
بهار نزديك بود، ولي هنوز سوز زمستان و زوزه ي باد فروكش نكرده بود. سارها در لابلاي خانه ها پرواز مي كردند. مادرم در بستر بيماري افتاده بود و من در كنارش نشسته، چشم در چشمش دوخته بودم. مادرم افسانه اي را بازگو مي كرد . هميشه فكر مي كردم اگر تا آخر به افسانه هاي او گوش كنم، او از بستر بيماري رها خواهد شد و مثل ساير مادر ها در خانه رفت و آمد خواهد كرد. اما آن روز تقاضايي از او داشتم و منتظر بودم افسانه اش را به پايان برساند و من به خواسته ام برسم. مادرم غرق روايت افسانه ي خود شده بود و شايد هم وارد فضاي آن شده بود. چون ديگر متوجه ي من نبود و يك روند دستهايش را تكان مي داد و گاهي صدايش را بلند مي كرد و گاهي يواش و آرام سخن مي گفت.
افسانه بنظرم خيلي طولاني آمد ولي با توجه به درخواست نامتعارفم سكوت كرده بودم و بي صبرانه منتظر تمام شدن افسانه بودم.
نمي دانم چقدر طول كشيد تا اينكه افسانه به پايان رسيد و مادرم با لبخندي از رضايت در بستر دراز كشيد.
كمي كه گذشت دستي به موهايش كشيدم و صدايش زدم:« مادر؟ »
او همانطور كه دراز كشيده بود، پرسيد:« چيه!؟ چي ميخواهي؟ »
جواب دادم :« گفتم كه! يك پنجره !!! »
مادر لبخندي زد و گفت: « همان موقع كه داشتيم اتاقت را مي ساختيم خودت خواستي اتاقت پنجره نداشته باشد. خودت گفتي يك جاي دنج و آرام مي خواهم. »
گفتم: « من گول خواهرانم را خوردم. »
مادرم نگاهي به من انداخت و گفت: « تو گول فكر خودت را خوردي، نه خواهرانت را. »
مادرم راست مي گفت. خودم براي آرامش و راحتي خواسته بودم اتاقم جز يك در هيچ دريچه ي ديگري نداشته باشد و پدرم هرچند غرغر كرده بود ولي به گفته ي من اتاق مرا بدون پنجره درست كرده بود.
وقتي وارد اتاقم مي شدم از عالم و آدم جدا بودم و براي خودم زندگي مي كردم.
اما حالا ضرورت يك پنجره را حس مي كردم و اصرار داشتم كه مادرم پدرم را راضي به اين كار بكند.
البته من هيچ وقت علت درخواست پنجره را براي مادرم توضيح ندادم ولي احساس مي كردم او ماجرا را فهميده باشد. چون زياد در مقابل خواسته ام مقاومت نكرد. ولي لبخند چشمان او را هيچ وقت فراموش نمي كنم
چند روزي بود كه دختري از داخل حياط خانه ي همسايه مان به مغازه اي كه درست پشت خانه مان قرار داشت ، مي آمد و من براي تماشاي او مجبور بودم بخاطر نداشتن پنجره از اتاق بيرون بيايم و از روي ايوان نگاهش كنم كه اين كار را در شان خود نمي دانستم. ولي اگر اتاق پنجره اي داشت، مي توانستم از همان جا نگاهش كنم..
وقتي براي اولين بار درخواست پنجره را براي مادرم میگفتم او به روي من لبخند زده بود. لبخندي نه با دهانش بلكه با چشمانش. لبخندي كه ديگر جاي آن را هيچ لبخندي پر نكرد و در ذهنم حك نشد!!
كمي بي قرار شده بودم. دختر آرام و متين از كنار خانه مان عبور مي كرد و من روي ايوان حتي در هواي سوز و سرماي زمستان مثل مجسمه به تماشايش مي ايستادم.
ديگر شده بودم يكي از شاهراده هاي افسانه ي مادرم كه در خيال خود با يك اسب سفيد، يك روز دختر بيچاره را، از آغوش پدر و مادرش بيرون مي كشيدم و به اتاق بي پنجره ي خودم مي آوردم تا نوكري من و مادرم را بكند و يا ما را به اسيري خود بگيرد.
كم كم داشت صبرم تمام مي شد. تا اینكه يك روز صبح، بنايي به خانه ي ما آمد و مشغول باز كردن دريچه ي پنجره، برای اتاق من شد و من عجله داشتم كه از پنجره ي اتاق خودم هرچه زودتر دختر را تماشا كنم.
همزمان با آمدن بنا به خانه ي ما ، يك ماشين بزرگ هم به حياط خانه ي همسايه مان آمد و كوهي از آجر را خالي كرد و رفت. دلم هري ريخت پايين... يعني چي؟؟! اين آجرها!!!
از فرداي آن روز يك بنايي ديگر همزمان با بناي پنجره ي اتاق من شروع به ديوار چيني دور حياط خانه ي همسايه مان كرد و خيلي زود قبل از اينكه پنجره اتاق من باز شود، ديوار را بالا آورد و عبور و مرور از داخل حياط آنها نه تنها براي دختر بلكه براي همه غير ممكن شد.
همزمان درست كردن پنجره و ديوار چيني هم تمام شد و من اولين چيزي كه بعد از درست شدن پنجره دیدم قطره اشكي بود كه از چشم مادرم چكيد.
در سال نو
مثل ماهی سرزنده
مثل سبزه شاداب و زیبا
مثل سمنو شیرین
مثل سنبل خوشبو
مثل سیب خوش رنگ
و مثل سکه ارزشمند باشید
از من خواسته شده كمي درباره ي ادبيات صحبت كنم و تنها كاري که نمي توانم انجام دهم همين صحبت كردن است.. اما هرچه از من بخواهيد مي توانم بنويسم. چون كار من نوشتن است و بخاطر همين نوشتن است كه انزواي طولاني را خود خواسته پذيرفته ام و دور از هياهو مي نويسم. آشنايي با مكتب هاي مختلف ادبي خوب است اما مواظب باشيم كه اين موج هاي ادبي ما را با خود نبرد و ما را به اسيري خود نگيرد.. ضرورتي نمي بينم در جمع فرهيختگان درباره ي شعر و داستان صحبت كنم. چون همه ي آنها آشنايي كامل با اين دو مقوله ي ادبيات دارند و كتابهاي زيادي در باره ي اينكه چطور نويسنده يا شاعر شوم نوشته شده است. اما يك نكته را دوست دارم در اين باب بيان كنم و آن اينكه ياد بگيريم شاگردي كنيم و يك شاگرد خوب باشيم. چون شاگرد مجبور است بياموزد، تلاش كند و تكاليف تمام نشدني استاد را انجام بدهد. اين تلاش و سخت كوشي است كه او را به سر منزل مقصود خواهد رساند. اما وقتي كسي خيلي زود خرقه ي استادي را برتن خودش كند ناخواسته، دست از تلاش و تجربه خواهد كشيد و به جای رسیدن به سر منزل مقصود به بیراهه خواهد رفت.و سخن آخر اينكه در جايي كه همه ادعاي استادي دارند، هنر اصيل و ماندني خلق نخواهد شد!!
پ.ن اول: در این مراسم که از طرف حوزه هنری استان گلستان برگزار گردید از چهارده هنرمند در زمینه های مختلف تقدیر بعمل آمد
پ.ن دوم:حکایه در زمینه ی ادبیات (داستان)تقدیر شد.
پ.ن سوم:دوستاني كه در لینک حضور ندارند گاهي نظر خصوصي يا عمومي مي گذارند لطفا آدرس وبلاگ خود را نيز قيد نمايند.
روزی بود ، روزگاری بود . پیرمرد فقیری بود که از مال دنیا فقط یک شتر پیر داشت . او هر روز صبح با شتر به صحرا می رفت و هیزم جمع می کرد و عصر با فروش آن گذران می کرد . او راضی به زندگی اش بود و هیچ وقت از سختی روزگار نمی نالید و به هر مشکلی هم بر می خورد، با گفتن : « انشاء الله که خیر است » مشکل را از سر می گذراند.
یک روز که پیرمرد برای آوردن هیزم به صحرا می رفت ، در راه به کاروانی برخورد کرد که به کار تجارت می پرداخت .
پیرمرد با دیدن آنها تصمیم گرفت همراه کاروان برود و در کارها به آنها کمک کند .
با این تصمیم او پیش ساربان رفت و به او گفت :«اگر قبول کنی همراه شما بیایم و کمک حالتان باشم.»
همراهان ساربان وقتی حرف های او را شنیدند شروع به خندیدن کردند و ساربان گفت :«ای پیرمرد ! می دانی همراه کاوران رفتن چه دردسری دارد ؟ برای آن هم مرد پرزور می خواهد و هم شتر جوان و پرقدرت می طلبد و تو با این سن و سال و با این شتر پیر و از کارافتاده چگونه می خواهی از صحراهای گرم و سوزان و از کوه های سر به فلک کشیده عبور کنی و کمک حال ما باشی ؟»
پیرمرد جواب داد : انشاءالله که خیر است ، اگر قبول کنی همراه کاروان بیایم .
ساربان قبول کرد و گفت :«باشد ، قبول می کنم . ولی اگر در وسط بیابان برهوت یا در میان سنگلاخ های کوه و کمر گیر بیفتی ، خودت گره مشکلت را باز می کنی.»
پیرمرد قبول کرد و به همراه کاروان به راه افتاد .
در راه افراد کاروان هر حرفی به پیرمرد می گفتند ، او در جواب آنها می گفت :« انشاءالله که خیر است و افراد کاروان می خندیدند وتفریح می کردند. »
آنها وقتی به وسط بیابان رسیدند ، برای آنکه تفریحشان کامل شود ، یک اسب به پیرمرد دادند و از او خواستند جلوتر برود و راه را شناسایی کند .
پیرمرد سوار بر اسب به پیش تاخت .
افراد کاروان یک صدا فریاد زدند : «انشاءالله که خیر است .»
وقتی پیرمرد از چشم آنها دور شد ، کاروانیان شتر پیرمرد را در بیابان به حال خود رها کردند و به راهشان ادامه دادند .
پیرمرد نزدیک های عصر خسته و کوفته پس از شناسایی راه به کاروان برگشت و از آنها سراغ شترش را گرفت و جواب شنید:"شتر پیر طاقت دوری صاحب پیرش را تحمل نکرد و سر به بیابان گذاشت و رفت.» .بعد یکصدا گفتند :«انشاءااله که خیر است. »
پیرمرد با گفتن انشاءالله که خیر است برای پیدا کردن شتر به دنبال او رفت . او با جستجوهای زیاد ، نیمه های شب شترش را پیدا کرد و به همراه او به طرف کاروان به راه افتاد.
پیرمرد پس از یک شبانه روز به کاروان رسید و از وضع به هم ریخته کاروان به تعجب افتاد و علت را پرسید و فهمید که همان شب راهزن ها به کاروان حمله کرده و همه مال ومنال آنها را به همراه شترهایشان با خود برده بودند و افراد کاروان را دست خالی وسط بیابان رها کرده بودند .
افراد کاروان وقتی دیدند که پیرمرد هنوز سالم و سرحال است و شترش را هم دارد ، از کرده خود پشیمان شدند .
پیرمرد پیش ساربان رفت و گفت :«زیاد غصه نخورید . انشاءالله که خیر است.»
بعد ادامه داد :«ما هنوز یک شتر داریم . هرچند پیر و فرسوده است ، ولی بالاخره ثروتی است . بیایید به کمک آن به شهر برویم ؛ بلکه بتوانیم دوباره ثروتی به هم بزنیم و دوباره به تجارت بپردازیم .»
آنها حرف پیرمرد ر ا پذیرفتند و با تنها شتر باقی مانده به سفر ادامه دادند و هیچ وقت هم به حرف پیرمرد نخندیدند و سر به سرش نگذاشتند .
پ.ن: دوستانی که در لینک حضور ندارند گاهی نظر عمومی یا خصوصی می گذارند لطفا آدرس وبلاگ خود را نیز قید نمایند.
سکوت این تلفن، می دهد صدایت را
هنوز، هیچ کسی پُر نکرده جایت را
تو نیستی که ببینی مسافر غم ها
پس از عبور تو، گم کرده ردّ پایت را
چنان کشیده نفس، در هوایت آن موقع
که می دهد نفسش، نکهت هوایت را
اگر بیایی و تصویر عشق من گردی
دهم به نور غزل، روشنی سرایت را
بیا که قسمتمی! شک نکن به این موضوع
بکش به بخت بدم، سایه ی هُمایت را
دمی که روی ترا، من به خواب می بینم
هزار بوسه زنم خواب دلربایت را
گلم! گذشت زمستان، بیا که کم دارد
چنان همیشه بهارم، جوانه هایت را
مهرگان مهدوی
پ.ن:دوستاني كه در لینک حضور ندارند گاهي نظر خصوصي يا عمومي مي گذارند لطفا آدرس وبلاگ خود را نيز قيد نمايند.
یکی بود یکی نبود . غیر ازخدای مهربان هیچکس نبود . زیر گنبد کبود مردی ترسويي بود . او از عوی عوی سگ و میو میوي گربه ، از مس مس موش ، از خش خش برگ ها ، باد ، طوفان ، تنهایی و تاریکی می ترسید . به همین خاطر او به تاج مأد ترسو معروف بود .
در فصل زمستان اتاقشان سرد بود . چون هیزم نداشتند با آن بخاری روشن کنند و اجاقشان گرم شود . بارها و بارها بین او و زنش سر آوردن هیزم دعوا شده بود . مرد ترسو روز روشن هم از رفتن به جنگل می ترسید . او راضی بود تا از سرما یخ بزند و بمیرد ، ولی برای آوردن هیزم پا به جنگل نگذارد .
زنش از این وضع شوهرش به تنگ آمده بود و رنج می برد و غصه می خورد . تا اینکه شبی زنش نقشه اي کشید تا او را از خانه بیرون بیاندازد ، تا بلکه سر عقل بیاید و ترس راکنار بگذارد و بشود مرد و آقای خانه و زندگی .
او به همین منظور ، مرد را به بهانه کاری از خانه بیرون فرستاد و همین که او از اتاق بیرون رفت در را از تو بست و جفت آن را انداخت و منتظر ماند که او چکار می کند . مرد ترسو تادید که تک و تنها بیرون از خانه است ، ترس تمام موجود او را پر کرد و سر و صدا راه انداخت . ولی زن گوش به سر و صدای او نکرد ، مرد افتاد به خواهش و التماس کردن . تا بلکه زنش به رحم بیاید و در را به رویش باز کند .
اما زن تصمیم خود را گرفته بود و می خواست تا شوهرش ترس خود را کنار نگذارد ، هیچ وقت او را به خانه راه ندهد . به همین خاطر از پشت در فریاد زد : من باید تکلیف خود را با تو روشن کنم . یا می روی از جنگل هیزم می آوری ، یا هیچ وقت به خانه باز نمی گردی !
هوا سرد بود و زن هم حاضر نبود در رابه روی او باز کند. تنها راه چاره این بود که به جنگل برود و مقداری هیزم بیاورد ، تا بتواند داخل خانه شود .
پس ترسان ترسان به سمت جنگل راه افتاد . در راه از زوزه باد، خش خش برگ درخت ها و حتی از صدای کفش های خود هم می ترسید ، با این وجود دل به دریا زد و به راهش ادامه داد .
او رفت و رفت تا اینکه به روباهی رسید . روباه که او را می شناخت و می دانست که او مرد ترسو و بزدلی ست . و از اینکه او را تک و تنها در تاریکی شب می دید ، تعجب کرد و به فکر فرو رفت که این مرد ترسو به چه جرأتی در شب به جنگل آمده است . باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد باید سر و ته این قضیه را در بیاورم که آیا هنوز هم می ترسد ، یا ترس و این حرفها را کنار گذاشته و هوای پهلوانی به سرش زده است . روباه که سرگرمی خوبی گیرش آمده بود ، دست از سر او برنداشت ، و به دنبالش شروع به دویدن کرد .
مرد ترسوهمان طور که فرار می کرد ، به دنبال پناهگاهی بود تا ازدست روباه خلاص شود . او رفت و رفت و به وسط جنگل رسید ، جنگل خیلی تاریک و سرد بود و تا به حال پا به آنجا نگذاشته بود . و راه خروج راهم نمی دانست . او وسط جنگل گیر کرده بود و به فکر چه کنم چه کنم بود که چشمش از دور به روشنایی افتاد . او به طرف آن دوید ، رفت و رفت تا به نزدیکی های روشنایی رسید و دید که روشنایی از پنجره خانه بزرگی بود . گوش ایستاد . هیچ صدایی از آن به گوش نمی رسید . در این موقع روباه رسید .
مرد ترسو از ترس او فوری دستگیره در را چرخاند و وارد اتاق شد . فضای اتاق گرم گرم بود . از گرمای اتاق لذتی به اعماق جانش نفوذ کرد . و دو قرص نان گرم و نرم هم روی طاقچه حاضر و آماده بود. او نانها را گرفت و یک لقمه چپ کرد و وقتی خوب شکمش سیر شد گرفت کنار بخاری دراز کشید و کم کم چشمانش گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفت ، غافل از آنکه آن خانه ، خانه دیوها بود .
صبح که دیوها خسته و گرسنه به خانه برگشتند ، وقتی به نزدیکیهای خانه رسیدند بوی آدمیزاد به مشام شان رسید . دیوها غرشی کردند که : « بوی آدمیزاد می آید ، بوی آدمیزاد می آید » آنها در را که باز کردند چشمشان به مردي افتاد که بی خیال کنار بخاری خوابیده است.
دیوها نعره بلندی کشیدند و سر و صدا به راه انداختند . مرد ترسو از سر و صدای آنها از خواب پرید و چشمانش را مالید و او فکر کرد که دارد خواب می بیند اما با کمی دقت فهمید این تو بمیری ها از آن تو بمیری ها نیست و گیر دیوها افتاده است . و باورش شد که پنج دیو با هیکل گنده و نتراشیده و نخراشیده و با شاخهای بلند و تیز ، مقابلش ایستاده اند و بر وبر نگاهش می کنند .
او از بس که ترسیده بود ، حتی نتوانست جیغ بزند و داد و فریاد راه بیاندازد .
یکی از دیوها خنده بلندی سر داد و گفت : «می بینم که غذای امروز ما با پای خودش به سراغ ما آمده است !»
مرد که دیگر حسابی گیر افتاده بود ، به فکر راه چاره ای افتاد که خود را از این مخمصه نجات دهد . او با خود فکر کرد : «اگر دست روی دست بگذارم و همین طوری بنشینم و کاری نکنم آنها مرا درسته قورت خواهند داد و یک لیوان آب هم روی آن نوش جان می کنند . پس کلکی سوار بکنم و جان خود را از دست آنها به در ببرم.»
او با این فکر از جایش بلند شد و سینه را جلو داد و صدایش را کلفت کرد و گفت : «ای دیوها ! قبل از اینکه مرا بخورید شرطی با شما دارم !»
دیوها گفتند : «چه شرطی ؟»
مرد ترسو گفت:« با قوی ترین و پرزورترین شما کشتی بگیرم . اگر او بتواند مرا شکست دهد آن وقت می توانید مرا بخورید در غیر این صورت همه شما را یکجا قورت می دهم .»
دیوها به او خندیدند و و گفتند : «قبول می کنیم . حالا تو فسقلی برای ما شاخ و شانه می کشی ؟»
آنها برای کشتی گرفتن به طرف میدان بازی که کمی دورتر قرار داشت به راه افتادند . در راه مرد ترسو چندتا تخم مرغ پیدا کرد ، آنها را دور از چشم دیوها در جیبش پنهان کرد . کمی دیگر که راه رفتند او یک توپ کوچک نخ پیدا کرد ، نخ را هم گذاشت توی جیبش .
آنها هنوز به میدان نرسیده بودند که چشم مرد به پرنده ای افتاد که زیربوته ها دراز به دراز خوابیده بود . او خیلی سریع بدون اینکه دیوها توجه بشوند ، پرنده را گرفت و توی جیبش پنهان کرد . تا اینکه به میدان مسابقه رسیدند و یکی از دیوها غرشی کرد و گفت : «ای آدمیزاد ! من آماده ام با تو کشتی بگیرم .»
ترسو گفت : «برای کشتی گرفتن وقت زیادی داریم ، فعلاً چند مسابقه برای دست گرمی انجام بدهیم تا وقت کشتی گرفتن برسد .»
دیوها که برای خوردن او عجله می کردند گفتند : «چه مسابقهای؟»
اوگفت:« هر کس بتواند با لگدروغن زمین را در بیاورد بازی را برده است .»
دیوها گفتتند : «کی گفته که زمین روغن دارد که ما آن را دربیاوریم ؟»
مرد ترسوگفت : «بله که دارد . مگر در دنیا چیزی وجود دارد که روغن نداشته باشد ؟ زمین هم مثل همه چیزها روغن دارد ولی برای بیرون آوردن آن کمی زور بازو لازم است .»
دیوها گفتند : «اگر زمین روغن داشته باشد ، حتماً آن را بیرون می کشیم .»
دیوها این را گفتندو شروع کردند به لگدزدن زمین و در یک چشم به هم زدن گودال بزرگی ایجاد کردند ، اما خبری از روغن نشد که نشد .
دیوها که خیلی خسته شده بودند از لگد زدن زمین دست برداشته و رو به مرد ترسوگفتند : « ما که هرچه به زمین لگد زدیم موفق نشدیم روغن آن را در بیاوریم حالا اگر می توانی تو
در بیاور!»
مرد ترسو که ا زقبل تخم مرغ ها را در زیر زمین پنهان کرده بود ، به طرف آن رفت و گفت : «هر کاری راهی دارد . حالا خوب تماشا کنید من چگونه روغن زمین را در می آورم . تا شما هم یاد بگیرید.»
مرد این راگفت و پایش را محکم بر روی تخم مرغ های زیر خاک پنهان شده کوبید و کوبیدن همان و جرق جرق شکستن تخم مرغ ها همان . دیوها تا زرده تخم مرغ رادیدند روی زمین پخش شدند ، باورشان شد که او واقعاً روغن زمین را بیرون آورده است . وکمی ترس برشان داشت که نکند او یک پهلوان واقعی باشد و دمار از روزگارشان دربیاورد .
مرد که حالا خودش را پیروز میدان می دانست : «مسابقه دیگری هم هست که باید انجامش بدهیم تا ببینیم که حسابی تنمان گرم و آمده برای کشتی گرفتن شود .»
دیوها با شک و تردید گفتند : «ديگرچه مسابقه ای ؟»
مرد ترسو دست هایش را به کمر زد و گفت : «مسابقه سنگ پرانی . ببینیم قدرت دست چه کسی بیشتر است . هرکس بتواند سنگ را دورتر بیاندازد ، او برنده مسابقه است .»
دیوها گفتند : «این یکی را دیگر کور خوانده ای ، ما سنگ را جایی می اندازیم که با چشم نتوانی آن را ببینی . آن وقت معنی زور و بازو را خواهی فهمید .»
یکی از دیوها سنگ بزرگی رابرداشت و آن را با قدرت تمام چندبار دور سرش چرخاند و چرخاند و آن را به جای دوری انداخت . به طوری که سنگ وقتی به زمین افتاد گودال بزرگی را ایجاد نمود.
مرد ترسو هم وانمود کرد که از زمین سنگ بر می دارد و دزدکی پرنده را از جیبش بیرون آورد و الکی چند بار دور سرش چرخاند و چرخاند و یکباره پرنده را در آسمان رها کرد .
پرنده که توی جیب مرد نزدیک بود خفه شود ، وقتی هوای آزاد دماغش خورد ، در آسمان به پرواز در آمد و رفت و رفت بدون اینکه روی زمین بنشیند از جلوی چشم آنها دور شد .
دیوها وقتی دور شدن پرنده را دیدند فکر کردند که راستی راستی سنگ بزرگی را پرتاب کرده است و از ترس زبان در کام کشیدند و منتظر ماندند تا هرچه او بگوید انجام بدهند. مرد ترسو لحظه به لحظه جرأت گرفت ، گفت : «ای دیوها ! شما چقدر پشمالو هستید و موهای بلندی دارید . اما خبرندارید که ما آدم ها چه موهای بلندی داریم . اگر باور نمی کنید آن را هم امتحان می کنیم ببینیم موی شما بلند تر است یا موی بدن من .»
یکی از دیوها گفت:« ما که مویی در بدن شما نمی بینیم ، ولی بلندی موهای ما برای همه آشکار است .»
او چند تار موی خود را کند و و جلوی چشم مرد ترسو انداخت و او هم خنده کنان گفت : «حالا موی مرا تماشا کنید آن وقت می فهمید موی بلند یعنی چه ؟»
او از سر جیبش سر نخ را به یکی از دیوها داد و از او خواست تا هرجا که می خواهد می تواند برود . دیو سر نخ را گرفت و شروع به دویدن کرد . ولی هرچه می رفت مو تمامی نداشت .
مرد ترسو این بار هم پیروز شد و دیوها را بیشتر ترساند .دیوها به فکر مسابقه ای افتادند که او نتواند از پس آن بر بیاید تا بتوانند لااقل جانشان را از این معرکه به در ببرند . یکی از این دیوها گفت : «حالا ما یک مسابقه ای را پیشنهاد می کنیم .»
مرد ترسو گفت : «چه مسابقه ای ؟»
دیوها گفتند : «مسابقه درخت کنی . هرکس بتواند بیشترین درخت را از ریشه اش در بیاورد او برنده می شود .»
مرد ترسو که به همه چیز فکر کرده بود به جز این یکی ، ماند که جواب دیوها را چه بدهد .
و با کمی فکر کردن گفت : «به یک شرط قبول می کنم .»
دیوها گفتند : «به چه شرطی ؟ »
مرد ترسو گفت : «به شرط اینکه کسی به ديگري نگاه نکند و سرش به کار خودش گرم باشد.»
دیوها قبول کردند و همگی مشغول جمع کردن هیزم شدند . ولی مرد ترسو در این فکربود که این بار هم کلکی سوارکند و دیوها را شکست بدهد . بلکه بتواند جانش را به در ببرد .
دیوها سرشان را پایین اندخته بودند و تند و تند درخت ها را از ریشه بیرون می آوردند و روی هم تلنبار می کردند .
مرد ترسو ناگهان به یاد نخی افتاد که در جیب داشت و ازشادی زیر درخت نشست و شروع کرد به آواز خواندن .
دیوها وقتی دیدند که او به جای درخت کندن ، آواز می خواند از او پرسیدند : «تو چرا کارنمی کنی ؟»
او بادی به غبغبش انداخت و گفت : «ای دیوها ! اگر من قرارباشد درخت ها رابکنم در یک لحظه تمام درخت های جنگل را می کنم . آن موقع شما زیر سایه کدام درخت استراحت ميکنید؟»
دیوها پرسیدند : «آخه چطور می خواهی این همه درخت را ازجا دربیاوری ؟»
مرد ترسو جواب داد : «اگر کمی حوصله به خرج بدهید به شما نشان می دهم که چطوری می خواهم درخت ها را یکجا از ریشه بیرون بکشم .»
بعد یک سر نخ را به درخت بست و سر دیگر آن را گرفت و رفت و دور تا دور درخت ها چرخید و سر دیگر نخ را بست و گفت :«کافی است این سر نخ را بکشم تاتمام درخت ها را یکجا از ریشه در بیاورم . آن وقت هیچ درختی در اینجا سرپا نیست .»
دیوها ترسیدند که نکند او جنگل سرسبز آنها را به کویر تبدیل کند ، از خیر مسابقه گذشتند و قبول کردند که این بار هم مسابقه را باخته اند .
یکی از دیوها گفت : «اگر شرط دیگری نمانده باشد ، برگردیم به شرط اول .»
مرد ترسو که کشتی گرفتن را به کل فراموش کرده بود ، پرسيد: «کدام شرط ؟»
دیو گفت : «مگر قرار نبود بعد از اینکه بدنمان گرم شد کشتی بگیریم ؟»
او وقتی این حرف دیو را شنید ، با چشمان گردشده و از حدقه بیرون زده اش یک بار به کوه نگاه کرد و یک بار به دریا .
دیوها از این عمل او تعجب کردند و رسیدند : «چرا به بالای کوه و دریا نگاه می کنی ؟»
مرد ترسو گفت:« در این فکر هستم که دیوی را که می خواهد با من کشتی بگیرد به بالای کوه بیندازم یا قعر دریا ! الان گفته باشم که بعداً گله و شکایتی نداشته باشد .»
دیوها که کارهای قبلی او را دیده بودند ، این بار هم باورشان شد که او راستی راستی یکی از آنها را به بالای کوه یا قعر دریا می اندازد . پس به دست و پای او افتادند و با خواهش و التماس گفتند : «ما از خیر کشتی گرفتن گذشتیم ، اگر شما کاری به ما نداشته باشی ما هم کاری به تو نداریم .»
مرد ترسو فریاد بلندی کشید و محکم به سینه اش کوبید و گفت : «در رسم ما ناجوانمردی است که زیر قولمان بزنیم .»
دیوهاکه دیدند گیر چه آدم لجبازی افتاده اند از ترس عقب عقب رفتند و بهترین فکری که به کله شان رسید این بود که فرار را بر قرار ترجیح داده و جانشان را نجات بدهند . آنها کمی که به عقب عقب رفتند ، شروع به دویدن کردند و آنچنان با سرعت پا به فرار گذاشتند که کسی به گرد پایشان نمی رسید .
مرد ترسو که دیگر احساس پهلوانی می کرد ، شاخه های درخت را یکجا جمع کرد و پشته بزرگی درست کرد و به کول گرفت و به طرف خانه اش به راه افتاد تا هرچه زودتر شاخه ها را به خانه ببرد تا بخاری را روشن کند و زنش را از سرما نجات دهد .
ازآن طرف دیوها که هنوز با سرعت زیادی از ترس می دویدند به روباه برخورد کردند . روباه وقتی که ترس را در چشم دیوها دید ، ازآنها پرسید :«چه اتفاقی افتاده؟ چرا دارید فرار میکنید ؟»
دیوها گفتند : «توی جنگل گیر آدم پرزور و شجاعی افتادیم که نزدیک بود هر سه ما را درسته قورت بدهد.»
روباه گفت : «نشانی اش را بدهید که چگونه آدمی بود؟»
دیوها نشاني اش را گفتند و ادامه دادندکه:« او يك پهلوان است . روغن زمین را در می آورد ، سنگ را پشت کوه می اندازد و موی بدنش بلند و دراز است و درخت ها را یکجا ازریشه در می آورد .»
روباه وقتی فهمید او همان مرد ترسو است ، به خنده افتاد و گفت : «از کی دارید تعریف می کنید ای دیوهای احمق ! او مرد ترسويي است . حتی نمی تواند روز روشن به جنگل برود و برای بخاری هیزم بیاورد . برگردید تا جلوی چشم شما دمار از روزگارش در بیاورم تا بدانید که کی شجاع است و کی ترسو .»
دیوها وقتی دیدند که روباه جدی جدی حرف می زند و اصرار به برگشتن دارد دنبال او راه افتادند .
مرد ترسو که از راه جنگل به طرف خانه اش بر می گشت از دور روباه را دید که دیوها را دنبالش راه انداخته و دارد می آید .
مرد ترسو فهميد که روباه می خواهد تمام پته های او را روی آب بریزد ، پس با خود گفت:« حالا فرصت خوبی است تا از شر این روباه حقه باز هم راحت شوم و برای همیشه با نام پهلوان زندگی کنم .»
او با این فکر پشته هیزم را روی زمین گذاشت و یکی از چوب ها را به دست گرفت و در حالی که به طرف روباه و دیوها می دوید فریاد زد : «ای روباه احمق ! من از پدرت شش دیو گنده طلبکار بودم ، حالا تو به جای آن سه دیو لاغر خودم را می آوری ؟ صبر کن تا بلایی به سرت بیاورم که دیگر فکر کلک و حقه بازی نیفتی .»
دیوها تا حرف او را شنیدند ، گفتند : «ای وای این روباه حقه باز می خواست ما را به جای بدهی پدرش به مرد پهلوان قالب کند .»
دیوها دوباره پا به فرار گذاشتند و رفتند و روباه تا دید این مرد با مردي که می شناخت زمین تا آسمان فرق می کند ، خواست مثل دیوها فرار کند ولی مرد به او فرصت فرار نداد ، دم او را گرفت و کشان کشان پیش هیزم ها برد و آنها را بار روباه کرد و خودش هم بالای هیزم ها نشست و به روباه دستور داد که به طرف خانه اش برود .
هنوز آفتاب نزده بودکه مرد ترسو سوار بر روباه به خانه اش رسید و در زد .زنش از داخل خانه گفت : «مگر نگفتم که بدون هیزم هیچوقت به خانه راهت نمی دهم .»
مرد ترسو صدایش را کلفت کرد و گفت : « ای زن ! اگر در را با دست خودت باز کردی که کردی وگرنه آن را از جایش در می آورم!»
زن از لحن صدای او ترسید و در را باز کرد . دید که شوهرش هیزم زیادی را بار روباه کرده و آورده است، باتعجب پرسید :«این کارها چیه که می کنی ؟»
مرد ترسو گفت:« مگر هیزم نمی خواستی ؟حالا تا دلت می خواهد هیزم داریم . حالا برو و بخاری را آماده کن .»
بعد هیزم ها را از پشت روباه پایین گذاشت . روباه همین که از زیر بار سنگین هیزم خلاص شد پا به فرار گذاشت و حتی نگاهی هم به پشت سرش نینداخت .
زن که هنوز از کارهای شوهرش سر در نمی آورد ، گفت : «یعنی تو تک و تنها به جنگل رفتی و این همه هیزم آوردی ؟»
مردجواب داد :« جنگل و تاریکی که ترس ندارد . به من می گویند مرد شجاع و پهلوان.»
بعد از آن مرد تمام ماجرا را یک به یک برای زنش تعریف کرد ، آنها به حماقت دیوها و کلک خوردن روباه خندیدند ، و سالهای سال به خوبی و خوشی در کنارهم زندگی کردند .
و هنوز هم که هنوز است به خوبی و خوشی زندگی می کنند.
عصر پنچ شنبه
فرهاد : «شیرین جان! »
شیرین :« جان دلم! »
صبح شنبه
فرهاد : « شیرین جان! »
شیرین : « زهر مار!!! »
من نامه ی عاشقانه ام بازم کن
محتاج کمی ترحمم نازم کن
هرچند که سکه ی قدیمی شده ام
در قلک سینه ات پس اندازم کن
بیژن ارژن
|
سلام میدونم که کاملا غیرعقلانیه، ولی چیزی رو که می بینی نمی تونی |
انکار کنی!!
شاید فقط و فقط نتیجه، حاصل انرژی مثبت میلیونها آدمی باشه که
انرژیشون رو بدرقه این نامه کردن..
دوستان لطفا این متن رو تا انتها بخونید یقینا شما قلبا" قبول می
کنید و این نامه رو هم ارسال می کنید.
" متن نامه "
به نام صاحب شانس
« با عشق و دعا همه چیزممکن است.»
دوست من، با نگاه به این نامه شما ابتدا به یاد خالق عشق باشید و" این نامه را زمانی که دریافت می کنید به آنچه دوست دارید دست خواهید پیدا کرد. فکر کنید و کسی راکه دوست دارید و میدانید گرفتار است برای او با قلبتان برایش دعا کنید تا مشکلات او از طرف خدا به واسطه شما حل گردد و بعد یک اتفاقی که انتظارش را می کشید و حتی تصورش را نمی کنید برایتان اتفاق خواهد افتاد " برکتی از دعای آن دوست بیشتر برای شما خواهد رسید " این یک راز است.. راز بقای انرژی.. رازی که در فیزیک و متافیزیک به قانون بقای انرژی شهرت یافته است.
این نامه از روی شانش برای خوش شانسی شما فرستاده شده است نسخه
اصلی علیرغمی که مدعی می شوند درکشورانگلستان می باشد، در
ونزوئلا نزد یک دختر دانشجوی مکانیک به نام ماریا می باشد و
ارسال کننده اصلی آن ماریا می باشد . این نامه توسط یکی از
مهندسین ایرانی که در یکی از پروژه های شرکت های ایرانی در
آنجا مشغول به کار بود به صورت اتفاقی در یکی ایمیل کاری کار
گاهی از دوست و همکار ونزوئلائیش دریافت شد و او نیز به همه
دوستان خود که تعداد زیادی از آنها نیز در ایران بودند ارسال کرد
و دوست به دوست به دست شما رسیده است.
این نامه تا کنون طبق اخبار رسمی ماکروسافت از 15 ماه گذشته
تا کنون 49 باردردنیا به 9 زبان چرخیده است. افرادی که نامشان
در این نامه هستند همه دارای هویت واقعی می باشند.
شانس برای شمافرستاده شده است شاید در دور بعد نام شما هم به
عنوان یکی از این افراد در این نامه قید شود. ظرف مدت کمتر
از سه روزپس از دریافت این نامه اخبارخوشی را دریافت خواهید نمود.
این شوخی نیست باارسال آن شما خوش شانسی خواهید آورد پول نفرستید،
کپی ها رابرای اشخاص بفرستید که فکرمیکنید به شانس احتیاج دارند. این
نامه را نگه ندارید. این نامه راظرف مدت 96ساعت ازدست شما خارج شود
یک وکیل بلژیکی می گوید نود دو هزاریوربابت حق الوکاله ام دریافت
نمود ولی احساس می کنم چون این زنجیرراشکستم آن را ازدست دادم
درهمین حال دراسکاتلند یوهان کی می گوید به دلیل اینکه این نامه رابه
جریان انداختم 3روز بعد توانستم در بزرگترین قرعه کشی هدیه بیمه عم
ر خود را قبل از موعد به ارزش یک میلیون دلار دریافت کنم..
در ایران شخصی به نام شیما حیدری می گوید زمانی که این نامه به دستم
رسید ابتدا زیاد توجه ای نکردم ،آن روزها من کمی نگران، کم حوصله
و وضعیت مالی زیاد مناسبی هم نداشتم و زمانی که این نامه به دستم
رسید حدودا " اوایل ماه آگوست سال 2009 میلای بود که بعد از مدت ها
ایمیلم را باز کردم زیاد توجه ای نکردم اول ، اما این نامه را خواندم و
برایم جالب بود حتی تا اینقدر جالب بود که بار انرژی مثبت خاصی داشت
برایم داشت. من آن را برای کلیه دوستانم ارسال کردم و دو روز بعد
آن فکر بکر و نویی به سرم زد و اولین کاری که کردم رفتم ایده خودم
رو با ثبت یکwww.honarabzar.com به نام DOMAIN
ثبت کردم. همین ایده و فکر را بعد از دریافت این نامه که
بدستم رسید منتج به رونق خارق العاده به فعالیت های
اقتصادی من شد که الان ارزش میلیونی بالایی دارد ، و حتی توانستم به
خیلی از دوستانم نیز در این رابطه کمک شغلی و مالی کنم و من رو
خیلی مشهور و ثروتمند کرد. در این مورد خیلی افراد به این نسخه
اعتقاد دارند و برایشان شانس آورده.
تینو یک نقاش معروف محلی هلندی می گوید من و شاگردانم آرزو می کنم
یکبار دیگر این نامه دست ما بصورت اتفاقی برسد چون یکبار که رسید
کار شانس بالایی برای من داشت و تونستم از این راه با خیلی از آأما در
مورد کارم دوست بشم
به شرط آنکه شماهم به نوبه خود آن رابرای دیگران حداقل برای همه دوستانتان
ارسال نمایید.
حتماُ20 کپی بفرستیدو ببینیدکه ظرف مدت 4روزچه اتفاقی می افتد. این
زنجیره از ونزوئلا شروع شد واین نامه از مارایا پیگیری وبه ژوهان مرد
خیری در آمریکای شمالی نوشته است. او دانشجوی مهندسی مکانیک
است و شاغل . ازآنجاکه این کپی باید در سراسرجهان بگرددشماباید20
کپی تهیه نموده وبرای دوستان وهمکارانتان بفرستیدپس از چند روزشما
یک سورپریزدریافت خواهیدنمود. این یک حقیقت است حتی اگرشما یک شخص
خرافاتی نباشید. حداقل به این باور داشته باشید در آن نام ها و هویت هایی
که وجود دارد قابل استناد و دسترس بوده و می توان با آنها مکاتبه نمود .
و این موضوع را تصدیق کنند.
پال سینگ کارمنداداری یک بانک در نپال این ایمیل رادریافت نموده
ولی فراموش کرد که این نامه راباید ظرف مدت 96ساعت ارسال کند.
اوشغلش را از دست دادکمی بعد نامه راپیداکردو200کپی میل ارسال
نمودوظرف مدت چند روزشغل بهتری بدست آورد.
بخوانید فقط پاک نکنید .دوست عزیزشما نیز میتوانید به جای کپی این
نامه را به 21 نفر از دوستانتان از طریق پست الکترونیکی ارسال کنید
و شانس خود را امتحان کنید (یا کپی کنید وبه 30نفر که احتیاج دارند
بدهید.)
یک پزشک فرانسوی که دوست نداشت نامش عنوان گردد می گوید
من هر بار که این نامه به دستم می رسد برای دوستانم مجدد ارسال
می کنم چون اعتقاد دارم خداوند هر چیزی را که وسیله خوبی قرار
می دهد و در آن بدی وجود ندارد. ما بندگان خوب باید به آن عمل کنیم
به یادداشته باشید حتی اگر اعتقادی نداشته باشید این نامه بنا به دلایل
خاص وعجیبی عمل می کند و برای شما بهترین چیزی را که در قلبتان
آرزو می کنید به ثمر می آورد پس همین الان برای بیست نفر از
دوستانتان ارسال کنید.
تاریکم و شب از دل من می جوشد
تکرار به تکرار خودش می کوشد
تکراریم آنقدر که حالا دیگر
پیراهنم از حفظ مرا می پوشد
شاعر:جلیل صفر بیگی(شاید)