یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰
داستان همیشه تکراری داستان خنده و داستان گریه

 

زنگ تلفن به صدا در آمد. مرد گوشی را برداشت و صدای گریه ی زن را شنید.

مرد بلند بلند خندید و گفت:«چی شده  چرا گریه می کنی؟»

زن با بغض گفت:«اتفاق ناگواری افتاده!!»

مرد پرسید:«چه اتفاقی؟»

زن به هق هق افتاد و گفت:«مرا با مرد دیگری نامزد کرده اند!!»

مرد جا خورد و لحظه ای سکوت کرد و گفت:«این اتفاق که ناگوار نیست!!»

زن گفت:«آخه ما همدیگر را خیلی دوست داشتیم!!!»

مرد پرسید:«حالا خودت از این وصلت راضی هستی؟»

زن جواب داد:«اگر دلخور نشوی بله!!!»

مرد گفت:»امیدوارم خوشبخت شوی!»

زن پرسید:«اصلا" ناراحت نشدی؟»

مرد جواب داد:«از اینکه خوشحال هستی خوشحالم!»

زن گفت:«خیلی ممنونم.همین انتظار را از تو داشتم!!!»

زن گوشی را گذاشت و غش غش خندید.

مرد هم گوشی را گذاشت و به تلخی گریست.

 

 

پ.ن:این داستان هم تکراری است.

 

+ نوشته شده در ساعت 11:43 توسط عبد الصالح پاک.