سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱
داستان کوچک دست در میان پرده ی داستان موسیقی

 

دست هایش هنوز می لرزید. بعد از سی سال ، او را دوباره از نزدیک می دیدم. اولین چیزی که در نگاه اول توجهم را جلب کرد، لرزش دست هایش بود. وقتی آخرین بار او را دیده بودم ، دست هایش می لرزید و زبانش بند آمده بود. آن روز خیلی منتطر ماندم تا مثل روزهای قبل، حرفی بزند، قاه قاه بخندد و یواشکی زمزمه کند. ولی انتظار بیهوده ای بود. مدت ها بود که او را از نزدیک ندیده بودم. چند روز پیش که برای عروسی به روستایمان رفته بودم ، دوستی از من پرسید؛ از فلانی خبر داری؟ بیمار است!!

معطل نکردم. خانه اش نزدیک بود. وقتی وارد خانه اش شدم، اولین چیزی که به چشمم خورد، همان دست های لرزانش بود. تا چشمش به من افتاد، لبخندی زد و با همان دست های لرزان، تعارف کرد بنشینم. تکیده شده بود. تصور چنین روزی، حتی در خیالم هم نمی گنجید که روزی او را، این چنین تکیده و ویران ببینم. او، اولین کسی بود که وقتی از سربازی برگشت، بازی فوتبال را به ارمغان آورد. با توپی که از سربازی آورده بود، یک تیم فوتبال درست کرد و بعد از ظهرها با دوستان و هم دوره ای هایش در زمین های خاکی، فوتبال بازی می کردند. بسیار زیبا و منطقی بازی می کرد و به دوستانش هم یاد می داد که باید چه کنند. در مدتی کوتاه، آوازه ی نام او و تیم فوتبالش و در کنار آن، آوازه ی نام روستای ما، در منطقه پیچید. حتی تیم های شهر، از بردن از تیم او ، عاجز بودند. در عروسی ها مسابقه فوتبال برگزار می کرد و گرمای خاصی به آن می بخشید. حضور او ، در هرجا با شادی و نشاط همراه بود. خیلی کم به مدرسه رفته بود ولی به همه ی بچه توصیه می کرد، درس بخوانند. وقتی عصرها با لباسی زیبا و مرتب و با موهای یک دست سیاه و شانه خورده، در کوچه و پس کوچه های روستا قدم می زد، همه غرق تماشایش می شدند. الگوی همه بود. دوستش داشتند و به او افتخار می کردند.

خیلی زود، در روستا، ماجرای عشقش، به زبانها افتاد. قصه ی عشق او، نقل هر مجلسی شد. عاشق دختری قد بلند و زیبا بود. احتمالا عشق، از طرف دختر شروع شده بود. چون خانه ی دایی دختر، کنار خانه ی آنها بود و دختر هر روز به آنجا می رفت.

یک روز که برای تماشای فوتبال رفته بودم، مرا به کناری کشید و صابون خوش بویی به دستم داد و از من خواست آن را به دست دختر برسانم. بوی آن صابون ، هنوز هم که هنوز است در جانم لانه کرده . بوی صابون روستا را فرا گرفته بود. بوی صابون دنیا را خوش بو کرده بود. حس بسیار خوبی داشتم. دوان دوان امانتی را به دست صاحبش رسانده و لبخند زیبای دختر را هدیه گرفتم. وقتی ماجرا را برای پسر تعریف کردم ،قاه قاه خندید و موی سرم را نوازش کرد.

به پدرم گفته بود، در عروسی اش برای من هم یک دست لباس و یک کروات هم رنگ با لباس خودش خواهد خرید. حتی رنگ کت و شلوار و کروات را هم انتخاب کرده بود. تمام تیم های منطقه برای بازی در عروسی او اعلام آمادگی کرده بودند. همه برای یک عروسی بزرگ و شاهانه آماده می شدند. همه رخت و لباس نو خریده بودند. هر روز تق تق صدای چرخ خیاطی ها از داخل خانه ها شنیده می شد. روستا نونوار شده بود. عصر ها روستا را، با وجود قحطی آب، آب پاشی می کردند و گرد و خاکش را می خواباندند. قرار بود مادرش به خواستگاری برود. ولی نمی دانم رفت یا نه.

یک روز صبح، با دلشوره ی عجیبی از خواب بیدارشدم. خبری مثل بمب در روستا پیچیده بود.د ختر با مرد غریبه ای نامزد کرده بود. خبر مثل توپ در منطقه پیچید و ماجرا مثل برق و باد پیش رفت و یک روز صبح، دختر سوار بر کجاوه ای از روستا رفت. روستا رخت عزا به تن کرد. تیم از هم پاشید. زمین های کشاورزی شخم نزده ماند. تنور ها خاموش بود و دل ها گرفته. سکوت بود.... سکوتی تلخ.

بعد از مدت ها، دختر به روستا آمد و یکی از صابون هایی را که استفاده نکرده بود، به من داد و از من خواست آن را به پسر برگردانم.

وقتی صابون را برمی گرداندم، متوجه ی دست های پسر شدم. می لرزید. مثل بید. صابون را گرفت و لبخند تلخی صورتش را پر کرد.

چند سال بعد، شنیدم دختر دار فانی را وداع گفته است.

 چند سالی بود که از پسر خبر نداشتم. بعد از سال ها ، در سکوت ازدواج کرده بود و با کار و تلاش زندگی بسیار خوبی برای خانواده اش فراهم آورده بود. حالا هم تکیده شده و در بستر بیماری افتاده است.  وقتی اجازه ی رفتن خواستم، با همان دست های لرزانش، دستم را گرفت و گفت:« دیدی ازش خوب مواظبت نکرد!؟ »

با بغض از خانه زدم بیرون. دست هایش هنوز می لرزید.

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:53 توسط عبد الصالح پاک.