یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۱
داستان فصل اول رمان شکارچی شب

 

 

به طرف تفنگ می دوم. قربان جیغ می کشد. رجب به طرف روستا رفته است. هوا سرد و یخ بندان است. نورخوشید مثل قندیل های یخ، سرما روی زمین می ریزد. وقتی به ساحل رودخانه می رسم، تفنگ را از روی زمین برمی دارم. باید قبل از رسیدن مردم از روستا تفنگ را جایی مخفی کنم و خودم هم تا اوضاع آرام شود، پنهان شوم.

حالا که رجب برای آوردن کمک به روستا رفته است، همه کاسه و کوزه ها روی سر من شکسته خواهد شد و همه تقصیرها را به گردن من خواهد افتاد. من اصلا کاری نکردم. فقط قربان را گول زدم. حتی انگشت کوچم هم بهش نخورد.

قرار بود برای درمان بیماری مادر عراز پرنده شکار کنم. هر بار که به کنار رودخانه می آمدیم، در آستانه ی شکار پرنده، سرو کله ی قربان پیدا می شد و مزاحمت ایجاد می کرد. دیگه روی اعصابم راه می رفت.

امروز بی خبر از عراز و قربان ، برای شکار پرنده صبح زود آمدیم کنار رودخانه. با آنکه هوا خیلی سرد بود رجب هم همراه من آمد. من تازه پرنده ای را نشانه گرفته بودم. اصلا فکر هم نمی کردم آن موقع صبح قربان هم به کنار رودخانه بیاید. همین که با دقت رد پرنده را نشانه کرده و آماده شلیک شدم، ناگهان قربان فریاد زنان از داخل بیشه ی یخ زده بیرون پرید. من و رجب خیلی ترسیده بودیم.

رجب اصلا عکس العملی از خود نشان نداد. اعصاب من به هم ریخت، ولی به روی خودم نیاوردم. صبر کردم فرصتی گیرم بیاید و حالش را بگیرم.

کمی که نشستیم، رو به قربان گفتم:« من امروز پرنده شکار نمی کنم.»

قربان که داشت از سرما می لرزید، گفت:« مادر عراز! پرنده میخوام. شکار کن! تخم جن!»

نگاهی به رودخانه ی یخ زده انداختم و گفتم:« نه نمیشه قربان! تخم جن! سگم را همراه نیاوردم. اگر پرنده را بزنم، به آن طرف رودخانه می افتد و نمی توانم بیارمش. آن وقت مادر عراز نمی تونه پرنده بخوره و خوب بشه.»

قربان حرفم را باور کرد و گفت:« تو بزن تخم جن! من سگم، می رم پرند را می آرم. مادر عراز می خوره.»

رجب وسط حرف ما پرید و گفت:« قربان نرو! توی یخ گیر می کنی.حال مادر عراز خوبه.»

قربان زبانش را در آورد و گفت:« تو نرو! سگ حتما می ره و پرنده را می آره.»

از فرصت استفاده کردم و پرنده ای را در آسمان به قربان نشان دادم و گفتم:«اون پرنده را می خواهی برای مادر عراز ببری؟ می خواهی؟»

قربان نگاهی به پرنده انداخت و گفت:« پرنده می خوام! واق واق...سگ شدم، واق واق...»

لوله تفنگ را الکی به طرف پرنده ای که در دور دست پرواز می کرد، نشانه گرفتم و شلیک کردم. پرنده صدای تفنگ را که شنید، دورتر و دورتر شد و از دید ما گم شد. خندیدم و گفتم:« دیدی قربان! زدم به گردنش. برو بیارش!»

رجب دخالت کرد و گفت:« خوجه! تبر بهش نخورد. اذیتش نکن!»

سکوت کردم. قربان رو به رجب گفت:« خورد. سگ منم یا تو تخم جن! واق واق... سگ رفت.»

قربان از روی آب یخ زده ی رودخانه شروع به دویدن کرد. وقتی به وسط رودخانه رسید، صدای شکسته شدن یخ را شنیدم. یک پای قربان داخل یخ رفت و گیر کرد. از ترس جیغ بلندی کشید. به همراه رجب برای بیرون کشیدن قربان به طرفش دویدیم. ولی سنگینی ما باعث شکستن یخ رودخانه می شد. دیگر نمی شد حتی یک قدم به طرفش رفت. قربان بدجوری جیغ می کشید و داد و فریاد به راه انداخته بود. به ساحل رودخانه برگشتیم. رجب، دوباره به طرف قربان رفت. ولی نتوانست به او برسد. برگشت و برای آوردن کمک دوان دوان به طرف روستا رفت. من داخل بیشه مخفی می شوم. منتظر می مانم چه اتفاقی می افتد.

از داخل بیشه نگاهی به قربان می اندازم. دیگر حتی جیغ هم نمی کشد. و یک وری روی یخ دراز کشیده است.

ناگهان احساس می کنم سایه ی گنده ای از کنار بیشه می گذرد. پدر عراز است. طناب بلندی دور کمرش بسته است. وقتی کنار رودخانه می رسد، طناب را از دورکمرش باز می کند و یک سر آن را به طرف قربان می اندازد و با صدای بلند می گوید:« محکم سر طناب را بچسب.»

از ترس و از سرما می لرزم. اگر پدر عراز مرا این جا ببیند، با همین تفنگم مرا می کشد. نفسم را در سینه حبس می کنم. پدر عراز کم کم طناب را بیرون می کشد.

من از ترس داخل بیشه کز می کنم. سرد و یخ بندان است. اما از ترس احساس گرما می کنم.

پدر عراز، کشان کشان قربان را بیرون می آورد. وقتی نزدیک می آید، می رود او را به کولش می گیرد و به ساحل می آورد. قربان بی حال روی ساحل می افتد.

صدای دویدن پای دو نفر به گوشم می رسد. اگر مردم مرا ببینند حتما بلایی سرم می آورند. از لای نی های یخ زده نگاه می کنم. فقط رجب و عراز آمده بودند. پدر عراز رو به آن ها می گوید:« یکی تان بروید روستا و اسب یا الاغی بیاورید.»

 عراز از جایش جنب نمی خورد. رجب برمی گردد و دوان دوان به طرف روستا می رود. عراز نگاهی به پای قربان می اندازد. بعد کنار قربان می نشیند و دستی به روی پای قربان می کشد. عراز روبه پدرش می گوید:« پایش خوب می شود؟»

وقتی حرف می زنند بخار سفید از دهان آن ها بیرون می آید.  پدر عراز می گوید:« گمان نکنم. باید پیش طبیب ببریم.»

صدای بغض کرده عراز به گوشم می رسد که می گوید:« اگر مادرش بشنود، می میرد.»

پدر عراز حرفی نمی زند. با انگشت هایش چشمش را پاک می کند.

از ناراحتی در خودم مچاله می شوم. سرما امانم را بریده. شاید دیگر نتوانم به روستا برگردم. هیچ راه فراری به ذهنم نمی رسد.

رجب با یک الاغ  از روستابرمی گردد. سه نفری قربان را بلند می کنند و روی الاغ می گذارند. کسی حرفی نمی زند. پدر عراز و رجب از دو طرف قربان را نگه می دارند. الاغ به راه می افتد. به تفنگ تکیه می کنم و به راه نجات فکر می کنم. ناگهان نیزار خش خش می کند. از ترش تفنگم را می چسبم. عراز را می بینم که از لای نیزار به من چشم دوخته است. بدنم گر می گیرد. الان حتما پدرش را صدا می زند و مرا به او نشان می دهد. بدنم از ترس می لرزد. عراز ساکت ایستاده و به من زل می زند و هیچ حرفی نمی زند. من هم حرفی نمی زنم. چشم در چشم هم می دوزیم. مدتی نگاهم می کند و بدون این که سرو صدایی بکند پشت سر الاغ می دود.

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:8 توسط عبد الصالح پاک.
چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۱
داستان موی دماغ

 

وقتی وارد سالن شدم، مردم از جای خود برخاستند و با شور و شوق کف زدند و هوراکشیدند. بعد بدون سرو صدا سر جایشان نشستند. پشت تریبون که قرار گرفتم، نگاهی به جمعیت انداختم. تعداشان از روزهای قبل کمتر و بی سروصداترشده بودند. کمی که دقت کردم متوجه شدم لباس هایشان کهنه و مندرس و چهره شان شکسته تر شده است. روزهای اول همه جوان و پرشوروتمیز بودند و لباس های شیک در بر داشتند و تعدادشان هم خیلی زیاد بود.

تا به حال کار خاصی برای آن ها انجام نداده بودم. اما آن ها همیشه برای سخن رانی من می آمدند و تا آخر به حرف های من گوش می دادند. آن ها در بین صحبت هایم احساساتی می شدند و هورا می کشدند و کف می زدند. همین برای من کافی بود.

همین که خواستم حرف هایم را شروع کنم، ناگهان دماغم شروع به خارش کرد. کمی تحمل کردم تا خارش بینی رفع شود. ولی هر لحظه به شدت آن افزوده می شد. در یک حرکت انتحاری دستم را به طرف بینی ام بردم. متوجه شدم ک یک تارموی دراز از جلوی یکی از سوراخ های بینی ام بیرون زده است. دوباره با زرنگی دستم را پایین آوردم و شروع کردم به حرف زدن.

مردم به من زل زده بودند. من تصور کردم که حرف هایم به دلشان نسشته است. روی این حساب، صدایم را بلند تر کردم و گاهی مشت هایم را در هوا تکان تکان دادم.

دوباره خارش دماغم شروع شد. بد جوری اذیتم می کرد. یواشکی با یکی از دست هایم موی دماغم را لمس کردم. بلند و تیز بود. تصمیم گرفتم هر طور شده بدون این که مردم متوجه بشوند با یک حرکت سریع آن را بکنم و از شرش راحت بشوم.

مردم بدون اینکه عکس العملی نشان بدهند، ساکت و آرام روی صندلی هایشان نشسته بودند و به من خیره خیره نگاه می کردند.

دوباره موی دماغم را با دو انگشتم لمس کردم و نوکش را کمی این طرف و آن طرف پیچاندم. سفت بود. دوباره دستم را مشت کردم و صدایم را کمی بالاتر بردم.

داغ کرده بودم. هیچ صدایی از مردم در نمی آمد. برای این که مردم را به سرو صدا بیندازم و احساسشان را آتشی کنم، پیاز داغ حرف هایم را بیشتر کردم.

اما انگار نه انگار. آن ها با چشمان حیرت زده به من زل زده بودند.

دیگر داشت حرف هایم به پایان می رسید. باید کاری می کردم یا حرفی می زدم تا مردم کف بزنند و هورا بکشند. در حالی که به حرف هایی که باید بزنم فکر می کردم، با یک حرکت سریع دست را به طرف بینی ام بردم. موی دماغ را چسبیدم و با شدت هر چه تمامتر آن را به طرف بیرون کشیدم و از جا کندم.

اول سکوت عجیبی در سالن حکم فرما شد. کمی بعد مردم از جای برخاستند و با هم و با صدای گوش خراش هورا کشیدند و شروع به کف زدن کردند. صدایشان را می شنیدم که به هم دیگر می گفتند:« کند. آخرش موی ماغ را کند.»

یکی دیگر گفت:« چه ماهرانه! چه ماهرانه!»

یکی دیگر می گفت:« آفرین! آخر جلوی چشم ما یک کار مهمی انجام داد.»

همه در حالی که خوشحال بودند و در باره موی دماغ من حرف می زدند سالن را برای همیشه ترک کردند.

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 10:8 توسط عبد الصالح پاک.