پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰
داستان صبر
 

 

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که بی نت مانده بودم و به وبلاگ دوستان نمی توانستم سر بزتم، به جامع بندر ترکمن در آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که وبلاگ نداشت!!! سپاس نعمت حق به جای آوردم، و بر بی نتی صبر کردم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:26 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۰
داستان دست ها

 

1

مرد و زن هر دو با هم سر قرار رسيدند. زن تا مرد را ديد، سلام كرد و دستش را بطرف مرد دراز كرد. مرد جواب سلام او را داد و دستش را ناديده گرفت و شروع به احوال پرسي كرد. زن جسته و گريخته جوابش را داد و يواش يواش دستش را پس كشيد و گفت:« چرا دستم را پس زدي؟!ميدوني اين نشانه ي چيست؟!!!»

مرد گفت:« نشانه؟!!!»

مرد و زن به طرفي به راه افتادتند. كمي كه راه رفتند،زن دوباره گفت:« هنوزاز عمل شما در حيرتم؟ چرا دستم را در ديدار اول پس زدي و لمسش نكردي؟!!! اين چه عمل زشتي بود كه براحتي مرتكب شدي؟!!!»

مرد گفت:« من فقط...»

زن نگاهي به عبور و مرور آدم ها چشم دوخت وگفت:« اين نشانه ي سادگي و تا حدودي هم بي ادبي شماست!!!»

مرد احساس گرما كرد و كمي عرق روي پيشاني اش نشست. دستي به پيشاني اش كشيد و گفت:«بي ادبي؟!!!»

زن گفت:« راحت تر بگم، بي فرهنگي! عقب مانده گي!»

مرد دهانش را باز كرد چيزي بگويد ولي فرصت  پيدا نكرد. زن ادامه داد:« منظور حرف هاي مرا درك مي كني؟!»

مرد كمي دهانش را جمع و جور كرد و به نفس نفس افتاد. زن منتظر حرف او نماند و با هيجان ادامه داد:« يعني ناديده گرفتن حقوق و تحقير عقايد ديگران و بي احترامي به طرف مقابل است!»

مرد به دهانش مسلط شد و گفت:« من فقط...»

زن حرف او را در هوا قاپيد و گفت:« فقط اين هايي كه گفتم نيست. شما حريم خصوصي مرا تار و مار كرديد. بطوري كه ديگر نمي دانم با طرف مقابل چگونه رفتار كنم، واز هر رفتار آزادانه ي خودم احساس شرم و گناه و پشيماني به من دست خواهد داد. مسئله خيلي ساده بود، دست دادن نشانه ي تشكر كردن، ايجاد صميميت و تثبيت دوستي است. اما شما با اين رفتار سنتي،حريم خصوصي مرا به غارت برده و روح مرا خراشيده ايد.»

زن گرم شده و مرد داغ كرده بود.

مرد سريع دهانش را باز كرد و سريع تر گفت:« ببخشيد!حالا دوستي ما مي تواند ادامه داشته باشد؟»

زن دستي به موهاي خرمايي رنگش كشيد و گفت:«من آدم رك و راستي هستم. از آدم هايي مثل شما خوشم نمي آيد. به قول يه دوستي« ما مرد اي ايراني، باجنبه ايم و گول لبخند زن ها را نمي خوريم!!» شما ها خلوت آدمي را به خاطر ناشي گري به هم مي زنيد و كاري مي كنيد كه ما فكر كنيم همه ي رفتارمان خطاست و هر روز مرتكب صدها خطا مي شويم.»

زن ادامه داد:« تو اصلا بلد نيستي نقش بازي كني! هميشه خودت هستي. اگر سرت شلوغ باشد مي گويي سرم شلوغ است! اگر كاري نداشته باشي، مي گويي؛ كاري ندارم! يادت باشد، بايد هميشه آن طور كه نيستي نشان بدهي. وقتي بيكاري، بايد بگويي؛ وقت سر خاراندن ندارم!يا برعكس. اين روزها نقش بازي كردن كلاس دارد و تو بايد ياد بگيري براي ديگران كلاس بذاري. متآسفانه هنوز قديمي فكر مي كني و حتي آداب سلام و عليك كردن با خانم ها را بلد نيستي. صاف و ساده اي مثل گوسفند. سر به زير و مطيع! تازه، خيلي هم ساكت و كم حرف هستيد و فك تان را براي چي آكبند نگهداشته ايد. از بس ساكت مانده ايد، بيچاره فكتان نافرم شده»

مرد دهانش را براي چندمين بار باز كرد و براي چندمين بار بازماند، چون زن هنوز حرف هايش تمام نشده بود و يك ريز حرف مي زد وكلمات مثل گلوله از دهانش به طرف قلب مرد شليك مي شد:« تو اصلا بلد نيستي خيال بافي بكني! ياد بگير كمي تخيل كني و خيالاتي باشي! بايد طوري رفتار كني كه كسي نفهمد در دلت چي مي گذرد! ولي حرف دلت هميشه بر زبانت جاري است و هيچ رمز و رازي در زندگي نداري و هميشه بر اساس فكر خودت رفتار مي كني و خودت هستي و خودت! با وجود اين در اولين ديدار در روز روشن دست مرا پس زدي و روحيه ي لطيف مرا زخمي كردي!!!»

زن نيشخندي زد و گفت:« با اين اوصاف نمي دانم دوستي ما چگونه ادامه پيدا خواهد كرد!»

مرد توهين هاي زن را نشنيده گرفت و گفت:«شما راست مي گوييد. من در اين بازي بازنده هستم و تو برنده! ولي من به شيوه تفكر و زندگي و فرهنگ شما پي بردم و اگر فرصتي اندك بدهيد، حاضرم براي جبران اشتباه خودم تاوان آن را هم بپردازم! بهتر است رابطه مان را قطع نكنيم. من خيلي مشتاق به ادامه ي آن هستم!»

زن لوله ي گرم شده ي توپ را به طرف مرد نشانه گيري كرد و بدون هيچ احساسي آخرين گلوله ي آتشين را به قلب مرد شليك كرد:«اين چگونه مشتاقي است كه از آن حرف مي زنيد؟! از نظر من ادامه ي دوستي ما غير محال است! اما تو فرض كن ما دوست هستيم!!!»

بعد دستش را به طرف مرد دراز كرد. مرد كم كم حالش به هم مي خورد. بار ديگر دست او را نديده گرفت و خدا حافظي كرد و به راه خودش رفت و همانطور كه گيج و درب و داغان و غارت شده مي رفت، صداي باي كشدار زن را از پشت سرش شنيد.

2

مرد با زن ديگه اي قرار گذاشت.هر دو با هم سر قرار رسيدند و با هم سوار تاكسي شدند. مرد همينكه تاكسي به راه افتاد، دست زن را گرفت و فشارش داد. زن لحظه اي دست در دست مرد نشست و بعد به آرامي دستش را از دست مرد بيرون كشيد و گفت:« اين چه عمل زشتي بود كه انجام دادي؟!!!»

مرد گفت:« چه عملي؟!!!»

زن گفت:« چرا دستم را گرفتي، ودر ديدار اول آن را لمس كردي؟!!!!ميدوني اين نشانه ي چيست؟!!!»

مرد گفت:« نشانه؟!!!»

مرد و زن از تاكسي پياده شدند و وارد كافي شاب شدند و دو تا بستني سفارش دادند و روبروي هم پشت يك ميز نشستند. كمي كه گذشت،زن دوباره گفت:« هنوزاز عمل شما در حيرتم؟ چرا دستم را در ديدار اول لمس كردي؟!!! شما با اين عمل خود روحيه مرا خراب كرده ايد!!!»

مرد گفت:« من فقط...»

زن نگاهي به دور و برش انداخت وگفت:« اين نشانه ي غرور و تكبر و نشانه ي بي فرهنگي و رفتار دو گانه ي شماست!!! شما هميشه در حال نقش بازي كردن هستيد!!!»

مرد احساس گرما كرد و كمي عرق روي پيشاني اش نشست. دستي به پيشاني اش كشيد و گفت:«نقش؟!!!»

زن ادامه داد:« منظور حرف هاي مرا درك مي كني؟! من آدم ها را خوب مي شناسم و از قيافه شان به نيات دروني آن ها پي مي برم! شما علاوه بر آن، آدم حرافي هم هستيد و از صبح تا شب در حال فك زدن مي باشيد!!!»

مرد كمي دهانش را جمع و جور كرد. زن با هيجان ادامه داد:« اين رفتار بچگانه ي شما نشانه ي ناديده گرفتن حقوق و تحقير عقايد ديگران و بي احترامي به طرف مقابل است.»

مرد به دهانش مسلط شد و گفت:« من فقط...»

زن حرف او را در هوا قاپيد و گفت:« فقط اين هايي كه گفتم نيست. شما مي خواهيد خود را پيشرفته و امروزي نشان بدهيد.شما مي خواهيد به حريم خلوت و خصوصي من وارد شويد و آن را به يغما ببريد.»

زن گرم شده و مرد داغ كرده بود.

مرد سريع دهانش را باز كرد و سريع تر گفت:« ببخشيد!حالا دوستي ما مي تواند ادامه داشته باشد؟من مشتاق به ادامه ي آن هستم!»

زن چادرش را روي سرش جابجا كرد و گفت:« من آدم رك و راستي هستم و حرف هايم راحت مي زنم و آدم ها را با يك نظر مي شناسم.از آدم هايي مثل شما خوشم نمي آيد. به قول يه دوستي« ما مرد اي ايراني، جنبه ي يه لبخندم نداريم.تو هم يكي از آنها هستي!!! اين رفتار شما به من شناخت ميده تو حريم خصوصي كسي بي اجازه وارد شدن، بخشيدن نداره!!!»

زن با قاشق لقمه اي بستني توي دهانش گذاشت و ادامه داد:« تو همش نقش بازي مي كني! هيچ وقت خودت نيستي. اگر سرت شلوغ باشد مي گويي سرم خلوت است! اگر كاري نداشته باشي، مي گويي؛فرصت سر خاراندن ندارم! هميشه خودت را آن طور كه نيستي نشان مي دهي. اين روزها نقش بازي كردن جواب نمي دهد و كلاس ندارد و تو بايد ياد بگيري براي ديگران كلاس نذاري و خودت باشي!. متآسفانه از بس داري نقش بازي مي كني، هنوز آداب سلام و عليك كردن با خانم ها را هم ياد نگرفتي!!! بر خلاف ظاهر ساده ات درونت آدم ديگري نهفته است.!»

مرد دهانش را براي چندمين بار باز كرد و براي چندمين بار بازماند، چون زن هنوز حرف هايش تمام نشده بود و يك ريز حرف مي زد و كلمات  مثل گلوله ي آتشين از دهانش به طرف قلب مرد شليك مي شد:« تو هميشه خيال بافي مي كني و نقش بازي مي كني بطوري كه كاملا در نقش هايت غرق شده ايد و آن را باور كرده ايد و از خودتان دور شده ايد. بايد ياد بگيريد كمي واقعي تر رفتار كنيد ! بايد طوري رفتار كنيد كه همه متوجه شوند در دلت چي مي گذرد! كلا" پر ازرمز و راز هستي و نمي شود به رفتار واقعي و نيات دروني تو پي برد. با وجود اين تو نبايد آن رفتار زشت را با من مي كردي و دستم را مي گرفتي! با اين اوصاف  نمي دانم دوستي ما چگونه ادامه پيدا خواهد كرد!»

مرد حرف های زن را نشنيده گرفت و گفت:«شما راست مي گوييد، من بازيگر ماهري هستم و خيلي زياد نقش بازي مي كنم. ولي صادقانه مي گويم، من مقابل شما بازي را باختم! تو بردي! ولي من به نجابت و پاكي شما پي بردم و حاضرم تاوان آن را هم بپردازم! بهتر است رابطه مان را قطع نكنيم. من خيلي مشتاق به ادامه ي آن هستم!»

زن توپ را به طرف مرد نشانه گرفت و آخرين گلوله ي آتشين را هم بدون هيچ احساسي شليك كرد:« از كدام مشتاق حرف مي زنيد؟! ولي حقيقتا من هيچ رغبتي به ادامه ي آن ندارم!اما تو فرض كن ما دوست هستيم!!!»

مرد نگاهي به بستني روي ميز انداخت. آب شده بود. حالش به هم خورد و به هواي دوغ، بستني را با ظرفش از روي ميز برداشت و يك نفس سر كشيد.

بعد بي منظور و ناخودآگاه دستش را به طرف زن دراز كرد كه زودتر برود ولي سريع آن را پس كشيد و از كافي شاب بيرون زد و به راه خودش رفت و همانطور كه له شده و به يغما رفته به راه خود مي رفت، فكر كرد كه اگر روزي، روزگاري ديگر، در شهر غريب و دور ديگر، با كسي براي ديدار يكي دوساعته قرار بگذارد، سر آن قرار برود يا نه؟!!!

 

 

پ.ن سفري: دارم ميرم سفر ياسوج.14 تير بايد آنجا باشم اما عصر 13 تير از تهران به شيراز پرواز دارم و اين فرصتي مناسب براي گشت و گذار يكي، دو ساعته در شيراز است.

پ.ن قلبي: دلم براي يكايك شما تنگ شده. بخاطر آن تصميم گرفتم، حضورم را در حكايه پر رنگ تر كنم.

پ.ن خبري: بعد از داستانك «داستان دست ها» داستانك « داستان نجات» را خواهيد خواهد. بعد هم با دو سفر نامه در خدمت شما خواهم بود.

پ.ن مطالعاتي: در شماره 113 مجله ي وزين ماهنامه فيلم، جناب آقاي كيومرث پوراحمد عزيز مقاله اي با عنوان « امان از اين قضاوت» و با تيتر درشت تر « از كوزه همان برون تراود...» نوشته است. توصيه مي كنم حتما اين مقاله را مطالعه كنيد. در صورت عدم دسترسي شما به اين مجله، با ذكر منبع و با دريافت اجازه از دست اندركاران مجله فيلم يا آقاي پوراحمد عزيز، مقاله را در حكايه خواهم گذاشت.

 پ.ن موقت:

 gomishankanoon@yahoo.com

+ نوشته شده در ساعت 10:57 توسط عبد الصالح پاک.