پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱
داستان ادامه ی موسیقی

 

همانطور که کم کم نواختن دوتار را یاد می گرفتیم، در کنار آن ترانه هایی را هم برای خواندن انتخاب می کردیم. هیچ محدودیتی برای انتخاب ترانه وجود نداشت. هرکس هر ترانه ای را که دوست داشت،می توانست همان را انتخاب و اجرا کند. وقتی ترانه ها انتخاب شد و یکی یکی شروع به خواندن کردیم. متوجه همان چیزی شدم که به عنوان راز از آن یاد کرده بودم. متوجه شدم که هر شب دوستانی که قبل از من به خانه ای که محل تمرین بود آمده بودند، قبل از شروع تمرین موسیقی مدتها با هم پچ پچ می کردند. و بعضی کلمه ها را  که ادا می کردند، بلند بلند می خندیدند. هر چند کلمه، کلمه ی بسیار عادی و معمولی بود ولی باعث بلند بلند خندیدن آنها می شد و مرا به فکر فرو می برد.

مدتی به همین منوال گذشت. ولی من اولین کاری که کردم این بود که چرا فلانی، فلان ترانه را انتخاب کرده است. یا چرا فلانی ترانه هایی را انتخاب  می کند که اسم دختر خاصی در آن ترانه گفته می شد. حتی ترانه های خودم را هم چک کردم. دیدم من هم  منظور خاصی از انتخاب آن ترانه ها داشتم.

یک شب یکی از دوستان با چهره ای برافروخته و ناراحت در سر تمرین حاضر شد و اولین جمله ای که از دهانش در آمد فحش قشنگی بود که نثار یک آقایی کرد. او را به خسیس بودن و ناخن خشک بودن و حتی دهاتی بودن متهم کرد. بقیه هم حرف را صد در صد تایید می کردند. کم کم آتش خشم این دوست فرونشست و دیگران از آن کلمه های خاص گفتند و خندیدند و مرا به فکر فرو بردند.

آن شب متوجه شدم که دلیل خشم دوستمان این بود که آن مرد نگذاشته بود دخترش به تلفن جواب بدهد و شماره ای را بگیرد و دوست ما هم که کشته و مرده ی اون دختر شده بود. چون پدر اجازه حرف زدن به دخترش را نداده بود، حالا از جانب دوست ما متهم به دهاتی بودن و خسیس بودن شده بود.

خیلی زود متوجه شدم دوستان همه عاشق شده بودند. و هر کدام از آنها به دختری دلبسته بودند.بخاطر همین، ترانه ها کم کم رنگ و بوی غم و غصه به خود می گرفت. بعضی از ترانه ها را با چنان زاری اجرا می کردند که باعث اشک ریزی دسته جمعی ما می شد. کم کم به تقلید از آنها من هم چنان عربده ی سوزناک می کشیدم که دوستان نه برای شیوه ی اجرای من بلکه با به یاد آوردن عشق های خود اشک ها می ریختند.

اگر آنها در طول روز موفق می شدند بوسیله ی تلفن با دختر مورد نظرشان حرف بزنند، یا از چند صد کیلومتری موفق به دیدن او می شدند، شب خوبی پیش روی ما بود. آن شب صدای قهقهه خنده آنها گوش فلک را کر می کرد. هوا اگر صد درجه هم گرم بود آنها تصور هوای بهاری از آن داشتند. ولی خدای نکرده یکی از دختر ها از ترس پدر و یا مادر نتوانسته بود جواب آنها را بدهد و با آنها حرف بزند یا از چند صد کیلومتری موفق به دیدنش نشده باشند.شب ما تاریک و روزگار ما غم انگیز می شد.بی وفایی از در و دیوار می بارید و با وجود داشتن چند خواهر و چند برادر و پدر و مادر و چندین عمه و چندین خاله و چندین پسر عمو و دختر عمو و هزاران هزار آدم دیگر، احساس بی پناهی و تنهایی می کردند. چرا؟ چون اون دختر را نتوانسته بودند ببینند یا با او بوسیله تلفن نشده بود حرف بزنند. آنوقت تمام آدم های روی زمین کشک بادمجان می شدند.

دیگر جمع ما فقط برای گوش دادن به حرف های عاشقانه ی همدیگر شکل می گرفت. کم کم حرف های عاشقانه و سوز و گداز عشق جای موسیقی را می گرفت.البته موسیقی و نواختن دوتار همچنان برقرار بود ولی این نواختن ها با نواختن های روزهای اولیه خیلی متفاوت بود.روزهای اول پای هیچ دختری در میان نبود و ما فقط به موسیقی می پرداختیم و پیشرفت خوبی هم داشتیم. ولی حالا پای چندین دختر وارد معرکه شده بود و هر کدام از این پاها وظیفه ی ترمز را انجام می دادند و نه تنها پیشرفت که نمی کردیم و حتی در جا هم نمی زدیم. بلکه با سرعت نور پسرفت می کردیم.

از شدت عشق گاهی چنان وجود ما را غم و غصه فرا می گرفت که دکور صورتمان تغییر شکل می داد و حتی رنگ صورتمان هم عوض می شد و همدیگر را نمی توانستیم براحتی شناسایی کنیم. دنیا چنان برای ما تنگ و باریک می شد که حتی خودمان هم در آن جا نمی شدیم.

هرشب، بیشتر وقتمان با حرف زدن از این در و از آن در و عشق و رفتارهای عاشقانه تلف می شد و وقت کمتری برای موسیقی می ماند.گاهی حتی موسیقی هم دلمان را می زد و آن وقت، وقتمان را با حرف زدن تلف می کردیم. البته حرف ها چنان بر دل می نشست که گاهی شب ها بدون خوردن شام و سراسیمه وا را به محل تمرین می کشاند.

بیشتر، آنها گوینده بودند و من بیشتر شنونده.چون آنها عاشق شده بودند و من هنوز این چیزی را که باعث بی قراری شان و تنهایی شان را فراهم کرده بود، تجربه نکرده بودم.آنها دیگر رازی در دل نداشتند که به من نگفته باشند. گاهی حرف هایشان تکراری بود و گوش دادن به قصه ای که برای من پایانش مشخص بود، سخت و دشوار بود. اما آنها حتی اتفاقات تکراری عشق را با چنان شور و شوقی روایت می کردند که گویی برای اولین بار است دارند درباره شان حرف می زنند. تحمل این همه داستان های تکراری کم کم برای من عادت شده بود.

البته اوایل، حرف هایشان خیلی هم شیرین و دلنشین بود. بخصوص وقتی از سوتی هایی که داده بودند حرف می زدند، بسیار می خندیدیم و کیف می کردیم. ولی وقتی پای تکرار به میان می آید، حتی حرف های عاشقانه را هم کم اثر و خنثی می کند.

تصمیم گرفته بودم به بهانه ای از گروه جدا بشوم. یا باید سختی نواختن دوتار را بهانه بیاورم و یا بهانه زندگی در روستا را بهانه کنم.بهرحال باید بهانه ی قابل قبول دست و پا می کردم. چون از این دوستان نمی شد به راحتی جدا شوم. دوستانی که خاطرات خوبی در کنارشان داشتم. دوستانی که مشهور بودند و محبوب. بودن در این گروه آرزوی هر کسی بود. ولی کسی از عشق آنها و از سوز و گدازشان و حرف های تکراری بی پایانشان خبر نداشت. من باید به تنهایی هرشب به حرف های عاشقانه شان گوش می دادم و در آتش عشقشان من هم می سوختم. بهرحال سوختن و ساختن هم حدی دارد.

در همان موقع کاری برای من پیش آمد و خواهرم از من خواست برای انجام کاری به روستا بروم. من بخاطر خواهرم مجبور شدم به روستا بروم. خانه ی ما در روستا بود و من در  خانه خواهرم زندگی می کردم و درس می خواندم. روستا خیلی نزدیک به شهربود.به طوری که می توانستم نیم روزه به آنجا بروم و برگردم. اکثر مواقع هم همین کار را می کردم. با این فکر که تا ظهر به شهر برمی گردم به روستا رفتم.ولی اتفاقی که برای من آن روز در روستا افتاد، مرا برای چند روز در روستا ماندگار کرد.

                                                                                                       

                                                                                                  ادامه دارد عزیزانم

 

 

+ نوشته شده در ساعت 9:11 توسط عبد الصالح پاک.
چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱
داستان تابستان
 

ظهر تابستان است.

سایه ها می دانند،که چه تابستانی است.

پ.ن اول: عکس از وبلاگ غمگین ترین مسخره احمق

پ.ن دوم:شعر ازسهراب سپهری

 

+ نوشته شده در ساعت 11:17 توسط عبد الصالح پاک.
سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱
داستان کوچک دست در میان پرده ی داستان موسیقی

 

دست هایش هنوز می لرزید. بعد از سی سال ، او را دوباره از نزدیک می دیدم. اولین چیزی که در نگاه اول توجهم را جلب کرد، لرزش دست هایش بود. وقتی آخرین بار او را دیده بودم ، دست هایش می لرزید و زبانش بند آمده بود. آن روز خیلی منتطر ماندم تا مثل روزهای قبل، حرفی بزند، قاه قاه بخندد و یواشکی زمزمه کند. ولی انتظار بیهوده ای بود. مدت ها بود که او را از نزدیک ندیده بودم. چند روز پیش که برای عروسی به روستایمان رفته بودم ، دوستی از من پرسید؛ از فلانی خبر داری؟ بیمار است!!

معطل نکردم. خانه اش نزدیک بود. وقتی وارد خانه اش شدم، اولین چیزی که به چشمم خورد، همان دست های لرزانش بود. تا چشمش به من افتاد، لبخندی زد و با همان دست های لرزان، تعارف کرد بنشینم. تکیده شده بود. تصور چنین روزی، حتی در خیالم هم نمی گنجید که روزی او را، این چنین تکیده و ویران ببینم. او، اولین کسی بود که وقتی از سربازی برگشت، بازی فوتبال را به ارمغان آورد. با توپی که از سربازی آورده بود، یک تیم فوتبال درست کرد و بعد از ظهرها با دوستان و هم دوره ای هایش در زمین های خاکی، فوتبال بازی می کردند. بسیار زیبا و منطقی بازی می کرد و به دوستانش هم یاد می داد که باید چه کنند. در مدتی کوتاه، آوازه ی نام او و تیم فوتبالش و در کنار آن، آوازه ی نام روستای ما، در منطقه پیچید. حتی تیم های شهر، از بردن از تیم او ، عاجز بودند. در عروسی ها مسابقه فوتبال برگزار می کرد و گرمای خاصی به آن می بخشید. حضور او ، در هرجا با شادی و نشاط همراه بود. خیلی کم به مدرسه رفته بود ولی به همه ی بچه توصیه می کرد، درس بخوانند. وقتی عصرها با لباسی زیبا و مرتب و با موهای یک دست سیاه و شانه خورده، در کوچه و پس کوچه های روستا قدم می زد، همه غرق تماشایش می شدند. الگوی همه بود. دوستش داشتند و به او افتخار می کردند.

خیلی زود، در روستا، ماجرای عشقش، به زبانها افتاد. قصه ی عشق او، نقل هر مجلسی شد. عاشق دختری قد بلند و زیبا بود. احتمالا عشق، از طرف دختر شروع شده بود. چون خانه ی دایی دختر، کنار خانه ی آنها بود و دختر هر روز به آنجا می رفت.

یک روز که برای تماشای فوتبال رفته بودم، مرا به کناری کشید و صابون خوش بویی به دستم داد و از من خواست آن را به دست دختر برسانم. بوی آن صابون ، هنوز هم که هنوز است در جانم لانه کرده . بوی صابون روستا را فرا گرفته بود. بوی صابون دنیا را خوش بو کرده بود. حس بسیار خوبی داشتم. دوان دوان امانتی را به دست صاحبش رسانده و لبخند زیبای دختر را هدیه گرفتم. وقتی ماجرا را برای پسر تعریف کردم ،قاه قاه خندید و موی سرم را نوازش کرد.

به پدرم گفته بود، در عروسی اش برای من هم یک دست لباس و یک کروات هم رنگ با لباس خودش خواهد خرید. حتی رنگ کت و شلوار و کروات را هم انتخاب کرده بود. تمام تیم های منطقه برای بازی در عروسی او اعلام آمادگی کرده بودند. همه برای یک عروسی بزرگ و شاهانه آماده می شدند. همه رخت و لباس نو خریده بودند. هر روز تق تق صدای چرخ خیاطی ها از داخل خانه ها شنیده می شد. روستا نونوار شده بود. عصر ها روستا را، با وجود قحطی آب، آب پاشی می کردند و گرد و خاکش را می خواباندند. قرار بود مادرش به خواستگاری برود. ولی نمی دانم رفت یا نه.

یک روز صبح، با دلشوره ی عجیبی از خواب بیدارشدم. خبری مثل بمب در روستا پیچیده بود.د ختر با مرد غریبه ای نامزد کرده بود. خبر مثل توپ در منطقه پیچید و ماجرا مثل برق و باد پیش رفت و یک روز صبح، دختر سوار بر کجاوه ای از روستا رفت. روستا رخت عزا به تن کرد. تیم از هم پاشید. زمین های کشاورزی شخم نزده ماند. تنور ها خاموش بود و دل ها گرفته. سکوت بود.... سکوتی تلخ.

بعد از مدت ها، دختر به روستا آمد و یکی از صابون هایی را که استفاده نکرده بود، به من داد و از من خواست آن را به پسر برگردانم.

وقتی صابون را برمی گرداندم، متوجه ی دست های پسر شدم. می لرزید. مثل بید. صابون را گرفت و لبخند تلخی صورتش را پر کرد.

چند سال بعد، شنیدم دختر دار فانی را وداع گفته است.

 چند سالی بود که از پسر خبر نداشتم. بعد از سال ها ، در سکوت ازدواج کرده بود و با کار و تلاش زندگی بسیار خوبی برای خانواده اش فراهم آورده بود. حالا هم تکیده شده و در بستر بیماری افتاده است.  وقتی اجازه ی رفتن خواستم، با همان دست های لرزانش، دستم را گرفت و گفت:« دیدی ازش خوب مواظبت نکرد!؟ »

با بغض از خانه زدم بیرون. دست هایش هنوز می لرزید.

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:53 توسط عبد الصالح پاک.