دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰
داستان شب یلدا

گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org

شب یلـــــدا، بلندترین شب سال و اولین روز زمستون

 پیشاپیش گرامی باد

 

 


+ نوشته شده در ساعت 14:5 توسط عبد الصالح پاک.
یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰
داستان همیشه تکراری داستان خنده و داستان گریه

 

زنگ تلفن به صدا در آمد. مرد گوشی را برداشت و صدای گریه ی زن را شنید.

مرد بلند بلند خندید و گفت:«چی شده  چرا گریه می کنی؟»

زن با بغض گفت:«اتفاق ناگواری افتاده!!»

مرد پرسید:«چه اتفاقی؟»

زن به هق هق افتاد و گفت:«مرا با مرد دیگری نامزد کرده اند!!»

مرد جا خورد و لحظه ای سکوت کرد و گفت:«این اتفاق که ناگوار نیست!!»

زن گفت:«آخه ما همدیگر را خیلی دوست داشتیم!!!»

مرد پرسید:«حالا خودت از این وصلت راضی هستی؟»

زن جواب داد:«اگر دلخور نشوی بله!!!»

مرد گفت:»امیدوارم خوشبخت شوی!»

زن پرسید:«اصلا" ناراحت نشدی؟»

مرد جواب داد:«از اینکه خوشحال هستی خوشحالم!»

زن گفت:«خیلی ممنونم.همین انتظار را از تو داشتم!!!»

زن گوشی را گذاشت و غش غش خندید.

مرد هم گوشی را گذاشت و به تلخی گریست.

 

 

پ.ن:این داستان هم تکراری است.

 

+ نوشته شده در ساعت 11:43 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۰
یک داستان درخواستی دیگر داستان نی

 

 

مرد گفت:«خیلی دوست دارم نی بنوازم وشادی کنم!»

زن گفت: «ما که نی نداریم!»

مرد گفت:«اگر تو بخواهی می شود نی تهیه کرد.»

زن پرسید:«چگونه؟»    

مرد گفت:«شنیده ام که از گور زن ها درخت نی می روید!»

زن گفت:«اگر اینطور است حاضرم به خاطرتو بمیرم!»

مردگفت:«اگراین خوبی را در حق من بکنی  هیچ وقت فراموش ات نمی کنم و همیشه به یاد تو نی خواهم نواخت!»

زن مُرد و مرد اورا دفن کرد.

مدتی بعد، ازگور زن، درخت نی زیبایی سبزشد. مرد آن را برید وخوب تراشش داد ویک نی زیبا برای خود درست کرد ومشغول نواختن نی شد و زن را خیلی زود فراموش کرد.

 صدای نی روز به روز غم انگیزتر می شد.مرد ازصدای غم انگیز آن در تعجب بود.او محکم تر در نی دمید تا بلکه بتواند صدای شاد و خوش از آن بشنود. ولی نی، به ناله در آمد که:«ای مرد! چه شد که به این زودی فراموشم کردی وبه زیر قولت زدی؟حالاکه اینطور شد یادت باشد هیچ وقت نمی توانی با نواختن نی شادی کنی وخوش باشی!»

حالا سال های سال است که مرد به امید شادی کردن و خوش بودن نی می نوازد ولی صدای نی روزبروز غم انگیزتر و پرسوز و گدازتر می شود.

 

 

پ.ن:دوستی دیگر هم این داستان را درخواست کرد.

 

+ نوشته شده در ساعت 11:6 توسط عبد الصالح پاک.
سه شنبه هشتم آذر ۱۳۹۰
داستان ماه و ماهی

 

مرد گفت:«ماه من می شوی؟» 

زن جواب داد:«آنوقت دستت به من نمی رسد!»

مرد گفت:«حالا میگی چکار کنم؟»

زن گفت:«ماهی ات می شوم!»

مرد باخوشحالی گفت:«چه عالی!داشتن ماهی چه کیفی دارد!»

زن گفت:« حالا که ماهی ات شدم،اجازه بده کمی شنا کنم.ماهی به شنا زنده است!»

مرد گفت:« کجا می خواهی شنا کنی؟»

زن گفت:«چشمان زلال ات، جان می دهد برای شنا کردن!»

مرد گفت:«راست می گویی،چگونه؟»

زن گفت:«تو فقط اجازه اش را بده شنا کردن با من!»

مرد قبول کرد و گفت:«باشه!ولی زیاد ازساحل دور نشو!می ترسم غرق شوی!»

زن به شکل ماهی در آمد و به داخل چشم مرد شیرجه زد. و شنا کنان وارد دل مرد شد و دید که، ماهی دیگری، در آنجا، مشغول شنا و جست و خیز است.او دیگر معطل نکرد و شنا کنان برگشت واز چشم مرد بیرون پرید و به راه افتاد که برود.

مرد پرسید:« چی شده ماهی من،کجا می روی؟»

زن جواب داد:«می روم ماهت بشوم!»

مرد گفت:«آنوقت دستم به تو نمی رسد!»

زن گفت:«همان بهتر که نرسد!»

مرد پرسید:«آخه چرا؟!»

زن گفت:«چرایش را از دلت بپرس!»

 

 

پ.ن:« یکی از دوستان با اصرار ازمن خواهش کرد که داستانک «داستان ماه و ماهی» را بار دیگر در وبلاگ بذارم. حالا منظورش را از این اصرار زیاد نمی دانم. ولی به احترام او و با این فکر که دوستان جدیدتر هم این داستانک را بخوانند و با عرض پوزش از دوستانی که این داستان را قبلا هم خوانده اند داستان درخواستی را برای چند روز در وبلاگ می گذازم.»

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:16 توسط عبد الصالح پاک.
سه شنبه هشتم آذر ۱۳۹۰
داستان افسانه ی بارش حيوانات از آسمان

   بارش حیوان از آسمان

عبدالصالح پاک

يكي بود، يكي نبود. در زمان هاي قديم، پادشاهي بر سرزميني با عدل و انصاف حكومت مي كرد.يك شب، پادشاه خواب عجيبي ديد.او خواب ديد كه از آسمان، يك ريز، روباه مي بارد. هراسان از خواب پريد و سعي كرد خوابش را تعبير كند. اما عقلش به جايي نرسيد.پس وزيرانش را فراخواند و تعبير خوابش را با آنها در ميان گذاشت.آنها هم از تعبير خواب پادشاه عاجز ماندند.آخر سر يكي از وزيران روبه پادشاه كرد و گفت:«قبله ي عالم! تعبير خواب، نه كار وزيران است و نه در توان آنها. اما من پيرمردي را مي شناسم كه در تعبير خواب لنگه ندارد. بهتر است او را براي تعبير خواب شما، به قصر بياوريم!»

به دستور پادشاه، پيرمرد خواب گذار را به قصر شاهانه آوردند.پيرمرد، با شنيدن خواب پادشاه، به فكر فرو رفت.و پس از مدتي فكر كردن، سرش را بالا آورد و روبه پادشاه گفت:«براي تعبير خواب قبله ي عالم، چند روزي مهلت مي خواهم.»

پادشاه سه روز به پيرمرد مهلت داد و در صورت تعبير درست خواب وعده داد انعام خوبي  درنظر گرفته است.پيرمرد به خانه باز گشت.يك روز گذشت ولي پيرمرد نتوانست تعبير درستي براي خواب پيدا كند .دومين روز هم گذشت و سومين روز پيرمر فهميد كه تعبير خواب به اين راحتي هم نيست.پس نا اميد و ناراحت به طرف قصر پادشاه به راه افتاد.وقتي به ياد وعده هاي پادشاه مي افتاد، بيشتر به خودش فشار مي آورد و تعبيرهاي گوناگوني را مرور مي كرد. اما هيچ كدام از آنها قانع كننده نبود. او همانطور كه فكر مي كرد و به طرف قصر مي رفت، ناگهان چشمش به ماري افتاد كه زير آفتاب چمبره زده بود.پيرمرد بدون توجه به مار، از كنارش گذشت. ناگهان پيرمرد صداي مار را شنيد كه مي گفت:«آهاي پيرمرد! چرا اينطور به فكر فرو رفته اي؟!»

پيرمرد، آهي كشيد و گفت:« پادشاه خواب عجيبي ديده و از من خواشته در مهلت سه روزه آن را تعبير كنم.ولي حالا سه روز گذشت و من بدون تعبير خواب دارم به قصر او مي روم.»

مار پرسيد: « مگر پادشاه چه خوابي ديده است؟»

پيرمرد گفت:« پادشاه، خواب ديده كه از آسمان يكريز گوسفند مي بارد.»

مار خنده اي كرد و گفت:« آيا پادشاه در قبال تعبير خواب وعده اي هم داده است؟»

پيرمرد جواب داد:« آري، هدايا زيادي وعده داده كه با دريافت آن ميتوانم زندگي راحتي داشته باشم.»

مار بار ديگر خنده اي كرد و گفت:«تعبير اين خواب خيلي راحت است.اگر نصف  پاداشي كه از پادشاه دريافت مي كني، براي من بياوري، جواب تعبير خواب را مي گويم.»

پيرمرد گفت:«اگر تعبير خواب را بگويي، نصف آن كه چيزي نيست، تمام پاداش را براي تو مي آورم.»

مار گفت:«به پادشاه بگو كه تعبير خواب اين است كه در سرزمينش مردم چاپلوس و روباه صفت و حيله گر و حقه باز زياد خواهد شد.آنها به اسم پادشاه، مردم را فريب داده و آسايش و آرامش را از آنها خواهند گرفت.»

پيرمرد از شنيدن  تعبير خواب، خوشحال شد ومثل باد، به طرف قصر پادشاه رفت.پادشاه بي صبرانه منتظرش بود.پيرمرد با خوشحالي خواب پادشاه را تعبير كرد.پادشاه پس از شنيدن  تعبير خواب، به فكر فرو رفت. بعد يك خورجين طلا و جواهر به پيرمرد پاداش داد.پيرمرد، خورجين طلا و جواهرات را به دوش كشيد و به طرف خانه اش به راه افتاد. در ميان راه، به ياد مار و قولي كه به او داده بود افتاد. ولي وقتي درخشش جواهرات را ديد، با خودش گفت:«طلا و جواهر به چه درد مار مي خورد؟ ولي من مي توانم با اينها تا آخر عمر، راحت و آسوده زندگي كنم.»

او با اين فكر راهش را از لانه ي مار كج كرد و به خانه اش رفت.

چند سال از اين ماجرا گذشت. يك شب پادشاه بار ديگر خواب عجيبي ديد.او خواب ديد كه از آسمان يك ريز گرگ مي بارد. باز هم وزيران و اطرافيان پادشاه نتوانستند خواب او را تعبير كنند.پادشاه اين بار هم پيرمرد را به قصر فرا خواند  و خوابش را براي او تعريف كرد و تعبيرش را از او خواست. پيرمرد بار ديگر سه روز از پادشاه مهلت گرفت وبه خانه اش رفت. ولي هرچه فكر كرد جواب تعبير خواب به ذهنش نيامد.آن وقت به ياد مار خواب گذار افتاد. با خود گفت:«بهتر است پيش مار بروم و اين بار هم از او درخوست كمك كنم.»

او با اين فكر، به طرف لانه ي مار رفت. وقتي به آنجا رسيد، مار بيرون از لانه ي پرسه مي زد.مار وقتي چشمش به پيرمرد افتاد گفت:« حالت چطور است پيرمرد؟ باز هم كه پريشان احوال هستي!»

پيرمرد با خودش فكر كرد:«عجب مار مهرباني! انگار نه انگار كه قبلا" فريبش داده ام!»

بعد نزديكتر رفت و گفت:« پادشاه باز هم خواب عجيبي ديده است. اين بار خواب ديده كه از آسمان يک ريز گرگ مي بارد.»

مار كمي فكر كرد. چرخي دور لانه اش زد و گفت:«اگر اين بار نصف هديه ي پادشاه را برايم بياوري، جواب تعبير خواب را مي گويم.»

پيرمرد فوري گفت: «قبول است. اين بار همه ي انعام پادشاه را براي تو خواهم آورد تا جبران گذشته هم بشود.»

مار نزديك پيرمرد رفت و نگاهي به او انداخت و گفت: «به پادشاه بگو، بارش گرگ نشانه ي اين است كه در سر زمين او مردمان گرگ صفت زياد خواهد شد. اگر مواظب اوضاع اطرافش نباشد، آنها مردم را تار و مار خواهند كرد. پس لازم است كه پادشاه با آنها قاطعانه برخورد كند.»

پيرمرد با خوشحالي به طرف قصر پادشاه رفت و مثل دفعه ي قبل تعبير خواب را گفت. پادشاه دستور داد اين بار انعام بيشتري به او بدهند.پيرمرد انعام را گرفت و به طرف حانه اش به راه افتاد. در راه پيرمرد فكر كرد كه:« اين بار انعام پادشاه بيشتر از دفعه ي قبل است  و اگر همه را به مار ببرم، چيزي براي خودم  باقي نمي ماند.پس بهتر است او را بكشم تا تمام  انعام مال من بشود و هم خيالم از بابت مار راحت شود.»

او با اين تصميم  به طرف لانه ي مار به راه افتاد. مار جلوي لانه اش منتظرش بود. پيرمرد وقتي به مار نزديك شد، يكباره شمشيرش را از غلاف بيرون كشيد و به طرف مار حمله كرد. مار پيچ و تابي خورد و سريع به داخل لانه اش خزيد. اما شمشير پيرمرد، قسمتي از دمش را بريده بود. پيرمرد هم به گمان اينكه مار را كشته است، با خوشحالي به طرف خانه اش رفت.

مدت زيادي از اين ماجرا نگذشته بود كه يك روز چند مامور به خانه ي پيرمرد آمدند و گفتند كه :«پادشاه خواب ديده و از تو خواسته براي تعبير آن به قصر بيايي!»

پيرمرد به ناچار همراه آنها به قصر رفت و پادشاه را طبق معمول منتظر ديد. پادشاه به پيرمرد گفت :«اين بار هم خواب عجيبي ديده ام. خواب ديده ام كه از آسمان گوسفند مي بارد.»

پيرمرد اين بار هم مهلت سه روزه گرفت و به خانه اش برگشت و هرچه فكر كرد، نتوانست خواب پادشاه را تعبير كند. به ياد مار خواب گذار افتاد و از رفتاري كه با او كرده بود سخت پشيمان شد.

مهلت سه روزه تمام شد و پيرمرد نا اميد به طرف قصر به راه افتاد.پيرمرد وقتي به لانه ي مار رسيد و ديد كه او سرحال و زنده است نمي دانست بترسد يا خوشحالي كند. لحظه اي صورتش گل انداخت. اما دوباره، شرمگين وخجل، سرش را پايين انداخت. مار با دم بريده شده اش جلوي لانه اش نشسته بود. پيرمرد را كه ديد، با خوشرويي جلوتر آمد و گفت:« باز چه اتفاقي افتاده است؟»

پيرمرد كه از خجالت توان حرف زدن نداشت، سرش را پايين انداخت و گفت:«از كاري نسبت به شما كردم به شدت پشيمان هستم و حالا نمي دانم چگونه گذشته را جبران كنم.»

مار گفت:« حالا بگو چه اتفاقي افتاده است؟»

پيرمرد گفت:«پادشاه دوباره خواب ديده كه از آسمان گوسفند مي بارد.»

مار مثل دفعات قبل چرخي دور لانه اش زد و گفت:«تعبير اين خواب خيلي خوب است. برو به پادشاه بگو ديگر نگران چيزي نباشد. چرا كه مردم سر زمينش با انصاف شده اند. از اين پس مردم مثل گوسفند  آرام و مطيع شده و هر كس به حق خودش قانع خواهد بود.»

پيرمرد با شنيدن تعبير خواب پادشاه، با خوشحالي خودش را دوان دوان به قصر پادشاه رساند و تعبير خواب را براي او باز گو كرد.پادشاه از اين موضوع خيلي خوشحال شد و دستور داد اين بار بيش از دفعات قبل، به پيرمرد طلا و جواهرات بدهند.پيرمرد كيسه ي انعام را به دوش كشيد و با خوشحالي به طرف لانه ي مار رفت.آنجا كه رسيد، تمام كيسه ي طلا و جواهرات را جلوي لانه ي مار گذاشت و داد زد:«آهاي دوست خوبم!بيا بيرون! اين بار تمام طلا و جواهرات را براي تو آوردم.»

مار با شنيدن صداي پيرمرد، از لانه اش بيرون خزيد و نگاهي به كيسه ي طلا و جواهرات انداخت . چرخي دور آنها زد و گفت:« اينها به درد من نمي خورد، همه اش مال خودت.»

پيرمرد از حرف مار به تعجب افتاد و گفت:« پس چرا هر بار در قبال تعبير خواب، نيمي از انعام پادشاه را طلب مي كردي؟»

مار گفت:« براي اينكه درستي تعبير خواب، براي خودم ثابت شود. چرا كه هر بار خودت نمونه اي از آن تعبير بودي.»

مار حرفش را ادامه داد و گفت:«بار اول تو مانند روباه مرا فريب دادي و زدي زير قولت. بار دوم مثل گرگ، وحشي شدي و به قصد كشتن من به من حمله كردي و اين بار هم مثل گوسفندي آرام، به حق خودت قانع شدي و صادقانه سهم مرا آوردي.»

پيرمرد كه تازه متوجه ي حقايق شده بود، به فكر فرو رفت. پشيمان از كارهاي گذشته، از مار خدا حافظي كرد و كيسه ي جواهرات را به دوش كشيد  و به خانه اش رفت.

 

شماره تماس:09113798250

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11:33 توسط عبد الصالح پاک.