشد!»

فروشنده كه آدم تيزي بود، منظورم را فهميد و چند نوار كاست جلوي ما گذاشت و گفت:« اين كاست ها امروز رسيده است.»

پدرم نوارها را يكي يكي به دست گرفت و نگاهي به عكس هاي روي آن انداخت. روي تعدادي از نوارها عكس زن بود و يكي از نوارها عكس يك مرد خوش قيافه بود و روي آن نوشته شده بود؛ آلبوم خاطره ها.

كمي پایین تر هم نوشته شده بود؛ امير شاملو

نوار را خريديم و من با خوشحالي به همراه پدرم به روستا برگشتم.

شب نوار را در ضبط صوت گذاشتم و به همراه خواهر و مادر و پدرم گوش دادم. بعد كاغذو قلم برداشتم و شروع به نوشتن ترانه ها كردم و تا موقعي كه بخوابم يكي از ترانه ها را حفظ كردم و با خيال راحت خوابيدم.

چند روزي هوا خراب بود و مدرسه تعطيل و من هي به آسمان نگاه مي كردم و خدا خدا مي كردم هوا خوب شود و من به مدرسه بروم و با خواندن چند ترانه نمره هاي عالي بگيرم و آن را به رخ خواهرم بكشم.

بعد از چند روز، هوا خوب شد و من آماده ي رفتن به مدرسه شدم.

مادرم پرسيد:« نوار چطوري بود، به دردت خورد؟»

گفتم:« تووووووووووووووووووووووووپ بود. آره خيلي به دردم خورد. بعد از اين فقط منتظر نمره هاي عالي باش مادر!»

هوا خوب شد و با هزار و يك آرزو به مدرسه رفتم. در مدتي كه مدرسه تعطيل بود، اوستا آورده بودند و سقف مدرسه را درست كرده بودند، بطوري كه اگر سنگ هم  ببارد، هيچ مشكلي پيش نيايد.  

هوا بعد از آن اصلا خراب نشد و انتظار من به سرانجام نرسيد. تقريبا تمام ترانه ها را حفظ كرده بودم اما هيچ وقت فرصتي براي خواندن ترانه ها پيش نيامد. درسم روز به روز ضعيف تر مي شد و مادرم هيچ وقت نمره ي درست و حسابي از من نديد.

يك روز كه معلم مرا بخاطر ننوشتن مشق از كلاس بيرون كرده بود و من توي ايوان تك و تنها ايستاده بودم، صداي آوازي به گوشم خورد. گوش تيز كردم. ترانه، براي من كاملا آشنا بود. يكي از ترانه هاي امير شاملو به نام« وداع» بود.

نا خودآگاه به طرف كلاسي كه صدا از آن به گوش مي رسيد، كشيده شدم و از لاي در نگاهي به داخل انداختم. با تعجب در جا خشكم زد. ديدم خواهرم و چند دختر ديگر، بخاطر روز تولد معلمشان، داشتند، ترانه ي نوار مرا را به زيبايي تمام همخواني مي كردند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 17:58 توسط عبد الصالح پاک.
پنجشنبه سوم شهریور ۱۳۹۰
داستان جواب بی معنی فرهادء به سئوال با معنی شیرین: بخاطر چی مهربان شدی؟
 

 

 

 

 

پنچ شنبه!!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:13 توسط عبد الصالح پاک.