
روزی در جنگل روباهی هراسان و به سرعت در حال فرار بود. گرگ وقتی فرار او را دید ترسید که نکند خطری جنگل را تهدید می کند. پس به روباه رسید و از او پرسید:« چرا فرار می کنی؟»
روباه در حالی که می دوید، گفت:« اگر آن چیزی را که من دیدم، تو هم ببینی حتما پا به فرار می گذاری.»
گرگ که ترس به جانش افتاده بود، پرسید:« مگر تو چه دیده ای که باید فرار کنی؟»
روباه باز همان طور که می دوید، گفت:« امروز که برای شکار به نزدیک روستا رفته بودم، با چشم خودم دیدم آدم ها شترها را گرفته اند و بار سنگین بر پشتش گذاشته از او کار می کشند. علت فرار من همین است.»
گرگ از حرف روباه به خنده افتاد و گفت:« ای روباه نادان! فرار تو بیهوده است. تو که شتر نیستی.»
روباه گفت:« این که من روباه هستم را فقط من و تو می دانیم، ولی آدم ها که نمی دانند. تا بخواهم به آن ها حالی کنم که روباه هستم و شتر نیستم، آن ها بارشان را به پشتم گذاشته اند و به مقصد رسانده اند.»
گلستان سعدی