
شب نگهبان کاروان، از خستگی و ناتوانی به خواب رفت.
دزدان از خواب و غفلت او استفاده کردند و مال مردم را در یک چشم به هم زدن به غارت بردند.
صبح زود، صاحبان مال وقتی از خواب بیدار شدند، متوجه به غارت رفتن مالشان شدند. پس، بیدرنگ سراغ نگهبان رفتند وبا داد و فریاد از او ماجرای به غارت رفتن اموالشان را جویا شدند.
نگهبان به ناچار گفت:« دزدهای نقابدار، نیمه ی شب کاروان را به غارت بردند.»
صاحبان مال گفتند:« مگر تو به جای سنگ بودی؟ باید جلوی آن ها را می گرفتی.»
نگهبان گفت:« من تک و تنها بودم و از تعداد زیاد آن ها ترسیدم.»
صاحبان مال گفتند:« اگر نمی توانستی به تنهایی جلوی آن ها را بگیری، لااقل برای رضایت ما با داد و فریاد کردن، ما را بیدار می کردی.»
نگهبان گفت:« آن ها شمشیر کشیدند و اگر داد و فریاد می کردم، قصد جانم می کردند. من نیز ترسیدم و خاموش ماندم. اما اکنون برای رضایت خاطر شما هر قدر که بخواهید داد می زنم و فریاد می کشم.»
(مثنوی- مولوی)
مردی با آه و ناله پیش طبیب رفت و گفت:« ای حکیم شکم درد شدیدی دارم. هرچه زودتر دردم را علاج کن دیگر تحمل درد آن را ندارم.»
طبیب از مرد بیمار پرسید:« مگر چه خورده ای که به این درد دچار آمدی؟»
بیمار با همان آه و ناله گفت:« امروز تا می توانستم، نان سوخته خوردم.»
طبیب دستیارش را پیش خود فرا خواند و گفت:« برو زودتر داروی چشم را بیاور تا در چشم بیمار بریزم.»
بیماره ناله اش بیشتر شد گفت:« ای طبیب! من از درد شکم دارم هلاک می شوم. آن وقت تو می خواهی دارو یه چشمم بریزی؟»
طبیب بی توجه به آه و ناله بیمار گفت:« اگر چشمت بینا بود، از نان سوخته نمی خوردی.»
(لطائف الطوائف -فخرالدین علی صفی)
بارش حیوان از آسمان
عبدالصالح پاک
يكي بود، يكي نبود. در زمان هاي قديم، پادشاهي بر سرزميني با عدل و انصاف حكومت مي كرد.يك شب، پادشاه خواب عجيبي ديد.او خواب ديد كه از آسمان، يك ريز، روباه مي بارد. هراسان از خواب پريد و سعي كرد خوابش را تعبير كند. اما عقلش به جايي نرسيد.پس وزيرانش را فراخواند و تعبير خوابش را با آنها در ميان گذاشت.آنها هم از تعبير خواب پادشاه عاجز ماندند.آخر سر يكي از وزيران روبه پادشاه كرد و گفت:«قبله ي عالم! تعبير خواب، نه كار وزيران است و نه در توان آنها. اما من پيرمردي را مي شناسم كه در تعبير خواب لنگه ندارد. بهتر است او را براي تعبير خواب شما، به قصر بياوريم!»
به دستور پادشاه، پيرمرد خواب گذار را به قصر شاهانه آوردند.پيرمرد، با شنيدن خواب پادشاه، به فكر فرو رفت.و پس از مدتي فكر كردن، سرش را بالا آورد و روبه پادشاه گفت:«براي تعبير خواب قبله ي عالم، چند روزي مهلت مي خواهم.»
پادشاه سه روز به پيرمرد مهلت داد و در صورت تعبير درست خواب وعده داد انعام خوبي درنظر گرفته است.پيرمرد به خانه باز گشت.يك روز گذشت ولي پيرمرد نتوانست تعبير درستي براي خواب پيدا كند .دومين روز هم گذشت و سومين روز پيرمر فهميد كه تعبير خواب به اين راحتي هم نيست.پس نا اميد و ناراحت به طرف قصر پادشاه به راه افتاد.وقتي به ياد وعده هاي پادشاه مي افتاد، بيشتر به خودش فشار مي آورد و تعبيرهاي گوناگوني را مرور مي كرد. اما هيچ كدام از آنها قانع كننده نبود. او همانطور كه فكر مي كرد و به طرف قصر مي رفت، ناگهان چشمش به ماري افتاد كه زير آفتاب چمبره زده بود.پيرمرد بدون توجه به مار، از كنارش گذشت. ناگهان پيرمرد صداي مار را شنيد كه مي گفت:«آهاي پيرمرد! چرا اينطور به فكر فرو رفته اي؟!»
پيرمرد، آهي كشيد و گفت:« پادشاه خواب عجيبي ديده و از من خواشته در مهلت سه روزه آن را تعبير كنم.ولي حالا سه روز گذشت و من بدون تعبير خواب دارم به قصر او مي روم.»
مار پرسيد: « مگر پادشاه چه خوابي ديده است؟»
پيرمرد گفت:« پادشاه، خواب ديده كه از آسمان يكريز گوسفند مي بارد.»
مار خنده اي كرد و گفت:« آيا پادشاه در قبال تعبير خواب وعده اي هم داده است؟»
پيرمرد جواب داد:« آري، هدايا زيادي وعده داده كه با دريافت آن ميتوانم زندگي راحتي داشته باشم.»
مار بار ديگر خنده اي كرد و گفت:«تعبير اين خواب خيلي راحت است.اگر نصف پاداشي كه از پادشاه دريافت مي كني، براي من بياوري، جواب تعبير خواب را مي گويم.»
پيرمرد گفت:«اگر تعبير خواب را بگويي، نصف آن كه چيزي نيست، تمام پاداش را براي تو مي آورم.»
مار گفت:«به پادشاه بگو كه تعبير خواب اين است كه در سرزمينش مردم چاپلوس و روباه صفت و حيله گر و حقه باز زياد خواهد شد.آنها به اسم پادشاه، مردم را فريب داده و آسايش و آرامش را از آنها خواهند گرفت.»
پيرمرد از شنيدن تعبير خواب، خوشحال شد ومثل باد، به طرف قصر پادشاه رفت.پادشاه بي صبرانه منتظرش بود.پيرمرد با خوشحالي خواب پادشاه را تعبير كرد.پادشاه پس از شنيدن تعبير خواب، به فكر فرو رفت. بعد يك خورجين طلا و جواهر به پيرمرد پاداش داد.پيرمرد، خورجين طلا و جواهرات را به دوش كشيد و به طرف خانه اش به راه افتاد. در ميان راه، به ياد مار و قولي كه به او داده بود افتاد. ولي وقتي درخشش جواهرات را ديد، با خودش گفت:«طلا و جواهر به چه درد مار مي خورد؟ ولي من مي توانم با اينها تا آخر عمر، راحت و آسوده زندگي كنم.»
او با اين فكر راهش را از لانه ي مار كج كرد و به خانه اش رفت.
چند سال از اين ماجرا گذشت. يك شب پادشاه بار ديگر خواب عجيبي ديد.او خواب ديد كه از آسمان يك ريز گرگ مي بارد. باز هم وزيران و اطرافيان پادشاه نتوانستند خواب او را تعبير كنند.پادشاه اين بار هم پيرمرد را به قصر فرا خواند و خوابش را براي او تعريف كرد و تعبيرش را از او خواست. پيرمرد بار ديگر سه روز از پادشاه مهلت گرفت وبه خانه اش رفت. ولي هرچه فكر كرد جواب تعبير خواب به ذهنش نيامد.آن وقت به ياد مار خواب گذار افتاد. با خود گفت:«بهتر است پيش مار بروم و اين بار هم از او درخوست كمك كنم.»
او با اين فكر، به طرف لانه ي مار رفت. وقتي به آنجا رسيد، مار بيرون از لانه ي پرسه مي زد.مار وقتي چشمش به پيرمرد افتاد گفت:« حالت چطور است پيرمرد؟ باز هم كه پريشان احوال هستي!»
پيرمرد با خودش فكر كرد:«عجب مار مهرباني! انگار نه انگار كه قبلا" فريبش داده ام!»
بعد نزديكتر رفت و گفت:« پادشاه باز هم خواب عجيبي ديده است. اين بار خواب ديده كه از آسمان يک ريز گرگ مي بارد.»
مار كمي فكر كرد. چرخي دور لانه اش زد و گفت:«اگر اين بار نصف هديه ي پادشاه را برايم بياوري، جواب تعبير خواب را مي گويم.»
پيرمرد فوري گفت: «قبول است. اين بار همه ي انعام پادشاه را براي تو خواهم آورد تا جبران گذشته هم بشود.»
مار نزديك پيرمرد رفت و نگاهي به او انداخت و گفت: «به پادشاه بگو، بارش گرگ نشانه ي اين است كه در سر زمين او مردمان گرگ صفت زياد خواهد شد. اگر مواظب اوضاع اطرافش نباشد، آنها مردم را تار و مار خواهند كرد. پس لازم است كه پادشاه با آنها قاطعانه برخورد كند.»
پيرمرد با خوشحالي به طرف قصر پادشاه رفت و مثل دفعه ي قبل تعبير خواب را گفت. پادشاه دستور داد اين بار انعام بيشتري به او بدهند.پيرمرد انعام را گرفت و به طرف حانه اش به راه افتاد. در راه پيرمرد فكر كرد كه:« اين بار انعام پادشاه بيشتر از دفعه ي قبل است و اگر همه را به مار ببرم، چيزي براي خودم باقي نمي ماند.پس بهتر است او را بكشم تا تمام انعام مال من بشود و هم خيالم از بابت مار راحت شود.»
او با اين تصميم به طرف لانه ي مار به راه افتاد. مار جلوي لانه اش منتظرش بود. پيرمرد وقتي به مار نزديك شد، يكباره شمشيرش را از غلاف بيرون كشيد و به طرف مار حمله كرد. مار پيچ و تابي خورد و سريع به داخل لانه اش خزيد. اما شمشير پيرمرد، قسمتي از دمش را بريده بود. پيرمرد هم به گمان اينكه مار را كشته است، با خوشحالي به طرف خانه اش رفت.
مدت زيادي از اين ماجرا نگذشته بود كه يك روز چند مامور به خانه ي پيرمرد آمدند و گفتند كه :«پادشاه خواب ديده و از تو خواسته براي تعبير آن به قصر بيايي!»
پيرمرد به ناچار همراه آنها به قصر رفت و پادشاه را طبق معمول منتظر ديد. پادشاه به پيرمرد گفت :«اين بار هم خواب عجيبي ديده ام. خواب ديده ام كه از آسمان گوسفند مي بارد.»
پيرمرد اين بار هم مهلت سه روزه گرفت و به خانه اش برگشت و هرچه فكر كرد، نتوانست خواب پادشاه را تعبير كند. به ياد مار خواب گذار افتاد و از رفتاري كه با او كرده بود سخت پشيمان شد.
مهلت سه روزه تمام شد و پيرمرد نا اميد به طرف قصر به راه افتاد.پيرمرد وقتي به لانه ي مار رسيد و ديد كه او سرحال و زنده است نمي دانست بترسد يا خوشحالي كند. لحظه اي صورتش گل انداخت. اما دوباره، شرمگين وخجل، سرش را پايين انداخت. مار با دم بريده شده اش جلوي لانه اش نشسته بود. پيرمرد را كه ديد، با خوشرويي جلوتر آمد و گفت:« باز چه اتفاقي افتاده است؟»
پيرمرد كه از خجالت توان حرف زدن نداشت، سرش را پايين انداخت و گفت:«از كاري نسبت به شما كردم به شدت پشيمان هستم و حالا نمي دانم چگونه گذشته را جبران كنم.»
مار گفت:« حالا بگو چه اتفاقي افتاده است؟»
پيرمرد گفت:«پادشاه دوباره خواب ديده كه از آسمان گوسفند مي بارد.»
مار مثل دفعات قبل چرخي دور لانه اش زد و گفت:«تعبير اين خواب خيلي خوب است. برو به پادشاه بگو ديگر نگران چيزي نباشد. چرا كه مردم سر زمينش با انصاف شده اند. از اين پس مردم مثل گوسفند آرام و مطيع شده و هر كس به حق خودش قانع خواهد بود.»
پيرمرد با شنيدن تعبير خواب پادشاه، با خوشحالي خودش را دوان دوان به قصر پادشاه رساند و تعبير خواب را براي او باز گو كرد.پادشاه از اين موضوع خيلي خوشحال شد و دستور داد اين بار بيش از دفعات قبل، به پيرمرد طلا و جواهرات بدهند.پيرمرد كيسه ي انعام را به دوش كشيد و با خوشحالي به طرف لانه ي مار رفت.آنجا كه رسيد، تمام كيسه ي طلا و جواهرات را جلوي لانه ي مار گذاشت و داد زد:«آهاي دوست خوبم!بيا بيرون! اين بار تمام طلا و جواهرات را براي تو آوردم.»
مار با شنيدن صداي پيرمرد، از لانه اش بيرون خزيد و نگاهي به كيسه ي طلا و جواهرات انداخت . چرخي دور آنها زد و گفت:« اينها به درد من نمي خورد، همه اش مال خودت.»
پيرمرد از حرف مار به تعجب افتاد و گفت:« پس چرا هر بار در قبال تعبير خواب، نيمي از انعام پادشاه را طلب مي كردي؟»
مار گفت:« براي اينكه درستي تعبير خواب، براي خودم ثابت شود. چرا كه هر بار خودت نمونه اي از آن تعبير بودي.»
مار حرفش را ادامه داد و گفت:«بار اول تو مانند روباه مرا فريب دادي و زدي زير قولت. بار دوم مثل گرگ، وحشي شدي و به قصد كشتن من به من حمله كردي و اين بار هم مثل گوسفندي آرام، به حق خودت قانع شدي و صادقانه سهم مرا آوردي.»
پيرمرد كه تازه متوجه ي حقايق شده بود، به فكر فرو رفت. پشيمان از كارهاي گذشته، از مار خدا حافظي كرد و كيسه ي جواهرات را به دوش كشيد و به خانه اش رفت.
شماره تماس:09113798250
يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. زير گنبد كبود، سه تا شهر بود كه دوتاي آن، خرابه و ويران شده بود و داخل آن ديگري، فقط آدم و خانه نبود. در اين شهر بي آدم و خانه، سه تا قصر بود كه دوتاي آن خراب شده بود و در آن ديگري فقط برج و بارو نبود. توي اين قصر بي برج و بارو سه تا پادشاه بودند كه دوتاي آن مرده بودند، سومي فقط نفس نداشت. اين پادشاه بينفس سه تا پسر داشت كه اولي و دومي مرده بودند، و سومي هم فقط نفس نمي كشيد.
اين شاهزاده ي بينفس يك روز تصميم گرفت به شكار برود. از داخل گنجه، سه تا تفنگ پيدا كرد كه دو تاي آن خراب شده بود و آن ديگري فقط لوله و قنداق نداشت. سه تا هم فشنگ پيدا كرد كه دوتاي آن خراب بود، و آن يكي هم فقط باروت نداشت. پسر پادشاه بينفس، تفنگ بيلوله و قنداق و فشنگ بيباروت را برداشت و به اصطبل رفت. در اصطبل سه تا اسب ديد كه دوتاي آن مرده بودند و آن ديگري فقط جان نداشت. پسر پادشاه بي نفس، سوار بر اسب بي جان، راهي جنگل شد. او سه تا جنگل ديد كه دوتاي آن خراب شده بود، و آن يكي هم فقط درخت نداشت. پسر پادشاه بي نفس وارد جنگل بي درخت شد.
در جنگل بي درخت سه تا آهو ديد كه دوتاي آن مرده بودند، و آن يكي ديگر، فقط نفس نداشت. پسر پادشاه بينفس فشنگ بدون باروت را توي تفنگ بيلوله و قنداق گذاشت و به طرف آهوي بينفس شليك كرد. فشنگ بيباروت به آهوي بي نفس خورد. پسر پادشاه بينفس آهوي شكار شده را به خانه برد.
از زبان فرخنده رضا پور(گرگان)
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا کسی نبود. زیر گنبد کبود، پادشاهی بود. او خیلی به شکار علاقه داشت. او یک روز توشه ی چندین روز را برداشت و به همراه وزیران و مآمورانش به شکارگاه رفت. وقتی به شکارگاه رسید آهوی بسیار زیبایی را دید که برای خودش گردش می کرد و از علف های تازه، می چرید.پادشاه که از آهو خیلی خوشش آمده بود، اسب را به همراه اطرافیانش، به طرف آهو راند. آهور با شنیدن صدای پای اسب ها، پا به فرار گذاشت. هی آهو برو، این ها برو.آهو برو این ها برو. ]و که خیلی ترسیده بود، یک نفس می دوید و خستگی نمی شناخت. ولی اسب های اطرافیان پادشاه یکی یکی نفس کم آوردند و از دنبال کرده آهو باز ماندند. اما پادشاه دل از آهو نمی کند و دست از تعقیبش برنمی داشت. آهو همانطور که فرار می کرد، وارد جنگل شد و پادشاه او را گم کرد. پادشاه تا به خودش آمد، دید که ازشگارگاه و اطرافیانش دور افتاده و در جنگل تاریک گم شده و تک و تنها مانده است.پادشاه کورمال کورمال در تاریکی جنگل راه اوفتاد بلکه کسی را پیدا کند و از او راه خروج از جنگل را بپرسد. رفت و رفت و موقع صبح به کنار چشمه ای رسید کنار چشمه دختری را دید به مثال ماه که پادشاه تابحال در هفت اقلیم لنگه اش را ندیده بود.پادشاه که با دیدن دختر، گم شدنش را فراموش کرده بود، پیش دختر رفت و گفت:« مرا برای خواستگاری، پسش پدر و مادت ببر!»دختر، پادشاه را، پیش پدر و مادرش برد و او دختر را از آنها خواستگاری کرد. پدر دختر که مرد کشاورزی یود، وقتی حرف های او را شنید، پرسید:« کی هستی و چکاره هستی و اینجا چه می کنی؟»پادشاه اشاره به تاج سرش کرد و گفت:« مگر این تاج را روی سرم نمی بینی؟من پادشاه این اقلیم هستم و برای شکار آمده بودم و راه را گم کرد م و دختر شما را کنار چشمه دیدم.مرد کشاورز گفت:« شغل من کشاورزی است و دخترم و زنم قالی باف هستند. هرکس اینجا شغلی دارد. من از شما نپرسیدم کی هستی، پرسیدم چه کاره هستی؟حالا به من بگو تو چه کاری برای گذاران زندگی،بلد هستی؟»پادشاه گفت:« اصلا نیازی به کار کردن ندارم. چون همه برای من کار می کنند و من فقط به دیگران امر و نهی می کنم.»
مرد کشاورز گفت:« امر و نهی کردن دیگران، کار برای آدم نمی شود.من دخترم را به کسی می دهم که یک شغل بلد باشد. هر وقت کار مناسبی یتد گرفتی، دو بارهدبه خواستگاری دخترم بیا و گرنه دیگر هیچ وقت این طرف ها آفتابی نشو!»
پادشاه که دید تیرش بدجوری به سنگ خورده است، به مرد کشاورز گفت:« پس، راه را برای من نشان بدهید که از این جنگل بیرون بروم.»
کشاورز او را تا خارج شدن از جنگل همراهی کرد و به خانه داش برگشت.پادشاه هم پس از یک روز راه رفتن، همینکه خسته و کوفته به قصرش رسید، وزیرانش را پیش خود فرا خواند و گفت:« همین الان برای من یک کاری یاد بدهید.»
آنها گفتند:« قبله ی عالم! هنوز خستگی راه از تن بدر نکرده می خواهید کار یاد بگیرید. مگر نمی دانید کار کردن برای دیگران است و شما فقط باید دستور بدهید. چه کاری بهتر از این؟»
پادشاه گفت:« همه ی حرف های شما درست. ولی مرد کشاورز به شرطی حاضر است دخترش را به من بدهد که من کاری یادگرفته باشم.»
وزیر ها گفتند:« کشاورز کیه؟»
پادشاه ماجرای مرد کشاورز و شرط او را برای آنها تعریف کرد. وزیران وقتی حرف او را شنیدند، گفتند:« مرد کشاورز خیلی بیجا گفته و از روی نادانی شرط گذاشته! به ما نشانی خانه ی او را بدهید، همین الان برویم و دار و ندارش را بار الاغ بکنیم و به حضور مبارک بیاریم.»
پادشاه گفت:« نه! نباید ناراحتی آنها را فراهم کنیم. شما برای من کاری یاد بدهید. بهتر است بجای قشون کشی، شرط آنها رابجا بیاورم، بعد به خواستگاری بروم.»
وزیران وقتی اصرار پادشاه دیدند، به مشورت نشستند و تصمیم گرفتند کاری به پادشاه یاد بدهند که کسی از آن بویی نبرد. پس با چانه زنی زیاد به این نتیجه رسیدند که به او درخفا قالی بافی یاد بدهند.
پس یک استاد قالی باف به قصر اوردند و از او خواستند بدون اینکه کسی متوجه بشود، هر روز به قصر بیاید و به پادشاه خیلی زود قالی بافی یاد بدهد.از فردای آن روز، دارقالی در یکی از اتاق های قصر برپا کردند و پادشاه برای بئدست آوردن دختر با علاقه و پشتکار شروع به آموختن قالی بافی کرد و خیلی زود تمام فوت و فن آن را یاد گرفت و خودش به تنهایی شروع به بافتن یک قالیچه کرد و خیلی زود آن را بافت و تمام کرد. استاد قالی باف وقتی قالیچه ی پادشاه را دید، گفت:« ای قبله ی عالم! شما اکنون دیگر تمام فوت و فن قالی بافی را بلد هستید و از این به بعد می توانید، بدون کمک دیگران، می توانید به تنهایی قالی بافی کنید.»
پادشاه که خیلی خوشحال شده بود، هدیه ای گراتبها به استاد قالی باف داد و او را از قصر مرخص کرد و خودش هم قالیچه اش را برداشت و سوار اسب شد و برای خواستگاری دختر، به طرف خانه ی مرد کشاورز شروع به تاختن کرد.
وقتی به خانه ی مرد کشاورز رسید، قالیچه ی زیبا را جلوی او پهن کرد. مرد کشاورز گفت:« این دیگر چیست؟»
پادشاه گفت:« این یک قالیچه است که با دست های خودم بافتم. حالا دیگر من یک قالی باف ماهر هستم و آمدم از دخترت خواستگاری کنم.»
مرد کشاورز دستی به قالیچه کشید و انصافا خوب و تمیز و زیبا بافته شده بود. او گفت:« حالا که کاری یاد گرفته ای، می توانی با دختر من وصلت کنی.»
به دستور پادشاه، هفت شبانه روز جشن و پای کوبی به راه انداختند و دختر را به قصر آوردند و به عقد پادشاه در آوردند.دختر، چند روزی که در قصر زندگی کرد، متوجه شد که چه بریز و بپاشی براه است. بیش از نیازمی پختند، بیش از نیاز می خوردند. بیش از نیاز می دوختند و هر لباس را فقط چند ساعتی می پوشیدند.کم کار می کردند و بیشتر به استراحت می پرداختند. ختر کشاورز که حالا زن پادشاه بود از وضع بریز و بپاش و مفت خوری درباریان به تنگ و آمد و پیش پادشاه زیان به گلایه باز کرد و گفت:« ای قبله ی عالم! درباریان جز خوردن و خوابیدن و پوشیدن کار دیگری ندارند؟ در حالیکه مردم برای بدست آوردن یک تکه نان یک روز تمام کار می کنند و زحمت می کشند، اطرافیان تو بدون اینکه دست به سیاه وسفید بزنند، خوب می خرند و خوب می پوشند و خوب هم استراحت می کنند.»
پادشاه وقتی حرف های دختر کشاورز را شنید، گفت:« این وزیر ها همچین بیکار هم نیستند. آنها در گرما و سرما و با سختی زیاد، به چهار گوشه ی این مملکت سر می زنند خبرهای آن را به من می رسانند. به گفته ی آنها مردم ما در ناز و نعمت زندگی می کنند و هیچ کس محتاج نان شبش نیست.»
زن پادشاه گفت:« بهتر نیست یک بار هم شده رنج سفر را به جان بخری و به چهار گوشه ی مملکت سر بزنی؟ فکر نکردی وزیرانت برای دلخوشی شما هم که شده خبر دروغ می آورند؟ بیشتر مردم به نان شبشان محتاج هستند و زندگی نامناسبی دارند.اگر حرفم را باور ندارید بروید و از نزدیک با چشم خودتان ببینید.»
پادشاه دید که زنش راست می گوید. پس لباس مندرس و پاره پوره به تن کرد و چوب دستی چوپانی به دوش انداخت و دور از چشم درباریان برای سرکشی از مملکت، از قصر بیرون رفت. رفت و رفت تا اینکه به یک کاروانسرا رسید و تصمیم گرفت در آنجا کمی به استراحت بپردازد. هنوز سرش به بالش نرسیده بود که از بیرون سر و صدایی شنید. از اتاق بیرون آمد و دید که مامورانش دارند عده ای را شلاق می زنند و عده ای هم ایستاده اند به تماشا. رفت و از یک نفر پرسید:« این ها را چرا شلاق می زنند؟جرمشان چیست؟»
مرد گفت:« این ها مردم فقیری هستند و نمی توانند به ماموران باج بدهند. به همین دلیل آنها را شلاق می زنند.»
پادشاه وقتی حرف های او را شنید، طرف مامورها دوید و شلاق یکی از آنها را از دستش گرفت و به طرفی انداخت.ماموران خشمگین به طرف پادشاه حمله کردند و تا می توانست کتکش زدند. پادشاه از شدت کتک آنها بی هوش شد و روی زمین افتاد.وقتی به هوش آمد، دید ماموران هنوز بالای سرش ایستاده اند. پس رو به آنها گفت:« شما می دونید چه کسی را کتک زده اید؟ به شما نشان می دهم که با کی طرف هستید.»
بزرگ ماموران گفت:« فکر می کردیم با کتکی که خورده ای، عقلت سر جایش آمده است. ولی معلوم می شود که دست بشو نیستی و باز هم دلت کتک بمی خواهد؟»
پدشاه که ترسید دوباره زیر مشت و گلد آنها برود، گفت:« من پادشاه این اقلیم هستم و اگر دست از سرم بر ندارید، به زندان می اندازم.»
ماموران به حرف او خندیدند و او را کشان کشان بردند و به زندان انداختند.فردا صبح زود برای بردن بیگاری، زندانیان را بیدار کردند و هرکس را که کاری بلد بود، به همان کار بردند. از پادشاه هم پرسیدند؛ چه کاری بلد هستی؟ پادشاه هم گفت؛ من قالی بافم. مامورزندان گفت:« اگر دروغ گفته باشی، فردا جایت سرکوه و سنگ شکنی است.»
بعد دستور داد دار قالی برای او در زندان بر پا کنند. دار قالی برپا کردند و بزرگ مامور زندان پادشاه را پشت دار قالی نشاند و گفت:« اگر تونستی قالی خوب ببافی که هیچ! وگرنه می دهم با همین دار قالی دارت بزنند!»
پادشاه ترس از جانش، پشت دارقالی نشست و در مدت کمی قالی بسیار زیبا و ظریف بافت و دست مامور بزرگ زندان داد. زنانبان قالی برد براب فروش به بازار برد. ولی از بس این قالی زیبا و ظریف بود، هیچ خریداری نتوانست برای آن قیمت مناسبی بگذارد و آن را بخرد. آخر سر یکی از خریداران گفت:« تنها راه فروختن این قالی بردن به شهر است. شاید آنجا تاجری بتواند قالی رابخرد.»
بزرگ زندانبان قالی را بار اسب کرد و به شهر رفت. در شهر هم هیچ تاجری توان خرید آن را نداشت. پس یکی از آنها گفت:« تنها راه فروختن این قالی، بردن به قصر پادشاه است. جز او هیچ کس نمی تواند آن را بخرد.»
بزرگ زندان دوباره قالی را بار اسب کرد و به طرف قصر تاخت. وقتی قالی را وزیر خزینه دید، ان را به قیمت خوبی خرید و چون این قالی بسیار زیبا و ظریف بود، آن را به زن پادشاه هدیه داد. زن پادشاه وقتی قالی را دید، فهمید که پادشاه به مشکلی برخورده و این قالی را بافته است و چون مدتی از پادشاه بی خبر بود، دستور داد فروشنده ی قالی را به قصر بیاورند.ماموران رفتند و با مامور بزرگ زندان برگشتند. زن پادشاه از او پرسید:« این قالی را چه کسی بافته است؟»
بزرگ زندان گفت:« یک زندانی خلافکار و دروغگو!»
زن پادشاه دوباره گفت:«جرمش چیه و دروغش چی بود؟»
مامور بزرگ زندان گفت« یک روز در حال تنبیه کردن چند خلافکر بودیم که او وارد معرکه شد و شلاق را از دست ماموری گرفت و بعد ک دید مجازات سنگینی در انتظارش است، ادعای پادشاه بودن کرد و خواست ما را بترساند.»
زن پادشاه گفت:« حالا جای آن مرد را می دانی؟»
مرد گفت:« باه. الان توی زندان است.»
زن گفت:« همین الان مرا پیش او ببر!»
مرد قبول کرد. زن به وزیران امر کرد؛ توش را بر دارند و ب مرا او و مرد زندان بان بیایند.
آنها بعد از یک روز و نیم اسب تاختند ب زندانی که پادشاه حبس بود، رسیدند. زندان بان زن پادشاه را پیش پادشاه برد و گفت:« این همان بافنده ی خلافکار است.»
پادشاه پشت دارقالی نشسته و درحال بافتن قالی بود.
زن پادشاه، به زندانبان،گفت:« این مرد درست می گوید، او پادشاه مملکت است. و حالا چون تو باعث پیدا شدن او شده اید، از قبله ی عالم می خواهم از خون تو بگذرد»
پادشاه دست از بافتن قالی برداشت و رو به زنش گفت:« پدرت باعث شد من به اهمیت کار پی ببرم و تو هم باعث شدی من از گوشه کنار و وضع مردم با خبر شوم.»
پادشاه به همراه زن و همراهانش به قصر برگشت و دستور داد همه ی درباریان هم، مثل مردم عادی، یک کار آبرومند یاد بگیرند و هیچ ماموری حق گرفتن باج از مردم را ندارد.
پس از آن او سال های سال با عدل و انصاف پادشاهی کرد و هیچوقت حق را نا حق نکرد.
روزی بود، روزگاری بود. در آن روزگار، یک پیرمرد شکارچی با زن پیرش در کلبه ی کوچکی زندگی می کرد. او هر روز صبح زود، برای شکار پرنده به صحرا می رفت، پرنده شکار می کرد و آن را به بازار می برد و می فروخت و با پول آن نان شبش و زنش را می خرید و به خانه برمی گشت.
یک روز که پس از مدت ها انتظار رفت دامش را جمع کند، دید، پرنده بسیار زیبا به دامش گیر کرده است. پیرمرد پرنده را گرفت و همین که خواست، آن را داخل خورجینش بیندازد، پرنده ی زیبا زبان باز کرد و به زبان آدمیزاد روبه شکارچی گفت:« ای شکارچی! اگر به من رحم نمی کنی، لااقل به جوجه هایم رحم کن که منتظرند من برایشان غذای شبشان را ببرم. اگر مرا آزاد کنی، هر آرزویی که داشته باشی برآورده می کنم.»
پیرمرد گفت:« من در دنیا یک آرزو دارم و آن هم این است که از زندگی در کلبه ی تنگ و تاریک خسته شده ام و می خواهم آخر عمری در خانه بزرگ و پرنور و روشن زندگی کنم. اگر این آرزو را می توانی برآورد کنی، همین الان آزادت می کنم.»
پرنده گفت:«آزادم کن! آزویت را بر آورده می کنم.»
پیرمرد، پپرنده را آزاد کرد. پرنده گفت:« فردا همین جا منتظرم باش!»
پیرمرد دست خالی به خانه اش برگشت و ماجرا را برای زنش تعریف کرد.
آنها صبح زود، قبل از اینکه آفتاب طلوع کند به جایی که با پرنده قرار گذاشته بودند، رفتند. وقتی به آنجا رسیدند با دیدن قصر بزرگ و زیبا و پر نور، فکر کردند راه را اشتباهی آمده اند و همینکه خواستند برگردند، پرنده جلویشان سبز شد و گفت:« این هم خانه ای که آرزویش را داشته اید.»
پرنده این را گفت و یکی از پر هایش را کند و به دست پیرمرد داد و گفت:« هر وقت کاری داشتید، این پر را آتش بزنید. من در همان لحظه حاضر می شوم.»
پیرمرد و پیر زن که دیدند زندگی شان از این رو به آن رور شده است، با خوشحالی وارد قصر شدند و زندگی جدیدی را شروع کردند. آنها در قصر راحت و آسوده بودند. خورد و خوراکشان، و دوخت و دوزشان آماده بود و آنها جز گردش و استراحت کار دیگری نداشتند.
چند مدتی که گذشت، پیرزن به پیرمرد گفت:« منکه از تنهایی حوصله ام توی این قصر سرمی رود. نه همسایه ای داریم ، نه هم صحبتی، نه غمی، نه غم خواری! تا کی می خواهیم در این قصر درندشت اینگونه زندگی کنیم.»
پیرمرد گفت:« این چه حرفیه که می زنی زن! مگر یادت رفتهبا با چه مصیبتی در آن کلبه ی تنگ و تاریک زندگی می کردیم و به نان شبمان محتاج بودیم؟می خواهی خودت به بخت خودت لگد بزنی؟»
پیرزن گفت:« مگر نشینیدی آرزوی انسا ها تمام شدنی نیست و برای رسیدن به آرزو هایش از هر فرصت کوچکی استفاده کند؟ ما که پرنده را داریم و پس چه بهتر که از او استفاده کنیم. اگر فرصت را از دست بدهیم پرنده ما را فراموش می کند و ما از تنهایی و بی کسی در این قصر هلاک می شویم.»
هی پیرمرد گفت؛ نه! .ولی پیر زن پایش را توی یک کفش کرده بود و می گفت:« از من گفتن و از تو نشنیدن.!»
پیرمد وقتی دید حریف زنش نمی شود، رفت پر را برداشت و آن را آتش زد.
پرنده فوری بال بال زنان آمد و جلوی آنها بر زمین نشست و گفت:« کاری با من داشتید؟»
پیرمرد گفت:« منکه کاری ندارم ولی زنم کار دارد.»
پرنده به پیرزن گفت:« امر کن!»
پیرزن خود را غصه دار نشان داد و گفت:« ای پرنده ی مهربان! ما در اینجا خیلی تنها و بی کس هستیم. نه همسایه ای داریم و نه هم صحبتی، نه غمی داریم و نه غم خواری! ما از این وضع خسته شده ایم و می خواهیم لااقل پیش چهارتا آدم زندگی کنیم و مال و منالمان را به رخ آنها بکشیم. و از شادیمان به آنها بگوییم.»
پرنده گفت:« پس بدنبال من بیایید.»
پرنده رفت و آنها رفتند. پرنده رفت و آنها رفتند. تا اینکه به شهری رسیدند و پرنده آنها را به خانه ی بزرگی برد و گفت:« این خانه از خانه ی قبلی هم بزرگتر و بهتر است و هر چه بخواهید در آن پیدا می شود.»
پرنده این را گفت و باز هم یک پر خود را به دست آنها داد و پر کشید و رفت.
وقتی پرنده رفت، پیرزن به پیرمرد گفت:« دیدی گفتم برای رسیدن به آرزوها باید از هر فرصتی استفاده کرد؟ حالا توی این خانه هر طور که دوست داری زندگی کن و با هر کسی هم دوست داشته باشی رفت و آمد کن.»
پیرمرد و پیرزن روزها در شهر به گشت و گذار می پرداختند و شب ها هم به مهمانی این و آن می رفتند و با در و همسایه به خانه شان دعوت می کردند. روزها و هفته و ماه ها به همین ترتیب گذشت و زن باز هم از این زندگی هم دلزده شد و بنای ناسازگاری با پیرمرد را شروع کرد.
پیرمرد که از دست او به تنگ آمده بود، به او گفت:« از جان من چه می خواهی؟چرا دست از سرم برنمی داری زن؟!دیگه چه مرگت است؟»
پیرزن گفت:« مگر پرنده در خدمت ما نیست. او که هرچه بخواهیم برای ما انجام می دهد. پس چرا دست روی دست بذاریم و به این زندگی یکنواخت ادامه بدهیم؟ بخاطر من هم که شده این بار هم پر پرنده را آتش بزن و بختمان را یک بار دیگر آزمایش کنیم.»
پیرمرد گفت:« بیا از خر شیطان بیا پایین! می ترسم با این کارهایت آخر عمری سرگردان بشویم و دار و ندارمان را از دست بدهیم.»
پیرزن گفت:« منکه حوصله ام از این زندگی شلوغ و پر سر و صدا سر رفته است. بیا یکبار دیگر هم حرف مرا گوش بده و ر پرنده را آتش بزن!»
پیرمرد که می خواست از دست نق نق های زنش برای همیشه راحت شود، پر را آورد و آن را آتش زد.
پرنده مثل دفعه ی قبل بال بال زنان آمد و جلوی پای آنها بر روی زمین نشست و گفت:« دگر چه مشکلی دارید؟»
پیرمرد گفت:« من هیچ مشکلی ندارم. بهتر است از زنم بپرسید چه مشکلی دارد/»
پرنده به پیرزن نگاه کرد. پیرزن گفت:« ای پرنده! این زندگی دیگر برای من قابل تحمل نیست»
پرنده گفت:« چرا قابل تحمل نیست. مگر چه مشکلی دارید؟»
پیرزن گفت:« هرآنچه که ما داریم، دیگران هم دارند. هر کاری که ما می کنیم، دیگران هم می کنند. هیچ فرقی بین ما و دیگران نیست.»
پرند گفت:« من حالا چکار کنم؟»
پیرزن گفت:« اگر مشکلی برای تو ندارد، دوست دارم شوهرم حاکم این شهر شود و من هم ملک ی این شهر!»
پرنده گفت:« پس بدنبال من بیایید!»
پرنده، این را گفت و به پرواز در آمد و پیرزن و پیرمرد هم رد او را گرفتند و به را افتادند. آنها رفتند و رفتند تا اینکه به قصری بزرگ رسیدند. داخل قصر رفتند. دیدند بله، وزیر ، وکیل، جلاد ، آشپز، نوکر و ماموران در یک صف منظم دست به سینه ایستاده اند.
پرنده به پیرمرد و پیر زن گفت:« از این به بعد شوهرت حاکم این شهر و خودت هم ملکه ی این شهر هستید.»
پرنده باز هم یک پرش را کند و به دست پیرمرد داد و پر کشید و رفت.وقتی پیرمرد حاکم شهر و پیرزن هم ملکه ی شهر شد، مردم را فراموش کردند و شروع کردند به مفت خواری و خوش گذارانی و حیف و میل کردن مال و اموال خزینه ی شهر. بطوری که پیرزن برای برطرف کردن چین و چروک های صورتش، بجای آب، از شیر استفاده می کرد. و همیشه بیش از نیازشان دستور پخت و پز به آشپز سفارش می کردند. نه دست به سیاه می زدند و نه دست به سفید. می خوردند و می پوشیدند و خوش می گذارندند.
یک روز پیر زن روی ایوان قصر لم داده بود و حمام آفتاب می گرفت.یک تکه ی ابر در آسمان پیدا شد و روی پیرزن سایه انداخت. پیر زن که بسیار مغرور و خودخواه شده بود. وقتی دید ابر مزاحم حمام ،تاب گرفتنش شده است، فوری داد و قال به راه انداخت.پیرمرد وقتی سرو صدای او را شنید، دوان دوان به ایوان قصر آمد و از او پرسید:« چی شده، چرا سرو صدا به راه انداخته ای؟»
پیرزن همانطور که داد و قال می کرد، دستش را بطرف آسمان اشاره کرد و گفت:« مگر نمی بینی اون ابرک مزاحم جلوی خورشید را گرفته و توی صورت من سایه انداخته است؟! برو زود پر پرنده را بیار و آتش بزن با او کار دارم.»
پیرمرد گفت:« دیگه می خواهی چی از پرنده بخواهی؟»
پیرزن کفت:« بجای این حرف ها، تا پوست صورتم خراب نشده زود پر را آتش بزن و این دست و ان دست نکن پیرمرد!زود باش فرصت را از دست نده!»
پیرمرد به ناچار باز هم پر پرنده را آتش زد. پرنده فوری جلوی چشم آنها ظاهر شد و گفت:« دیگه چکارم دارید؟»
پیرمرد گفت:« من کاری ندارم. از پیرزن بپرس!»
پرنده، از پیرزن پرسید:« چی شده؟»
پیرزن گفت:« این چطور ملکه ای است که باد موهایش را پریشان می کند. سرما و گرما باعث اذیت و آزارش می شود..یک ابر کوچولو مانع می شود دوش حمام آفتاب بگیرد؟! الان داشتم روی ایوان قصر دوش حمام می گرفتم که یک ابر بی خاصیت آمد و جلوی نور خورشید را گرفت و به چهره ام سایه انداخت.ای پرنده ی مهربان! می خواهم اختیار باد و باران و زمین و آسمان هم را داشته باشم و برای اینکه هیچ مشکلی نداشته باشم، با خیال راحت به آنها هم بتوانم فرمان بدهم و امر و نهی کنم.»
پرنده این بار بدون اینکه حرفی بزند به پرواز در آمد و پیرزن و پیرمرد هم مثل همیشه بدنباش راه افتادند. آنها رفتند و رفتند و باز هم کمی رفتند. وقتی خیلی از شهر دور شدند. ناگهان هوا تاریک شد و پرنده غیبش زد. پیرزن و پیرمرد، در تاریکی شب کورمال کورمال به راه افتادند. رفتند رفتند تا به خانه ای رسیدند و تصمیم گرفتند تا روشن شدن هوا در آن بمانند.وقتی صبح شد، پیرزن و پیرمرد از خواب بیدارشدند و دیدند که شب را در کلبه ی کوچک خودشان که قبلا در آن زندگی می کردند، استراحت کرده اند.پیرمرد وقتی پی به ماجرا برد، آهی از حسرت کشید و گفت:« دیدی چکار کردی زن؟! به خاطر خودخواهی هایت ما را دوباره به همان جایی آورده ای که قبلا بودیم.حالا برو با کاسه آب کف کلبه را بیرون بریز لااقل جایی برای نشستن داشته باشیم.»
آنها سال های سال در آن کلبه زندگی کردند!
یکی بود ، يكي نبود.در روزگاران قديم مردي بود كه هفت پسر داشت.آنها شكارچيان ماهري بودند.برادر ها از اينكه خواهري نداشتند ، غصه دار بودند. تا اينكه بار ديگر مادرشان بار دار شد.هفته ها گذشت ، ماه ها گذشت ، روزي پسرها به مادرشان گفتند:« چي مي شد اگر خداي مهربان خواهري به ما مي داد؟ ما هفت برادريم ، خوب مي شد اگر يك خواهر مهربان و دلسوز هم داشتيم. آن وقت او در غصه ها و شادي هايمان در كنار ما بود.اگر اين بار خواهري برايمان نياوري ، ما سر به بيابان مي گذاريم و از اينجا براي هميشه مي رويم.»
مادر از حرف پسرانش بسيار ناراحت شد و دست هايش را رو به آسمان بلند كرد و گفت:« اي خداي مهربان! به من دختري عطا كن تا پسرانم از خانه و كاشانه شان آواره نشوند.»
روزها و هفته ها و ماه ها گذشت. زن همچنان در انتظار به دنيا آوردن فرزند بود تا اينكه يك روز پسرانش قصد شكار كردند. هنگام رفتن ، پسر بزرگ خانواده ، زين اسبي به دست مادرش داد و گفت:«مادر!اگر برادر ديگري برايمان آوردي ، اين زين را از دروازه ي شهر آويزان كن!»
و كوچكترين پسر ، عروسكي به مادرش داد و گفت:« اگر خواهري برايمان آوردي ، اين عروسك را از دروازه ي شهر بياويز! تا ما با خبر شويم.»
پسرها ، يكي يكي پيشاني مادرشان را بوسيدند و او را به پدر و پدر را به خدا سپردند ، خدا حافظي كرده و به راه افتادند.پدر و مادر با نگراني از پس آنان چشم دوختند و نمي توانستند از پسرانشان دل بكنند. تا اينكه آنها در پس غبار راه نا پديد شدند.
باز هم روزها و هفته ها و ماه ها گذشت تا اينكه در شبي ، زن نوزادي دختر به دنيا آورد كه در زيبايي مثال ماه بود. پس خدا را شكر كردند. زن به شوهرش گفت: « برو عروسك را به دروازه ي شهر آويزان كن تا پسرانم هنگام بازگشت بدانند كه صاحب خواهري شده اند.»
مرد با خوشحالي به دروازه ي شهر رفت و بر بالاي بلند ترين برج آن عروسك را آويزان كرد و به خانه بازگشت.
در همسايگي آنها آنان پيرزن بدجنسي زندگي مي كرد. او در همه چيز به آنان حسودي مي كرد. او كه از جريان زين و عروسك آگاه شده بود ، رفت و عروسك را از دروازه ي شهر برداشت و به جاي آن زين اسبي را به آنجا آويخت.
چند روز بعد ، سر ظهر پسرها از شكار برگشتند. همين كه به دروازه ي شهر رسيدند ، چشمشان به زين اسب افتاد ، با ناراحتي پشت به شهر كردند و اسبهايشان را روبه بيابان هي كردند و تاختند و تاختند تا اينكه خسته و كوفته به دره اي رسيدند.
برادر بزرگترگفت:«بهتر است همين جا بمونيم.روزها به نوبت يك نفر از ما براي نظافت و غذا پختن در اينجا مي ماند و بقيه براي شكار مي رويم.»و همان جا ماندند.
زن و مرد،اسم دختر را آق پاميق گذاشتند و منتظر بودند تا پسرهايشان هر چه زودتر از شكار برگردند.اما هرچه انتظار كشيدند،خبري از پسرها نرسيد.دلواپس و نگران در انتظار بازگشت پسرها روزشماري مي كردند،اما خبري از آنان نشد كه نشد.
و بدين ترتيب سالها گذشت و خبري از پسرها نرسيد.از غصه آنان موهاي مرد و زن سفيد شده بود و چين هاي عميقي بر پيشانيشان افتاده بود.پدر و مادر،ديگر توانايي آن را نيز نداشتند كه خودشان براي يافتن پسرانشان بروند و آق پاميق هم بي خبر از ماجراي برادرانشفروز به روز بزرگ و بزرگ تر مي شد.
پس از گذشت چند سال،آق پاميق به سن نوجواني رسيد.يك روز همسايه شان كه مكتبدار بود به خانه آنها آمد و به مادر آق پاميق گفت«ديگر وقت اين رسيده كه آق پاميق را به مكتب بفرستي!»
مادر آق پاميق گفت:«برو خودت به او بگو.اگر خودش راضي باشد، من حرفي ندارم.»
آق پاميق علاقه مند شد به مكتب برود.او از فرداي آن روز به مكتب رفت.روزي از روزها در مكتبخانه،يكي از دختران كه از ماجراي برادران آق پاميق آگاه بود،خواست به صورتي راز برادران را فاش كند.رو به دخترها كرد و گفت:«دخترها!خوب به حرف هايم گوش كنيد:هركس صاحب برادري باشد،برود م بالاي اتاق بنشيند و هر كس برادري ندارد، برود و دم در بنشيند.»
عده اي رفتند و بالاي اتاق نشستند و عده اي هم رفتند دم در.آق پاميق هم رفت و دم در نشست.
پيرزني كه آنجا حظور داشت رو به آق پاميق كرد و گفت:«دخترم،آق پاميق! تو چرا دم در نشسته اي؟! پاشو برو بالاي اتاق بنشين.»
آق پاميق گفت :«نه مادر!من كه برادري ندارم تا در بالاي اتاق بنشينم.جاي من همين دم در است.»
پيرزن سرش را تكان داد و گفت:«نه دخترم!تو برو بالاي اتاق بنشين!اگر ديگران يكي دو تا برادر داشته باشند،تو هفت تا برادر داري.»
آق پاميق با تعجب گفت:«شوخي نكن،مادر!شوخي نكن!من اصلا برادري ندارم.اگر داشتم پدر و مادرم حتما به من مي گفتند.»
پيرزن مهربان گفت:«دخترم!پدر و مادرت كه ديگر نمي توانند به دنبال آنها بروند و از اين هم ترس دارند كه تو از وجدشان آگاه شوي و براي يافتنشان دنبال آنها راه بيفتي!برادرهايت در دره كوهي بلند زندگي مي كنند و در آنجا مشغول شكار هستند.مادرت،به اين راحتي راز برادرانت را به تو نخواهد گفت.من به تو ياد مي دهم كه اين راز را چگونه از زبان مادرت بيرون بكشي!بعد از اين كه مكتب تعطيل شد،پيش مادرت برو و از او بخواه كه برايت «قاورقا»درست كند.وقتي كه قاورقا پخت و آماده شد،او حتما آن را در ظرفي مي ريزد و به تو مي دهد:قبولس نكن.بگو كه،با دست هاي خودت بده!وقتي كه او از توي ديگ قاورقاي پخته را بيرون مي آورد دستش را بگير و محكم فشار بده و در همان وقت ماجراي برادرانت را بپرس.او نمي تواند در برابر گرماي قاورقا طاقت بياورد،در نتيجه تمام ماجرا را به تو خواهد گفت.در غير اين صورت او هيچ وقت اين راز را فاش نخواهد ساخت.»
آق پاميق از مكتبخانه دوان دوان به خانه بازگشت و به مادرش گفت:«مادر جان!سرم خيلي درد مي كند.گرسنه هم هستم.»
مادرش پرسيد:«دخترم!چي مي خواهي بخوري؟»
آق پاميق ئگفت:«براي من كمي قاورقا درست كن.مكتبدار گفت كه اگر قاورقا بخورم،سرم زود خوب مي شود.»
مادرش فوري دست به كار شد.ديگ سياه را روي اجاق گذاشت و بعد از آنكه گرم گرم شد،مقداري گندم در آن ريخت.وقتي كه گندم خوب سرخ شد،آق پاميق به مادرش گفت:«مادرجان!قاورقا را گرم گرم به من بده.»
مادرش قاورقا را با قاشق از ديگ برداشت و در ظرفي ريخت و به طرف آق پاميق دراز كرد.آق پاميق گفت:«نه ، نه، مادر جان! مي خواهم قاورقا را با دست خودت به من بدهي!»
مادر بيچاره،كه نمي خواست دخترش را ناراحت كند،از قاورقاي سرخ شده،مشتي برداشت و به طرف آق پاميق دراز كرد.در همان لحظه آق پاميق با دو دستش به مشت مادرش چسبيد و آن را فشار داد.فرياد مادرش درآمد:«آي،دستم سوخت!دستم رو ول كن!»
آق پاميق فوري گفت:«مادر!زود بگو ببينم كه من برادر دارم يا نه؟!»
مادرش كه نتوانست گرماي قاورقا را تحمل كند،با عجله گفت:«ذاري،آره داري!اما آنان قبل از اين كه تو به دنيا بيايي،از اين جا رفتند!»
-الان كجا هستند؟
-درست نم دانم. اما مي گويند كه در پاي كوهي بلند به شكار مشغولند. آق پاميق دست مادرش را رها كرد و گفت:«من مي خواهم پيششان بروم.»
مادرش گفت:منه دخترم! تو نمي تواني پيدايشان كني.»
ولي آق پاميق پا توي يك كفش كرد كه پيش برادرانش برود.مادر، وقتي اصرار زياد آق پاميق را ديد، به ناچار قبول كرد و گفت:«پس من براي تو يك قرص نان كوچك درست ميكنم،تو همان قرص نان را قل بده و به دنبالش برو.هر جا كه قرص نان از حركت ايستاد،بدان كه برادرانت آنجا هستند!»
مادر قرصي نان پخت و به دست آق پاميق داد.آق پاميق قرص كوچك نان را جلو انداخت قل داد و راه افتاد.
آق پاميق گربه كوچك و ملوسي داشت.گربه وقتي ديد اق پاميق به دنبال قرص نان مي رود، او هم به دنبال آنها به راه افتاد.نان قل مي خورد و مي رفت و آق پاميق و گربه هم به دنبال قرص نان مي رفتند. انها رفتند تا اينكه خسته و كوفته به پاي درختي رسيدند. آق پاميق قرص نان را گرفت و رفت، در گوشه اي گذاشت و خودش هم به درخت تكيه داد و به استراحت پرداخت.
آق پاميق از بس كه خسته بود،به زودي به خواب شيريني فرو رفت. گربه هم چون خسته و گرسنه بود، وقتي ديد كه آق پاميق به خواب رفته،رفت و از قرص نان تكه اي گاز زد و خورد.
آق پاميق كه از خواب برخاست،رفت سراغ قرص نان و خواست آن را قل بدهد ولي قرص نان قل نخورد.آق پاميق ديد كه گوشه اي از قرص نان خورده شده است. او شروع كرد به گريه كردن و از گريه او،گربه هم گريه اش گرفت و خيلي ناراحت شد و هر دو زار زار گريه كردند.بعد از مدتي آق پاميق آرام شد.او نمي دانست چه كار بكند.يكدفعه فكري به خاطرش رسيد. او با مقداري خاك،گل درست كرد و به گوشه كنده شده قرص نان چسباند.دوباره آن را قل داد، قرص نان مثل اولش قل خورد و راه افتاد.
آمها رفتند و رفتند تا اينكه به دره اي رسيدند. قرص نان يكي دو بار دور خود چرخيد و به زمين افتاد. در آن نزديكي غار بزرگي بود كه برادرانش در همان غار زندگي مي كردند.
وارد غار شد.توي غار لباس هاي كثيف روي هم انباشته شده بودند.ظرف هاي غذا هم كثيف وآلوده بودند و گوشه ديگري از غار تكه هاي گوشت تازه از چوبي آويزان بود. ولي كسي توي غار نبود.
آق پاميق ابتدا وضع نا مرتب غار را درست كرد، لباس ها را خوب شست و ظرف ها را تميز كرد و سپس سراغ گوشت ها رفت و از آنها غذاي خوشمزه اي درست كرد و به انتظار بازگشت برادرانش نشست.
پس از مدتي صداس پاي اسب ها را شنيد و از ترس به سرعت در گوشه اي پنهان شد.برادرها وقتي وارد غار شدند، از وضع مرتب و تميز غار تعجب كردند.ديدند كه لباس ها و ظرف ها شسته و تميز، و غذاي گرم و خوشمزه اي آماده است.
آنها لباس هاي كثيفشان را در آوردند و لباس هاي تميز را پوشيدند و تا مي توانستند از غذاي خوشمزه خوردند و از بس كه خسته بودند، فوري به خواب رفتند.
فردا، باز هم آنها به شكار رفتند. آق پاميق باز لباس هاي كثيف ا شست ظرف ها را تميز كرد و پس از اينكه غذا را آماده كرد، باز در گوشه اي پنهان شد.
برادر ها وقتي بازگشتند، ديدند كه وضع قار از ديروز هم بهتر است و همه چيز مرتب! آنها ماندن كه اين كارها را چه كسي انجام مي دهد؟! با هم مشورت كردند و سرانجام برادر بزرگ تر گفت:«فردا، يكي از ماها در اين جا بماند و سر از اين راز در بياورد و ببيند كه اين كارها را چه كسي انجام مي دهد؟!»
روز اول، قرعه به نام برادر بزرگ تر درآمد. او مدتي دور و بر را پاييد و به جست و جو پرداخت و هر چه انتظار كشيد، هيچ خبري نشد. پس، گرفت و خوابيد.
آق پاميق وقتي ديد او به خواب رفته، از مخفيگاهش بيرون آمد و لباس ها و ظرف ها را شست و غذا را هم پخت و بعد بار ديگر پنهان شد.
برادرها وقتي از شكار برگشتند،ديدند وضع خانه باز هم مرتب است. تعجب كردند و از برادر بزرگ تر پزسيدند:«كي بود؟! چه كسي همه اين كارها را نجام داد؟!»
برادر بزرگ تر گفت:«من هم نمي دانم! مدتي نشستم، ولي زود به خواب رفتم.»
فرداي آن روز برادر دومي در خامه ماند و او هم خواب ماند و آق پاميق باز هم كارهايش را كرد و خودش پنهان شد.
روزهاي بعد،برادر سومي، چهارمي، پنجمي و ششمي در خانه ماندند، ولي هيچ كدام نتوانستند بفهمند كه اين كاره را چه كسي انجام مي دهد؟!
آخر سر نوبت برادر هفتمي رسيد. او در خانه ماند و براي اينكه خوابش نبردريا، انگشت كوچك خود را بريد و روي آن نمك پاشيد. از درد زخم و سوز نمك خواب به چشمش راه نيافت، بلكه در گوشه اي به كمين نشست و منتظر ماند.
ناگهان دختري از گوشه غار بيرون آمد. لباس ها را شست و شروع كرد به انجام كارهاي هميشگي!برادر كوچك وقتي آق پاميق را ديد تعب كرد و ناگهان از مخفيگاهش بيرون پريد و فرياد زد:«آهاي!ديوزاده اي يا پريزاده؟! بگو كيستي؟!»
آق پاميق كه غافلگير شده بود، جا خورد وترسيد. او ديگر فرصتي براي پنهان شدن نداشت. پس گف:«نه ديوزاده ام، نه پريزاده! بلكه خواهر شما هستم!»
سپس آق پاميق تمام ماجرا را از اول تا آخر براي برادرش تعريف كرد. برادر كوچك از اينكه خداوند به آنها خواهري داده، بسيار خوشحال شد و تا رسيدن برادرانش لحظه شماري كرد.
وقتي بقيه از شكار برگشتند، به پيشوازشان شتافت و به
انها مژده داد و با عجله ماجرا را برايشان تعريف كرد. آنها هم از اينكه صاحب خواهري شده اند و او به دنبالشان آمده ، خيلي خوشحال شدند.
چند روزي از اين ماجرا گذشت.يك روز آق پاميق مشغول جارو كردن اتاق بود كه يك دانه كشمش پيدا كرد. گربه اش را صدا كرد، از گربه خبري نشد. آخر سر كشمش را به دهان خودش انداخت و خورد.مدتي گذشت.گربه از گوشه اي پيدا شد.پرسيد:«چرا مرا صدا مي زدي؟!»
آق پاميق گفت:«يك دانه كشمش پيدا كرده بودم، مي خواستم آن را به تو بدهم، ولي به موقع نيومدي.»
گربه گفت:«پس كشمش را چه كار كردي؟»
-وقتي ديدم كه نمي آيي، خودم آن را خوردم!
گربه با ناراحتي گفت:«كشمش را خوردي؟!خيلي خب حالا من هم آتش اجاقت را خاموش مي كنم.»
آق پاميق دستپاچه شد و گفت:ماگر آتش را خاموش كني، من چطوري غذا بپزم؟ آن وقت برادرهايم گرسنه مي مانند. اين كار را نكن. اگر باز هم پيدا كردم، حتما به تو مي دهم.»
گربه گفت:«باشه! ولي دفعه ديگر هم چيزي پيدا كني و خودت بخوري،آتش اجاقت را خاموش مي كنم.»
چند روز بعد، آق پاميق باز هم موقع جارو كردن اتاق ، يك سنجد پيدا كرد و گربه اش را صدا كرد تا سنجد را به او بدهدف ولي هرچه صدا كرد، خبري از گربه نشد. سرانجام سنجد را هم خودش خورد. كمي بعد گربه پيش آق پاميق آمد و گفت:«چرا مرا صدا مي زدي؟!»
آق پاميق گفت:«يك سنجد پيدا كرده بودم. خواستم آن را به تو بدهم تا بخوري!»
گربه گفت:«پس سنجد كو؟!»
آق پاميق گفت:«هرچه صدايت كردمف نيامدي. آخر سر خودم خوردم!»
گربه گفت:«اين دفعه آتش اجاقت را خاموش مي كنم!»
بعد رفت سراغ اجاق و آتش آن را خاموش كرد.آق پاميق بسيار ناراحت شد. او هرچه تلاش كرد كه با سنگ چخماق دوباره آتش درست كند،نشد كه نشد! سرانجام بر بالاي بلندي رفت و نگاهي به اطراف انداخت تا آتش پيدا كند. ديد كه در جاي دوري، از دودكش خانه اي دود به هوا مي رود. از بلندي سرازير شد و به طرف آن خانه به راه افتاد.چون به آنجا رسيد، داخل شد و سلام كرد. ديد كه در وسط اتاق ديوي بزرگ نشسته است.
آق پاميق از ترس عقب عقب رفت و تا خواست كه از اتاق خارج شود، ديو غرشي كرد و گفت:« اگر بدون سلام وارد مي شدي، درسته مي خوردمت!»
بعد از آق پاميق پرسيد:« اي آدميزاد!از كجا امده اي؟! چه مي خواهي؟»
آق پاميق گفت:« از راه دوري آمده ام! آمدم تا آتش ببرم.»
ديو گفت:« ظرف آوردي؟»
-فراموش كردم كه ظرف بياورم!
-پس دامنت را بگير!
ديو ابتدا تكه اي گدازه توي دامن آق پاميق انداخت و سپس روي آن مقداري خاكستر ريخت و روي خاكستر هم مقداري گدازه آتش گذاشت.
آق پاميق دامنش را گرفت و به طرف خانه شان به راه افتاد. گدازه زير خاكستر دامن او را سوراخ كرد و در تمام طول راه،كم كم، خاكستر بر زمين ريخت و ردي از خود بر جاي گذاشت.
آق پاميق بي خبر از همه جا، به غار رسيد و اجاق را روشن كرد و به پختن غذا مشغول شد.
غروب كه شد، هفت برادر از شكار برگشتند.خوردند و خوابيدند و صبح زود دوباره در پي شكار رفتند.
روز بعد ديو رد خاكستر را گرفت و به راه افتاد تا اينكه به در غار رسيد. آق پاميق وقتي ديد ديو دارد مي آيد، در غار را محكم بست و چفت آن را انداخت و نشست.
ديو با مشت به در كوبيد و گفت:« زود باش در را باز كن!»
آق پاميق از ترس بدنش به لرزه افتاد.ديو با عصبانيت غرشي كرد و بلند تر فرياد كشيد:«زود در را باز كن و يا انگشتت را از سوراخ در بيرون بياور.»
آق پاميق كه چاره اي نداشت، مجبور شد انگشتش را از سوراخ در بيرون بياورد. ديو انگشت او را گرفت و سوزني به انگشتش زد و بعد شروع كرد به مكيدن خون آق پاميق. ديو پس از اينكه از خون آق پاميق سير شد،گفت:«مبادا در اين باره چيزي به برادرانت بگويي! اگر بگويي تو را مي خورم.»
ديو اين را گفت و از آنجا دور شد.آق پاميق از ترس چيزي به برادرانش نگفت.بعد از آن ديو هر روز به آنجا مي آمد و آق پاميق انگشتش را از سوراخ در بيرون مي آورد و ديو خونش را مي مكيد و مي رفت.
آق پاميق روز به روز لاغر تر و رنگ پريده تر مي شد.برادرانش از او مي پرسيدند:«آق پاميق! چرا روز به روز لاغرتر مي شوي؟ مگر غصه اي داري؟!»
اما آق پاميق هر بار جواب مي داد:« نه غمي دارم. نه غصه اي. حالم خيلي هم خوب است.»
برادرها وقتي ديدند كه تنها خواهرشان روز به روز لاغرتر و رنجورتر مي شود، تصميم گرفتند كه سر از اين ماجرا در بياورند. پس به بهانه رفتن به شكار از خانه بيرون رفتند و در گوشه اي پنهان شدند و منتظر ماندند كه چه اتفاقي مي افتد.
آق پاميق مثل روزهاي گذشته همه كارها را انجام داد و اتاق را خوب تميز و جارو كرد وقبل از رسيدن ديو، در را محكم بست چفت آن را انداخت. كمي بعد ديو دوان دوان از راه رسيد و فرياد زد:«زود باش انگشتت را از سوراخ در بيرون بياور.»
آق پاميق انگشتش را از سوراخ در بيرون آورد. ديو تازه مي خواست از خون آق پاميق بخورد كه در همين لحظه هر هفت برادر با شمشير هاي تيزشان به ديو حمله كردند و تا مي توانستند او را دند و سرش را از تنش جدا كردند.سر ديو كنده شد و به طرف سرازيري قِل خورد و در حالي كه قِل مي خورد و مي رفت به حرف در آمد و گفت:«حتماً دوباره بر مي گردم و همه شما را مي خورم!»
برادرها براي گرفتن سر ديو دنبالش دويدند، ولي هرچه سعي كردند،نتوانستند به سر ديو برسند. سر ديو به سرعت از آنجا دور شد و رفت.
چند روز بعد، ديو با تعداد زيادي از ديوهاي ديگر بازگشت. آنها، هر هفت برادر را كٌشتند و گوشت هايشان را خوردند و استخوان هايشان را به هر طرف پرت كردند و رفتند.
آق پاميق از ترس زير پوست آهويي رفته و در زير آن مخفي شده بود. ديوها هرچه گشتند، نتوانستند او را پيدا كنند و از پيدا كردنش نا اميد شدند و رفتند.
بعد از رفتن ديوها، آق پاميق استخوان هاي برادرانش را يك به يك جمع كرد و در گوشه اي گذاشت و رويشان را با پوست آهويي پوشانيد. مدتي در كنار آنها نشست و گريه كرد.
آق پاميق مدتي فكر كرد كه چه كار بكند،چه كار نكند. سرانجام تصميم گرفت كه براي زنده كردن برادرانش دوايي و چاره اي پيدا كند، پس بر اسبي سوار شد و براي يافتن دوا به راه افتاد.او با اسب ازين روستا به آن روستا و از اين شهر به آن شهر رفت و به هر روستا يا شهر كه مي رسيد سراغ افراد دانا و عاقل شهر را مي گرفت و از آنان مي پرسيد:«برادرانم را ديوها كشته اند و گوشت هايشان را خورده اند و تنها استخوان هايشان را باقي گذاشتند. آيا دوايي، چاره اي هست كه آنان را دوباره زنده كند؟»
هيچ كس نمي توانست او را راهنمايي كند و دوايي براي اين درد بدهد. آق پاميق نا اميد نشد و باز روستاها و شهرها را گشت، تا اينكه روزي به پيرزني رسيد و از او كمك خواست.
پيرزن گفت:« دخترم! اگر ديوها برادرانت را كشته باشند، دوايي براي زنده كردن آنها وجود دارد ؛ ولي به دست آوردن آن خيلي مشكل است.»
آق پاميق گفت:«مشكل هم باشد، چاره اي نيست.بايد تهيه كنم. بگو كه دواي آنها چيست و در كجاست؟»
پيرزن گفت:« در فلان كوير خشك و سوزان، شتري به نام آق مايا زندگي مي كند. اگر بتواني شير آن را بگيري و روي استخوان هاي برادرانت بريزي، آنها بلافاصله زنده مي شوند. ولي اين را هم بدان كه آق مايا از آدم ها بدش مي آيد و به محض ديدن آدم، آن را مي خورد اما او شتر بچّه اي دارد كه از آدم ها خوشش مي آيد و هرچه از دستش بر مي آيد براي آنها انجام مي دهد.»
آق پاميق ديگر معطل نكرد، مشك كهنه اي را بداشت و براي يافتن آق مايا به راه افتاد. او رفت و رفت و رفت تا اينكه به آن كوير رسيد. از خوش اقبالي اول شتربچه آق مايا را پيدا كرد.
شتربچه وقتي آق پاميق را ديد، خيلي خوشحال شد و جست و خيزكنان پيشش آمد. آق پاميق سر و صورتش را نوازش كرد و پيشانيش را بوسيد. آق پاميق به ياد برادرانش افتاد و زار زار گريه كرد و وقتي شتر بچه علّت گريه اش را پرسيد،او تمام ماجرا را تعريف كرد و از او كمك خواست.
شتربچه، وقتي ما جراي او را شنيد، غمگين شد و گفت:«بسيار خب! من به تو كمك مي كنم. امّا اگر مادرم بفهمد هر دوي ما را خواهد خورد.پس بايد نقشه اي بكشيم.»
شتربچه پس از لحظه اي فكر كردن، به آق پاميق گفت:« بهتر ات تو خودت را زير موهاي شكم من پنهان كني.»
آق پاميق قبول كرد و خود را زير موهاي شكم شتربچه پنهان كرد.و شتربچه آرام آرام به پيش مادرش رفت.آق مايا بو كشيد و فرياد زد:«بوي آدميزاد مي آيد.» و شروع كرد به كوبيدن پاهايش به زمين. شتربچه التماس كنان به مادرش گفت:«مادرجان! آدم اينجا چه كار مي كند، من گرسنه ام، بگذار كمي شير بنوشم.»
آق مايا كمي آرام گرفت.شتربچه رفت زير شكم مادرش و آق پاميق شروع كرد به دوشيدن شير.بعد از اينكه مشك پر از شير شد، شتر بچه به آرامي خود را از مادرش جدا كرد و به بهانه چريدن علف از مادرش دور شد.آق مايا به طرز راه رفتن بچه اش شك كرد و چشم از او بر نداشت.
شتربچه آرام آرام پيش اسب آق پاميق كه در پشت تپه اي ايستاده بود، رفت. وقتي به كنار اسب رسيدند، آق پاميق خود را از زير شكم شتربچه رها كرد و به طرف اسبش دويد.
آق مايا وقتي كه فهميد ، چه كلكي خورده است! به طرف آق پاميق حمله ور شد ، ولي آق پاميق سريع خود را به روي اسب انداخت و از آنجا دور شد.آق مايا وقتي ديد كه نمي تواند به او برسد ، پيش بچه اش برگشت و او را نفرين كرد و گفت:«الهي ، به سنگ سياه تبديل شوي!»
شتر بچه در همان لحظه به سنگي سياه تبديل شد.آق مايا وقتي ديد كه بچه اش به سنگ سياه تبديل شده از اين كارش خيلي ناراحت و پشيمان شد.پس از آن هرگاه پستانش از شير پر مي شد ، ديگر كسي نبود كه شيرش را بخورد و زيادي شير ، آق مايا را اذيت مي كرد.
.سرانجام آق مايا از بس كه درد كشيد، در آسمان ها به پرواز در آمد و مدت زيادي در آسمان پرواز كرد و از پستانش شير بيرون ريخت و هر قطره شير او به يك ستاره تبديل شد تا اينكه ستارگان راه شيري پديد آمدند.
آق پاميق همان طور رفت و رفت تا اينكه به غارشان رسيد. فورا به سراغ استخوان هاي بادرانش رفت. استخوان ها دوباره پخش و پلا شده بود. او آنها را يكي يكي جمع كرد و در كنار م چيد ولي هرچه گشت يكي از استخوان هاي ستون فقرات يكي از برادرانش را پيدا نكرد. او شير آق مايا را روي استخوان ها پاشيد و روي آنها را با نمد سياهي پوشانيد. پس از كمي برادرانش آخ و اوخ كنان از زير نمد بيرون آمدند.
يكي از آنها گفت:«پاشيد! چقدر زياد خوابيديم!»
برادرانش خميازه كشان يكي يكي برخاستند و پيش آق پاميق آمدند. آق پاميق از اينكه برادرانش را زنده و سرحال مي ديد، خيلي خوشحال شد،ولي وقتي ديد يكي از برادرانش به خاطر نداشتن يكي از استخوان هاي ستون فقراتش، گوژپشت شده، بسيار ناراحت و غمگين شد.
برادرها بار ديگر زندگي عادي خود را شروع كردند. آنها به شكار مي رفتند و آق پاميق هم كارهاي خانه را انجام مي داد.
ماه ها و سال ها گذشت و آق پاميق برادرانش را يكي يكي داماد كرد. از آنجا كه برادران آق پاميق، او را خيلي دوست مي داشتند، زن هاي برادرانش باو حسودي مي كردند. آنها تصميم گرفتند كه او را از سر راهشان بر دارند. به فكر راه چاره اي بودند كه يك روز، زن برادر بزرگ، همه زن هاي ديگر را يك جا جمع كرد و گفت:«بياييد كاري بكنيم و آق پاميق را از چشم شوهرانمان بيندازيم.»
يكي گفت :«چه كار بايد كرد؟!»
ديگري گفت :«اگر بفهمند، براي ما بد مي شود.»
زن برادر بزرگ گفت:«من فكري كرده ام!»
ديگران فوري پرسيدند:«چه فكري؟!»
زن برادر بزرگ گفت:«بياييد در گلو و گوش آق پاميق سرب داغ بريزيم.»
غير از زن برادر گوژپشت، همه راضي شدند. اما زن برادر گوژپشت با اعتراض گفت:«اين كار درستي نيست. من كه دلم نميايد اين كار را بكنم.»
ديگران او را تهديد كردند و گفتند:« ما اين كار را مي كنيم! اگر تو هم به كسي بگويي، همان بلا را سرت مي آوريم.»
زن برادر گوژپشت از ترس نتوانست با آنها مخالفت بكند. اما از ته دل راضي به اين كار نبود.
زن ها، آق پاميق را گرفتند و به زور در گلو و گوشش سرب داغ يختند. آق پاميق هم كر شد هم لال.
زن برادر گوژپشت، در كناري ايستاد و از ترس آنان، هيچ حرفي به كسي نگفت. بعد از آن آق پاميق، هر روز لاغر و لاغرتر شد. هرچه برادرانش مي پرسيدند:مچه شده؟» او چيزي نمي گفت. سرانجام يك روز زن برادر بزرگ آق پاميق به شوهرش گفت:« من مي دانم چه شده!»
-پس بگو تا ما هم بدانيم كه خواهرمان چه شده است!
زن برادر بزرگ گفت:« وقت عروسي آق پاميق شده! او نمي تواند به شما بگويد.برادرها وقتي اين حرف را شنيدند، گفتند:«او هركس را دوست داشته باشد، مي تواند با او ازدواج كند! ما حرفي نداريم.»
زن برادر كوچك تر پيشنهاد كرد:« او را به شتري سوار كنيد. بگذاريد شتر سر خود برود و آق پاميق با هركس كه دوست داشته باشد، ازدواج بكند.»
برادران اين پيشنهاد را پسنديدند و دست به كار شدند و بر پشت شتري كجاوه اي زيبا گذاشتند و آق پاميق را بر آن نشاندند و راهي كردند.
شتر رفت و رفت و رفت تا اينكه به شكارگاه زيبايي رسيد.آق پاميق غرق تماشاي كل ها و گياهان و حيوانت زيبا بود.
آن روز، پسر پادشاه به همراه پسر وزير براي شكار، به شكارگاه آمده بودند. آنها به دنبال يافتن شكار، با دقت اطراف را مي پاييدند كه ناگهان چشمشان به يك سياهي افتاد، آنها منتظر ماندند.سياهي كم كم نزديك و نزديك تر شد. سرانجام آنها ديدند كه آن سياهي، شتري است زيبا با كجاوه اي زيبا تر كه به ميل خود به آنها نزديك مي شود. پسر پادشاه گفت:«بيا، شرطي با هم ببنديم!»
پسر وزير گفت :«چه شرطي؟!»
پسر پادشاه گفت :« درون كجاوه هرچه هست مال من، بقيه اش مال تو!»
پسر وزير گفت :« باشد.دست كم يك كجاوه زيبا به من مي رسد!»
آنها با اسب هايشان به سوي شتر تاختند. وقتي رسيدند، بسيار تعجب كردند. چرا كه كجاوه اي بسيار زيبا بر پشت شتر بود. با عجله دريچه آن را باز كردند، ديدند كه دختري زيبا، مثل ماه درون آن نشسته است. تعجب آنها بيشتر شد.
پسر پادشاه پرسيد:«آدميزادي؟ جن هستس يا پري؟»
پسر وزير گفت:«نكند لال باشد!»
پسر پادشاه گفت:« هر چه هست از شانس من است!»
بعد پسر پادشاه آق پاميق را به قصرشان برد و او را به همسري خود برگزيد و با او ازدواج كرد. يك سال از ازدواجشان گذشت، آق پاميق پسري قشنگ به دنيا آورد. پسر كم كم بزرگ شد و به سن پنج سالگي رسيد. آق پاميق هنوز هم لب از لب باز نكرده بود. پسر پادشاه از لال بودن آق پاميق بسيار ناراحت بود. يك روز تصميم گرفت كه زني ديگر بگيرد پس براي پيدا كردن زني مناسب به راه افتاد.
آق پاميق، مشغول پختن نان شد، ولي دستش به كار نمي رفت و كنار تنور چمباته نشسته بود و فكر مي كرد. پسر آق پاميق خسته و گرسنه از بازي برگشت و به مادرش گفت:« مادر! گرسنه ام، نان بده.»
ولي آق پاميق هنوز نان نپخته بود. پسر بار ديگر گفت:«مادر نان مي خواهم.» ولي آق پاميق اعتنايي نكرد.
پسر ناراحت شد و با دست به پسِ گردن مادرش زد. بر اثر ضربه دست پسر، سربس كه در گلوي آق پاميق گير كرده بود، بيرون افتاد. آق پاميق از خوشحالي فريادي زد و نفس عميقي كشيد و گفت:« پسرم! يكي هم تو گوشم بزن!»
پسر با ناباوري به مادرش نگاه كرد و يك سيلي محكم هم به گوش راست او زد.سربي كه توي گوش راست آق پاميق گير كرده بود، بيرون پريد.
آق پاميق باز گفت:«پسرم! دستت درد نكند. به گوش ديگرم هم بزن!»
پسر به گوش چپ او هم زد. سرب از آن گوش زن هم بيرون پريد. آق پاميق از اينكه بار ديگر مي توانست حرف بزند و بشنود، خيلي خوشحال شد و پسرش را كه با عث اين كار شده بود، به آغوش كشيد و بوسيد.
پسر پادشاه همراه زني به خانه بازگشت.در همين لحظه آق پاميق مشغول جوشاندن چه كه ليق بود. از بس كه شعته آتش زاد بود، چه كه ليق به جوش آمد و از ديگ، سرازير شد. زن تازه وارد، كه هنوز پايش به زمين نرسيده بود، فرياد زد:« اي زن! مستس يا حيران؟! نمي بيني كه ديگ سرريز شده؟!»
آق پاميق در جواب اي حرف نيشدار،گفت:«هنوز از راه نرسيده، زبان درازي مي كني؟! تو به خودت نگاه كن كه چشمانت مثل آتش مي سوزد و ابروانت از حسادت مثل كمان در هم كشيده است!»
پسر پادشاه وقتي ديد آق پاميق زبان باز كرده، بسير خوشحال شد. او زن دومش را بدون اينكه از اسب پياده بكند، به ولايت خودش بازگردانيد و امر كرد كه در شهر جار بزنند كه همسر پادشاه زبان باز كرده است. مردم از اين خبر شادمان شدند و اين خبر خوشحال كننده را در سراسر كشور پخش كردند.
روزها از پي هم مي گذشت. پسر آق پاميق هر روز بزرگ و بزرگ تر مي شد. او براي پسرش قاپي از طلا ساخت و به پسرش نيز شعري ياد داد كه موقع بازي آن را بخواند:
« من پسر آق پاميق هستم.
و خواهرزاده آن شكارچي گوژپشت.
اي قاپ طلايي ام! درست بنشين،
به خاطر هفت دايي شكارچي ام!
كه كوچك ترينشان بايرام نام دارد،
به خاطر دايي بايرام هم كه شده،
اي قاپ طلاي ام! درست بنشين!....»
يك روز هفت برادر دور هم جمع شده بودند كه بايرام كوچك ترين برادر آق پاميق، به ديگران گفت:«برادران! ما خواهرمان آق پاميق را كه آن همه در حقّ ما خوبي كرده بود، سوار بر شتر، به امان خدا در بيابان رها كرديم. امسال، هقتمين سال است كه او از پيش ما رفته. زنده است يا مرده؟ كسي نمي داند. بهتر است خبري از او بگيريم. بياييد به دنبالش بگرديم، شايد پيدايش كرديم!»
برادرها حرف او را قبول كردند و براي يافتن آق پاميق هر كدام به طرف شهري به راه افتادند. برادر گوژپشت هم رفت و رفت تا اينكه به شهري رسيد. در گوشه اي از شهر عده اي از بچه هاي كوچك مشغول قاپ بازي بودند.در دست يكي از پسرها قاپي از طلا بود. او هر بار كه قاپش را به زمين مي انداخت، شعري مي خواند:
« من پسر آق پاميق هستم.
و خواهرزاده آن شكارچي گوژپشت،
اي قاپ طلاييم درست بنشين،...»
به خاطر هفت دايي شكارچي ام!
كه كوچك ترينشان بايرام نام دارد،
به خاطر دايي بايرام هم كه شده،
اي قاپ طلاي ام! درست بنشين!....»
برادر گوژپشت اق پاميق به پسر نزديك شد و گفت:«پسرجان! يك بار ديگر شعرت را بخوان!»
پسر بار ديگر قاپش را انداخت و خواند:«من پسر آق پاميق هستم،...»
و خواهرزاده آن شكارچي گوژپشت،
اي قاپ طلاييم درست بنشين،...»
به خاطر هفت دايي شكارچي ام!
كه كوچك ترينشان بايرام نام دارد،
به خاطر دايي بايرام هم كه شده،
اي قاپ طلاي ام! درست بنشين!....»
وقتي پسر شعرش را تمام كرد، برادر گوژپشت فهميد كه اين پسر، خواهرزاده اش است و خواهرش هم هنوز زنده است. پس رو به پسر كرد و گفت:«پسرجان! خانه تان را به من نشان بده.»
پسر قبول كرد و او به همراه پسر به خانه رفت. آق پاميق به محض اينكه برادرش را ديد او را شناخت و برادرش هم او را شناخت. آنها همديگر را به آغوش كشيدند و از درد جدايي مدتي گريه كردند. بعد از آنكه آرام شدند، آق پاميق تمام ماجراهايي را كه به سرش آمده بود، براي برادرش تعريف كرد.
برادر گوژپشت، چند روز پيش او ماند و سپس تصميم گرفت به خانه خودش برگردد. پس آق پاميق هفتكيسه دوخت و از مردم شهر خواست كه برايش عقرب بگيرند.
آق پاميق شش كيسه را پر از عقرب كرد و يك كيسه را پر از نخود و كشمش. هر هفت كيسه را به برادرش داد و سفارش كرد كه شش كيسه را به زن برادران بزرگ ترشان بدهد و كيسه هفتمي را به زن خودش بدهد.
برادر گوژپشت آق پاميق وقتي به خانه خود رسيد، به هر كدام از زن ها، يك كيسه داد و گفت:« اينها را آق پاميق براي شما، به عنوان سوغاتي فرستاده است.»
زن برادرهاف فوري كيسه ها را باز كردند و دست هايشان را در آن فرو بردند. عقرب ها به دست هاي آنها نيش زدند. زن ها از درد نيش عقرب ها دادشان به هوا رفت.
زنِ گوژپشت هم كيسه اش را باز كرد و ديد كه توي آن پر از نخود و كشمش است. او بسيار خوشحال شد.
برادر گوژپشت، پس از راحت شدن از تقسيم كيسه ها، به سراغ برادرانش رفت و آنها را دور خود جمع كرد و گفت:« بياييد، من آق پاميق را پيدا كردم. پسر پادشاه او را به همسري گرفته است.»
بعد تمام ماجراهايي را كه بر سر آق پاميق آمده بود ، براي آنها تعريف كرد. شش برادر بزرگ تر با شنيدن سرگذشت آق پاميق بسيار ناراحت شدند و به هم گفتند:«خواهرمان آق پاميق، اين همه براي ما خوبي و خدمت كرده بود. اگر زن هايمان اين بلاها را بر سر او آورده باشند، جزايشان چيزي جز مرگ نيست.»
هر يك از آنها، زن هايشان را بر پشت اسبي محكم بستند و در بيابان رها كردند. سرانجان آق پاميق، برادرانش را پيش خود برد و براي هر يك از شش برادرش يك زن خوب اختياركرد و سالهاي سال با خوبي و خوشي در كنار هم زندگي كردند.
پ.ن:آق پامیق= پنبه ی سفید
يكي بود، يكي نبود.مردكشاورزي بود كه با زنش زندگي مي كرد.او يك دختر و يك پسر داشت.
يك روز زن به بستر بيماري افتاد و خيلي زود از دنيا رفت.مرد كشاورز براي اينكه دختر و پسرش در خانه تنها نباشند زن ديگري گرفت و به خانه آورد.اين زن از همان روز اول با خواهر و برادر بدرفتاري را شروع كرد و هميشه به آنها سركوفت مي زد و مي گفت:«چشم ديدن هر جك و جانوري را دارم، ولي چشم ديدن شما را ندارم.»زن از صح تا شب هزار جور نقشه مي كشيد كه آنها را از ميان بردارد. يك روز درويشي به خانه ي آنها آمد و زن را غصه دار و غمگين ديد. علت را پرسيد.
زن گفت:« شوهرم از زن قبلي اش دو تا جانور دارد كه مجبورم كنيزي آنها را بكنم و تر و خشكشان كنم. من ديگر خسته شدم و چشم ديدن آنها را ندارم.»
درويش گفت:«اينكه غصه خوردن ندارد. خودم مشكلت را حل مي كنم. تو فقط براي من انعام خوبي تهيه كن!»
زن گفت: « حاضرم هرچه دوست داري برايت تهيه كنم. تا از شر آنها خلاص شوم.»
درويش و زن در حال صحبت بودند كه مرد كشاورز غصه دار و غمگين و خسته و كوفته از راه رسيد.
درويش از مرد كشاورز پرسيد:« تو چرا غصه مي خوري، مگر اتفاقي افتاده؟»
مرد كشاورز گفت:« من غصه نخورم كي غصه بخورد؟ چند سال است كه زحمت مي كشم و تخم بر زمين مي پاشم. ولي زمين محصول خوبي نمي دهد. گندم مي كارم بار نمي دهد، جو مي كارم بار نمي دهد ، و ديگر خسته شده ام و كاري از دستم بر نمي آيد.»
درويش كمي اداي فكر كردن را در آورد و گفت:« فكري به نظرم رسيد. اگر به گفته هاي من عمل كني ، سال بعد حتما محصول خوب و زيادي خواهي گرفت.»
مرد گفت:« اگر مشكلم با حرفهاي تو حل شود، با جان و دل به آن عمل مي كنم. تو فقط بگو چه كار بايد بكنم كه از اين گرفتاري و بدبختي خلاص شوم.»
درويش كه منتظر همچين فرصتي بود، گفت:« دختر را بكش و توي مزرعه ي گندم دفن كن! پسرت را بكش توي مزرعه ي جو دفن كن! آن وقت سال بعد مي بيني كه چه محصول خوب و زيادي گيرت مي آيد.»
در همان موقع، دختر در اتاق بغلي در حال شانه كردن موهايش بود،حرف هاي آنها را شنيد و فوري آينه و شانه اش را براشت و به دنبال برادرش دويد تا خبر را به او بگويد و با هم فرار كنند.
برادرش با دوستانش در حال قاب بازي بود، دختر او را صدا زد و گفت: « برادر! بيا برايت قاب طلايي آوردم. با آن بازي كن!»
برادر گوش به حرفهاي خواهر نكرد و نيامد. دختر بار ديگر برادرش را صدا زد و حرف هايش را تكرار كرد. ولي اين بار هم برادر نيامد.
دختر كه ديد وقت دارد مي گذرد و هر لحظه ممكن است، پدر و زن بابا بيايند، يكي از دوستان برادرش را صدا زد و گفت: « پس تو بيا اين قاب طلايي را بگير و با آن بازي كن ، تا همه را براحتي ببري!»
برادر تا اين حرف خواهرش را شنيد، دوان دوان پيش او آمد. خواهر او را به گوشه اي برد و تمام ماجرا را تعريف كرد و گفت:« ديگر نبايد يك لحظه هم اينجا بمانيم ، اگر دير كنيم گير پدر و زن بابا مي افتيم و كشته مي شويم.»
آنها از همان جا پا به فرار گذاشتند.
پدر و زن بابا تا آمدند آنها را بگيرند و بكشند، ديدند فرار كرده ا ند. آنها دست به دامن درويش شدند كه چطوري آنها را پيدا كنند.
درويش گفت:«سوزن زير پايتان بگذاريد و به اطراف نگاه كنيد.»
زن و مرد سوزن زير پايشان گذاشتند و بالاي آن رفتند. به اطراف نگاه كردند ، و بچه ها را در حال فرار ديدند.
زن و مرد هم به دنبال آنها شروع به دويدن كردند.
زن و مرد دويدند و دويدند و دويدند تا ه نزديك خواهر و برادر رسيدند، زن دستش را دراز كرد كه آنها را بگيرد، دختر از ترس، شانه اش را به زمين انداخت. شانه تبديل به خارهاي نوك تيز شد.
زن و مرد نتوانستند از خارستان بگذرند. پس زن صدايش را مهربان كرد و رو به آنها داد زد:«دخترم چطوري از خارستان گذشتيد؟»
دختر جواب داد:«ما سينه خيز كرديم از خارستان گذشتيم »
زن و مرد هم سينه خيز كردند و نوك هاي تيز خارها، تمام بدنشان را خونين و زخمي كرد.
خواهر و برادر دوباره پا به فرار گذاشتند.
زن بابا و مرد به هر جان كندني بود، از خارستان عبور كردند و دوباره به خواهر و برادر نزديك شدند.
مرد وقتي به چند قدمي آنها رسيد، دستش را براي گرفتن آنها دراز كرد. دختر از ترس آينه اش را جلوي پاي آنها انداخت. آينه تبديل به دريا شد. زن و مرد نتوانستند از دريا عبور كنند ماندند حيران و سرگردان كه چگونه از دريا عبوركنيم.
زن بازهم صدايش را مهربان كرد و گفت:« دخترم! چطور از دريا گذشتيد؟»
دختر هم جواب داد:« از گردنمان سنگ سياه آويزان كرديم، دامنمان را از سنگ سفيد پركرديم، به پاهايمان از هر دو سنگ سياه و سفيد بستيم و به دريا زديم و براحتي از آن گذشتيم!»
زن و مرد تا حرف دختر را شنيدند، از گردنشان سنگ سياه آويزان كردند. به پاهايشان سنگ و سياه و سفيد بستند و دامنشان را از سنگ سفيد پر كردند و به دريا زدند. سنگيني سنگ ها آنها را به زير دريا كشيد و هر دوي آنها غرق شدند.
خواهر و برادر باز پا به فرار گذاشتند، رفتند و رفتند تا اينكه در راه تشنه شان شد. براي پيدا كردن آب گشتند و گشتند تا به پيرمردي رسيدند و از او سراغ آب را گرفتند. پيرمرد گفت:« اگر كمي ديگر برويد، به جوي آب هاي زيادي خواهيد رسيد. كه يكي براي اسب ها، يكي ديگر براي سگ ها ، و ديگري براي آهو ها و يكي هم مخصوص انسان است.»
پيرمرد ادامه داد:« ولي مواظب باشيد كه جوي آب انسان با جوي آب آهو خيلي شبيه است. اگر از جوي آب آهو بخوريد به آهو تبديل مي شويد.»
خواهر و برادر رفتند و رفتند و رفتند تا به جوي آب اسب رسيدند، برادر آب خواست، خواهر گفت:« كمي صبر كن، اين جوي آب مال اسب است.اگر از اين آب بخوري، اسب مي شوي.»
باز رفتند و رفتند تا به جوي آب سگ رسيدند، برادر كه خيلي تشنه اش شده بود، گفت:« من خيلي تشنه هستم، آب مي خواهم!»
خواهرش گفت:« كمي ديگر صبر كن، اين جوي آب مال سگ است، اگر از اين جوي ، آب بخوري، تبديل به سگ مي شوي.»
باز رفتند و رفتند و باز هم رفتند تا به جوي آب آهو رسيدند، برادر تا جوي آب آهو را ديد به طرف آن دويد.
خواهر هم به دنبالش دويد و داد زد:« برادر جان! برادر جان! اين جوي آب مال آهو است.»
برادر با صداي بلند گفت:« من ديگر طاقت ندارم. از تشنگي دارم هلاك ميشم.»
خواهر گريه كنان داد زد:« كمي ديگر صبر كن، اگر از اين آب بخوري تبديل به آهو مي شوي. آنوقت من چكار بايد بكنم؟»
برادر تا گريه ي خواهرش را ديد، ايستاد و خواهرش به او رسيد و دستش را گرفت و دوباره به راه افتادند. رفتند و رفتند تا به جوي آب مخصوص انسانها رسيدند و از آب آن خوردند و سير كه شدند براي استراحت كردن به طرف درخت چنار بزرگي رفتند. هنوز به درخت چنار نرسيده بودند كه برادرش يادش آمد كه كفشش را كنار جوي آب جا گذاشته است. پس رو به خواهرش كرد و گفت: « مي بيني خواهر جان! كفشم كنار جوي آب جا مانده است. من چگونه بدون كفش توي اين صحرا راه بروم. تا تو كمي زير درخت چنار استراحت بكني فوري مي روم و خيلي زود آن را مي آورم.»
خواهر گفت:«نه برادر!توهمين جا كناردرخت چنار بمان من خودم مي روم و كفشت را مي آورم . مي ترسم تو از جوي آب آهو بخوري و كار دست خودت بدهي !»
برادر گفت :«تو غصه آن را نخور ، من خودم مي روم و خيلي زود با كفش بر مي گردم!»
برادر اين را گفت و دوان دوان به طرف جوي آب دويد . وقتي به آن رسيد ، كفشش را برداشت و دوباره شروع به دويدن كرد تا پيش خواهرش برگردد. او موقع برگشت باز تشنه اش شد و زورش آمد تا جوي آب انسان برود و آب بخورد .پس به طرف جوي آب آهو رفت و خم شد و كمي از آب آن نوشيد و همان جا تبديل به آهو شد .
دختر وقتي ديد كه برادرش دير كرده است ، نگران شد ؛ با نگراني منتظر برادرش نشسته بود كه ديد آهويي زيبا آرام آرام به طرفش مي آيد و يك جفت كفش از شاخ هايش آويزان كرده است . دختر تا چشمش به كفش ها افتاد آن را شناخت و گفت :«اين كفش ها كه مال برادر من است .»
آهو غمگين و غصه دار پيش خواهرش آمد و گفت : «من همان برادر تو هستم ،تشنه شدم و از آب آهو خوردم و به اين روز افتادم .»
دختر كه قبلا غصه دا ر بود ،غصه دار تر شد و شروع به گريه كرد . دختر حسابي گريه اش را كرد و گفت : «حالا كه كار از كار گذشته است ، برويم كمي استراحت بكنيم تا ببينيم چه پيش مي آيد .»
دختر برادرش را دنبالش راه انداخت و به پيش درخت چنار رفت و رو به رو به او گفت: «اي درخت چنار خم شو!»
درخت چنار كه دلش به حال دختر مي سوخت ، خم شد . دختر آهو را پاي چنار بست و خودش بالاي آن رفت و گفت:«راست شو ،اي درخت چنار!راست شو!»
درخت چنار راست شد و دختر بالاي آن رفت و نشست .
كمي بعد شاهزاده سوار بر اسب كنار درخت چنار آمد تا از جوي اسب ، اسبش را آب بدهد .
اسب خم شد تا از آب جوي بخورد ، چهره دختر زيبايي را توي آب ديد .
اسب ترسيد رو و رم شد. شاهزاده دوباره اسب را به كنار جوي آب برد.اسب بار ديگر چهره دختر را در آب ديد و رم كرد.
شاهزاده ماند حيران و سرگردان كه چرا اسب رم مي كند و آب نمي خورد .نگاهي به اين ور و آن ور كرد و بالاي درخت چنار دختر زيبايي را ديد كه مثل پنجه آفتاب بودو تا به حال لنگه اش را نديده بود .
شاهزاده كه يك دل نه ، صد دل عاشق دختر شده بود ، رو به او كرد و گفت : «اي دختر !لحظه اي رويت را بپوشان ، تا اسبم از جوي ، آب بخورد.»
دختر رويش را آن وري كرد و با موهايش رويش را پوشاند.
شاهزاده اسبش را آب داد و فوري به قصر برگشت ، او مريض و بد حال شد و در بستر بيماري افتاد .
از شاهزاده علت را پرسيدند ، او هم تمام ماجرا را از اول تا آخر تعريف كرد .
پس كسان زيادي دنبال دختر فرستادند تا به قصر بيايد و با شاهزاده ازدواج بكند.ولي دختر راضي نشد كه نشد و از بالاي درخت جنب نخورد.
حال شاهزاده روز به روز بدتر و بدتر مي شد و پادشاه نگران حال او بود و مانده بود حيران و سرگردان كه ديگر چه كسي را دنبال دختر بفرستد تا او را راضي كند و به قصر بياورد .
پادشاه نگران و غمگين نشسته بود كه پيرزني پيش او آمد و گفت: «اي قبله عالم ! اگر دختر را به قصر بياورم ، به من چه مي دهي ؟»
پادشاه كه نگران حال شاهزاده بود و او را بسيار دوست مي داشت ، جواب داد : «اگر بتواني دختر را به قصر بياوري ، تو را از مال دنيا بي نياز مي كنم .»
پيرزن گفت : «پس براي من يك سه پايه ، يك ديگ ، يك صندوقچه و يك اسب قوي بياوريد .تا دختر را به حضور شما بياورم.»
پادشاه دستور داد هر چه پيرزن مي خواست آماده كنند . در يك آن وسايل را آماده كردند و پيش پيرزن آوردند . پيرزن ، ديگ و سه پايه و صندوق را بار اسب كرد و به طرف چنار رفت .
پيرزن وقتي به درخت چنار رسيد ، بدون اينكه توجهي به دختر بكند ، از اسب پياده شد و وسايل را يكي يكي پايين آوردو اين طور نشان داد كه مي خواهد غذا بپزد.
دختر از بالاي درخت چنار پيرزن را تماشا مي كرد .
پيرزن اولين كاري كه كرد ، سه پايه را روي زمين وارونه گذاشت . زير سه پايه كمي هيزم و روي آن ، ديگ را سرو ته قرار داد .
دختر كه مي ديد پيرزن تمام كارها را قاطي كرده است طاقت نياورد ، دلش به حال پيرزن سوخت و از بالاي درخت چنار داد زد :«مادر جان ! سه پايه و ديگ را وارونه گذاشتي ، هر دو را برگردان ، و گرنه نمي تواني غذا بپزي !»
پيرزن كه منتطر بهانه اي بود، گفت:«اي دختر جان ! پدر پيري بسوزد، من كه نمي توان خوب ببينم . اگر راست مي گويي بيا كمكم كن !»
دختر گفـت :« من از همين جا به تو مي گويم كه چكار بايد بكني .»
پيرزن گفت : « با گفتن تو كه كار پيش نمي رود ، كي بايد آن را انجام دهد.»
دختر كه دلش به حال پيرزن سوخته بود ، رو به درخت چنار كرد و گفت :« خم شو اي درخت چنار ! خم شو !»
درخت چنار خم شد و دختر پايين آمد و سه پايه و ديگ را درست كرد و دوباره خواست بالاي درخت برود كه پيرزن گفت :« دخترم ، حالا كه پايين آمدي . يك زحمت ديگر هم برايم بكش و از صندوق كمي فلفل و نمك بياور و توي ديگ بريز . دختر به طرف صندوق رفت . درش را باز كرد ولي چيزي توي آن نديد . رو به پيرزن گفت:«مادر جان توي صندوق كه چيزي نيست !»
پيرزن گفت :«چطور ممكن است چيزي نباشد . كمي خم شو ، كمرت كه نمي شكند دختر جان ! من خودم با دستهاي خودم فلفل و نمك را توي آن گذاشتم !»
دختر به دقت شروع به وارسي صندوق كرد و سرش گرم شد . پيرزن از فرصت استفاده كرد، او را هل داد توي صندوق و درش را بست . دختر داد كشيد :« واي آهويم ، آهويم !»
پيرزن گفت :« تو غصه آهو را نخور ، آن را هم با خود مي بريم .»
پيرزن با صندوق به قصر آمد . پادشاه وقتي ديد كه پيرزن به قولش عمل كرده است ، خيلي خوشحال شد و انعام خوبي به پيرزن داد . بعد امر كرد كه زودتر در صندوق را باز كند .
در صندوق را كه باز كردند ، ديدند دختري مثل پنجه آفتاب توي آن نشسته است .
قرار شد دختر را به عقد شاهزاده در بياورند . دختر رو به شاهزاده كرد و گفت : « من براي عقد يك شرط دارم . اگر قبول كردي به عقد تو در مي آيم و گرنه عقد بي عقد . »
شاهزاده كه نمي خواست دختر را از دست بدهد ، گفت : « چه شرطي ؟»
دختر آهو را نشان او داد و گفت : « او برادر من است ، او از آب آهو خورده و تبديل به آهو شده . حالا شرط من اين است كه او بايد جاي گرم و نرم بخوابد و نخود و كشمش بخورد .»
شاهزاده گفت : « تو غصه نخور.كاري مي كنم كه او هيچ كم و كسري نداشته باشد .»
بعد هفت شبانه روز جشن گرفتند و پايكوبي كردند و دختر زن شاهزاده شد . دختر در قصر شاهزاده زندگي خوبي را آغاز كرد . براي آهو هم بالشي از مخمل درست كرد و غذايش هم نخود و كشمش بود .
شاهزاده كنيزي سياه و كچل داشت. او به زندگي خوب دختر حسادت مي كرد و شب و روز به فكر چاره اي بود كه دختر را از ميان بردارد و جايش را بگيرد .
روزي كنيز رو به دختر كرد و گفت:« زن شاهزاده هاي ديگر با كنيزهايشان به لب رودخانه مي روند و گردش و آبتني مي كنند . تودوست نداري كمي گردش و تفريح بكني؟»
دختر گفت :« من علاقه اي به اين كارها ندارم و نمي خواهم براي تو دردسر درست كنم.»
كنيز گفت :« اگر من خودم دوست داشته باشم چي ؟ مگر من كمتر از كنيزهاي ديگر هستم كه نبايد با شما به گردش بروم.»
كنيز هي گفت و گفت تا دل دختر را به دست آورد و راضي اش كرد به همراه او به رودخانه بيايد.
كنيز بار و بنديلش را بست و زن شاهزاده را به كنار رودخانه برد. آهو هم بازي كنان رد آنها را گرفت و از پشت سر آنها به لب رودخانه رفت.
وقتي لب رودخانه رسيدند، كنيز زه شاهزاده را به كنار رودخانه برد و حواس او را پرت كرد و هل داد طرف رودخانه. زن شاهزاده افتاد توي آب، و ماهي بزرگي كه دنبال غذا مي گشت، دختر را درسته قورت داد.
كنيز وقتي آهو را ديد كه با نگراني به رودخانه چشم دوخته است، رو به او كرد و گفت: « اگر در اين باره به كسي چيزي بگويي و صدايت را در بياري، همان بلايي را سرت مي آورم كه بر سر خواهرت آوردم!»
آهو كه خيلي ترسيده بود، دم بر نياورد و غصه دار و غمگين به خانه برگشت. كنيز هم لباس هاي زن شاهزاده را پوشيد و خود را به شكل او در آورد و به قصر برگشت.كنيز موقع خواب، شروع به خاراندن سر كچلش كرد. شاهزاده وقتي قرت قرتي شنيد، گفت: « چه كار داري مي كني؟»
كنيز گفت:« مادرم كمي« قاورقا» برايم فرستاده، دارم آن را مي خورم.»
شاهزاده گفت:« كمي هم به من بده.»
كنيز دست از خاراندن سر كچلش كشيد و گفت: « كاش زودتر مي گفتي، الان آخرش را خوردم.!»
شاهزاده براي خوابيدن سرش را روي بالش گذاشت و تا چشمانش را بست دوياره صداي قرت قرت كله ي كچل كنيز بلند شد.»
شاهزاده باز پرسيد:« ديگر چه مي خوري؟»
كنيز دست از خاراندن كله اش برداشت و گفت:« مادرم كمي شكلات كنجد دار برايم فرستاده، دارم آن را مي خورم.»
شاهزاده گفت:« كمي هم به من بده!»
كنيز گفت: « كاش زودتر مي گفتي، الان تمامش كردم.»
آهو كه ديد ديگر آن حال و هواي سابق را ندارد و از چشم همه افتاده است و به جاي بالش نرم و گرم مخمل، روي خار و خاشاك مي خوابد. به جاي نخود و كشمش، سبوس سياه مي خورد، با غصه و ناراحتي رفت لب رودخانه و با صداي بلند خواند:
خواهر جان! خواهر جان!
تشك و مخمل خار سياه شد خواهر جان
نخود و كشمش سيوس سياه شد خواهر جان
دختر كه توي شكم ماهي دو دختر دوقلو به دنيا آورده بود، و اسم يكي را حصل و ديگري را گوزل گذاشته بود. وقتي صداي غمگين برادرش را شنيد با غصه و ناراحتي به آواز جواب داد:
برادر جان برادر. خواهر به قربان تو
دهان ماهي شده است جاي من
به روي آب پريشان است موي من
حصل روي اين زانويم نشسته
گوزل روي اون زانويم نشسته
بگو به شاهزاده كه قولت چي شد
مثل كنيز، دل تو هم سياه شد
آهو گريان و نالان به قصر برگشت و از ترس اذيت و آزار كنيز نتوانست چيزي به شاهزاده بگويد. ولي كنيز از رفتار و حركات آهو شك به دلش افتاد كه نكند او بته اش را روي آب بريزد و هر چه را كه رشته است، پنبه كند. پس به فكر راه چاره اي افتاد كه طوري آهو را از ميان بردارد.
كنيز خود را به وياري زد و هوس گوشت آهو كرد. او شب و روز ناله مي كرد و گوشت آهو مي خواست.
شاهزاده گفت:« آخه آهو كه برادر توست، تا حالا كي ديده كسي گوشت برادرش را بخورد.تا تو دومي اش باشي؟»
ولي كنيز پاهايش را توي يك كفش كردهبود كه الا و بالا بايد گوشت آهو را بخورم.
وقتي شاهزاده اصرار زياد او را ديد ناچارا قبول كرد و رفت تو نخ آهو كه چه كار مي كند.
آهو هم روزي سه بار كنار رودخانه مي رفت و حرف هايش را به خواهرش مي گفت و جواب مي شنيد و با عصه بر مي گشت به قصر.
روزي شاهزاده رد آهو را گرفت و به دنبالش رفت، آهو به طرف رودخانه رفت و روبه آن خواند:
خواهر جان! خواهر جان!
تشك و مخمل خار سياه شد خواهر جان
نخود و كشمش سبوس سياه شد خواهر جان
و دختر هم از ته دريا از داخل شكم ماهي جواب داد:
برادر جان برادر، خواهر به قربان تو
دهان ماهي شده است جاي من
به روي آب پريشان است موي من
حصل روي اين زانويم نشسته
گوزل روي اون زانويم نشسته
بگو به شاهزاده كه قولت چي شد
مثل كنيز، دل تو هم سياه شد
شاهزاده فهميد كه رازي بين آهو و ردوخانه وجود دارد. پس دستور داد، تا چهل روز هيچ كس گاوش را به لب رودخانه نبرد. تا خوب تشنه شان بشود.
گاوها چهل روز تشنگي كشيدند. روز چهل و يكم شاهزاده دستور داد گاوها را لب رودخانه ببرند.
گاو ها را ول كردند طرف رودخانه، آنها از بس بي آبي كشيده بودند، در يك چشم به هم زدن آب رودخانه را خوردند و تمام كردند.
ماهي بزرگ راگرفتند و شكمش را پاره كردند و با تعجب ديدند كه زن شاهزاده به همراه دو دخترش حصل و گوزل آن تو نشسته است. شاهزاده از او پرسيد:« تو اين تو چه كار مي كني؟»
دختر تمام ماجرا را از اول تا آخر براي او تعريف كرد.
شاهزاده از آهو پرسيد:« تو چرا چيزي نگفتي؟»
آهو هم جواب داد:« از ترس كنيز، او مي خواست مرا هم بكشد.»
شاهزاده آنها را به قصر آورد و رفت سراغ كنيز سياه و كچل و از او پرسيد: « تو شلاق دوست داري يا اسب چموش؟»
كنيز كه فكر مي كرد شاهزاده مي خواهد هديه به او بدهد، با خوشحالي گفت: « اسب چموش بهتر است، مي توانم آن را سوار بشوم و به ديدن مادرم بروم.»
شاهزاده دستور داد اسب چموشي را آماده كنند. اسب كه آماده شد، كنيز را به دم اسب بستند و ول كردند به صحرا. اسب چموش شلاق زنان كنيز را به دنبال خود كشيد و برد.
بعد به آهو از جوي آب انسان، آب دادند و او مثل اولش تبديل به انسان شد.
آنها سال هاي سال به خوبي و خوشي در كنار هم زندگي كردند.
پ.ن:دلم بسیار بسیار برای همه ی شما تنگ شده است
يكي بود، يكي نبود. در زمان هاي قديم، پادشاهي بر سرزميني با عدل و انصاف حكومت مي كرد.
يك شب، پادشاه خواب عجيبي ديد. او در خواب ديد كه از آسمان، يكريز، روباه مي بارد. هراسان از خواب پريد و سعي كرد خوابش را تعبير كند. اما عقلش به جايي نرسيد. پس وزيرانش را فراخواند و تعبير خوابش را با آنها در ميان گذاشت. آنها نیز از تعبير خواب پادشاه عاجز ماندند. آخر سر يكي از وزيران رو به پادشاه كرد و گفت: « قبله ي عالم! تعبير خواب، نه كار وزيران است و نه در توان آنها. اما من پيرمردي را مي شناسم كه در تعبير خواب لنگه ندارد. بهتر است او را براي تعبير خواب شما، به قصر بياوريم! »
به دستور پادشاه، پيرمرد خواب گذار را به قصر شاهانه آوردند. پيرمرد، با شنيدن خواب پادشاه، به فكر فرو رفت و بعد از مدتي فكر كردن، سرش را بالا آورد و رو به پادشاه گفت: « براي تعبير خواب قبله ي عالم ، چند روزي مهلت مي خواهم. »
پادشاه سه روز به پيرمرد مهلت داد و در صورت تعبير درست خواب وعده داد که انعام خوبي برای او درنظر گرفته است.
پيرمرد به خانه باز گشت. يك روز گذشت ولي نتوانست تعبير درستي براي خواب پيدا كند. دومين روز هم گذشت و در سومين روز، پيرمر فهميد كه تعبير خواب به اين راحتي هم نيست. پس نا اميد و ناراحت به طرف قصر پادشاه به راه افتاد.
وقتي به ياد وعده هاي پادشاه مي افتاد بيشتر به خودش فشار مي آورد و تعبيرهاي گوناگوني را مرور مي كرد. اما هيچ كدام از آنها قانع كننده نبود.
او همانطور كه فكر مي كرد و به طرف قصر مي رفت، ناگهان چشمش به ماري افتاد كه زير آفتاب چمبره زده بود. پيرمرد بدون توجه به مار، از كنارش گذشت.
ناگهان پيرمرد صداي مار را شنيد كه مي گفت: « آهاي پيرمرد! چرا اينطور به فكر فرو رفته اي؟! »
پيرمرد، آهي كشيد و گفت: « پادشاه خواب عجيبي ديده و ازمن خواسته در مهلت سه روزه آن را تعبير كنم. ولي حالا سه روز گذشته و من بدون تعبير خواب دارم به قصر او مي روم. »
مار پرسيد: « مگر پادشاه چه خوابي ديده است؟»
پيرمرد گفت: « پادشاه، خواب ديده كه از آسمان يكريز روباه مي بارد. »
مار خنده اي كرد و گفت: « آيا پادشاه در قبال تعبير خواب وعده اي هم داده است؟ »
پيرمرد جواب داد: « آري، هدايای زيادي وعده داده كه با دريافت آن مي توانم زندگي راحتي داشته باشم.»
مار بار ديگر خنده اي كرد و گفت: « تعبير اين خواب خيلي راحت است.ا گر نصف پاداشي كه از پادشاه دريافت مي كني، براي من بياوري، جواب تعبير خواب را مي گويم.»
پيرمرد گفت: « اگر تعبير خواب را بگويي ، نصف آن كه چيزي نيست، تمام پاداش را براي تو مي آورم. »
مار گفت: « به پادشاه بگو كه تعبير خواب اين است كه در سرزمينش مردم چاپلوس و روباه صفت و حيله گر و حقه باز زياد خواهد شد. آنها به اسم پادشاه، مردم را فريب داده و آسايش و آرامش را از آنها خواهند گرفت. »
پيرمرد از شنيدن تعبير خواب ، خوشحال شد و مثل باد، به طرف قصر پادشاه رفت. پادشاه بي صبرانه منتظرش بود. پيرمرد با خوشحالي خواب پادشاه را تعبير كرد.
پادشاه پس از شنيدن تعبير خواب ، به فكر فرو رفت. بعد يك خورجين طلا و جواهر به پيرمرد پاداش داد.
پيرمرد، خورجين طلا و جواهرات را به دوش كشيد و به طرف خانه اش به راه افتاد. در ميان راه، به ياد مار و قولي كه به او داده بود افتاد. ولي وقتي درخشش جواهرات را ديد ، با خودش گفت: « طلا و جواهر به چه درد مار مي خورد؟ ولي من مي توانم با اينها تا آخر عمر، راحت و آسوده زندگي كنم. »
او با اين فكر راهش را از لانه ي مار كج كرد و به خانه اش رفت.
چند سال از اين ماجرا گذشت. يك شب پادشاه بار ديگر خواب عجيبي ديد. او خواب ديد كه از آسمان يكريز گرگ مي بارد. باز هم وزيران و اطرافيان پادشاه نتوانستند خواب او را تعبير كنند. پادشاه اين بار هم پيرمرد را به قصر فرا خواند و خوابش را براي او تعريف كرد و تعبيرش را از او خواست.
پيرمرد بار ديگر سه روز از پادشاه مهلت گرفت و به خانه اش رفت. ولي هرچه فكر كرد، جواب تعبير خواب به ذهنش نيامد. آن وقت به ياد مار خواب گذار افتاد. با خود گفت : « بهتر است پيش مار بروم و اين بار هم از او درخوست كمك كنم.»
او با اين فكر، به طرف لانه ي مار رفت. وقتي به آنجا رسيد، مار بيرون از لانه پرسه مي زد. مار وقتي چشمش به پيرمرد افتاد گفت: « حالت چطور است پيرمرد؟ باز هم كه پريشان احوال هستي!»
پيرمرد با خودش فكر كرد: « عجب مار مهرباني! انگار نه انگار كه قبلا" فريبش داده ام!
خوشحال شد و نزديك تر رفت و گفت: « پادشاه باز هم خواب عجيبي ديده است. اين بار خواب ديده كه از آسمان يكريز گرگ مي بارد. »
مار كمي فكر كرد . چرخي دور لانه اش زد و گفت : « اگر اين بار نصف هديه ي پادشاه را برايم بياوري ، جواب تعبير خواب را مي گويم.»
پيرمرد فوري گفت: « قبول است. اين بار همه ي انعام پادشاه را براي تو خواهم آورد تا جبران گذشته هم بشود. »
مار نزديك پيرمرد رفت و نگاهي به او انداخت و گفت : « به پادشاه بگو ، بارش گرگ نشانه ي اين است كه در سر زمين او مردمان گرگ صفت زياد خواهد شد. اگر مواظب اوضاع اطرافش نباشد، آنها مردم را تار و مار خواهند كرد. پس لازم است كه پادشاه با آنها قاطعانه برخورد كند. »
پيرمرد با خوشحالي به طرف قصر پادشاه رفت و مثل دفعه ي قبل تعبير خواب را گفت. پادشاه دستور داد اين بار انعام بيشتري به او بدهند.
پيرمرد انعام را گرفت و به طرف حانه اش به راه افتاد.در راه پيرمرد فكر كرد كه: « اين بار انعام پادشاه بيشتر از دفعه ي قبل است و اگر همه را به مار ببرم ، چيزي براي خودم باقي نمي ماند. پس بهتر است او را بكشم تا تمام انعام مال من بشود و هم خيالم از بابت مار راحت شود.»
او با اين تصميم به طرف لانه ي مار به راه افتاد. مار جلوي لانه اش منتظرش بود. پيرمرد وقتي به مار نزديك شد، يكباره شمشيرش را از غلاف بيرون كشيد و به طرف مار حمله كرد. مار پيچ و تابي خورد و سريع به داخل لانه اش خزيد. اما شمشير پيرمرد ، قسمتي از بدنش را بريده بود. پيرمرد هم به گمان اينكه مار را كشته است، با خوشحالي به طرف خانه اش رفت.
مدت زيادي از اين ماجرا نگذشته بود كه يك روز چند مامور به خانه ي پيرمرد آمدند و گفتند كه : «پادشاه خواب ديده و از تو خواسته براي تعبير آن به قصر بيايي!»
پيرمرد به ناچار همراه آنها به قصر رفت و پادشاه را طبق معمول منتظر ديد. پادشاه به پيرمرد گفت :«اين بار هم خواب عجيبي ديده ام. خواب ديده ام كه از آسمان گوسفند مي بارد.»
پيرمرد اين بار هم مهلت سه روزه گرفت و به خانه اش برگشت و هرچه فكر كرد، نتوانست خواب پادشاه را تعبير كند. به ياد مار خواب گذار افتاد و از رفتاري كه با او كرده بود سخت پشيمان شد.
مهلت سه روزه تمام شد و پيرمرد نا اميد به طرف قصر به راه افتاد. پيرمرد وقتي به لانه ي مار رسيد و ديد كه او سرحال و زنده است نمي دانست بترسد يا خوشحالي كند. لحظه اي صورتش گل انداخت. اما دوباره، شرمگين و خجل، سرش را پايين انداخت. مار با دم بريده شده اش جلوي لانه اش نشسته بود. پيرمرد را كه ديد، با خوشرويي جلوتر آمد و گفت: « باز چه اتفاقي افتاده است؟ »
پيرمرد كه از خجالت توان حرف زدن نداشت، سرش را پايين انداخت و گفت: « از كاري که نسبت به شما كردم به شدت پشيمان هستم و حالا نمي دانم چگونه گذشته را جبران كنم!»
مار گفت :« حالا بگو چه اتفاقي افتاده است؟»
پيرمرد گفت :«پادشاه دوباره خواب ديده كه از آسمان گوسفند مي بارد.»
مار مثل دفعات قبل چرخي دور لانه اش زد و گفت : « تعبير اين خواب خيلي خوب است.برو به پادشاه بگو ديگر نگران اوضاع نباشد. چرا كه مردم سر زمينش با انصاف شده اند. از اين پس مردم مثل گوسفند آرام و مطيع شده و هر كس به حق خودش قانع خواهد بود. »
پيرمرد با شنيدن تعبير خواب پادشاه، با خوشحالي خودش را دوان دوان به قصر پادشاه رساند و تعبير خواب را براي او باز گو كرد. پادشاه از اين موضوع خيلي خوشحال شد و دستور داد اين بار بيش از دفعات قبل، به پيرمرد طلا و جواهرات بدهند.
پيرمرد كيسه ي انعام را به دوش كشيد و با خوشحالي به طرف لانه ي مار رفت. آنجا كه رسيد، تمام كيسه ي طلا و جواهرات را جلوي لانه ي مار گذاشت و داد زد: « آهاي دوست خوبم! بيا بيرون! اين بار تمام طلا و جواهرات را براي تو آوردم.»
مار با شنيدن صداي پيرمرد، از لانه اش بيرون خزيد و نگاهي به كيسه ي طلا و جواهرات انداخت . چرخي دور آنها زد و گفت :« اينها به درد من نمي خورد ، همه اش مال خودت.»
پيرمرد از حرف مار به تعجب افتاد و گفت: « پس چرا هر بار در قبال تعبير خواب، نيمي از انعام پادشاه را طلب مي كردي؟ »
مار گفت: « براي اينكه درستي تعبير خواب ، براي خودم ثابت شود. چرا كه هر بار خودت نمونه اي از آن تعبير بودي. »
مار حرفش را ادامه داد و گفت: « بار اول تو مانند روباه مرا فريب دادي و زدي زير قولت. بار دوم مثل گرگ، وحشي شدي و به قصد كشتن من به من حمله كردي و اين بار هم مثل گوسفندي آرام ، به حق خودت قانع شدي و صادقانه سهم مرا آوردي.»
پيرمرد كه تازه متوجه ي حقايق شده بود، به فكر فرو رفت. پشيمان از كارهاي گذشته، از مار خدا حافظي كرد و كيسه ي جواهرات را به دوش كشيد و به خانه اش رفت.
پ.ن: دلتنگ همه ی شما دوستان عزیز هستم.
یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود، پیر مرد فقیری با زن و دو بچه اش زندگی می کرد .
مرد از کله صبح به مزرعه اش می رفت و به کشاورزی مشغول می شد و موقع شب به خانه اش برمی گشت.ولی هیچ وقت نمی توانست محصول خوبی بگیرد . و زندگی اش را سرو سامان بدهد . بچه هایش همیشه گرسنه بودند و لباس مناسب برای پوشیدن نداشتند.
یک روز مرد فقیر که از شدت فقر به تنگ آمده بود ، به زنش گفت : من به روستای دیگر بروم و کار کشاورزی دیگران را ببینم . شاید بتوانم از آنها راه درست آن رایاد بگیرم و یا کار مناسب دیگری پیشه کنم.
زن گفت : «این خیلی خوب است، بخت و اقبال مرد در تلاش و جستجو باز می شود.»
پیرمرد توشه راه برداشت و به راه افتاد و روستا به روستا ، شهر به شهر گشت ولی نتیجه ای نگرفت و به طرف روستای خودش به راه افتاد .
او همان طور که می رفت به پیرمردی برخورد کرد . پیر مرد از او پرسید :«کی هستی و از کجا می آیی و به کجا می روی ؟»
مرد فقیر سرگذشت خود را تعریف کرد و گفت :«حالا دست خالی به خانه ام بر می گردم»
پیرمرد گفت : «من می توانم تو را ثروتمند کنم !»
مرد فقیر پرسید :« چگونه ؟»
پیرمرد گفت : «من عقل می فروشم ، اگر دو تا عقل از من بخری مشکلت حل می شود.»
مرد فقیر پرسید : «عقل را به چند می فروشی ؟»
پیرمرد گفت : «به یک سکه طلا.»
مرد فقیر یک سکه طلا به پیرمرد داد . پیرمرد هم سکه را گرفت وگفت :« اگر در راه به شب برخورد کردی به راهت ادامه نده و همان جا جایی پیدا کن و بخواب.»
مرد فقیر یک سکه دیگر به او داد . پیرمرد دوباره گفت :«درجایی که مهمان شدی بیشتر از یک شب نمان»
مرد فقیر حرف های پیرمرد را که شنید از او خداحافظی کرد و به راهش ادامه داد .
او رفت و رفت تا اینکه شب فرا رسید ومرد فقیر که به روستایی رسیده بود ، به خانه پیرزنی رفت و در خانه او مهمان شد .
او نصفه های شب با شنیدن سرو صدایی از خواب بیدار شد و از دریچه ی خانه به بیرون نگاه کرد و دید که دو نفر ، پنج شتر با بار پارچه ابریشمی را به حیاط پیرزن آورده اند و پارچه ها را گوشه ای پنهان می کنند . بعد شترها را زمین زدند و کشتند و گوشتش را با خود بردند .
مرد فقیر بدون آنکه خبر را به پیرزن بگوید رفت و دوباره خوابید.
فردای آن روز ، جارچی ها خبر گم شدن پنج شتر با بار ابریشمی را جار می زدند.
پادشاه دستور داده بود آدم های غریبه را هم به قصر بیاورند.مردفقیر هم به قصر پادشاه رفت و تمام ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد .
مأموران رفتند و پارچه ها را به قصر آوردند . پادشاه از مرد فقیر پرسید : کی هستی و اینجا چکار می کنی؟
مرد فقیر ماجرای خود را تعریف کرد و گفت : «در راه از پیرمردی عقل خریدم و عاقل شدم.»
از حرف او پادشاه به خنده افتاد و به او صد سکه طلا انعام داد.
مردفقیر از قصر یک راست به بازار رفت و دید که یک نفر به تنهایی در حال فروختن انار است . پیش او رفت و از او خواست در فروش انار کمکش کند.
انار فروش گفت :« بیا کمک دستم باش تا من کمی استراحت بکنم و چای بخورم.»
مرد فقیر پشت ترازو رفت و شروع به فروختن انار کرد ، به طوری که در مدت کمی همه ی انارها را فروخت و پولش را به انارفروش داد . انارفروش هم چند انار به او داد و مرد فقیر راهی خانه اش شد.
وقتی به خانه اش رسید انارها را به زن و بچه هایش داد. آنها وقتی انارهارا شکستند دیدند از داخل آنها دانه های مروارید میریزد.
آنها مرواریدها را جمع کردند و مرد فقیر ماجرای پارچههای ابریشمی و انارفروش را برای زنش تعریف کرد.
آنها با فروختن دانه های مروارید و با داشتن صد سکه طلا ، خانه ای برای خود ساختند و سال های سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.
روزی بود ، روزگاری بود . پیرمرد فقیری بود که از مال دنیا فقط یک شتر پیر داشت . او هر روز صبح با شتر به صحرا می رفت و هیزم جمع می کرد و عصر با فروش آن گذران می کرد . او راضی به زندگی اش بود و هیچ وقت از سختی روزگار نمی نالید و به هر مشکلی هم بر می خورد، با گفتن : « انشاء الله که خیر است » مشکل را از سر می گذراند.
یک روز که پیرمرد برای آوردن هیزم به صحرا می رفت ، در راه به کاروانی برخورد کرد که به کار تجارت می پرداخت .
پیرمرد با دیدن آنها تصمیم گرفت همراه کاروان برود و در کارها به آنها کمک کند .
با این تصمیم او پیش ساربان رفت و به او گفت :«اگر قبول کنی همراه شما بیایم و کمک حالتان باشم.»
همراهان ساربان وقتی حرف های او را شنیدند شروع به خندیدن کردند و ساربان گفت :«ای پیرمرد ! می دانی همراه کاوران رفتن چه دردسری دارد ؟ برای آن هم مرد پرزور می خواهد و هم شتر جوان و پرقدرت می طلبد و تو با این سن و سال و با این شتر پیر و از کارافتاده چگونه می خواهی از صحراهای گرم و سوزان و از کوه های سر به فلک کشیده عبور کنی و کمک حال ما باشی ؟»
پیرمرد جواب داد : انشاءالله که خیر است ، اگر قبول کنی همراه کاروان بیایم .
ساربان قبول کرد و گفت :«باشد ، قبول می کنم . ولی اگر در وسط بیابان برهوت یا در میان سنگلاخ های کوه و کمر گیر بیفتی ، خودت گره مشکلت را باز می کنی.»
پیرمرد قبول کرد و به همراه کاروان به راه افتاد .
در راه افراد کاروان هر حرفی به پیرمرد می گفتند ، او در جواب آنها می گفت :« انشاءالله که خیر است و افراد کاروان می خندیدند وتفریح می کردند. »
آنها وقتی به وسط بیابان رسیدند ، برای آنکه تفریحشان کامل شود ، یک اسب به پیرمرد دادند و از او خواستند جلوتر برود و راه را شناسایی کند .
پیرمرد سوار بر اسب به پیش تاخت .
افراد کاروان یک صدا فریاد زدند : «انشاءالله که خیر است .»
وقتی پیرمرد از چشم آنها دور شد ، کاروانیان شتر پیرمرد را در بیابان به حال خود رها کردند و به راهشان ادامه دادند .
پیرمرد نزدیک های عصر خسته و کوفته پس از شناسایی راه به کاروان برگشت و از آنها سراغ شترش را گرفت و جواب شنید:"شتر پیر طاقت دوری صاحب پیرش را تحمل نکرد و سر به بیابان گذاشت و رفت.» .بعد یکصدا گفتند :«انشاءااله که خیر است. »
پیرمرد با گفتن انشاءالله که خیر است برای پیدا کردن شتر به دنبال او رفت . او با جستجوهای زیاد ، نیمه های شب شترش را پیدا کرد و به همراه او به طرف کاروان به راه افتاد.
پیرمرد پس از یک شبانه روز به کاروان رسید و از وضع به هم ریخته کاروان به تعجب افتاد و علت را پرسید و فهمید که همان شب راهزن ها به کاروان حمله کرده و همه مال ومنال آنها را به همراه شترهایشان با خود برده بودند و افراد کاروان را دست خالی وسط بیابان رها کرده بودند .
افراد کاروان وقتی دیدند که پیرمرد هنوز سالم و سرحال است و شترش را هم دارد ، از کرده خود پشیمان شدند .
پیرمرد پیش ساربان رفت و گفت :«زیاد غصه نخورید . انشاءالله که خیر است.»
بعد ادامه داد :«ما هنوز یک شتر داریم . هرچند پیر و فرسوده است ، ولی بالاخره ثروتی است . بیایید به کمک آن به شهر برویم ؛ بلکه بتوانیم دوباره ثروتی به هم بزنیم و دوباره به تجارت بپردازیم .»
آنها حرف پیرمرد ر ا پذیرفتند و با تنها شتر باقی مانده به سفر ادامه دادند و هیچ وقت هم به حرف پیرمرد نخندیدند و سر به سرش نگذاشتند .
پ.ن: دوستانی که در لینک حضور ندارند گاهی نظر عمومی یا خصوصی می گذارند لطفا آدرس وبلاگ خود را نیز قید نمایند.
یکی بود یکی نبود . غیر ازخدای مهربان هیچکس نبود . زیر گنبد کبود مردی ترسويي بود . او از عوی عوی سگ و میو میوي گربه ، از مس مس موش ، از خش خش برگ ها ، باد ، طوفان ، تنهایی و تاریکی می ترسید . به همین خاطر او به تاج مأد ترسو معروف بود .
در فصل زمستان اتاقشان سرد بود . چون هیزم نداشتند با آن بخاری روشن کنند و اجاقشان گرم شود . بارها و بارها بین او و زنش سر آوردن هیزم دعوا شده بود . مرد ترسو روز روشن هم از رفتن به جنگل می ترسید . او راضی بود تا از سرما یخ بزند و بمیرد ، ولی برای آوردن هیزم پا به جنگل نگذارد .
زنش از این وضع شوهرش به تنگ آمده بود و رنج می برد و غصه می خورد . تا اینکه شبی زنش نقشه اي کشید تا او را از خانه بیرون بیاندازد ، تا بلکه سر عقل بیاید و ترس راکنار بگذارد و بشود مرد و آقای خانه و زندگی .
او به همین منظور ، مرد را به بهانه کاری از خانه بیرون فرستاد و همین که او از اتاق بیرون رفت در را از تو بست و جفت آن را انداخت و منتظر ماند که او چکار می کند . مرد ترسو تادید که تک و تنها بیرون از خانه است ، ترس تمام موجود او را پر کرد و سر و صدا راه انداخت . ولی زن گوش به سر و صدای او نکرد ، مرد افتاد به خواهش و التماس کردن . تا بلکه زنش به رحم بیاید و در را به رویش باز کند .
اما زن تصمیم خود را گرفته بود و می خواست تا شوهرش ترس خود را کنار نگذارد ، هیچ وقت او را به خانه راه ندهد . به همین خاطر از پشت در فریاد زد : من باید تکلیف خود را با تو روشن کنم . یا می روی از جنگل هیزم می آوری ، یا هیچ وقت به خانه باز نمی گردی !
هوا سرد بود و زن هم حاضر نبود در رابه روی او باز کند. تنها راه چاره این بود که به جنگل برود و مقداری هیزم بیاورد ، تا بتواند داخل خانه شود .
پس ترسان ترسان به سمت جنگل راه افتاد . در راه از زوزه باد، خش خش برگ درخت ها و حتی از صدای کفش های خود هم می ترسید ، با این وجود دل به دریا زد و به راهش ادامه داد .
او رفت و رفت تا اینکه به روباهی رسید . روباه که او را می شناخت و می دانست که او مرد ترسو و بزدلی ست . و از اینکه او را تک و تنها در تاریکی شب می دید ، تعجب کرد و به فکر فرو رفت که این مرد ترسو به چه جرأتی در شب به جنگل آمده است . باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد باید سر و ته این قضیه را در بیاورم که آیا هنوز هم می ترسد ، یا ترس و این حرفها را کنار گذاشته و هوای پهلوانی به سرش زده است . روباه که سرگرمی خوبی گیرش آمده بود ، دست از سر او برنداشت ، و به دنبالش شروع به دویدن کرد .
مرد ترسوهمان طور که فرار می کرد ، به دنبال پناهگاهی بود تا ازدست روباه خلاص شود . او رفت و رفت و به وسط جنگل رسید ، جنگل خیلی تاریک و سرد بود و تا به حال پا به آنجا نگذاشته بود . و راه خروج راهم نمی دانست . او وسط جنگل گیر کرده بود و به فکر چه کنم چه کنم بود که چشمش از دور به روشنایی افتاد . او به طرف آن دوید ، رفت و رفت تا به نزدیکی های روشنایی رسید و دید که روشنایی از پنجره خانه بزرگی بود . گوش ایستاد . هیچ صدایی از آن به گوش نمی رسید . در این موقع روباه رسید .
مرد ترسو از ترس او فوری دستگیره در را چرخاند و وارد اتاق شد . فضای اتاق گرم گرم بود . از گرمای اتاق لذتی به اعماق جانش نفوذ کرد . و دو قرص نان گرم و نرم هم روی طاقچه حاضر و آماده بود. او نانها را گرفت و یک لقمه چپ کرد و وقتی خوب شکمش سیر شد گرفت کنار بخاری دراز کشید و کم کم چشمانش گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفت ، غافل از آنکه آن خانه ، خانه دیوها بود .
صبح که دیوها خسته و گرسنه به خانه برگشتند ، وقتی به نزدیکیهای خانه رسیدند بوی آدمیزاد به مشام شان رسید . دیوها غرشی کردند که : « بوی آدمیزاد می آید ، بوی آدمیزاد می آید » آنها در را که باز کردند چشمشان به مردي افتاد که بی خیال کنار بخاری خوابیده است.
دیوها نعره بلندی کشیدند و سر و صدا به راه انداختند . مرد ترسو از سر و صدای آنها از خواب پرید و چشمانش را مالید و او فکر کرد که دارد خواب می بیند اما با کمی دقت فهمید این تو بمیری ها از آن تو بمیری ها نیست و گیر دیوها افتاده است . و باورش شد که پنج دیو با هیکل گنده و نتراشیده و نخراشیده و با شاخهای بلند و تیز ، مقابلش ایستاده اند و بر وبر نگاهش می کنند .
او از بس که ترسیده بود ، حتی نتوانست جیغ بزند و داد و فریاد راه بیاندازد .
یکی از دیوها خنده بلندی سر داد و گفت : «می بینم که غذای امروز ما با پای خودش به سراغ ما آمده است !»
مرد که دیگر حسابی گیر افتاده بود ، به فکر راه چاره ای افتاد که خود را از این مخمصه نجات دهد . او با خود فکر کرد : «اگر دست روی دست بگذارم و همین طوری بنشینم و کاری نکنم آنها مرا درسته قورت خواهند داد و یک لیوان آب هم روی آن نوش جان می کنند . پس کلکی سوار بکنم و جان خود را از دست آنها به در ببرم.»
او با این فکر از جایش بلند شد و سینه را جلو داد و صدایش را کلفت کرد و گفت : «ای دیوها ! قبل از اینکه مرا بخورید شرطی با شما دارم !»
دیوها گفتند : «چه شرطی ؟»
مرد ترسو گفت:« با قوی ترین و پرزورترین شما کشتی بگیرم . اگر او بتواند مرا شکست دهد آن وقت می توانید مرا بخورید در غیر این صورت همه شما را یکجا قورت می دهم .»
دیوها به او خندیدند و و گفتند : «قبول می کنیم . حالا تو فسقلی برای ما شاخ و شانه می کشی ؟»
آنها برای کشتی گرفتن به طرف میدان بازی که کمی دورتر قرار داشت به راه افتادند . در راه مرد ترسو چندتا تخم مرغ پیدا کرد ، آنها را دور از چشم دیوها در جیبش پنهان کرد . کمی دیگر که راه رفتند او یک توپ کوچک نخ پیدا کرد ، نخ را هم گذاشت توی جیبش .
آنها هنوز به میدان نرسیده بودند که چشم مرد به پرنده ای افتاد که زیربوته ها دراز به دراز خوابیده بود . او خیلی سریع بدون اینکه دیوها توجه بشوند ، پرنده را گرفت و توی جیبش پنهان کرد . تا اینکه به میدان مسابقه رسیدند و یکی از دیوها غرشی کرد و گفت : «ای آدمیزاد ! من آماده ام با تو کشتی بگیرم .»
ترسو گفت : «برای کشتی گرفتن وقت زیادی داریم ، فعلاً چند مسابقه برای دست گرمی انجام بدهیم تا وقت کشتی گرفتن برسد .»
دیوها که برای خوردن او عجله می کردند گفتند : «چه مسابقهای؟»
اوگفت:« هر کس بتواند با لگدروغن زمین را در بیاورد بازی را برده است .»
دیوها گفتتند : «کی گفته که زمین روغن دارد که ما آن را دربیاوریم ؟»
مرد ترسوگفت : «بله که دارد . مگر در دنیا چیزی وجود دارد که روغن نداشته باشد ؟ زمین هم مثل همه چیزها روغن دارد ولی برای بیرون آوردن آن کمی زور بازو لازم است .»
دیوها گفتند : «اگر زمین روغن داشته باشد ، حتماً آن را بیرون می کشیم .»
دیوها این را گفتندو شروع کردند به لگدزدن زمین و در یک چشم به هم زدن گودال بزرگی ایجاد کردند ، اما خبری از روغن نشد که نشد .
دیوها که خیلی خسته شده بودند از لگد زدن زمین دست برداشته و رو به مرد ترسوگفتند : « ما که هرچه به زمین لگد زدیم موفق نشدیم روغن آن را در بیاوریم حالا اگر می توانی تو
در بیاور!»
مرد ترسو که ا زقبل تخم مرغ ها را در زیر زمین پنهان کرده بود ، به طرف آن رفت و گفت : «هر کاری راهی دارد . حالا خوب تماشا کنید من چگونه روغن زمین را در می آورم . تا شما هم یاد بگیرید.»
مرد این راگفت و پایش را محکم بر روی تخم مرغ های زیر خاک پنهان شده کوبید و کوبیدن همان و جرق جرق شکستن تخم مرغ ها همان . دیوها تا زرده تخم مرغ رادیدند روی زمین پخش شدند ، باورشان شد که او واقعاً روغن زمین را بیرون آورده است . وکمی ترس برشان داشت که نکند او یک پهلوان واقعی باشد و دمار از روزگارشان دربیاورد .
مرد که حالا خودش را پیروز میدان می دانست : «مسابقه دیگری هم هست که باید انجامش بدهیم تا ببینیم که حسابی تنمان گرم و آمده برای کشتی گرفتن شود .»
دیوها با شک و تردید گفتند : «ديگرچه مسابقه ای ؟»
مرد ترسو دست هایش را به کمر زد و گفت : «مسابقه سنگ پرانی . ببینیم قدرت دست چه کسی بیشتر است . هرکس بتواند سنگ را دورتر بیاندازد ، او برنده مسابقه است .»
دیوها گفتند : «این یکی را دیگر کور خوانده ای ، ما سنگ را جایی می اندازیم که با چشم نتوانی آن را ببینی . آن وقت معنی زور و بازو را خواهی فهمید .»
یکی از دیوها سنگ بزرگی رابرداشت و آن را با قدرت تمام چندبار دور سرش چرخاند و چرخاند و آن را به جای دوری انداخت . به طوری که سنگ وقتی به زمین افتاد گودال بزرگی را ایجاد نمود.
مرد ترسو هم وانمود کرد که از زمین سنگ بر می دارد و دزدکی پرنده را از جیبش بیرون آورد و الکی چند بار دور سرش چرخاند و چرخاند و یکباره پرنده را در آسمان رها کرد .
پرنده که توی جیب مرد نزدیک بود خفه شود ، وقتی هوای آزاد دماغش خورد ، در آسمان به پرواز در آمد و رفت و رفت بدون اینکه روی زمین بنشیند از جلوی چشم آنها دور شد .
دیوها وقتی دور شدن پرنده را دیدند فکر کردند که راستی راستی سنگ بزرگی را پرتاب کرده است و از ترس زبان در کام کشیدند و منتظر ماندند تا هرچه او بگوید انجام بدهند. مرد ترسو لحظه به لحظه جرأت گرفت ، گفت : «ای دیوها ! شما چقدر پشمالو هستید و موهای بلندی دارید . اما خبرندارید که ما آدم ها چه موهای بلندی داریم . اگر باور نمی کنید آن را هم امتحان می کنیم ببینیم موی شما بلند تر است یا موی بدن من .»
یکی از دیوها گفت:« ما که مویی در بدن شما نمی بینیم ، ولی بلندی موهای ما برای همه آشکار است .»
او چند تار موی خود را کند و و جلوی چشم مرد ترسو انداخت و او هم خنده کنان گفت : «حالا موی مرا تماشا کنید آن وقت می فهمید موی بلند یعنی چه ؟»
او از سر جیبش سر نخ را به یکی از دیوها داد و از او خواست تا هرجا که می خواهد می تواند برود . دیو سر نخ را گرفت و شروع به دویدن کرد . ولی هرچه می رفت مو تمامی نداشت .
مرد ترسو این بار هم پیروز شد و دیوها را بیشتر ترساند .دیوها به فکر مسابقه ای افتادند که او نتواند از پس آن بر بیاید تا بتوانند لااقل جانشان را از این معرکه به در ببرند . یکی از این دیوها گفت : «حالا ما یک مسابقه ای را پیشنهاد می کنیم .»
مرد ترسو گفت : «چه مسابقه ای ؟»
دیوها گفتند : «مسابقه درخت کنی . هرکس بتواند بیشترین درخت را از ریشه اش در بیاورد او برنده می شود .»
مرد ترسو که به همه چیز فکر کرده بود به جز این یکی ، ماند که جواب دیوها را چه بدهد .
و با کمی فکر کردن گفت : «به یک شرط قبول می کنم .»
دیوها گفتند : «به چه شرطی ؟ »
مرد ترسو گفت : «به شرط اینکه کسی به ديگري نگاه نکند و سرش به کار خودش گرم باشد.»
دیوها قبول کردند و همگی مشغول جمع کردن هیزم شدند . ولی مرد ترسو در این فکربود که این بار هم کلکی سوارکند و دیوها را شکست بدهد . بلکه بتواند جانش را به در ببرد .
دیوها سرشان را پایین اندخته بودند و تند و تند درخت ها را از ریشه بیرون می آوردند و روی هم تلنبار می کردند .
مرد ترسو ناگهان به یاد نخی افتاد که در جیب داشت و ازشادی زیر درخت نشست و شروع کرد به آواز خواندن .
دیوها وقتی دیدند که او به جای درخت کندن ، آواز می خواند از او پرسیدند : «تو چرا کارنمی کنی ؟»
او بادی به غبغبش انداخت و گفت : «ای دیوها ! اگر من قرارباشد درخت ها رابکنم در یک لحظه تمام درخت های جنگل را می کنم . آن موقع شما زیر سایه کدام درخت استراحت ميکنید؟»
دیوها پرسیدند : «آخه چطور می خواهی این همه درخت را ازجا دربیاوری ؟»
مرد ترسو جواب داد : «اگر کمی حوصله به خرج بدهید به شما نشان می دهم که چطوری می خواهم درخت ها را یکجا از ریشه بیرون بکشم .»
بعد یک سر نخ را به درخت بست و سر دیگر آن را گرفت و رفت و دور تا دور درخت ها چرخید و سر دیگر نخ را بست و گفت :«کافی است این سر نخ را بکشم تاتمام درخت ها را یکجا از ریشه در بیاورم . آن وقت هیچ درختی در اینجا سرپا نیست .»
دیوها ترسیدند که نکند او جنگل سرسبز آنها را به کویر تبدیل کند ، از خیر مسابقه گذشتند و قبول کردند که این بار هم مسابقه را باخته اند .
یکی از دیوها گفت : «اگر شرط دیگری نمانده باشد ، برگردیم به شرط اول .»
مرد ترسو که کشتی گرفتن را به کل فراموش کرده بود ، پرسيد: «کدام شرط ؟»
دیو گفت : «مگر قرار نبود بعد از اینکه بدنمان گرم شد کشتی بگیریم ؟»
او وقتی این حرف دیو را شنید ، با چشمان گردشده و از حدقه بیرون زده اش یک بار به کوه نگاه کرد و یک بار به دریا .
دیوها از این عمل او تعجب کردند و رسیدند : «چرا به بالای کوه و دریا نگاه می کنی ؟»
مرد ترسو گفت:« در این فکر هستم که دیوی را که می خواهد با من کشتی بگیرد به بالای کوه بیندازم یا قعر دریا ! الان گفته باشم که بعداً گله و شکایتی نداشته باشد .»
دیوها که کارهای قبلی او را دیده بودند ، این بار هم باورشان شد که او راستی راستی یکی از آنها را به بالای کوه یا قعر دریا می اندازد . پس به دست و پای او افتادند و با خواهش و التماس گفتند : «ما از خیر کشتی گرفتن گذشتیم ، اگر شما کاری به ما نداشته باشی ما هم کاری به تو نداریم .»
مرد ترسو فریاد بلندی کشید و محکم به سینه اش کوبید و گفت : «در رسم ما ناجوانمردی است که زیر قولمان بزنیم .»
دیوهاکه دیدند گیر چه آدم لجبازی افتاده اند از ترس عقب عقب رفتند و بهترین فکری که به کله شان رسید این بود که فرار را بر قرار ترجیح داده و جانشان را نجات بدهند . آنها کمی که به عقب عقب رفتند ، شروع به دویدن کردند و آنچنان با سرعت پا به فرار گذاشتند که کسی به گرد پایشان نمی رسید .
مرد ترسو که دیگر احساس پهلوانی می کرد ، شاخه های درخت را یکجا جمع کرد و پشته بزرگی درست کرد و به کول گرفت و به طرف خانه اش به راه افتاد تا هرچه زودتر شاخه ها را به خانه ببرد تا بخاری را روشن کند و زنش را از سرما نجات دهد .
ازآن طرف دیوها که هنوز با سرعت زیادی از ترس می دویدند به روباه برخورد کردند . روباه وقتی که ترس را در چشم دیوها دید ، ازآنها پرسید :«چه اتفاقی افتاده؟ چرا دارید فرار میکنید ؟»
دیوها گفتند : «توی جنگل گیر آدم پرزور و شجاعی افتادیم که نزدیک بود هر سه ما را درسته قورت بدهد.»
روباه گفت : «نشانی اش را بدهید که چگونه آدمی بود؟»
دیوها نشاني اش را گفتند و ادامه دادندکه:« او يك پهلوان است . روغن زمین را در می آورد ، سنگ را پشت کوه می اندازد و موی بدنش بلند و دراز است و درخت ها را یکجا ازریشه در می آورد .»
روباه وقتی فهمید او همان مرد ترسو است ، به خنده افتاد و گفت : «از کی دارید تعریف می کنید ای دیوهای احمق ! او مرد ترسويي است . حتی نمی تواند روز روشن به جنگل برود و برای بخاری هیزم بیاورد . برگردید تا جلوی چشم شما دمار از روزگارش در بیاورم تا بدانید که کی شجاع است و کی ترسو .»
دیوها وقتی دیدند که روباه جدی جدی حرف می زند و اصرار به برگشتن دارد دنبال او راه افتادند .
مرد ترسو که از راه جنگل به طرف خانه اش بر می گشت از دور روباه را دید که دیوها را دنبالش راه انداخته و دارد می آید .
مرد ترسو فهميد که روباه می خواهد تمام پته های او را روی آب بریزد ، پس با خود گفت:« حالا فرصت خوبی است تا از شر این روباه حقه باز هم راحت شوم و برای همیشه با نام پهلوان زندگی کنم .»
او با این فکر پشته هیزم را روی زمین گذاشت و یکی از چوب ها را به دست گرفت و در حالی که به طرف روباه و دیوها می دوید فریاد زد : «ای روباه احمق ! من از پدرت شش دیو گنده طلبکار بودم ، حالا تو به جای آن سه دیو لاغر خودم را می آوری ؟ صبر کن تا بلایی به سرت بیاورم که دیگر فکر کلک و حقه بازی نیفتی .»
دیوها تا حرف او را شنیدند ، گفتند : «ای وای این روباه حقه باز می خواست ما را به جای بدهی پدرش به مرد پهلوان قالب کند .»
دیوها دوباره پا به فرار گذاشتند و رفتند و روباه تا دید این مرد با مردي که می شناخت زمین تا آسمان فرق می کند ، خواست مثل دیوها فرار کند ولی مرد به او فرصت فرار نداد ، دم او را گرفت و کشان کشان پیش هیزم ها برد و آنها را بار روباه کرد و خودش هم بالای هیزم ها نشست و به روباه دستور داد که به طرف خانه اش برود .
هنوز آفتاب نزده بودکه مرد ترسو سوار بر روباه به خانه اش رسید و در زد .زنش از داخل خانه گفت : «مگر نگفتم که بدون هیزم هیچوقت به خانه راهت نمی دهم .»
مرد ترسو صدایش را کلفت کرد و گفت : « ای زن ! اگر در را با دست خودت باز کردی که کردی وگرنه آن را از جایش در می آورم!»
زن از لحن صدای او ترسید و در را باز کرد . دید که شوهرش هیزم زیادی را بار روباه کرده و آورده است، باتعجب پرسید :«این کارها چیه که می کنی ؟»
مرد ترسو گفت:« مگر هیزم نمی خواستی ؟حالا تا دلت می خواهد هیزم داریم . حالا برو و بخاری را آماده کن .»
بعد هیزم ها را از پشت روباه پایین گذاشت . روباه همین که از زیر بار سنگین هیزم خلاص شد پا به فرار گذاشت و حتی نگاهی هم به پشت سرش نینداخت .
زن که هنوز از کارهای شوهرش سر در نمی آورد ، گفت : «یعنی تو تک و تنها به جنگل رفتی و این همه هیزم آوردی ؟»
مردجواب داد :« جنگل و تاریکی که ترس ندارد . به من می گویند مرد شجاع و پهلوان.»
بعد از آن مرد تمام ماجرا را یک به یک برای زنش تعریف کرد ، آنها به حماقت دیوها و کلک خوردن روباه خندیدند ، و سالهای سال به خوبی و خوشی در کنارهم زندگی کردند .
و هنوز هم که هنوز است به خوبی و خوشی زندگی می کنند.
روزي ،روزگاري پادشاهي به همراه همسرش به خوبي و خوشي زندگي مي كرد.آن ها فقط يك غصه داشتند و آن اين بود كه بچه دار نميشدند و فرزندي نداشتند.
يكي از روزها پيرزن گدا به در قصر پادشاه آمد همسر پادشاه غذاي فراوان به او داد واو شروع به دعا كرد و گفت : « انشاء ا... خدا بچههايت را حفظ كند.»
زن از ته دل آه سردي كشيد و گفت : « اي مادر! ما بچه اي نداريم و تنها مشكل ما حسرت داشتن يك فرزند است.»
پيرزن دست در جيب خود كرد و يك سيب سرخ به زن داد وگفت : « اي بانوي بزرگوار وقتي شب شد اين سيب را خود و همسرت آن را بو كرده سپس از وسط دو نيم كرده نصف آن را خودت بخور و نصف ديگر آن را به همسرت بده، مطمئن باش كه همين فردا باردار ميشوي.»
برق شادي در چشمان بانو پديدار شد و گفت : « اگر اينگونه باشد من يك حوض عسل، يك حوض شير و يك حوض روغن نذر مي كنم تا بين فقرا تقسيم كنم.»
پيرزن از او تشكرکرد و خداحافظي گفت ورفت.
زن پادشاه گفته های پيرزن را انجام داد و بعد از نه ماه پسري بسيار زيبا به دنيا آورد.
يكي از روزها كه پسرك داشت "نو دسته چليك بازي"[1] مي كرد چوبش به كوزه پيرزن گدا خورد و كوزه را شكست. پيرزن گدا گفت : « حيف كه يكي يكدانه هستي.برو به مادرت بگو كه نذرش را ادا كند.»
پسر به خانه رفت و ماجرا را براي مادرش تعريف كرد. بلافاصله همسر پادشاه به نوكران دستور داد تا از عسل و شير و روغن از هر كدام يك حوض خيرات كنند و نذرش را ادا كرد. پيرزن گدا خيلي دير رسيد و به زور توانست كوزه خود را از عسل باقيمانده در ته حوض پركند.
ساليان درازي گذشت و پسر پادشاه جوان برومندي شده بود. یک روز كه داشت با اسبش چوگان بازي مي كرد ناگهان چوبش به كوزه پيرزن گدا خورد و كوزه شكست.
پيرزن گفت: « حيف كه يكي يكدونه هستي ، نميتونم نفرينت كنم . انشاءا... كه دختر نارنج پادشاه قسمتت شود! »
پسر پادشاه به قصر رفت و از پدر و مادرش از دختر نارنج پادشاه پرسيد، پادشاه و همسرش گفتند : « در سرزميني دور از اينجا باغ بسيار بزرگي است كه ديوها نگهبان آن هستند و در آن درختان نارنج بسياري است در يكي از ميوه هاي درختان آن باغ ، دختري به زيبايي پنجه آفتاب در آن طلسم شده است و كسي باید به باغ رفته و دختر نارنج پادشاه آزاد کند.»
پسر پادشاه از آن روز به بعد تمام فكرش دختر نارنج پادشاه بود و به پدر و مادرش گفت:« تصميم خود را گرفته ام تا دختر نارنج پادشاه را نجات دهم.»
پادشاه و همسرش از شنيدن اين موضوع بسيار ناراحت شدند و به پسر گفتند : « تو تنها فرزند ما هستي و بعد از ساليان دراز خداوند تو را به ما داده.آن سرزمين طلسم شده و ديوها نگهبان باغ هستند و تاكنون كسي نتوانسته از دست ديوها نجات پيدا كند. آنها تو را ميخورند. به ما رحم كن! هر دختري را كه بخواهي برايت عقد ميكنيم فقط كافي است كه او را فراموش كني.»
اما پسر گفت : « فقط ميخواهم با او ازدواج كنم.»
او از پدر و مادرش خداحافظي كرد. مادرش گفت : «حالا كه ميروي گردنبد مرا با خودت ببر و به عروست هديه كن!»
پسر به راه افتاد پرسان پرسان سرزمين نارنج پادشاه را پيدا كرد. ابتداي شهر دروازه بسيار بزرگي بود كه قفلهاي گنده اي به آن زده بودند. پسر در حاليكه به دروازه نگاه ميكرد ناگهان صدايي آمد و گفت : « اي جوان چه ميخواهي مگر از جانت سير شده اي ، اينجا چه ميخواهي؟»
پسر پادشاه گفت : « من به دنبال دختر نارنج پادشاه به اين سرزمين آمده ام.»
مرد گفت :« اي ديوانه! ميداني چندين ديو از اين باغ حفاظت ميكنند، بي شك تو را هم مثل بقيه خواهند خورد.»
پسر پادشاه گفت : « من تصميم خود را گرفته ام.»
مرد گفت : « حالا كه تصميم ات را گرفته اي ، پس به حرفهاي من خوب گوش كن! ديوها سه روز مي خوابند و سه روز بيدارند. اميدوارم اكنون خواب باشند . اگر خواب بودند اين باغ سه در پشت سر هم دارد و كنار هر در يك ديو خوابيده است، كه كليد هر باغ را به گردنشان آويخته اند، ميتواني كليدها را در آوري و در باغها را به ترتيب باز كني .اما اگر بيدار بودند حتماً تو را خواهند خورد.اما اگر موفق شدي بعد از در سوم به باغ اصلي ميرسي . به ترتيب يكي يكي نارنجها را پوست ميكني و در يكي از آنها دختري همچون پري كه همان دختر نارنج پادشاه است را مي يابي. اگر او را پيدا كني طلسم باطل شده و ديوها دود شده و از بين ميروند.»
پسر پادشاه از مرد تشكر كرد و از روي ديوار به داخل باغ پرید.
دیو بسيار بزرگي كنار در خوابيده بود . پسر پادشاه باترس آرام، آرام كليد را از گردن او در آورد و به ترتيب براي درهاي دوم و سوم هم اين كار را انجام داد. بعد كه به باغ اصلي رسيد نارنج اول را شكافت فقط نارنج بود. دومي را شكافت باز هم نارنج بود. نارنج سوم را كه باز كرد دختري به زيبايي پنجه آفتاب از آن بيرون آمد . آنقدر زيبا و دوست داشتني بود كه پسر پادشاه باورش نميشد . انگار كه خواب ميديد.
دختر نارنج پادشاه به پسر پادشاه سلام كرد و گفت : « خيلي خيلي متشكرم كه مرا نجات دادي.»
پسر پادشاه يك دل نه صد دل عاشق او شد. يكباره دود غليظي همه جا را فرا گرفت و بعد همه جا زيباتر از اول شد . ديوها دود شده و از بين رفتند اما پسر پادشاه در حاليكه از خجالت سرخ شده بودگفت : «من عاشق تو هستم و دوست دارم با تو ازدواج كنم.»
دختر نارنج پادشاه هم خيلي خوشحال شد. پسر پادشاه گفت : « بر روي همين درخت منتظر بمان تا من هم برايت لباس بياورم و هم اينكه پدر و مادرم را هم با خود به همراه بياورم تا از اين جا با ساز و پايكوبي و همراه مردم تو را به سرزمين خود ببرم. زيرا من تنها فرزند پدر و مادرم هستم و آنها آرزوهاي زيادي براي من دارند و تو را آنگونه كه شايسته است به خانه بخت ببرم.»
بعد گردنبند مادرش را به گردن دختر نارنج پادشاه آويخت و به ناچار از دختر نارنج پادشاه خداحافظي كرد.
از زير همان درخت چشمه اي عبور ميكرد و فرداي آن روز پيرزن كلفت براي بردن آب از چشمه كوزه بدست آمد اما در آب، تصوير دختر نارنج پادشاه افتاده بود. پيرزن زشت به محض ديدن آن تصوّر كرد كه آن تصوير خود اوست . ابتدا خوشحال شد. اما پس از لحظه اي بسيار خشمگين شد و با فرياد گفت:« بي بي باشم!خانم باشم! كلفت آب كشي باشم!»
كوزه را محكم به زمين زد و آن را شكست. بعد كه پيرزن كلفت به خانه رفت خانم ارباب گفت:« چرا آب نياوردي؟»
پيرزن زشت روي به دروغ گريه كرد و گفت : « خانم ببخشيد! كنار چشمه پايم سر خورد و كوزه شكست.»
خانم خانه كوزه ديگري به او داد تا آب بياورد.
پيرزن دوباره به سرچشمه رفت و باز هم تصوير زيباي دختر نارنج پادشاه را در آب ديد و اين بار بيشتر عصباني شد و گفت : « بي بي باشم ، خانم باشم ، كلفت آب كشي باشم! »
اين بار محكم تر كوزه را به زمين زد و شكست. همه اين چيزها را دختر نارنج پادشاه مي ديد و صدايش در نمي آمد. باز كلفت زشت روي به خانه ارباب آمدو به خانم ارباب گفت : « خانم تو را به خدا مرا ببخشيد ديگر تكرار نمي شود. نمي دانم چرا سرخوردم و كوزه شكست.»
خانم ارباب خيلي ناراحت شد و اين بار به او يك مشك داد و گفت:« برو آب بياور!»
باز هم پيرزن به سرچشمه رفت و دوباره تصوير دختر نارنج پادشاه را در آب ديد و گفت:« بي بي باشم ، خانم باشم ، كلفت آب كشي باشم!»
اين بار با حرص بيشتري با دندانهايش مشك را پاره پاره كرد. اما اين دفعه دختر نارنج پادشاه كه از بالاي درخت شاهد ماجرا بود خنده اش گرفت و پيرزن دختر نارنج پادشاه را ديد. تازه فهميد تصويري را كه در آب افتاده عكس او نيست و اشتباه كرده است. پيرزن كه بسيار به زيبايي دختر نارنج پادشاه حسادتش گرفته بود به دختر نارنج پادشاه سلام كرد و گفت:« بالاي درخت چه مي كني؟»
دختر نارنج پادشاه كه بسيار مهربان بود گفت : «موهايم را به پايين مياندازم و همچون طنابي ميتواني آن را بگيري و توهم به بالاي درخت بيايي.»
دختر نارنج پادشاه تمام جريان را از سير تا پياز براي پيرزن تعريف كرد و گفت كه منتظر پسر پادشاه است تا بيايد .
پيرزن حسود از طريق مكر وحيله وارد شد و خود را مهربان نشان داد به دختر نارنج پادشاه گفت : « دخترم تو خسته شده اي بهتر است كه سرت را روي پاهاي من بگذاري و بخوابي.»
دختر سرش را روي پاي پيرزن گذاشت و به خواب رفت . وقتي مدتي از خوابيدن دختر گذشت پيرزن گردنبند را از گردن دختر در آورد و به گردن خود كرد و او را از درخت به پايين انداخت.
از خوني كه از سر دختر نارنج روي زمين ريخته بود نهال بسيار زيبايي سبز شد و در عرض مدت كمي به درخت زيبايي تبديل شد .
بعد از چند روز پسر پادشاه با ساز و دهل به همراه سربازان و پدر و مادرش ولباسهاي زيبا و هداياي فراوان به باغ رسيدند. پسر پادشاه وقتي بالاي درخت رفت و پيرزن را ديد اصلاً باورش نشد.
پسر پادشاه گفت : « چرا اينقدر سياه شده اي؟»
پيرزن گفت :« آنقدر كه در انتظار تو در آفتاب سوزان در بالاي درخت منتظر تو بودم.»
پسر پادشاه گفت :« چرا اينقدر پير شده اي؟»
پيرزن گفت :« آن قدر كه دوري تو براي من سخت بود و من در انتظار تو پير شدم.»
پسر پادشاه گفت :« چرا صورتت اينقدر دون ،دون شده ؟»
پيرزن گفت :« به خاطر اينكه در انتظار تو كلاغها به صورتم نوك زدند. »
پسر پادشاه دروغهاي پيرزن را باور كرد و به او گفت كه لباس بپوشد ،تا به قصر بروند. موقع رفتن پسر پادشاه چشمش به درخت افتاد. يك دل نه ص دل عاشق درخت شد وبه همراهانش دستور داد درخت را از ريشه در آورده و به قصر بياورند . پيرزن كه ميدانست درخت از خون دختر سبز شده است مي گفت : « اين درخت خيلي زشت است و آوردن آن ما را به زحمت مي اندازد.»
پسر پادشاه درخت را با خود به همراه آورد و آن را در قصر كاشت.
پسر پادشاه عروسي مفصلي گرفت و از آن پس به جاي پدر ، پادشاه آن سرزمين شد.
بعد از آن پيرزن كه همسر پادشاه شده بود باردار شد و بعد از نه ماه و نه روز پسر بسيار زشتي به دنيا آورد .
در همين فاصله درخت بزرگ و بزرگتر شده بود و شاخه اي از آن به داخل خانه پيرزن همسايه سرازير شده بود.
پيرزن كه همسايه قصر پادشاه بود فرزندي نداشت و به تنهايي زندگي مي كرد و بافتني ميبافت و آنها را به بازار ميبرد و ميفروخت اما چند روز بود كه وقتي از خواب بيدار ميشد ميديد كه همه سفارشات و بافتنيهاي او آماده است. و وقتي از بازار به خانه بر ميگشت ميديد كه تمام خانه از تميزي برق مي زند و غذاي او بر سر اجاق آماده و گرم است.
يك روز پيرزن به دروغ آماده شده تا به بازار برود اما پشت در ايستاده بود تا ببيند چه كسي اين كارها را انجام ميدهد. از داخل شاخه درخت دختري همچون پنجه آفتاب به بيرون آمد به محض بيرون آمدن دختر ، پيرزن در را باز كرد و دخترك را در آغوش گرفت و او را بوسيد و گفت:« تو چه قدر زيبايي حتماً فرشته هستي؟»
دختر نارنج پادشاه تمام داستان خود را براي پيرزن مهربان تعريف كرد. پيرزن خيلي خوشحال شد و به او گفت كه او تنهاست و بهتر است كه با هم زندگي كنيم. دختر نارنج پادشاه قبول كرد و از آن روز دختر خوانده پيرزن مهربان شد.
پيرزن بدجنس كه ميديد پادشاه به آن درخت علاقه بسياري دارد و ميدانست كه اين درخت در عرض يك ساعت بزرگ شده و جادويي است ميترسيد و به پادشاه گفت : « اگر من و پسرم را دوست داري دستور بده اين درخت را قطع كنند و از آن
گهواره اي براي فرزندمان بسازند.»
پادشاه جوان دستور داد و درخت را قطع كردند و از آن گهواره اي ساختند.
چند ماه بعد كودك زشت پادشاه ، گلوبند مادرش را كه پادشاه به او يادگاري داده بود پاره كرد. پادشاه بسيار ناراحت شد و كسي نتوانست آن را درست كند . پادشاه دستور داد تا همه مردم شهر را دعوت كنند و هر كس در ضمن اينكه قصه زندگي خودش را تعريف ميكند سعي خود را بكند شايد بتواند اين گردنبند را درست كند.
پسر پادشاه به درخانه پيرزن همسايه رفت و از او دعوت كرد اما پيرزن گفت : « من كه خيلي پير هستم اما دخترم را ميفرستم.»
همه مردم آمده بودند تا قصه هاي خود را تعريف كنند. بالاخره نوبت به دختر نارنج پادشاه رسيد. دختر نارنج پادشاه صورت خود را پوشانده بود تا شناخته نشود.او كمي که حرف زد پيرزن بدجنس فهميد كه او همان دختر نارنج پادشاه است.
پس شروع به سر و صدا كرد و گفت : « اين دختر را به بيرون بياندازيد. من سرم درد مي كند من احتياجي به گردنبند ندارم!»
اما پادشاه به فريادهاي او توجهي نكرد و گفت كه داستان را تا آخر تعريف كند.
دختر نارنج پادشاه داستان را تا آخر گفت. پادشاه روبند را از روي صورت دختر نارنج پادشاه برداشت و ديد كه او همان دختر نارنج پادشاه است .
پادشاه كه ديگر دختر نارنج پادشاه حقيقي را پيدا كرده بود، دستور داد تا پيرزن بدجنس و پسر زشتش را به پشت خرسياهي ببندند و در تمامي سرزمين بگردانند تا مايه عبرت همه شوند.
هفت روز و هفت شب عروسي آنها را جشن گرفتند و همه شهر را آيينه بندان كردند و پيرزن مهربان همسايه را نيز به عنوان مادر دختر نارنج پادشاه را به قصر آوردند و تا آخر عمر به خوبي و خوشي زندگي کردند.
راوي: مریم مهرداد -گرگان
يكي بود ، يكي نبود . غير از خدا هيچكس نبود .
در زمانهاي خيلي قديم زن و مردي بودند كه همديگر را خيلي دوست داشتند . چرا؟ چون زن تا حالا هفت پسر براي مرد بدنيا آورده بود،
البته همسايه ها بخاطر داشتن این هفت پسر به آن ها حسادت مي كردند.
يك روز برادر ها به مادرشان گفتند: «بايد براي ما يه خواهر بدنيا بياروي! مادوست داريم يه خواهر داشته باشيم اگر براي ما يه خواهر بدنيا نياروي ما از اينجا مي رويم.»
مدتها گذشت مادرشان حامله شد و وقت زايمانش رسيد.پسرها گفتند: «ما مي رويم ،اگه بچه دختر بود لنگه كفش به در آويزان كن و اگر پسر بود تير و كمان ، اگر بچه پسر بود ما ديگه به خانه برنمي گرديم.»
پسرها اين را گفتند و رفتند.
بالاخره مادر يك دختر زيبا كه صورتش مثل خورشيد مي درخشيد بدنيا آورد و لنگه كفش را به در خانه آويزان كرد . اما همسايه ها كه با آنها لج بودند لنگه كفش را با تير و كمان عوض كردند
پسرها وقتي به در خانه رسيدند و تير و كمان را از در آویزان ديدند خيلي ناراحت شدند و رفتند و ديگر به خانه برنگشتند.
مادر كه منتظر پسرهایش بود تا خوشحالي آنها را ببيند. اما هر چه انتظار کشید ،خبري از آنهانشد .
دختر زيبا كه اسمش "سروناز" بود بزرگ شد و وقتي شنيد که هفت برادر داشته، سراغشان را از مادرش گرفت، مادرش هم حال و حكايت را براي سروناز تعريف كرد.. سروناز هم كه خيلي مشتاق ديدار برادرانش بود بقچه اش را بست و براي پيداكردن آنها به راه افتاد،
او رفت و رفت و رفت تا به یک دشت رسید . وسط دشت یک خانه ی خيلي بزرگ د ید وطرف آن رفت و لی هيچ كس توي خانه نبود.
سروناز كه خيلي خسته شده بود رفت توي خانه كمي استراحت كند. كه يكدفعه برادرها وارد خانه شدند. سروناز ترسيد و داخل «تاپوي» توي حياط قايم شد .
يكي از پسرها گفت: «آخ چقدر خسته ام، اگر ما يه خواهر داشتيم حالا آب دستمون مي داد غذا برامون درست مي كرد .»
يكي ديگر از پسرها گفت:«اگر مادرمون يه خواهر بدنيا مي آورد....»
يكي ديگشون گفت: «اگه اون روز به جاي تير و كمان، لنگه كفش از در خانه اویزان بود حالا اين حال و روز ما نبود......»
سروناز كه حرفهاي آنها را شنيد فهميد كه آنها برادرهاش هستند اما نمي خواست كه يكدفعه خودش را ظاهر كند. سروناز توي تاپو از خوشحالی در پوست خودش نمي گنجيد.
صبح شد.برادرها يكي يكي به شكار رفتند، سروناز از داخل تاپو بيرون آمد و تمام كارهاي خانه را انجام داد، غذا درست كرد، آب و جارو كرد و رفت دو باره توي تاپو قايم شد
برادرها وقتي به خانه آمدند با ديدن خانه ی تر و تميز و غذاهاي آماده از تعجب دهانشان باز ماند و هر چه صدا كردند:« چه كسي اينهمه كار را انجام داده» هيچ جوابي نشنيدند.
يك روز ديگر هم گذشت .
دوباره سروناز همة كارهاي خانه را انجام داد و توي تاپو قايم شد.
برادرها كه ديگر نمي توانستند دست روی دست بگذارند واين وضع را تحمل كنند تصمیم گرفتند بفهمند بالاخره اين كيه كه كارهاشون رو انجام مي دهد، و بین خود قدار گذاشتند نوبتی شب بيدار بمانند تا ناشناس را شناسایی كنند..
شب اول نوبت برادر بزرگتر بود. دست برادر بزرگتر را زخمی كردند و نمك روي زخمش پاشيدند تا خوابش نبرد.
اما برادر بزرگ وقتي درد زخمش كمتر شد خوابش برد.
شبهای بعدبرادرهای دیگرهم ازپس خواب بر نیامدند تا اينكه شب هفتم نوبت برادر هفتمي رسيد .زخمش را عميق تر كردند و نمك بیشتري روي زخمش پاشيدند تا مثل بقيه برادرهاش خوابش نبرد.
بالاخره دم دماي صبح برادر هفتي ديد كه از تاپو يك فرشتة زيبا كه چشمانش به رنگ فيروزه و موهايش مشكيتر از شبق بود، بيرون آمد، از او پرسيد : «تو كي هستي؟ كارهاي مارا تو انجام مي دهي؟»سروناز به او گفت:«من خواهر شما هستم!»
او همة برادرها را خبر كرد.
برادرها وقتي فهميدند سروناز خواهرشان است تعجب كردند و گفتند:« ولي مادرمان كه پسر بدنیا آورده بود! ما كه خواهر نداشتيم!»
سروناز هم ماجرا را براي برادرهاش تعريف كرد. برادرها از ديدن خواهرشان حسابي خوشحال شدند جشن گرفتند و از سروناز خواستند تا پيش آنها بماند.
برادر بزرگتر به سروناز گفت: «بايد خيلي مواظب باشي و از خونه بيرون نروي ،چون اون بيرون يه « اَلازنگي » زشت و بدتركيب هست كه از دهنش آتيش بيرون مي زند و عاشق خوردن آدميزاد است و نبايد چشمش به تو بيفتد.»
سروناز هم قبول كرد
مدتها خواهر و هفت برادر در كنار هم به خوبی و خوشي زندگي مي كردند. برادرها به شكار مي رفتند. سروناز هم به كارهاي خانه و به سر و وضع برادرهاش مي رسيد.
تا اينكه يك روز وقتي برادرها به شكار رفتند سروناز خواست غذا درست كند كه ديد آتش ندارد. چاره اي نداشت جز اينكه براي آوردن آتش از خانه بيرون برود . سروناز براي آوردن هيزم به سمت جنگل به راه افتاد كه يكدفعه از پشت درختها صداي وحشتناكي شنيد! ترسيد و با خودش گفت : «نكنه الا زنگي باشه؟!»
همان موقع الازنگي فرياد زد:« بو مياد .بو ی آدميزاد مياد.!»
سروناز تا سرش را چرخاند الازنگي را بالاي سرش ديد، رنگ از صورت سروناز پريده بود. دندانهاش از ترس بهم مي خوردند و صدا مي كردند . «الازنگي گفت:« دستت را بیارجلو توي آن آتش بذارم.»
سروناز هم با ترس و لرز دستش را جلو برد. الازنگي دستش را چنان گاز گرفت كه سروناز از حال رفت و روي زمين افتاد.
شب شد هفت برادر خسته و گرسنه از شكار برمی گشتند که در راه خواهرشان را ديدند كه بیهوش روي زمين افتاده است. خيلي ناراحت شدند و فهمیدند كار كارِ الازنگي است.
آنها سروناز را به خانه بردند و ازش مراقبت كردند تا حالش خوب شد. از آن به بعد برادرها خيلي بيشتر مراقب سروناز بودند،.
مدتها گذشت و سروناز تصميم گرفت به زندگي برادرهاش سر و سامان بدهد و آستين بالا بزند اما آنها قبول نكردند و گفتند:« ما تا تو را داريم نه كم داريم نه غم داريم.»
ولي سروناز آنقدر دعا كرد تا خدای آسمان هفت تا كبوتر براي سروناز فرستاد كه هر كدامشان يك زن زيبا براي برادرهاش شد. اولش زن برادرها سروناز را خيلي دوست داشتند موهايش را گيس مي كردند برايش لباس مي دوختند و به او هديه مي دادند تا اينكه مدتي گذشت و عروسها احساس كردند شوهرهايشان سروناز را خيلي بيشتر از آنها دوست دارند. پس به او حسادت كردند و تصميم گرفتند كاري بكنند تا سروناز را از چشم برادرهايش بياندازند .
يك روز عروسها يك مشك آب را پر از قورباقه و مارمولك كردند و از سروناز خواستند كه از آب مشك بخورد. سروناز هم كه از همه جا بي خبر بود و از نيت بد زن برادرهايش خبر نداشت آب مشك را تا آخر خورد و يكدفعه شكمش باد كرد و گنده شد. سروناز با ديدن شكم گنده اش زد زير گريه اونقدر گريه كرد تا به هق هق افتاد. وقتي برادرها به خانه برگشتند و سروناز را با شكم گنده ديدند فكر كردند خواهرشان حامله شده و خيلي ناراحت شدند و نتوانستند اون ننگ رو تحمل كنند و سروناز را از خانه بيرون انداختند
سروناز با غصة فراوان راهي بيابان شد. او همانطور توي بيابان آواره بود که يكدفعه صداي نيِ چوپاني را شنيد وبه سمت چوپان رفت. چوپان با ديدن چهرة غمگين سروناز از او علت ناراحتی اش را پرسید. سروناز هم ماجرا را براي چوپان تعريف كرد .چوپان هم زود شيرِ بز دوشيد و به سروناز داد، قورباقه ها و مارمولك هاي توي شكم سروناز بيرون پريدند و شكمش مثل روز اول صاف صاف شد.
سروناز خيلي خوشحال شد از چوپان تشكر كرد و به او گفت :«از اين به بعد من و تو مثل خواهر و برادريم.»
آنها مدتها با هم زندگي كردند و سروناز خواهر مهرباني براي چوپان شده بود و چوپان برادری زحمتکش برای سرو ناز.
يك روز كه پسر پادشاه سوار بر اسبش از كنار رودخانه مي گذشت چشمش به سروناز افتاد همانجا يك دل نه صد دل عاشق او شد. سروناز به پسر پادشاه گفت:« اگر مرادوست داري و ميخواهي با من ازدواج كني ،بايد اجازه ام را از برادرم بگيري.»
پسر پادشاه هم پيش چوپان رفت و از سروناز خواستگاري كرد. عروسي سروناز و پسرپادشاه تاهفت شب و هفت روز طول كشيد و بعد آنها رفتند سر زندگي خودشان.
روزها و ماهها گذشت .... يك روز كه سروناز و پسر پادشاه سوار بر اسب با همراهانشان از دشت مي گذشتند. چشم سرو ناز به خانه ي برادرانش افتاد.
سروناز تا خانه ی برادرهايش را ديد ،دلش براي آنها تنگ شد. ازپسر پادشاه خواهش كرد تا او را پيش آنها ببرد. پسر پادشاه هم قبول كرد.
برادرها وقتي خواهرشان را ديدند خيلي خوشحال شدند و از رفتار خودبا اوپشیمان شدند.
سروناز همة ماجرا را براي آن ها تعريف كرد. برادرها كه تازه به حسادت زنهاشان پي برده بودند آنها را توي تاريكي زيرزمين انداختند، عروسها كه هفت تا كبوتر بودند تبديل به هفت تا كلاغ شدند.
سروناز هم از برادرهاش خواست تا همراه آنها پيش پدر و مادرشان بروند چون پدر و مادرشان خيلي دلتنگ شده بودند. همه با هم پيش آنها رفتند و تا آخر عمر به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي كردند.
راوي: بساك كاظمی اهواز
* تاپو: خمرة بزرگ كه در آن آرد و گندم را نگهداري مي كنند. TAPOO
*الازنگي: ديو در افسانه هاي بختياري
روزي بود و روزگاري بود .
در سرزمين دوري زن و مرد مهرباني با شش پسر و دختر كوچكي بنام شهربانو زندگي ميكردند آنها زندگي خوب و با صفايي داشتند . پسرها با تلاش بسيار بر روي زمين پدر كار ميكردند و محصولات آنها در بين مردمان آن سرزمين بهترين محصول بود . يكروز حاكم شهر گذرش به زمين آنها افتاد پسرها در زمين مشغول كار بودند حاكم در دلش گفت:« چه زمين خوبي بايد آنرا از چنگ پسرها در آورم !»
بعد به آنها گفت:« همين الان بايد زمين را ترك كنيد اين زمين مال من است!»
پسرها از زورگويي حاكم ناراحت شده و با عصبانيت به او گفتند:« حالا فصل برداشت محصول ما است . ما زحمات زيادي براي محصولات خود كشيده ايم و ميخواهيم از دسترنج خود استفاده كنيم .»
حاكم براي آنها خط و نشان كشيد و رفت . پسرها به خانه بازگشتند و ماجرا را براي پدرشان تعريف كردند . پدر خيلي ترسيد و با نگراني گفت : «چرا با حاكم در افتاديد؟ شما جوان هستيد و او را نميشناسيد مطمئن باشيد كه دودمان ما را به باد ميدهد حالا هم بايد هر چه زودتر فرار كنيد و به كوه و صحرا برويد .من پيش حاكم ميروم و به دست و پايش ميافتم تا شما را ببخشد.
سه روز ديگر از دور به خانه نگاه كنيد اگر به سر در خانه پارچه سفيد آويزان بود با خيال راحت برگرديد يعني حاكم شما را بخشيده است و اگر به سردر خانه تيرو كمان آويزان بود ديگر بر نگرديد كه جان شما در خطر است .
مرد با هزار سختي توانست آتش شعله ور حاكم را خاموش كند و با خوشحالي به خانه برگشت و به سر در خانه پارچه سفيدي آويزان كرد و با زن و دخترش منتظر بازگشت پسرها بودند .
از قضا پيرزن بد جنسي كه هميشه به صفا و صميميت خانواده آنها حسادت ميكرد از اين ماجرا با خبر شد . او جاي پارچه را با تيرو كمان عوض كرد
سه روز بعد پسرها از دوردستها به سردر خانه نگاه كردند و تيروكمان را ديدند و ديگر هيچوقت فكر بازگشت را نكردند .
سالها گذشت مرد و زن از غصه دوري پسرها دق كردند و از دنيا رفتند و شهربانو خواهر آنها تنهاي تنها شد . پيرزن بدجنس دچار عذاب وجدان شد و ماجراي به اشتباه انداختن برادرهايش را براي شهربانو تعریف كرد .
با شنيدن ماجرا شهربانو تصميم گرفت دنبال برادرهايش به كوه برود و آنها را پيدا كند .
او پرسان پرسان كلبة برادرها را پيدا كرد وارد كلبة آنها شد . كسي داخل كلبه نبود و همه جا بهم ريخته و كثيف بود . شهربانو همه جا را آب و جارو كرد و روي اجاق غذا درست كرد . نزديكي هاي غروب خود را داخل پستوي خانه قايم كرد .
برادرها وقتي وارد كلبه شدند همگي با تعجب به يكديگر نگاه كردند يعني چه كسي ميتواند باشد .
خلاصه آن شب گذشت و چند روز به همين ترتيب سپري شد . تا اينكه برادر بزرگتر تصميم گرفت خود را به مريضي و خواب زده و از كلبه بيرون نرود . شهربانو به آرامي از پستو بيرون آمد و بي سرو صدا مشغول تميز كردن خانه شد . برادرش چشمهايش را باز كرد و آرام آرام به طرف او رفت و دستهايش راگرفت و به او گفت :« ببينم تو پري هستي ، چه هستي؟»
شهربانو تمام ماجرا رابراي برادرش تعريف كرد و برادر از ديدن خواهرش بسيار خوشحال شد . نزديكي هاي غروب كه برادرهابه كلبه بازگشتند با تعجب دختري زيبا را در كنار برادر بزرگشان ديدند . برادر بزرگ از آنها خواست كه بنشينند تا ماجرا را از زبان شهربانو بشنوند .
آنها يكديگر را پيدا كرده و روزهاي خوبي را پشت سر ميگذاشتند تا اينكه يك روز يك دانه كشمش وسط خانه افتاده بود شهربانو خواست آنرا بخورد . گربة سياه هم كشمش را ميخواست كه شهربانو آنرا خورد . گربه سياه با عصبانيت اجاق خانه را با ادار خود خاموش كرد . دختر كه نميتوانست هيزم را بدون آتش روشن كند . براي آوردن آتش به بيرون كلبه رفت .
رفت و رفت تا به غاري رسيد كه محل زندگي ديو بود . دختر با ديدن ديو خيلي ترسيد اما به روي خودش نياورد . ديو گفت : «چه ميخواهي؟»
شهربانو گفت :« آتش براي هيزم اجاق!»
ديو گفت :« به تو ميدهم اما به يك شرط كه يك سر اين كلاف را با خود ببري .»
دختر هم ندانسته براي اينكه از شر ديو نجات پيدا كند اين كار را كرد وقتي به خانه رسيد مشغول روشن كردن هيزم اجاق بود كه سرو كلة ديو پيدا شد . ديو گفت : «با تو و برادرهايت كاري ندارم به شرطي كه هر روز تا ظهر سر مرا بجوري و شپش هاي آنرا در آوري .»
شهربانو هم از ترس قبول كرد و از ترس اينكه مبادا خطري براي برادرهايش به وجود آيد به آنها چيزي نگفت.
او از صبح تا ظهر ديو را تحمل ميكرد و موهايش را ميجوريد و تا غروب كارهاي خانه را انجام ميداد.
شهربانو هر روز لاغر و لاغرتر ميشد . برادرها متوجه ضعف و لاغري او شدند و هر چه از او سؤال ميكردند چيزي نميگفت . تا اينكه برادرها تصميم گرفتند كه پرده از اين راز بردارند . اين بار برادر كوچكتر در پستوي خانه قايم شد و بقيه به شكار رفتند . برادر كوچك متوجه همه ماجرا شد . غروب كه همه برادرها به خانه بازگشتند آنها را در جريان گذاشت . آنها تصميم گرفتند ديو را از بين ببرند از شهربانو خواستند كه داروي بيهوشي را به جاي دارويي كه شپش هاي سر را از بين ميبرد به ديو بدهد . شهربانو هم اين كار راكرد . ديو آرام آرام به خواب رفت ، برادرها كه پشت در كلبه قايم شده بودند با خوابيدن ديو وارد كلبه شدند دست و پاي او را بستند و او را داخل رودخانه انداختند و خود و تمام مردم آن اطراف از شر او نجات يافتند وهفت برادر به همراه خواهرشان سالها ی سال به خوبی و خوشی زندگی کردند .
راوي:شازنان السادات صبوري -كرمانشاه
پ.ن اول:دلم برای تک تک شما تنگ شده است.
پ.ن دوم:دلم برای تک تک شما بسیار بسیار تنگ شده است
پ.ن سوم: دلم برای...
يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچكس نبود.
در زمانهاي خيلي دور مرد فقيري در همسايگي مرد ثروتمندي زندگي مي كرد. مرد فقير اگر روزي كار مي كرد، مي توانست براي زن و فرزندانش غذا تهيه كند ولي اگر بيكار بود، چيزي براي خوردن نداشتند. اما مرد ثروتمند، چند گاو و گوسفند و تعدادي مرغ و خروس داشت وزندگي راحتي را مي گذراند.
چند روزي بود كه مرد فقير كاري پيدا نكرده بود و زن و فرزندانش گرسنه بودند. يكي از همان روزها كه مرد فقير با دست خالي به سوي خانه برمي گشت، ديد در حياط همسايهي ثروتمند باز مانده و چند مرغ و خروس و جوجه بيرون آمده اند. نگاهي به آنها كرد، آهي كشيد و رفت.
اما هنوز چند قدم دور نشده بود كه ايستاد و برگشت به آنها نگاه كرد. نگاهي هم به اطراف كرد و با سرعت پريد و خروسي را گرفت و با خود به خانه برد . زن او كه فكر مي كرد اين خروس مزد كار شوهرش در آن روز است با آن غذا درست كرد. مرد از اينكه شادي را در چهره زن و فرزندانش مي ديد خوشحال شد. ولي وقتي به ياد كارش مي افتاد،ناراحت مي شد.
فرداي آن روزهمسايه ي ثروتمندش را ديد كه به دنبال خروسش مي گشت.
مدتي از آن ماجرا گذشت و مرد فقير وضعش بهتر شد. او در يك مغازه ذغال فروشي كار پيدا كرده بود و تقريباً به راحتي زندگي با زن و بچه هايش زندگي مي كرد.
او يك روز غروب كه از سركار به خانه بر مي گشت، ديد باز هم در خانه همسايه باز است و خروسي به همراه چند مرغ بيرون از حياط مشغول برچيدن دانه هستند. به آنها نگاهي كرد و رفت. ولي هنوز بيش از دو قدم نرفته بود كه ايستاد و دوباره به آنها نگاه كرد. او ياد آن روز افتاد كه به خاطر گرسنگي خانواده اش مجبور بود خروس همسايه را بدزدد و بكشد. در همين فكرها بود كه زن همسايه بيرون آمد و آنها را به داخل خانه برد. مرد فقير هم به خانه رفت و بعد از خوردن غذايش خوابيد.
نزديكي هاي صبح بود كه با صداي خروسي از خواب بيدار شد به حياط رفت. همان خروسي را كه امروز جلوي حياط همسايه ديده بود بر لب ديوار آمده بود و فرياد مي زد: "قوقولي قوقو من پول خون بابام را مي خوام!" مرد با عصبانيت چوبي را برداشت و به طرف خروس پرتاب كرد. خروس باز هم پريد و رفت.
ولي باز هم صبح و ظهر و شب آمد و با صداي بلند همين آواز را تكرار كرد. تمام اهل خانه ی مرد، از صداي خروس خسته شده بودند. به همين خاطر مرد به در خانه همسايه اش رفت و از خروس شكايت كرد.
ولي صاحب خانه دليل آوازهاي خروس را نمي دانست. خروس هر روز لب ديوار مي آمد و با صداي بلند قوقولي قوقو مي كرد و پول خون باباش را مي خواست.
يكي از همين روزها بود كه مرد همسايه با خودش فكر كرد كه چرا خروس اين كار را مي كند؟!! كه ناگهان يادش افتاد آن روزي كه خروس همسايه را دزديده بود، چند جوجه هم آنجا بود و شايد اين خروس يكي از آن جوجه ها بوده است.
ولي بعد از فكر خودش خنده اش گرفت.
خروس دست بردار نبود، تا اينكه مرد يك روز با عصبانيت خروس را گرفت و در زيرزمين خانه اش پنهان كرد. ولي باز خروس آوازش را مي خواند.
سرانجام مرد خروس را كشت و در يخدان خانه گذاشت. ولي خروس آنجا هم آواز مي خواند و پول خون باباش را مي خواست. مرد خروس را به همسرش داد تا آنرا بپزد زن هم خروس را داخل ديگ و روي اجاق گذاشت. اما خروس باز به صداي بلند آواز
مي خواند: " قوقولي قوقو من پول خون بابام را مي خوام." اهل خانه كه ديگر كلافه شده بودند، خروس را خوردند و با خود گفتند: ديگر از دست صداي اين خروس مزاحم نجات يافتيم!
اما خروس در شكم مرد شروع كرد به خواندن: قوقولي قوقو من پول خون بابام را ميخوام!
مرد كه ديگر درمانده شده بود، به نزد حكيم رفت . او دارويي داد.و خروس از شكم آنها بيرون آمد و شروع كردند به آواز خواندن كه:قوقولي قوقو!! من پول خون بابام را مي خوام!
مرد خروس را برداشت و نوك آن را محكم گرفت و به خانه برد. او چند سكه اي را كه پس انداز كرده بود داخل كيسه اي گذاشت و به گردن خروس انداخت. خروس نگاهي به كيسه و نگاهي به مرد كرد و دوباره شروع كرد به آواز خواندن ولي اين بار او ميخواند: "قوقولي قوقو!! پول خون بابام را گرفتم، قوقولي قوقو! پول خون بابام را گرفتم." و آوازخوانان و خوشحال از آنجا رفت و مرد نفس راحتي كشيد و ديگر هيچ وقت آن خروس را نديد. ولي هر وقت صداي قوقولي قوقولي خروسي را مي شنيد از جا مي پريد و عرق سرد بر پيشاني اش می نشست.
راوي:محبوبه مقصودي-استان مركزي آشتيان
پ.ن :از دوستان تقاضا دارم یک افسانه با ذکر شهر یا استان و نام و نام خانودگی خود برای من ارسال کنند.
کلاه پشمی
روزي، روزگاري در يك روستايي دورِ دور، پسر کچلی بود و بچه ها او را به خاطر نداشتن مو، مسخره ميكردند و به او
ميخنديدند. نور آفتاب هم هميشه سرش را ميسوزاند. در زمستان هم خيلي سردش ميشد. مادرش از پشم يك كلاه برايش درست كرده بود كه هميشه سرش بود و به همين خاطر به او كلاه پشمی مي گفتند. در عوض
كلاه پشمی، پسري بسيار باهوش و زيرك بود.
يك روز او و دوستانش مشغول بازي بودند, كه كبك زخمي را ديدند. او را دنبال كردند. كبك هم كوه به كوه و دره به دره فرار مي كرد و بچه ها هم به دنبالش.
ناگهان بچه ها به خودشان آمدند و ديدند كه خيلي از خانه دور شده اند و هوا دارد تاريك مي شود. خيلي ترسيده بودند. كلاه نمدي گفت: «بايد دنبال يك سرپناه بگرديم.»
آنها کشتند و گشتند و غاري پيدا كردند و به داحل آن رفتند. بچه ها آنقدر خسته شده بودند كه خیلی زود به خواب رفتند. كلاه نمدي از ترس بيدار ماند و مراقب اوضاع بود، كه ديد ديو بزرگي وارد غار شد و گفت: «به به! بوي آدميزاد مي آيد.امشب غذایم تکمیل است!»
كلاه نمدي از مادرش شنيده بود كه ديوي كه در كوههاي اطراف است، وقتي ميتواند به انسانها نزديك بشود كه خواب باشند و اگر كسي بيدار بماند،او نميتواند نزديك بشود. ديو سعي ميكند با چرب زباني و بر آوردن آرزوها كاري كند كه آدم ها به او اطمينان كرده و با خيال راحت به خواب بروند و بعد آنها را بخورد.
ديو يواش يواش نزديك شد و ديد همه خوابيدند به جز كلاه نمدي. گفت: كلاه نمدي! تو چرا نميخوابي؟
كلاه نمدي گفت: من هميشه قبل از خواب مادرم برايم تخم مرغ با خرما درست ميكند تا بخورم و خوابم ببرد.
ديو فوراً برايش تخم مرغ با خرما حاضر كرد و منتظر شد تا كلاه نمدي بخورد و بخوابد. كلاه نمدي هم سير غذا خورد و حسابي خوابش گرفته بود. اين بود كه گفت: خدايا چه بكنم؟ اگر بخوابم كه ديو همة ما را يكجا ميخورد. بايد كاري از ديو بخواهم كه تا زماني كه ما از خواب بيدار ميشويم نتواند آن را انجام دهد.
فكري به خاطرش رسيد و بعد به ديو گفت: من هميشه بعد از غذا خوردن و قبل از خواب آب ميخورم ولي آب را مادرم با آبكش (صافي) ميآورد.
ديو گفت: به چشم الآن خودم برايت ميآورم. بخوري و راحت بخوابي.
ديو رفت كنار چشمه و آبكش را در آب ميزد. همينكه آن را بلند ميكرد و چند قدم كه بر ميداشت آب آن از سوراخ هايش
ميريخت و دوباره بر ميگشت و تكرار ميكرد.
كلاه نمدي هم راحت خوابيد و صبح بيدار شد وبا آنها به سوي روستاي خودشان به راه افتادند. آنها از دور ديد ند كه هنوز ديو دارد آبكش را داخل آب چشمه ميزند و پر از آب ميكند و بعد از چند قدم آب از سوراخها ميريزد.
بچه ها به ناداني ديو خنديدند و به هوش كلاه نمدي آفرين گفتند و همگي به سلامت به خانه هايشان رسيدند.
راوي:بهروز حسين آبادي -كرمانشاه
يكي بود،يكي نبود، غير از خدا هیچ كس نبود.
در يك روستاي كوچك دو پيرزن در همسايگي هم رندگي ميكردند.هر دو پيرزن دو قوز در پشتشان داشتند كه زندگي را برايشان سخت كرده بود. تا اينكه يك روز صبح پيرزن اول كه ريحان نام داشت بقچه اش را بست و به طرف حمام به راه افتاد.
در راه حمام سر و صداي شادي از پشت ديوار بلند شنید. پيرزن با خوشحالی شروع به چرخاندن دستمال در هوا کرد.
كساني كه مراسم حضور داشتند با ديدن پيرزن خوشحال شدند و او را به داحل مراسم دعوت كردند و گفتند:امروز عروسي پسر ديو است. به خاطر اين شادي كه تو درحق ما كردي، هر آرزويي كه داري بگو تا بر آورده كنيم.
پيرزن گفت: روله هيچ آرزويي در دنيا ندارم مگر اينكه اين قوزم برداشته شود.
ديو بزرگ با گفتن «هچي هچي» قوز او را برداشت و پيرزن مثل يك جوان شاداب به طرف خانه راه افتاد .
در راه،به پيرزن همسايه برخورد كرد. پيرزن همسايه گفت: فلاني، قوزت را چكار كردي ؟
ريحان تمام ماجرا را تعريف كرد.
پيرزن دوم عجله عجله بقچه اش را بست و به طرف حمام راه افتاد.
در راه در پشت همان ديوار ديد كه صداي ساز و چمرو عزاداري بلند است. پيرزن از بس هول بود نفهميد كه اين صداي ساز و دهل نيست و شروع كرد به رقص كردي و چوبي!!
رئيس ديوها از ديدن اين ماجرا متأثر شد و او را به داخل دعوت كرد و گفت: آهاي پيرزن چه آرزويي داري؟
پيرزن با عجله گفت: خدا خيرت دهد اين قوزم را بردار.
ديو بزرگ گفت: كارت نباشد الان كاري ميكنم از زندگي پشيمان شوي.
او "هچي،هچي" كرد و گفت: يك قوز برود روي قوز ديگر پيرزن!
پیرزن بعد از ديدن خود گفت: خاك بر سرم! قوزم برداشته نشد هيچ، قوز بالا قوزشد.
ديو گفت: حقت است!تا از اين به بعد در عزاداري پسر ديو نرقصي و شادي نكني!
راوي:پرياقمرپور-كرمانشاه
يكي بود ، يكي نبود ، زير گنبد كبود ، پادشاهي دو زن داشت ولي بچه اي نداشت .
دركنارقصر پادشاه ، يك ديو هم قصري ساخته بود ، و هراز گاهي به قصر پادشاه حمله ميكرد و دارو و ندار او را با خود ميبرد.
پادشاه از دست ديو به تنگ آمده بود و از اينكه پسري نداشت به جنگ ديو بفرستد ، ناراحت و غصه دار بود .
يك روز كه پادشاه در ايوان قصر نشسته بود ، درويشي براي درخواست كمك آمد و وقتي پادشاه را ديد ، گفت : "چي شده ، قبلهي عالم ! چرا غصه ميخوري ؟
پادشاه ماجراي ديو و نداشتن پسر را براي او تعريف كرد . درويش دست به خورجينش برد و سيب از آن بيرون كشيد و آن را به پادشاه داد و گفت :اين سيب ها را به همسرانت بده،كامل بخورند.
پادشاه سيب ها را گرفت و آن را به همسرانش داد و از آنها خواست سيب را تمام و كمال بخورند.زن كوچك سيب را تمام و كمال خورد.امازن بزرگ كه در حال آسياب كرد گندم بود ، نصف سيب را خورد و نصف ديگر آن را روي ايوان گذاشت تا بعداً بخوردو مشغول كار شد.همين موقع خروس آمد و نصف ديگر سيب را خورد و پا به فرار گذاشت.خروس با خوردن سيب ، چابك و قوي شد.
بعد از چند ماه هر دو زن پادشاه پسري بدنيا آوردند.پسر زن كوچك سالم و سرحال بود ولي پسر زن بزرگ نصفه و نيمه بود.
يك روز پسرها ديدند كه پادشاه غصه دار و غمگين است . علت را پرسيدند ، پادشاه گفت :در نزديكي قصر ما،ديوي قصري ساخته و با دختر بد تركيبش زندگي ميكند.او هر سال ميآيد و دار و ندار ما را به غارت ميبرد . حالا همين روزهاست كه دوباره سرو كلهي او پيدا بشود .
پسر سالم گفت : من ميروم سراغش و سرش را ميآورم.
پادشاه به او يك اسب قبراق و يك شمشير براق داد و گفت :اگر تا سه روز بر نگردي نشانهي اين است كه شكست خورده اي ، آنوقت فكر ديگري ميكنم.
پسر، سوار اسب شد و به طرف قصر ديو به راه افتاد.
او رفت و رفت ، تا اينكه به نزديك قصر ديو رسيد. دختر ديو كه هميشه پشت بام قصر كشيك ميداد، وقتي ديد كه سواري نزديك ميشود،فرياد كشيد:
باد آمد و باد آمد ، يك اسب سوار آمد !
ديو كه صداي دخترش را شنيد ، پرسيد :تند ، تند ميآيد يا آهسته آهسته ؟
دختر به اسب سوار نگاه كرد و گفت :نه تند ميآيد ، نه آهسته.
ديو گفت :پس شادي كن و به خانه بيا!
ديو از قصر بيرون آمد و منتظر پسر پادشاه شد .
وقتي پسر به قصر رسيد ، ديو در آمد و به او گفت:
بيا با هم كشتي بگيريم.اگر تو پيروز شدي،سرم را ببر و اگر من پيروز شوم تو را در خزانه ام زنداني ميكنم.
آنها به طرف هم دويدند و مشغول كشتي شدند.ولي طولي نكشيد كه ديو،پسر را زمين زد و شكست داد واو را داخل خزانه اش زنداني كرد.
از آن طرف پادشاه،يك روز،دو روز،سه روز منتظر شد ولي خبري از پسرش نشد.
پسر نيمه وقتي ديد از برادش خبري نشد، پيش پادشاه رفت و گفت : به من اسب و شمشير بده تا بدنبال برادرم بروم.
پادشاه گفت : برادرت كه سالم و سر حال بود،از پس ديو بر نيامد،تو چرا مي خواهي خودت را به درد سر بياندازي؟
پسر نيمه خيلي اصرار كرد كه برود و سر ديو و برادرش را بياورد.پادشاه براي اينكه او از وسط راه برگردد،يك اسب پير و يك شمشير كهنه به او داد.
پسر نيمه از آنجا كه خيلي باهوش بود،اسب را پشت تنور و شمشير را زير خاكستر مخفي كرد و به جاي آنها خروس چابك را سوار شد و به راه افتاد.
او رفت و رفت و رفت تا به نزديك قصر ديو رسيد.
دختر ديو پشت بام قصر در حال شانه زدن موهايش بود كه ديد كسي سوار بر خروس ميآيد.فرياد زد:
سوار آمد ، سوار آمد ، يك خروس سوار آمد.
ديو پرسيد :تند تند ميآيد يا آهسته آهسته؟
دختر دوباره نگاه كرد و گفت :تند تند ميآيد.به طوري كه از زمين گرد و خاك هوا ميكند.
ديو گفت :پس گريه كن و بيا خانه! كار ما ساخته است.
ديو جلوي قصر منتظر خروس سوار شد.وقتي رسيد به پسر نيمه گفت : بيا با هم بجنگيم،اگر پيروز شوي، سرم مال تو ، ولي اگر من پيروز شوم،درسته ميخورمت!
آنها شروع به جنگ كردند. ديو پرزور و قوي بود. ولي پسر نيمه زرنگ و باهوش . ديو يكباره به هوا پريد و به پسر نيمه حمله كرد. پسر جا خالي داد و ديو با شكم روي زمين افتاد.خروس به روي ديو پريد و با چند بار نوك زدن سر او را از تنش جدا كرد.
پسر نيمه به سراغ دختر ديو رفت و از او پرسيد:خزانه پدرت كجاست ؟
دختر گفت : سر پدرم را قل بده برود ، هر كجا كه ايستاد آنجا خزانه پدرم است !
پسر به كمك خروس ، سر ديو را پيش انداخت و قل داد و قل داد ، تا اينكه سر ديو كنار يك چاه از قل خوردن افتاد.
پسر نيمه داخل چاه رفت و برادرش را آنجا زنداني ديد.او را از چاه بيرون فرستادوگفت:حالا من صندوقچه هاي طلا را بالا ميفرستم تو آنها را با طناب بالا بكش!
آنها شروع به بيرون آوردن صندوقچه هاي طلا كردند. ولي آخرين صندوقچه را ميخواستند بالا بكشند،برادر سالم با خود گفت :برادر نيمه را همينجا ميگذارم و ميروم و همه اين صندوقچه هاي طلا را هم براي خودم بر ميدارم.
خروس متوجه اين حرف شد و به داخل چاه پريد و ماجرا را براي پسر نيمه تعريف كرد.
پسر نيمه هم صندوقچه را خالي كرد و خودش داخل صندوقچه مخفي شد.
برادر سالم به خيال اينكه برادر نيمه داخل چاه مانده است ،آن را با سنگ پر كرد تا او از بين برود.
بعد صندوقچه هاي طلا را بر پشت خروس سوار كرد و به طرف قصر پادشاه به راه افتاد.او وقتي به قصررسيد،سر ديو را نشان پادشاه داد و گفت:ديو را كشتم و سرش را آوردم.
مادر پسر نيمه از او پرسيد : پسر مرا نديدي؟
جواب داد : نه!از او خبري ندارم!
بعد به پادشاه گفت : من به غير از سر ديو ، طلا و جواهرات ديو را هم آورده ام.
پادشاه از خوشحالي رفت و روي صندوقچه اي كه پسر نيمه داخل آن بود،نشست.پسر نيمه سوزني به پاي پادشاه زد.
پادشاه داد زد : اين ديگر چگونه جواهري است كه خار دارد؟
پس در صندوقچه را باز كرد و پسر نيمه را داخل آن ديد.
پسر نيمه از صندوقچه بيرون آمد و ماجرا را تمام و كمال براي پادشاه تعريف كرد و خروس هم حرفهاي او را با صداي قوقولي قوقو تأييد كرد.
پادشاه پسر سالم اش را بخشيد و آنها با خيال راحت سال هاي سال به خوبي و خوشي و بدون ترس از ديو زندگي كردند.