
شب نگهبان کاروان، از خستگی و ناتوانی به خواب رفت.
دزدان از خواب و غفلت او استفاده کردند و مال مردم را در یک چشم به هم زدن به غارت بردند.
صبح زود، صاحبان مال وقتی از خواب بیدار شدند، متوجه به غارت رفتن مالشان شدند. پس، بیدرنگ سراغ نگهبان رفتند وبا داد و فریاد از او ماجرای به غارت رفتن اموالشان را جویا شدند.
نگهبان به ناچار گفت:« دزدهای نقابدار، نیمه ی شب کاروان را به غارت بردند.»
صاحبان مال گفتند:« مگر تو به جای سنگ بودی؟ باید جلوی آن ها را می گرفتی.»
نگهبان گفت:« من تک و تنها بودم و از تعداد زیاد آن ها ترسیدم.»
صاحبان مال گفتند:« اگر نمی توانستی به تنهایی جلوی آن ها را بگیری، لااقل برای رضایت ما با داد و فریاد کردن، ما را بیدار می کردی.»
نگهبان گفت:« آن ها شمشیر کشیدند و اگر داد و فریاد می کردم، قصد جانم می کردند. من نیز ترسیدم و خاموش ماندم. اما اکنون برای رضایت خاطر شما هر قدر که بخواهید داد می زنم و فریاد می کشم.»
(مثنوی- مولوی)
قصر در میان درختان بلند و سرسبز احاطه شده بود. از موقعی که قدم به باغ قصر گذاشته بودند آنها را در اتاق زیبا جای داده بودند و از آنها خواسته بودند تا شب را استراحت کنند و شب به دیدار فلک المعالی برده خواهند شد. اتاق در گوشه ی باغ قرار داشت و نسیم فضای آن را خنک کرده و صدای جیک جیک پرنده ها از گوشه گوشه ی باغ به گوش میرسید. منوچهری و دوستش از زیبایی باغ به حیرت افتاده بودند.آنها نمی دانستند در نزدیکی دیار خودشان که فقط یک کوه میان آن قرار داشت همچین سرزمین زیبایی قرار داشته باشد. آنها همیشه تنها چیزی که دیده بود گرد و غبار کویری بود و سوز و سرمای زمستانی.
منوچهری به این طبیعت زیبا چشم دوخت. بوی نسیم خبر از بهار می آورد و بوی گلها را در فضا می پراکند. مدتی به این باغ بهشتی چشم دوخت. دوستش هم در گوشه ی دیگر اتاق به طبیعت چشم دوخته بود.
تصاویر دل انگیز در ذهنش جان می گرفت. او که نمی خواست دست خالی به پیشگاه فلک المعالی برود، قلم و کاغذ برداشت و برای پیشکش شروع به سرودن کرد:
همی ریزد میان باغ، لولوها به زنبرها همی سوزد میان راغ، عنبرها به مجمرها
زقرقویی به صحراها،فرو افکنده بالش ها زبوقلمون به وادیها، فرو گسترده بسترها
زده یاقوت رمانی به صحراها، به خرمنها فشانده مشک خر خیزی، به بستانها به زنبر ها
به زیرپر قوش اندر، همه چون چرخ دیباها به پرکبک بر، خطی سیه چون ط محبرها
چو چنبرهای یاقوتین بهروز باد گلبنها جهنده بلبل و صلاصل، چوبازیگر به چنبرها
همچنان می نوشت و غرق در زیبایی شده بود. مدتها بود که دوستش کنارش آمده و به نوشتن او چشم دوخته بود. اما موچهری متوجه ی او نشده بود. وقتی دست از نوشتن کشید فهمید که هوا روبه تاریکی رفته و خدمتکار در حال روشن کردن قندیل زیبایی بود که از سقف اقامتگاه آویزان بود.
وقتی اتاق روشن شد منوچهری دوستش را دید که با حیرت او را تماشا می کرد. خدمتکار قندیل را روشن کرد و بدون اینکه حرفی بزند از اتاق بیرون رفت. نور لطیفی اتاق را پر کرد. دوست منوچهری کنار او نشست و گفت:« مدتها داشتم تماشایت می کردم. اصلا متوجه ی من نبودی. همیشه این حالات تو را دوست داشتم. نوشتن شعر چقدر آدم را در خود غرق می کند.»
منوچهری به نور قندیل چشم دوخت و گفت:« شعر مثل آهو است. همان موقع که به سراغت آمد باید صیدش کنی. وگرنه رم می کند و می گریزد.»
دوستش پرسید:« حالا این شعر در باره چی بود؟»
منوچهری گفت:«زیبایی اینجا را در بهار توصیف کردم. اگر فرصت شود آن را برای «فلک المعالی منوچهر بن قابوس» پیشکش می کنم. امیدوارم خوشش بیاید.»
دوستش گفت:« حتما خوشش می آید.»
منوچهری گفت:« پادشاهان دوست دارند در شعر اسم خودشان هم بیاید ولی من این کار را نکردم. حالا نمی دانم او را مدح کنم یانه؟»
دوستش گفت:« اگر ر اولین دیدار قصیده ای در مدحش می گفتی خیلی بهتر بود. باز هم فرصت پیش خواهد آمد. بگذار امشب عکس العملش را ببینیم.»
قراول آمد و به آنها خبر داد برای رفتن به حضور امیر آماده باشند. منوچهری و دوستش که منتظر همین لحظه بودند، از اتاق بیرون آمدند.
هوا تاریک شده بود. نسیم خنکی برگ های درختان را به بازی گرفته بود. ماه در آسمان نور افشانی می کرد. منوچهری از تماشای مناظر زیبای اطراف سیر نمی شد. دلش می خواست تا صبح بنشیند و در وصف طبیعت زیبا شعر بگوید.اما دو نیزه دار منتظرشان بودند. پس آنها را معطل نگذاشتند و آرام آرام پشت سر آنها به طرف قصر به راه افتادند.
قصر در میان درخت های بلند احاطه شده بود و نگهبان ها در جای جای باغ به چشم می خوردند. هیچ کدام از آنها توجهی به به کسانی که در باغ رفت و آمد می کردند نداشتند. فقط مسافتی را می پیمودند و دوباره همان مسافت را باز می گشتند.
وقتی به درگاه عمارت رسیدند. مردی ریزه میزه چیز به نگهبان گفت و نگهبان هم در جواب او حرف نامربوطی زد. مرد ریزه میزه لبخندی زد و از جلوی درگاه کنار کشید و اول نگهبان بعد دوستش و آخر سر هم منوچهری وارد شدند. قصر بوی مطبوعی داشت. بزرگ و جا دار بود. تابحال منوچهری و دوستش همچین جایی را در خیال هم تصور نکرده بودند چه برسد به اینکه در واقعیت وارد آنجا بشوند.
. وارد سرسرا که شدند قراول از آنها خواست همین جا منتظر بمانند و خودش از دری خارج شد و رفت. منوچهری و دوستش غرق تماشای زیبایی عمارت شدند. هیچ صدایی جز صدای جیک جحیک پرندگان به گوششان نمی رسید. در چهار گوشه ی هال شمع هایی روشن کرده بودند. نور شمع ها اتاق را نیمه روشن کرده بود. آنها مدتی منتظر شدند تا اینکه در دیگری باز شد و نگهبان به آنها اشاره کرد داخل شوند. وارد که شدند نگهبان در را از پشت بست. امیر روی تختی نشسته بود و در کنار تخت مردی دیگر که پیرتر و درشت تر از امیر می نمود ایستاده بود و تعدادی دور تا دور امیر با لباس رزم نشسته بودند.
منوچهری و دوستش دست به سینه ایسادند و ادای احترام کردند. مردی که کنار تخت ایساده بود روبه مرد روی روی تخت کرد و گفت:« امیر فلک المعالی امیر طبرستان و گرگان.»
بعد روبه او کرد و گفت:« او منوچهری دامغانی شاعری است که به دو زبان فارسی و عربی شعر می سراید. شمار سالهای عمرش اندک است اما فضل او بسیار. او به سبب ارادتی که به حضرت امیر دارد برای خود را به تخلص منوچهری مفتخر گردانیده.»
بعد به دوست منوچهری اشاره کرد و گفت:« همرا او نیز، آرزومند خدمت در دستگاه امارت طبرستان و گرگان است تا حضرت امیرچه فرمایند.»
امیر از روی تخت بلند شد و روبه مرد پیر کرد و گفت:« بختیار بن محمد! از این شاعر زیاد شنیده ایم ولی شعری از او نشنیده ایم.»
بختیار بن محمد گفت:« او را شعر بسیار است.حضرت امیر شعرش را به گوش عنایت استماع فرمایند، طبیعت رنگارنگ را در شعرش به عینه مشاهده خواهند فرمود. او با شعرش طبیعت را مهمان دل ها می کند. اگر رخصت بفرمایید در مدح حضرت شعرها خواهد سرود.»
فلک المعالی با چهره ی خندان روی تخت نشست و مدتی طولانی به منوچهری و دوستش چشم دوخت. زمان برای منوچهری و دوستش ایستاده بود. آنها منتظر بودند امیر چه چیزی خواهد گفت.
پس از مدت نسبتا طولانی امیر با دقت به منوچهری چشم دوخت و آرام آرام گفت::« نیازی به ستایش من نیست. همین که طبیعت زیبا را توصیف بکند کافی است. دوست دارم شعری از او بشنوم.»
بختیار بن محمد به منوچهری اشاره کرد بخواند.
منوچهری سینه صاف کرد و گفت:« اگر اجازه بدهید دو رباعی تقدیم امیر کنم.»
دوباره سینه صاف کرد و خواند:
هر کار که هست جز به کام تو مباد
هر خصم که هست جز به دام تو مباد
هر سکه که هست جز به نام تو مباد
هر خطبه که هست جز به بام تو مباد
دولت همه ساله بی جلال تو مباد
همت همه ساله بی جمال تو مباد
هر بنده که هست بی کمال تو مباد
خورشید جهان توبی،زوال تومباد
بختیار بن محمد با خوشحالی به امیر چشم دوخت. امیر سر به زیر افکنده به فکر فرو رفته بود. بختیار بن محمد وقتی سکوت او را دید به منوچهری اشاره کرد یکی دیگر بخواند. دوستش هم با آرنج به او ضربه ای زد که بخوان!»
منوچهری نگاهی به امیر انداخت که در فکر فرو رفته بود و خواند:
ای کرده سپاه اختران یاری تو
فخر است جهان را به جهانداری تو
مستند مخالفان ز هشیاری تو
بخت همه خفته شد ز بیداری تو
بعد از تمام شدن شعر سکوتی مطلق خانه را فرا گرفت. فلک المعالی هنوز غرق فکر بود. بختیاربن محمد مشتاقانه به منوچهری چشم دوخته بود. دوست منوچهری با خوشحالی به منوچهری چشم دوخته بود. منوچهری هم نوبت به نوبت حاضران مجلس را از نظر می گذراند.
فلک المعالی سکوت را شکست و گفت:« اشعار زیبایی قرائت کردی.»
بعد روبه بختیار بن محمد گفت:« خانه ای برای منوچهری و دوستش مهبا کنید. او نه در کارزار شرکت می جوید و نه در کشت و کار. او مشغول نوشتن اشعارش می شود. او نه غم نان داشته باشد و نه هراس جان. اگر خداوند دولت ما را پایدار سازد او هم در کنار ما خواهد بود. در گردش و تفریح همراه ما خواهد بود. به هر کجای این دیار سفر کند اسبی تند رو و غذای کافی در اختیارش باشد.»
بعد رو به منوچهری کرد و گفت:« قلمت را در مدح من به گردش نیاور. نه من پایدارم و نه دولت من. از طبیعت هر چه می توانی بگو. چون طبیعتی که خداوند آفریده ماندگار و جاودان است. من به عنوان امیر خطاهایی دارم ولی خداوندگار هیچ خطایی ندارد و هر چیزی که آفریده است به جا و مفید و جاودان است.»
امیر سکوت کرد. حرف های امیر به به مذاق منوچهری خوش آمد. احساس کرد پناهگاه امنی یافته است. حرف های امیر او را یاد حرف های پدرش انداخت.»
امیر رخصت رفتن داد و گفت:« اما دوستش اگر بخواهد می تواند در کنار منوچهری بماند. ولی لازم است آداب حرب و رزم را بیاموزد. تا در مواقع خطر از شاعر حفاظت کند.»
بختیار بن محمد گفت:« اطاعت امر می شود. از فردا همه چیز برای شاعر و دوستش فراهم خواهد شد.»
منوچهری به همراه دوستش از قصر بیرون آمدند. دیر وقت بود و صدای گنچشک ها به خاموشی گراییده بود. ماه زیباتر و درخشنده تر می تابید. در دور دست صدای شیهه اسبی به می رسید. درخت ها زیر نور ماه همچون سایه هایی بلند به نظر می آمدند. منوچهری و دوستش با آرامش در زیر نور ماه به طرف اتاقی که در آن ساکن شده بودند می رفتند. هیچ حرفی میان هم رد و بدل نمی کردند. هر دو غرق شادی بودند و الان فقط دلشان می خواست دراز بکشند و با خاطری آسوده خستگی چندین روز راه رفتن را از تن بیرون کنند.
پ.ن: این رمان را بر اساس زندگی نامه ی شاعر منوچهری دامغانی نوشتم و به زودی به بازار نشر خواهد آمد.
روزی در جنگل روباهی هراسان و به سرعت در حال فرار بود. گرگ وقتی فرار او را دید ترسید که نکند خطری جنگل را تهدید می کند. پس به روباه رسید و از او پرسید:« چرا فرار می کنی؟»
روباه در حالی که می دوید، گفت:« اگر آن چیزی را که من دیدم، تو هم ببینی حتما پا به فرار می گذاری.»
گرگ که ترس به جانش افتاده بود، پرسید:« مگر تو چه دیده ای که باید فرار کنی؟»
روباه باز همان طور که می دوید، گفت:« امروز که برای شکار به نزدیک روستا رفته بودم، با چشم خودم دیدم آدم ها شترها را گرفته اند و بار سنگین بر پشتش گذاشته از او کار می کشند. علت فرار من همین است.»
گرگ از حرف روباه به خنده افتاد و گفت:« ای روباه نادان! فرار تو بیهوده است. تو که شتر نیستی.»
روباه گفت:« این که من روباه هستم را فقط من و تو می دانیم، ولی آدم ها که نمی دانند. تا بخواهم به آن ها حالی کنم که روباه هستم و شتر نیستم، آن ها بارشان را به پشتم گذاشته اند و به مقصد رسانده اند.»
گلستان سعدی