
زنگ تلفن به صدا در آمد. مرد گوشی را برداشت و صدای گریه ی زن را شنید.
مرد بلند بلند خندید و گفت:«چی شده چرا گریه می کنی؟»
زن با بغض گفت:«اتفاق ناگواری افتاده!!»
مرد پرسید:«چه اتفاقی؟»
زن به هق هق افتاد و گفت:«مرا با مرد دیگری نامزد کرده اند!!»
مرد جا خورد و لحظه ای سکوت کرد و گفت:«این اتفاق که ناگوار نیست!!»
زن گفت:«آخه ما همدیگر را خیلی دوست داشتیم!!!»
مرد پرسید:«حالا خودت از این وصلت راضی هستی؟»
زن جواب داد:«اگر دلخور نشوی بله!!!»
مرد گفت:»امیدوارم خوشبخت شوی!»
زن پرسید:«اصلا" ناراحت نشدی؟»
مرد جواب داد:«از اینکه خوشحال هستی خوشحالم!»
زن گفت:«خیلی ممنونم.همین انتظار را از تو داشتم!!!»
زن گوشی را گذاشت و غش غش خندید.
مرد هم گوشی را گذاشت و به تلخی گریست.
پ.ن:این داستان هم تکراری است.