
وقتی وارد سالن شدم، مردم از جای خود برخاستند و با شور و شوق کف زدند و هوراکشیدند. بعد بدون سرو صدا سر جایشان نشستند. پشت تریبون که قرار گرفتم، نگاهی به جمعیت انداختم. تعداشان از روزهای قبل کمتر و بی سروصداترشده بودند. کمی که دقت کردم متوجه شدم لباس هایشان کهنه و مندرس و چهره شان شکسته تر شده است. روزهای اول همه جوان و پرشوروتمیز بودند و لباس های شیک در بر داشتند و تعدادشان هم خیلی زیاد بود.
تا به حال کار خاصی برای آن ها انجام نداده بودم. اما آن ها همیشه برای سخن رانی من می آمدند و تا آخر به حرف های من گوش می دادند. آن ها در بین صحبت هایم احساساتی می شدند و هورا می کشدند و کف می زدند. همین برای من کافی بود.
همین که خواستم حرف هایم را شروع کنم، ناگهان دماغم شروع به خارش کرد. کمی تحمل کردم تا خارش بینی رفع شود. ولی هر لحظه به شدت آن افزوده می شد. در یک حرکت انتحاری دستم را به طرف بینی ام بردم. متوجه شدم ک یک تارموی دراز از جلوی یکی از سوراخ های بینی ام بیرون زده است. دوباره با زرنگی دستم را پایین آوردم و شروع کردم به حرف زدن.
مردم به من زل زده بودند. من تصور کردم که حرف هایم به دلشان نسشته است. روی این حساب، صدایم را بلند تر کردم و گاهی مشت هایم را در هوا تکان تکان دادم.
دوباره خارش دماغم شروع شد. بد جوری اذیتم می کرد. یواشکی با یکی از دست هایم موی دماغم را لمس کردم. بلند و تیز بود. تصمیم گرفتم هر طور شده بدون این که مردم متوجه بشوند با یک حرکت سریع آن را بکنم و از شرش راحت بشوم.
مردم بدون اینکه عکس العملی نشان بدهند، ساکت و آرام روی صندلی هایشان نشسته بودند و به من خیره خیره نگاه می کردند.
دوباره موی دماغم را با دو انگشتم لمس کردم و نوکش را کمی این طرف و آن طرف پیچاندم. سفت بود. دوباره دستم را مشت کردم و صدایم را کمی بالاتر بردم.
داغ کرده بودم. هیچ صدایی از مردم در نمی آمد. برای این که مردم را به سرو صدا بیندازم و احساسشان را آتشی کنم، پیاز داغ حرف هایم را بیشتر کردم.
اما انگار نه انگار. آن ها با چشمان حیرت زده به من زل زده بودند.
دیگر داشت حرف هایم به پایان می رسید. باید کاری می کردم یا حرفی می زدم تا مردم کف بزنند و هورا بکشند. در حالی که به حرف هایی که باید بزنم فکر می کردم، با یک حرکت سریع دست را به طرف بینی ام بردم. موی دماغ را چسبیدم و با شدت هر چه تمامتر آن را به طرف بیرون کشیدم و از جا کندم.
اول سکوت عجیبی در سالن حکم فرما شد. کمی بعد مردم از جای برخاستند و با هم و با صدای گوش خراش هورا کشیدند و شروع به کف زدن کردند. صدایشان را می شنیدم که به هم دیگر می گفتند:« کند. آخرش موی ماغ را کند.»
یکی دیگر گفت:« چه ماهرانه! چه ماهرانه!»
یکی دیگر می گفت:« آفرین! آخر جلوی چشم ما یک کار مهمی انجام داد.»
همه در حالی که خوشحال بودند و در باره موی دماغ من حرف می زدند سالن را برای همیشه ترک کردند.
|
گفتم: « باید تنهایی بروم.»
آنا سرش را پایین انداخت و گفت: « باشه! فقط یادت باشه فردا موسیقی باید پخش کنیم. مگه سفارش داماد یادت رفت؟»
گفتم:« یادم هست. من قبل از تو به عروسی می رسم.»
آنا دیگر چیزی نگفت. به کنار خانه ی آن ها رسیده بودیم. آنا به طرف خانه پیچید و رفت. من در تاریکی شب یواش یواش به خانه رفتم. چراغ خانه خاموش بود. بدون سرو صدا وارد اتاق شدم. تاریک بود. کمی ایستادم چشمم که به تاریکی عادت کرد، سر جایم دراز کشیدم. خواب از چشمانم پریده بود. فکرم هی می رفت به طرف دختر. تصور می کردم در آسمان ها به پرواز در آمده ام. دنیا در مشت من بود و دروازه ی بزرگ خوشبختی را به روی خودم باز می دیدم. کافی بود یک قدم کوچک بردارم و وارد آن دنیای پر رمز و راز بشوم. هی بالا و بالاتر می رفتم. نمی دانم تا کجا رفته بودم که خواب مرا به آغوش کشید.
صبح زود از خواب بیدار شدم. نگاهی به بیرون انداختم. هوا هنوز کمی تاریک بود. از اینکه به این زودی بیدار شده بودم خودم هم تعجب کردم. هیچ وقت نشده بود قبل از ظهر از خواب بیدار شوم. کمی توی رختخواب نشستم. همه جا ساکت بود. دلشوره داشتم و نگران بودم. فهمیدم که عاشق شده ام. این حس کمی آرامم کرد. تصمیم گرفتم خیلی عادی رفتار کنم تا کسی به من شک نکند. با این فکر از اتاق بیرون آمدم. هوای تمیز صبحگاهی مشامم را نوازش کرد. احساس می کردم برای اولین بار است که در این خانه و در این روستا هستم. حس عجیبی بود. عجیب تر از آن این بود که می دانستم عاشق شده ام و حس می کردم عشق من از روی آگاهی و منطق است نه از روی جوانی و احساس.
منتظر روشن شدن هوا ماندم. اما خورشید قصد نداشت از خانه ی خودش بیرون بیاید. کمی بیرون قدم زدم. فکر کردم از داخل اتاق کسی مرا زیر نظر گرفته است. فوری وارد اتاق شدم. خواهرانم خروپف کنان خوابیده بودند. توجهی به خروپف آن ها نکردم. به اتاق پدرم رفتم. مادرم کنار سماور چرت می زد. پدرم نگاهی به سر پای من انداخت و گفت:« جایی می خوای بری؟»
بدنم داغ شد. گفتم:«باید برم عروسی.»
پدرم گفت:« ما هم می رویم. ولی الان خیلی زود است.»
گفتم:« قراره من و آنا تا آمدن عروس ترانه پخش کنیم.»
مادرم زل زده بود به من. پدرم گفت:« هنوز خیلی زوده. برو بگیر بخواب.»
گفتم:« خوابم نمی آد.»
مادرم به کمکم آمد و گفت:« پس بیا چیزی بخور تا هوا روشن بشه.»
فوری کنار مادرم نشستم. مادرم چای داخل کاسه ریخت و جلویم گذاشت و گفت:« کی پیش خواهرت بر می گردی؟ از درس و مشقت عقب نمانی.»
گفتم:« فردا شاید بروم. این چند روز درس مهمی نداریم.»
مادرم گفت:« عروسی امروز تمام می شود.»
نگاهی چپ به او انداختم و گفتم:« گفتم که، درس مهمی نداریم.»
پدرم کاسه ی چایی اش را سر کشید و ازخانه رفت بیرون.
به مادرم گفتم:« چقدر سئوال و پیچم می کنی پیش پدر ؟ خودت که می دانی...
حرفم را نیمه تمام گذاشتم. چون حرفی برای گفتن نداشتم.
مادرم گفت:« من برای خودت می گویم.»
گفتم:« اگه برای من است، خودم می دانم چه کار باید بکنم.»
مادرم چیزی نگفت. او هیچ وقت چیزی به من نمی گفت. تمام حرف های راست و دروغ مرا باور می کرد. من هم چون در شهر زندگی می کردم، حرف های عجیب و غریبی می گفتم و آن ها را به تعجب می انداختم. به خصوص وقتی از سینما و فیلم حرف می زدم، خیلی اغراق می کردم. در درس هم که دانشمند عجوبه ای بودم و سر آمد همه. ولی هیچ وقت کارنامه ام را به آن ها نشان نمی دادم.
کاسه چای را سر کشیدم و از خانه زدم بیرون. روی ایوان دو سطل پر آب قرار داشت. سطل ها را برداشتم و آبش را گوشه ی حیاط ریختم و به طرف برکه راه افتادم.
وقتی داشتم از کنار آخرین خانه رد می شدم، یادم آمد که ما آب انبار داریم و همسایه ها هم از آن استفاده می کردند. مانده بودم سطل به دست به کنار برکه بروم یا سطل های خالی از آب را برگردانم خانه.
همانطور سطل به دست مردد ایستاده بودم که پیرمردی از خانه اش بیرون آمد. فوری به طرفش رفتم و گفتم:« اجازه می دی این سطل ها را مدتی این جا بذارم؟»
پیرمرد با کمی نگاهم کردن، مرا شناخت. پرسید:« می خوهی از برکه آب بیاری؟»
گفتم:« نه. ما آب انبار داریم.»
پیرمرد گفت:« پس اگر زحمتی نداره این دوسطل را از آب برکه پر کن و برای من بیار.»
دیگه حرفی برای گفتن باقی نمانده بود. سطل به دست به طرف برکه رفتم.
کسی در اطراف برکه نبود. وارد برکه شدم و سطل ها را یکی یکی از آب پر کردم و کنار برکه گذاشتم.
هر چه منتظر ماندم خبری از دختر نبود. از دور دست صدای موسیقی از بلندگو خیلی یواش به گوشم رسید. فهمیدم که آنا مشغول پخش آن شده است:
دل میگه دلبر میاد/انتظارم سر میاد
خونه از خاک در می آد/ یارم از سفر میاد
میدونه فصل بهاره/دل یارش بی قراره
میدون طاقت نداره/ سر راه چشم انتظاره
سطل ها را برداشتم و به طرف روستا به راه افتادم. وقتی نزدیک خانه ی دختر رسیدم، به بهانه ی تازه کردن نفس، سطل ها را روی زمین گذاشتم. دیگر ترانه به وضوح شنیده می شد:
می دونه بی آشیونم/ میدونه بی هم زبونم
نمی خواد تنها بمونم/ با وفا و مهربونم
منو تنها نمی ذاره می دونم/ رو دلم پا نمی ذاره می دونم
دختر از خانه بیرون آمد و بدون این که نگاهی به اطراف بیندازد، سطل به دست به طرف برکه راه افتاد. دلم به تاپ تاپ افتاد.
نمی دانستم به دنبال دختر بروم یا سطل آب ها را به خانه پیرمرد برسانم و بروم پیش آنا، مشغول پخش موسیقی بشوم.
همانطور مات و مبهوت دور شدن دختر را نگاه می کردم. او وقتی به برکه رسید. سطل ها را روی زمین گذاشت و به طرفم نگاه کرد. داغ کردم. از پشت سر کسی صدایم زد. به عقب برگشتم. پیرمرد بود.
ادامه دارد عزیزانم ...
خواهرم به طرف صدا برگشت و گفت:« بله.»
دختر گفت:« میشه من و خواهرم هم همراه شما بیاییم؟»
خواهرم گفت:« چرا نمیشه. بیایید.»
من گفتم:« خانه آن ها که آن وره. من باید زود برگردم عروسی.»
خواهرم گفت:« تو اصلا می تونی همین جا بمانی. من خودم همه را به خانه هایشان می رسانم.»
در تاریکی شب نگاهی چپ به خواهرم انداختم. آن ها بدون توجه به من به راه افتادند. من کمی با دلخوری ایستادم. صدای موسیقی به اوج خود رسیده بود. نمی دانستم چه کسانی در حال رقص و پایکوبی هستند. دیگر حوصله ی دیمبل و دومبل را نداشتم. خواهرم همراه بقیه دور و دورتر می شدند. من هم پشت سرشان به راه افتادم. وقتی به آن ها رسیدم، خواهرم گفت:« خوب شد آمدی. این جا خیلی تاریک است.»
خوشحال شدم و قیافه حق به جانبی گرفتم و پیشاپیش آن ها به راه افتادم. وقتی به خانه ی خودمان رسیدم خواستم خواهرم را به خانه بفرستم و خودم دختر را به خانه شان برسانم. ولی قبل از اینکه فکرم را به زبان بیاورم، خواهرم به دختر اشاره کرد و گفت:« اول این را به خانه شان می رسان و بعد می آییم به خانه خودمان.»
من به عنوان اعتراض گفتم:« من باید زودتر برگردم عروسی. چرا برنامه را عوض می کنی؟»
خواهرم گفت:« کدام برنامه؟»
احساس کردم دختر در تاریکی شب به ریشم می خندد. به همین خاطر جوابی به سئوال خواهرم پیدا نکردم. احساس کوچکی می کردم. هیچ وقت نمی خواستم پیش خواهرانم کوچکترین ضعفی داشته باشم. وقتی بخ خانه دختر رسیدیم، خواهرم از من خواست همانجا کمی منتظر باشم. ایستادم. خواهرم به همراه دختر به طرف خانه ی دختر راه افتادند. وقتی جلوی خانه رسیدند،ایستادند. چشم تز کردم. احساس کردم دختر چیزی می گوید و با دست به سمتی اشاره می کند. فکر کردم او ماجرای سطل آب را به خواهرم تعریف می کند. زمان کند شده بود. توی دلم آشوب بود. می خواستم با داد و فریاد از خواهرم بخواهم زودتر بیاید.
وقتی خواهرم آمد، بدون این که حرفی بزنم به طرف خانه ی خودمان راه افتادم. خواهرم هم در طول راه سکوت کرده بود و همراه من می آمد. خیلی طول کشید تا به خانه رسیدیم. خواهرم در راه باز کرد و خواست وارد خانه بشود، گفتم:« چی گفت؟»
خواهرم با تعجب نگاهم کرد و گفت:« کی؟»
فهمیدم سوتی داده ام. این پا و آن پا کردم و چیزی نگفتم. خواهرم از اتاق بیرون آمد و گفت:« اتفاقی افتاده؟ امروز یه جوری هستی.»
گفتم:« چه اتفاقی؟»
خواهرم گفت:« از من می پرسی؟»
بعد نزدیک تر آمد و گفت:« بذار ببینم. چرا رنگت پریده؟»
خودم را جمع و جور کردم و گفتم:« برو داخل خانه! ادای دکترها را در نیار!»
خواهرم رفت توی فکر. بعد وارد خانه شد. من دویدم طرف عروسی.
دوستان داماد به شکل دایره دور داماد می رقصیدند و ترانه می خواندند. داماد هم وسط دایره با کت و شلوار یک دست سیاه می رقصید. گاهی دوستان داماد با حفظ شکل دایره می نشستند و کف می زدند و داماد به تنهایی می رقصید.
آنا گوشه ای ایستاده بود. تا مرا دید، گفت:« بریم خانه ی ما.»
گفتم:« مگه نمی خوای همراه گروه برقصی؟»
با ناراحتی گفت:« ولشون کن!»
در راه فهمیدم که کسی از او برای رقصیدن دعوت نکرده بود. برای این که آنا را از خمودگی بیرون بیاورم، ماجرای ضبط صوت را به او گفتم. آنا با خوشحالی گفت:« راست میگی؟»
گفتم:« باور کن! فردا هر ترانه ای را که دوست داشته باشیم گوش می کنیم.»
آنا گفت:« من هم بلدم با ضبط صوت کار کنم. چرا داماد از من نخواست.»
گفتم:« آن موقع تو درحال رقصیدن بودی. داماد هم به من گفت. در واقع به ما گفت.»
آنا جدی شد وگفت:« پس، فردا زودتر از خواب بیدارشویم. قبل از دیگران برویم و ضبط و نوار ترانه را از داماد تحویل بگیریم.»
همان طور که به طرف خانه می رفتیم، چند بارخواستم از آنا بخواهم خودش برود و ترانه پخش کند. باید بهانه ای جور می کردم. هیچ بهانه ای نداشتم. اصلا نمی دانستم فردا دختر از برکه آب می آورد یانه. همان طور که ماجرا را از خواهرم مخفی کرده بودم، از آنا هم مخفی می کردم. ولی خیلی دلم می خواست در رابطه با آن با آنا حرف بزنم. حتی احساس می کردم حرف زدن خیلی بهتر از خود ماجرا است. چون می توانستم ماجرا را کمی کش بدهم. حرف های قشنگ تری بزنم و تنش ماجرا را بیشتر کنم. وقتی امکان این را داشتم که در باره ی اتفاق نیم ساعتی، روزها و شب ها حرف بزنم، لذتش هم بیشتر بود چرا آن را از همه مخفی می کردم؟
وقتی به خانه ی آنا نزدیک تر شدیم، گفتم:« آنا! من شاید فردا به عروسی نیایم.»
آنا همان طور که راه می رفت،پرسید:« مگه نمی خواهی ترانه پخش کنیم؟»
گفتم:« نه! شاید جای دیگری بروم.»
آنا گفت:« تا عروس بیاید خیلی وقت می برد. با هم جایی که بروی می رویم و برمی گردیم.»
با عجله گفتم:« نه! نمی شه. من باید تنها بروم.»
آنا ایستاد و گفت:« چی؟!»
ادامه دارد عزیزانم
قصر در میان درختان بلند و سرسبز احاطه شده بود. از موقعی که قدم به باغ قصر گذاشته بودند آنها را در اتاق زیبا جای داده بودند و از آنها خواسته بودند تا شب را استراحت کنند و شب به دیدار فلک المعالی برده خواهند شد. اتاق در گوشه ی باغ قرار داشت و نسیم فضای آن را خنک کرده و صدای جیک جیک پرنده ها از گوشه گوشه ی باغ به گوش میرسید. منوچهری و دوستش از زیبایی باغ به حیرت افتاده بودند.آنها نمی دانستند در نزدیکی دیار خودشان که فقط یک کوه میان آن قرار داشت همچین سرزمین زیبایی قرار داشته باشد. آنها همیشه تنها چیزی که دیده بود گرد و غبار کویری بود و سوز و سرمای زمستانی.
منوچهری به این طبیعت زیبا چشم دوخت. بوی نسیم خبر از بهار می آورد و بوی گلها را در فضا می پراکند. مدتی به این باغ بهشتی چشم دوخت. دوستش هم در گوشه ی دیگر اتاق به طبیعت چشم دوخته بود.
تصاویر دل انگیز در ذهنش جان می گرفت. او که نمی خواست دست خالی به پیشگاه فلک المعالی برود، قلم و کاغذ برداشت و برای پیشکش شروع به سرودن کرد:
همی ریزد میان باغ، لولوها به زنبرها همی سوزد میان راغ، عنبرها به مجمرها
زقرقویی به صحراها،فرو افکنده بالش ها زبوقلمون به وادیها، فرو گسترده بسترها
زده یاقوت رمانی به صحراها، به خرمنها فشانده مشک خر خیزی، به بستانها به زنبر ها
به زیرپر قوش اندر، همه چون چرخ دیباها به پرکبک بر، خطی سیه چون ط محبرها
چو چنبرهای یاقوتین بهروز باد گلبنها جهنده بلبل و صلاصل، چوبازیگر به چنبرها
همچنان می نوشت و غرق در زیبایی شده بود. مدتها بود که دوستش کنارش آمده و به نوشتن او چشم دوخته بود. اما موچهری متوجه ی او نشده بود. وقتی دست از نوشتن کشید فهمید که هوا روبه تاریکی رفته و خدمتکار در حال روشن کردن قندیل زیبایی بود که از سقف اقامتگاه آویزان بود.
وقتی اتاق روشن شد منوچهری دوستش را دید که با حیرت او را تماشا می کرد. خدمتکار قندیل را روشن کرد و بدون اینکه حرفی بزند از اتاق بیرون رفت. نور لطیفی اتاق را پر کرد. دوست منوچهری کنار او نشست و گفت:« مدتها داشتم تماشایت می کردم. اصلا متوجه ی من نبودی. همیشه این حالات تو را دوست داشتم. نوشتن شعر چقدر آدم را در خود غرق می کند.»
منوچهری به نور قندیل چشم دوخت و گفت:« شعر مثل آهو است. همان موقع که به سراغت آمد باید صیدش کنی. وگرنه رم می کند و می گریزد.»
دوستش پرسید:« حالا این شعر در باره چی بود؟»
منوچهری گفت:«زیبایی اینجا را در بهار توصیف کردم. اگر فرصت شود آن را برای «فلک المعالی منوچهر بن قابوس» پیشکش می کنم. امیدوارم خوشش بیاید.»
دوستش گفت:« حتما خوشش می آید.»
منوچهری گفت:« پادشاهان دوست دارند در شعر اسم خودشان هم بیاید ولی من این کار را نکردم. حالا نمی دانم او را مدح کنم یانه؟»
دوستش گفت:« اگر ر اولین دیدار قصیده ای در مدحش می گفتی خیلی بهتر بود. باز هم فرصت پیش خواهد آمد. بگذار امشب عکس العملش را ببینیم.»
قراول آمد و به آنها خبر داد برای رفتن به حضور امیر آماده باشند. منوچهری و دوستش که منتظر همین لحظه بودند، از اتاق بیرون آمدند.
هوا تاریک شده بود. نسیم خنکی برگ های درختان را به بازی گرفته بود. ماه در آسمان نور افشانی می کرد. منوچهری از تماشای مناظر زیبای اطراف سیر نمی شد. دلش می خواست تا صبح بنشیند و در وصف طبیعت زیبا شعر بگوید.اما دو نیزه دار منتظرشان بودند. پس آنها را معطل نگذاشتند و آرام آرام پشت سر آنها به طرف قصر به راه افتادند.
قصر در میان درخت های بلند احاطه شده بود و نگهبان ها در جای جای باغ به چشم می خوردند. هیچ کدام از آنها توجهی به به کسانی که در باغ رفت و آمد می کردند نداشتند. فقط مسافتی را می پیمودند و دوباره همان مسافت را باز می گشتند.
وقتی به درگاه عمارت رسیدند. مردی ریزه میزه چیز به نگهبان گفت و نگهبان هم در جواب او حرف نامربوطی زد. مرد ریزه میزه لبخندی زد و از جلوی درگاه کنار کشید و اول نگهبان بعد دوستش و آخر سر هم منوچهری وارد شدند. قصر بوی مطبوعی داشت. بزرگ و جا دار بود. تابحال منوچهری و دوستش همچین جایی را در خیال هم تصور نکرده بودند چه برسد به اینکه در واقعیت وارد آنجا بشوند.
. وارد سرسرا که شدند قراول از آنها خواست همین جا منتظر بمانند و خودش از دری خارج شد و رفت. منوچهری و دوستش غرق تماشای زیبایی عمارت شدند. هیچ صدایی جز صدای جیک جحیک پرندگان به گوششان نمی رسید. در چهار گوشه ی هال شمع هایی روشن کرده بودند. نور شمع ها اتاق را نیمه روشن کرده بود. آنها مدتی منتظر شدند تا اینکه در دیگری باز شد و نگهبان به آنها اشاره کرد داخل شوند. وارد که شدند نگهبان در را از پشت بست. امیر روی تختی نشسته بود و در کنار تخت مردی دیگر که پیرتر و درشت تر از امیر می نمود ایستاده بود و تعدادی دور تا دور امیر با لباس رزم نشسته بودند.
منوچهری و دوستش دست به سینه ایسادند و ادای احترام کردند. مردی که کنار تخت ایساده بود روبه مرد روی روی تخت کرد و گفت:« امیر فلک المعالی امیر طبرستان و گرگان.»
بعد روبه او کرد و گفت:« او منوچهری دامغانی شاعری است که به دو زبان فارسی و عربی شعر می سراید. شمار سالهای عمرش اندک است اما فضل او بسیار. او به سبب ارادتی که به حضرت امیر دارد برای خود را به تخلص منوچهری مفتخر گردانیده.»
بعد به دوست منوچهری اشاره کرد و گفت:« همرا او نیز، آرزومند خدمت در دستگاه امارت طبرستان و گرگان است تا حضرت امیرچه فرمایند.»
امیر از روی تخت بلند شد و روبه مرد پیر کرد و گفت:« بختیار بن محمد! از این شاعر زیاد شنیده ایم ولی شعری از او نشنیده ایم.»
بختیار بن محمد گفت:« او را شعر بسیار است.حضرت امیر شعرش را به گوش عنایت استماع فرمایند، طبیعت رنگارنگ را در شعرش به عینه مشاهده خواهند فرمود. او با شعرش طبیعت را مهمان دل ها می کند. اگر رخصت بفرمایید در مدح حضرت شعرها خواهد سرود.»
فلک المعالی با چهره ی خندان روی تخت نشست و مدتی طولانی به منوچهری و دوستش چشم دوخت. زمان برای منوچهری و دوستش ایستاده بود. آنها منتظر بودند امیر چه چیزی خواهد گفت.
پس از مدت نسبتا طولانی امیر با دقت به منوچهری چشم دوخت و آرام آرام گفت::« نیازی به ستایش من نیست. همین که طبیعت زیبا را توصیف بکند کافی است. دوست دارم شعری از او بشنوم.»
بختیار بن محمد به منوچهری اشاره کرد بخواند.
منوچهری سینه صاف کرد و گفت:« اگر اجازه بدهید دو رباعی تقدیم امیر کنم.»
دوباره سینه صاف کرد و خواند:
هر کار که هست جز به کام تو مباد
هر خصم که هست جز به دام تو مباد
هر سکه که هست جز به نام تو مباد
هر خطبه که هست جز به بام تو مباد
دولت همه ساله بی جلال تو مباد
همت همه ساله بی جمال تو مباد
هر بنده که هست بی کمال تو مباد
خورشید جهان توبی،زوال تومباد
بختیار بن محمد با خوشحالی به امیر چشم دوخت. امیر سر به زیر افکنده به فکر فرو رفته بود. بختیار بن محمد وقتی سکوت او را دید به منوچهری اشاره کرد یکی دیگر بخواند. دوستش هم با آرنج به او ضربه ای زد که بخوان!»
منوچهری نگاهی به امیر انداخت که در فکر فرو رفته بود و خواند:
ای کرده سپاه اختران یاری تو
فخر است جهان را به جهانداری تو
مستند مخالفان ز هشیاری تو
بخت همه خفته شد ز بیداری تو
بعد از تمام شدن شعر سکوتی مطلق خانه را فرا گرفت. فلک المعالی هنوز غرق فکر بود. بختیاربن محمد مشتاقانه به منوچهری چشم دوخته بود. دوست منوچهری با خوشحالی به منوچهری چشم دوخته بود. منوچهری هم نوبت به نوبت حاضران مجلس را از نظر می گذراند.
فلک المعالی سکوت را شکست و گفت:« اشعار زیبایی قرائت کردی.»
بعد روبه بختیار بن محمد گفت:« خانه ای برای منوچهری و دوستش مهبا کنید. او نه در کارزار شرکت می جوید و نه در کشت و کار. او مشغول نوشتن اشعارش می شود. او نه غم نان داشته باشد و نه هراس جان. اگر خداوند دولت ما را پایدار سازد او هم در کنار ما خواهد بود. در گردش و تفریح همراه ما خواهد بود. به هر کجای این دیار سفر کند اسبی تند رو و غذای کافی در اختیارش باشد.»
بعد رو به منوچهری کرد و گفت:« قلمت را در مدح من به گردش نیاور. نه من پایدارم و نه دولت من. از طبیعت هر چه می توانی بگو. چون طبیعتی که خداوند آفریده ماندگار و جاودان است. من به عنوان امیر خطاهایی دارم ولی خداوندگار هیچ خطایی ندارد و هر چیزی که آفریده است به جا و مفید و جاودان است.»
امیر سکوت کرد. حرف های امیر به به مذاق منوچهری خوش آمد. احساس کرد پناهگاه امنی یافته است. حرف های امیر او را یاد حرف های پدرش انداخت.»
امیر رخصت رفتن داد و گفت:« اما دوستش اگر بخواهد می تواند در کنار منوچهری بماند. ولی لازم است آداب حرب و رزم را بیاموزد. تا در مواقع خطر از شاعر حفاظت کند.»
بختیار بن محمد گفت:« اطاعت امر می شود. از فردا همه چیز برای شاعر و دوستش فراهم خواهد شد.»
منوچهری به همراه دوستش از قصر بیرون آمدند. دیر وقت بود و صدای گنچشک ها به خاموشی گراییده بود. ماه زیباتر و درخشنده تر می تابید. در دور دست صدای شیهه اسبی به می رسید. درخت ها زیر نور ماه همچون سایه هایی بلند به نظر می آمدند. منوچهری و دوستش با آرامش در زیر نور ماه به طرف اتاقی که در آن ساکن شده بودند می رفتند. هیچ حرفی میان هم رد و بدل نمی کردند. هر دو غرق شادی بودند و الان فقط دلشان می خواست دراز بکشند و با خاطری آسوده خستگی چندین روز راه رفتن را از تن بیرون کنند.
پ.ن: این رمان را بر اساس زندگی نامه ی شاعر منوچهری دامغانی نوشتم و به زودی به بازار نشر خواهد آمد.
روزی در جنگل روباهی هراسان و به سرعت در حال فرار بود. گرگ وقتی فرار او را دید ترسید که نکند خطری جنگل را تهدید می کند. پس به روباه رسید و از او پرسید:« چرا فرار می کنی؟»
روباه در حالی که می دوید، گفت:« اگر آن چیزی را که من دیدم، تو هم ببینی حتما پا به فرار می گذاری.»
گرگ که ترس به جانش افتاده بود، پرسید:« مگر تو چه دیده ای که باید فرار کنی؟»
روباه باز همان طور که می دوید، گفت:« امروز که برای شکار به نزدیک روستا رفته بودم، با چشم خودم دیدم آدم ها شترها را گرفته اند و بار سنگین بر پشتش گذاشته از او کار می کشند. علت فرار من همین است.»
گرگ از حرف روباه به خنده افتاد و گفت:« ای روباه نادان! فرار تو بیهوده است. تو که شتر نیستی.»
روباه گفت:« این که من روباه هستم را فقط من و تو می دانیم، ولی آدم ها که نمی دانند. تا بخواهم به آن ها حالی کنم که روباه هستم و شتر نیستم، آن ها بارشان را به پشتم گذاشته اند و به مقصد رسانده اند.»
گلستان سعدی
با شنيدن صداي "عراز!عراز!" از خواب پريدم. لحظه اي توي رختواب نشستم. حس كردم خواب ديده ام ، ولي هيچ تصويري به يادم نيامد. فقط صدا را شنيده بودم. صدا بلندتر از قبل به گوشم خورد: «عراز! عراز! قربان ...» !!
از جاي پريدم و از پنجره نگاهي به بيرون انداختم. رجب روی برف ها ايستاده و صدايم مي زد. از اتاق بيرون رفتم. برف بندآمده بود ولی هوا سرد و یخبندان بود و سوز داشت. رجب تا مرا ديد، گفت: «عراز! قربان گير كرده! »
احساس سر ما كردم. دستهايم را جلوي سينه ام جمع كردم و پرسيدم:« گيركرده؟! كجا گير كرده؟!»
رجب با دستش به طرفي اشاره كرد و گفت: «توي رودخانه!»
نزديك رجب شدم و گفتم: «توي رود خانه؟! توی این هوای سرد اونجا چکار می کرد؟»
رجب با نگراني گفت: « چقدر پرس و جو مي كني؟ بريم درش بياريم!»
من كه هاج و واج مانده بودم، گفتم:« چي ميگي تو؟! اونجا چيكار مي كرد؟»
رجب گفت:« عجله کن! توي راه ميگم چه اتفاقي افتاده.»
به خانه برگشتم و لباس گرم پوشيدم. مادرم پرسيد:« كجا داري ميري؟»
همانطور که با عجله لباس می پوشیدم، گفتم:«ميرم کنار رودخانه!»
دوباره پرسيد:« کنار رودخانه چيكار داري توي اين هواي سرد؟»
گفتم:« پدرم کو؟ »
مادرم گفت:« او هم رفته کنار رودخانه! چه خبره اونجا؟»
گفتم:« الان بر مي گردم. نگران نشو!»
از اتاق بیرون آمدم و از رجب پرسیدم: «پدرم كجاست؟»
رجب گفت: «پدرت رفته خانه ي قربان. شاید هم رفته طرف رودخانه!»
به طرف رودخانه راه افتادیم و گفتم:« نميگي چي شده؟»
رجب كه تند تند راه مي رفت، گفت:« صبح زود خوجه داشت مي رفت شكار. مرا كه ديد، گفت: بريم كنار رودخانه ببين چگونه پرنده ها را توي آسمان مي زنم. همراه او رفتم. وقتي به رودخانه رسيديم. كنار آن به كمين نشستيم. هنوز پرنده اي نيامده بود كه قربان از پشت سر، يكباره توي كمينگاه پريد و ما را ترساند.»
رجب به نفس نفس افتاد. گفتم:« قربان را کی برده بود اونجا؟»
رجب گفت: «نمی دانم. من که خبرش نکرده بودم. ولی خوجه خيلي ناراحت شد و زیر لب به من گفت:«حالا مرا مي ترساند؟! صبر كن سرش را با پنبه ببرم!»
منكه خيلي نگران قربان شده بودم، پرسيدم:« به رودخانه هولش داد؟»
رجب گفت:« نه! كاش هولش داده بود. قربان با پاي خودش رفت داخل رودخانه!»
بعد بغض كرد و چشمانش پر از اشك شد. نگرانتر شدم و گفتم:« چطور؟»
رجب اشك چشمش را پاك كرد و گفت:« كمي كه نشستيم، خوجه گفت: «من امروز پرنده شكار نمي كنم.»
قربان گفت:« پرنده مي خوام. شكار كن! تخم جن!»
خوجه گفت: «نه نميشه! تخم جن! سگم را همراه نياوردم. اگر پرنده را بزنم، به آن طرف رودخانه مي افتد و نمي توانم بيارم!»
قربان گفت:« تو بزن تخم جن! من سگم. ميرم پرنده را مي گيرم!»
صداي هق هق گريه ي رجب بلند شد. كمي كه راه رفت دوباره گفت:« گفتم قربان نرو! قربان زبانش را براي من در آورد و گفت:« ميرم. سگ حتما ميره و پرنده را مياره! »
زير لب گفتم:« خوجه نامردی کرده!»
رجب گفت:« خوجه پرنده اي را در آسمان نشان قربان داد و از او پرسيد؛ اون پرنده را مي خواهي؟ قربان هم گفت؛ «پرنده مي خوام! واق واق». خوجه لوله ي تفنگ را بطرف پرنده نشانه رفت و الكي شليك كرد. پرنده خيلي دور بود. راهش را كج كرد و به طرفي ديگر پرواز كرد و رفت. خوجه خنديد و گفت: "ديدي قربان! از گردنش زدم. برو بيارش! "گفتم:" خوجه! تير بهش نخورد." قربان گفت:" خورد. سگ منم یا تو تخم جن!" و صداي عوعو سگ را در آورد و دوان دوان توي رودخانه رفت.»
گفتم:« توي آب سرد افتاد؟»
رجب گفت:«كاش توي آب سرد مي افتاد.داخل رودخانه آب نبود كه. آبش كاملا يخ بسته بود و قربان از روي يخ ها شروع به دويدن كرد. وقتي به وسط رود خانه رسيد يخ شكست و يك پاي قربان داخل آن گير كرد. من و خوجه نتوانستيم به كمكش برويم. يخ رودخانه مي شكست و پايمان فرو مي رفت. خوجه پا به فرار گذاشت و رفت و من ترسيدم و دوباره به نزديك هاي قربان رسيدم. چه فريادي مي كشيد. وقتي ديدم نجات دادن او كار من نيست، دوان دوان آمدم روستا و اول به پدرت گفتم و بعد تو را خبر كردم.»
وقتي حرف هاي رجب تمام شد، به رودخانه رسيده بودیم. پدرم قربان را به كولش گرفته، آرام آرام مي آمد. دوان دوان پيش او رفتیم . قربان بي هوش بود. پدرم او را کنار رودخانه گذاشت و گفت:« يكي تان برويد روستا و اسب يا الاغي بياوريد.»
از جايم جنب نخوردم. رجب برگشت و به طرف روستا دويد.
نگاهي به پاي قربان انداختم. كبود شده و باد كرده بود. بعد دستي به آن كشيدم. سرد بود. يخ زده. تازه احساس كردم هوا چقدر سرد است. وقتي نفس مي كشيد، بخار از دهان و بيني اش بيرون مي زد. كفش هايش خيس بود. از کنارش بلند شدم و رو به پدرم گفتم:« پايش خوب مي شود؟»
پدرم در حالي كه نفس نفس مي زد، گفت:« گمان نكنم. بايد پيش طبيب ببريم.»
گفتم:« اگر مادرش بشنود، مي ميرد.»
پدرم حرفي نزد و به قربان چشم دوخت.
پائيز بود. باد بود، باران و كلاغ. باد زوزه مي كشيد، باران شرشر مي بارید و كلاغي روي تنها درخت حياط ما قارقار مي كرد.
دلم به حال كلاغ سوخت و خواستم او را به خانه بياورم و از گزند باد و باران نجات دهم.
از خانه برون آمدم. باد زوزه مي كشيد و به سر و صورتم شلاق مي زد. رفتم زير درخت و همين كه خواستم از آن بلا بروم، كلاغ پرواز كرد و رفت.
مادرم از داخل خانه فرياد زد: «چكار مي كني عراز؟»
گفتم: «خواستم كلاغ را بياورم خانه. داشت از سرما تلف مي شد.»
مادرم گفت:« كلاغ از سرما تلف نمي شود. زودتر بيا خانه! خودت تلف مي شوي.»
مادرم راست مي گفت. هوا بد جوري سرد و گزنده بود. به طرف خانه رفتم و دوباره كنار پنجره نشستم و به كلاغ فكر كردم. هميشه دلم مي خواست يك كلاغ داشته باشم و با او دوست شوم ولي كسي براي داشتن آن كمكم نمي كرد.
از پنجره نگاهي به بيرون انداختم. كلاغ دوباره پرواز كنان برگشت و روي درخت نشست.
هوا روبه تاريكي مي رفت و شرشر باران و زوزه باد شديدتر مي شد.
مادرم مشغول پختن شام بود و رو به من گفت: «عراز راديو را باز كن، گوش كنيم.»
راديو كوچك را كه هميشه روي پنجره بود، باز كردم. موسيقي غمگيني درحال پخش بود. از داخل اتاق ديگر خواهرم داد زد: «صدايش را كمي بالاتر بيار. من هم بشنوم.»
صداي راديو را بلندتر كردم و صداي موسيقي با صداي تق تق قالي در هم آميخت.
مادرم گفت: «عراز! سفره را بيانداز. تا پدرت بيايد آماده باشد.»
با دلخوري گفتم: «هميشه سفره را من بايد بيندازم؟»
مادرم گفت:«خواهرت كه قالي مي بافد. بيا كمك كن.. تا خواهرت زودتر قالي را ببافد و تمامش كند.»
نگاهي به بيرون انداختم. درخت و كلاغ در سياهي شب گم مي شد و گاه گاهي صداي قارقار كلاغ به گوش مي رسيد.
از كنار پنجره بلند شدم و مشغول انداختن سفره بودم، كه پدرم خيس و آب كشيده وارد خانه شد و گفت: "عجب باراني! اگر تا چند روز ديگر ببارد ، سيل جاري خواهد كرد."
پدرم لباس خيسش را از رخت آويز آويخت و كنار بخاري نشست.
مادرم گفت: «خدا نكند. از اين حرفها نزن كه خيلي ترس برم مي داره.»
پدرم خنديد و گفت: « زن و ترس؟! بي معني است.»
مادرم خنديد. پدرم هم به حرف خودش خنده اش گرفت.
وقتي سفره را انداختم. خواهرم را صدا زدم بيايد شامش را بخورد.
مادرم شام را توي ديس ريخت و آورد روي سفره گذاشت. بخار ملايمي از روي شام برمي خواست. بوي خوش آن فضاي خانه را پر كرد.
پدرم كنار سفره آمد و من براي آخرين بار از پنجره به بيرون نگاه كردم. درخت و كلاغ كاملا در تاريكي شب گم شده بودند. خواهرم از طرف ديگر آمد و كنار پدرم نشست. پدرم به او لبخند زد. خواهرم هم لبخند به لب آورد.
مادرم وقتي در كنار سفره نشست. پدرم بسم الله گفت و مشغول خوردن غذا شد. پس از آن، مادرم و بعد من و خواهرم شروع به خوردن كرديم.
باران هرلحظه تندتر و تندتر مي باريد و صداي زوزه باد واضحتر به گوش مي رسيد.
هنوز خوردن غذا تمام نشده بود كه در زدند. پدرم رو به مادرم گفت: «توی اين باران چه كسي ممكن است باشد؟!!! »
مادرم درحالي كه آخرين لقمه را در دهانش مي گذاشت، گفت:« نمي دانم.»
پدرم سريع دعا خواند و خواهرم و مادرم مشغول جمع كردن سفره شدند.
پدرم روبه من گفت: «برو ببين كيه.»
از جايم بلند شدم و در را باز كردم. گلدي همكلاسيم و مادرش خيس و آب كشيده پشت در ايستاده بودند.
روبه مادرش گفتم: «سلام!»
مادر گلدي جواب سلام را كه داد ، مادرم به طرفش آمد و گفت: « بفرماييد داخل بي بي جان!»
گلدي و مادرش وارد اتاق شدند. پدرم از جايش بلند شد و گفت:«بفرماييد.»
مادر گلدي به پدرم سلام داد و گفت: «ببخشيد مزاحم شديم.»
مادرم گفت: « بفرماييد كنار بخاري كمي گرم شويد. مزاحم چيه؟! بفرماييد.»
وقتي مادر گلدي و گلدي كنار بخاري جابجا شدند، مادر گلدي گفت: «بام خانه مان از فشار آب چكه كرد و خانه را آب برداشت. هرچه آب را خالي كرديم ، فايده اي نداشت. آخر سر مجبور شديم مزاحم شما شويم.»
پدرم گفت:«كار خوبي كرده ايد. پس كريم آقا كجاست؟»
بي بي جان گفت:«الان مي آيد. آب ظرفها را كه خالي كند مي آيد.»
مادرم گفت:« زودتر مي آمديد. خانه ي خودتان است.»
بي بي جان دستهايش را طرف بخاري گرفت و جابجا شد. گلدي هم كنارش نشست و به بخاري چشم دوخت.
پدرم رويه مادرم گفت: «تا كريم آقا بيايد ، زودتر شام را آماده كن!»
بي بي جان گفت:« نه زحمت نكشيد. ما شام را خورديم و آمديم.»
مادرم دو كاسه را از چاي پر كرد و جلوي آنها گذاشت و رو به من گفت: «چايي مي خوري عراز؟»
گفتم: «اگر زحمتي نباشد بله!»
پدرم خنده اش را فرو خورد و گفت: « يك كاسه هم براي من بريز!»
خواهرم گفت: « من هم مي خورم.»
مادرم بدون اينكه جوابي به كسي بدهد براي همه ي ما چايي آورد.
بي بي جان از خواهرم پرسيد: «قالي مي بافي سونا جان؟»
خواهرم گفت: « بله! دارم تمامش مي كنم.»
بي بي جان گفت: « الان كمكت مي كنم تمامش كنيد.»
صداي در، دوباره به گوش رسيد. از جايم بلند شدم و در را باز كردم. كريم آقا بود. تا مرا ديد پرسيد: «پدرت خانه هست؟»
ـ بله! بفرماييد.
كريم آقا وارد خانه شد و پدرم از جايش برخاست و با او احوال پرسي كرد. مادرم يك كاسه چاي هم جلوي او گذاشت.
بي بي جان چايي اش را سر كشيد و رو به خواهرم گفت: «سونا جان برويم قالي ات را ببينيم.»
مادرم گفت: « بي بي جان خودش مي بافد. تو بنشين استراحت كن.»
ولي بي بي جان بدون توجه به حرف مادرم به همراه خواهرم به اون يكي اتاق رفتند.
مادرم هم قوري چاي را جلوي پدرم گذاشت و پشت سر آنها رفت.
پدرم و كريم آقا هم مشغول گفتگو شدند. بطوري كه خيلي زود، من و گلدي را فراموش كردند. يواشكي كنار گلدي رفتم و گفتم: «من يك كلاغ دارم.»
ـ كجاست؟
فكري كردم و گفتم: « فعلا روي درخت است ولي فردا يا پس فردا ميارم خانه.»
گلدي گفت: « هر وقت به خانه آوردي بگو كلاغ دارم.»
گفتم: «حالا دوست داري آن را ببيني؟»
گلدي نگاهي به پدرش انداخت و گفت: «بيرون هوا سرده شايد اجازه ندهند. فردا ببينيم؟»
گفتم: « اگر الان مي ديديم بد نبود. چون مي ترسم در هواي سرد تلف شود.»
گلدي گفت: «نه. چيزيش نمي شود.»
پدرم گفت:« گلدي راست مي گويد.چيزيش نمي شود.»
بعد به راديو اشاره كرد و گفت: « راديو را بيار اينجا كمي گوش كنيم.»
راديو را به پدرم دادم.
گلدي گفت: «فردا مدرسه نمي روم. قرار است فردا پدرم اوستا بياورد و خانه را تعمير كند.»
پدر گلدي گفت: « مدرسه فردا تعطيل است. توي اين باد و باران كه نمیشود درس خواند.»
با خوشحالي گفتم: « پس، فردا مي توانيم كلاغ را ببينيم.»
از راديو صداي موسيقي قشنگي پخش مي شد. باران شرشر مي كرد و باد زوزه مي كشيد و چشمم كم كم گرم مي شد و من احساس سبكي مي كردم.
***
وقتي چشم باز كردم صبح شده بود و هنوز شرشر باران به گوش مي رسيد.. پدر گلدي و پدر من رفته بودند و مادرم و بي بي جان هم داشتند چاي مي نوشيدند. گلدي هم هنوز كنار من خوابيده بود.
گلدي هم بيدار شد و من و گلدي صبحانه را كه خورديم ، مادر گلدي گفت: گلدي با عراز برو خانه مان و سر و گوشي آب بدهيد و ببينيد چه خبر است.ا گر لگن و كاسه بشقاب هم پر شده باشد خالي كنيد.پدرت رفته دنبال اوستا. قبل از او خانه را مرتب كنيد.
ما هم از خدا خواسته فوري شال و كلاه كرديم و از خانه زديم بيرون. وقتي وارد خانه شديم، اولين چيزي كه نظرم را جلب كرد ، يك صندوقچه ي كوچك و زيبا بود كه روي تاقچه قرار داشت. گلدي مشغول خالي كردن آب لگن و ظرفهاي ديگر بود و من غرق تماشاي صندوقچه. خيلي دلم مي خواست در آن را باز كنم و داخلش را ببينم.
موضوع را به گلدي گفتم. او هم آن را از روي تاقچه برداشت و جلوي من گذاشت و گفت: «درش كه قفل است ، فقط مي تواني نگاهش كني.»
پرسيدم: پس كليدش كجاست؟
ـ پيش پدرم است. فقط او مي تواند آن را باز و بسته كند.
ـ نمي داني توي آن چيست؟
ـ نه!!! غير از پدرم ، هيچ كس نمي داند داخل آن چي هست، ولي گفته توي صندوقچه چيزهايي را براي من جمع مي كند. وقتي مدرسه ها تعطيل شد، آن را به من مي دهد، تا سرم گرم شود و توي كوچه و پس كوچه هاي خاكي روستا علاف نباشم.
با حسرت گفتم: « پس صندوقچه مال توست؟»
گلدی كه گويا تازه متوجه مي شد صاحب صندوقچه است، با خوشحالي گفت: « بله، مال من است.»
دستي به قفل صندوقچه كشيدم و گفتم: «خوش بحالت!»
هنوز داشتيم به صندوقچه نگاه مي كرديم كه يكدفعه پدر گلدي به همراه اوستا، وارد اتاق شدند. خيس از آب باران شده بودند. ولي پدر گلدي بي توجه به خيسي لباسش، روبه ما كرد و پرسيد: «با آن صندوقچه ي جادويي چه كار داريد؟!! بگذاريد سر جايش !»
من كه از حرف پدر گلدي شوكه شده بودم، پس از مدتي رو به گلدي گفتم: « مگر اين صندوقچه جادويي است؟»
پدر گلدي و اوستا نگاهي به هم انداختند و لبخند زدند. پدر گلدي گفت: «بله ، هم جادويي است و هم اسرار آميز!»
بعد ادامه داد: «نكند يك وقتي در آن ر اباز كنيد، چون دود زيادي از صندوقچه مي زند بيرون و تمام اسرار آن به هوا مي رود و به هيچ دردي نمي خورد.»
پدر گلدي اين را گفت و با اوستا براي وارسي خانه رفتند و من مات و مبهوت ايستاده و به صندوقچه زل زده بودم.
گلدي صندوقچه را سر جايش روي تاقچه گذاشت و رو به من گفت: «حالا برويم كلاغ شما را ببينيم.»
پرسيدم:«كلاغ؟!»
گلدي گفت: «آره ديگه! ديشب مگه خودت نگفتي؟»
ديگر كلاغ براي من مفهومي نداشت. دلم يك صندوقچه ي اسرار آميز مي خواست. به گلدي گفتم: «حالا برويم خانه ي ما.»
دوان دوان به خانه ي ما برگشتيم. همينكه وارد خانه شديم راديو را كه از جان خودم بيشتر دوست داشتم به طرف گلدي دراز كردم و گفتم: «بيا تا هر چقدر دوست داري گوش كن!»
گلدي با تعجب به راديو زل زد و گفت: «با هم گوش مي كنيم.»
ديگر راديو هم برايم بي معني شده بود. من چيزي داشتم كه همه مي توانستند از آن استفاده كنند ، ولي گلدي صندوقچه اي داشت كه نه تنها مخصوص خودش بود، جادويي و اسرار آميز هم بود و كسي نمي دانست اسرار آن چيست. از اين قضيه كم كم داشتم رنج مي كشيدم.
خيلي زود كار بالا گرفت و خبر صندوقچه جادويي به گوش بزرگتر ها هم رسيد، ولي آنها فقط با يك لبخند از كنار آن گذشتند و خيلي زود فراموشش كردند و اين براي من قابل هضم نبود و باعث دلخوري من شد.
آن شب از بس دم گوش گلدي از صندوقچه حرف زدم ، كم كم حس كنجكاوي او هم گل كرد. وقتي ديدم حس گلدي هم مثل تنور گرم شد، فرصت را غنيمت شمردم و نان را چسباندم و گفتم: « پس فرق من و تو در چيست؟ تو صاحب آن هستي و نميداني داخل آن چيست. اگر مال من بود، در يك چشم بهم زدني راز آن را كشف مي كردم.»
گلدي كه حسابي گرم شده بود، گفت: « راز اين صندوقچه تا شب بر ملا خواهد شد.»
گفتم: «فكر نمي كنم.»
گلدي گفت: «اگر مرا همراهي كني ، قول مي دم شب كارش را تمام كنم.»
گفتم: «قول»
او هم گفت: «قول.»
موقع شام باران تندي مي باريد و همه خانواده ي من و گلدي دور سفره نشسته بوديم و همه مشغول خوردن بودند جز من و گلدي.
من همه اش به صندوقچه ي اسرار آميز فكر مي كردم و هيچ به ميل غذا نداشتم.
پدرم وقتي ديد غذا نمي خوريم، پرسيد:«چرا غذا نمي خوريد؟! اتفاقي افتاده است؟
ناگهان بي اختيار بغضم تركيد و به گريه افتادم. يكباره سكوت سنگيني حكم فرما شد.
موضوع را از گلدي پرسيدند. او هم با گريه و زاري و صداي غم گرفته ماجراي صندوقچه ي اسرار آميز را تعريف كرد.
خواهرم پقي زد زير خنده و به اتاق ديگر رفت. بي بي جان مادر گلدي هم بدنبال او رفت.
من و گلدي هم از سر سفره بلند شديم و از خانه زديم بيرون ولي بيرون خيلي سرد بود و دوباره وارد خانه شديم و به اتاق ديگر رفتيم و در را محكم پشت سر خودمان بستيم.
وقتي گوشه ي اتاق نشستيم گلدي گفت: «حالا چي ميشه؟»
گفتم: «بازي را شروع كرديم و بايد ببريم.»
گلدي گفت: «يعني مي بريم؟»
گفتم: «اگر پدرم عصباني نشود و مرا زير مشت و لگد نگيرد حتما مي بريم.»
گلدي گفت: «اگر مي داني پدرت عصباني مي شود چرا اصرار مي كني؟»
جواب دادم: «فعلا عصباني نمي شود.»
ـ چرا؟
ـ چون پدر و مادر تو هستند. تا شما هستيد امنيت بر قرار است.
گلدي چيزي نگفت ولي با تعجب به من نگاه كرد.
پس از مدتي مادرم مارا صدا زد. ما صدايمان را در نياورديم.
كمي بعد صداي پدرم را شنيدم كه مي گفت: «بياييد بيرون بچه ها! كريم آفا صندوقچه را آورده ، تا شما نياييد در آن را باز نمي كند.
گلدي از جايش بلند شد برود. دستش را كشيدم و گفتم: «بشين سرجات!»
ـ ديگه چي مي خواهي؟
همين موقع صداي مادرم را شنيدم كه مي گفت: «شايد خوابيده باشند.»
ديگه معطل نكردم و قبل از گلدي از اتاق بيرون آمدم و پيش آنها رفتم. گلدي هم پشت سرم آمد و كنارم نشست.
تا چشم من و گلدي به صندوقچه ي اسرار آميز افتاد، نگاهي به يكديگر انداختيم و لبخند زديم. ديگران هم دور صندوقچه نشسته بودند و كنجكاوي آنها هم گل كرده بود.
پدر گلدي خيس آب كنار صندوقچه ي اسرار آميز نشسته بود. وقتي همه دور صندوقچه جابجا شديم، او كليدي كوچك از جيبش بيرون كشيد و رو به من و گلدي گفت: « توي اين صندوقچه هرچه هست جفت است و مال هر دوي شما است.»
بعد كليد را داخل قفل كوچك صندوقچه انداخت و ادامه داد: «چيزهاي خوبي توي آن براي شما گذاشته بودم تا وقتي كه مدرسه تعطيل شد، آن را به شما دو نفر بدهم تا با آن سرگرم شويد و وقتتان را توي گرد و غبار كوچه بيهوده تلف نكنيد.»
او حرفهاي ديگري هم زد، ولي من اصلا گوش ندادم. دلم تاب تاب مي زد و مي خواستم هر چه زودتر در صندوقچه جادويي باز شود و من از اسرار آن با خبر شوم.»
وقتي حرفهاي كريم آقا تمام شد. كليد را چرخاند. از خوشحالي يك لحظه چشمانم را بستم. وقتي چشمم را باز كردم، از تعجب دهانم باز ماند. ديگران هم دست كمي از من نداشتند.
كريم آقا از داخل صندوقچه چند جلد كتاب زيبا بيرون كشيد و آن را بين من و گلدي گذاشت. تا بحال چنين كتابهايي نديده بودم.
كريم آقا لبخندي زد و گفت: «با خواندن اين كتابها خواهيد فهميد كه آن صندوقچه چرا جادويي و اسرار آميز بود.»
از خوشحالي كتابها را گرفتيم و به اتاق ديگر رفتيم. ديگر صندوقچه ي اسرار آميز پر كشيده و رفته بود و برای من اسرار آمیز نبود. دوباره صداي قار قار كلاغ به گوش رسيد. خواستم در باره ي او با گلدي حرف بزنم ولي سكوت كردم. چون هنوز كلاغ را بدست نياورده بودم و راز آن كلاغ براي من كمتر از صندوقچه ي اسرار آميز نبود .راز كلاغ رازي بود كه فقط به من تعلق داشت و مال خودم بود. با اين فكر شروع به خواندن كتاب كردم.
« يكي بود.يكي نبود...كلاغي بود كه به تنهايي روي درختي زندگي مي كرد.... »
هوا رو به تاريكي مي رفت، باد به آرامي مي وزيد و شاخه هاي درختان را به رقص وا مي داشت.
باخشي كنار پنجره ايستاده و به رقص برگها چشم دوخته بود. زنش به كنار پنجره آمد و نگاهي به بيرون انداخت و گفت: فكر مي كني كسي پولي به تو قرض بدهد؟
باخشي درحالي كه دستي به كتش مي كشيد، خنده اي كرد و گفت: پيش هر كس كه بروم دست خالي بر نمي گردم. هرچه باشد، باخشي هستم و به مردم شادي و ترانه مي دهم.
بعد كتش را از رخت آويز برداشت و گفت: عروسي ها كه راه بيفتد، قرضم را پس مي دهم.
زن آهي كشيد و گفت: كاش هر روز عروسي بود !
از خانه بيرون زد. باد به آرامي مي وزيد. باخشي به گلدي فكر كرد كه چند وقت پيش در عروسي پسر او، تا صبح دوتار نواخته و آواز خوانده و بابت آن پولي هم نگرفته بود. گلدي بعد از عروسي گفته بود: باخشي آقا، نمي دانم به چه زباني تشكر كنم.
به ياد آن شب، لبخند به لب، به طرف خانه گلدي راه افتاد. روستا كاملاٌ از تك و تا افتاده بود و سكوت سنگيني همه جا را فرا گرفته و باد به آرامي مي وزيد.
وقتي به كنار خانه ی گلدي رسيد، پا سست كرد. نگاهي به خانه بزرگ گلدي انداخت. خانه غرق نور بود. تراكتوري كه در حياط روشن بود، گازي گرفت و خاموش شد. ضربه اي به در زد. كمي گذشت ولي در باز نشد. دوباره محكمتر زد. پس از لحظه اي صداي راننده تراكتور گلدي به گوش رسيد: كيه؟
راننده در را باز كرد و با ديدن باخشي، نيشش تا بناگوش باز شد و اداي باخشي را در آورد و گفت: يوك،يوك، هي هي، هاي هاي!!!
باخشي از شوخي او خوشش نيامد. ولي به روي خودش نياورد و وارد حياط شد. راننده در را بست و پرسيد: ميخواهي آواز بخواني؟
در همين لحظه از روي ايوان، گلدي گفت: به به!چه به موقع آمدي!!
باخشي گفت: ببخشيد مزاحم شدم.
- چه مزاحمتي؟ كي گفته باخشي مزاحم است. آلان مي خواستم كسي را به دنبالت بفرستم كه بيايي، راست است كه ميگن"دل به دل راه دارد".
پا به پا كرد و گفت: كار كوچكي با شما داشتم.
گلدي خنده اي كرد و گفت: كار بزرگ هم كه داشته باشي ، انجامش مي دهم. اتفاقاً امشب من هم با شما كار داشتم، بيا بالا...
از پله هاي ساختمان به آرامي بالا رفت. گلدي او را به اتاق پذيرايي راهنمايي كرد. باخشي نگاهي به اتاق انداخت. سفره بزرگي پهن شده و دو مرد در كنار سفره به بالش لم داده بودند. آنها با ديدن باخشي از جايشان بلند شدند. باخشي سلام كرد و با مهمانها دست داد. گلدي گفت: اين هم باخشي خودم.
باخشي خودش را جمع و جور كرد.
گلدي با حرارت گفت: باور كنيد با دوتار جادو مي كند. جادوگر هم نمي تواند مثل او آدم را سحر كند.
همه دور سفره نشستند. گلدي رو به باخشي گفت: اين دو از دوستان بسيار صميمي من هستند. آنها نتوانسته بودند به عروسي پسرم بيايند. برو دوتارت را بياور و براي ما آوازي زمزمه كن. بايد طوري بنوازي و بخواني كه دوستانم تمام باخشي هاي ديگر را فراموش كنند.
باخشي گفت: پس مي روم و با دوتار برمي گردم.
همه از جايشان بلند شدند. گلدي و باخشي از خانه بيرون زدند. از حياط كه بيرون رفتند. گلدي پرسيد: كاري با من داشتي؟
باخشي سرش را پايين انداخت و گفت: مبلغي پول لازم داشتم.
گلدي رنگ به رنگ شد و گفت: اين روزها خيلي دستم تنگ است.
باخشي من و من كرد و گفت: زياد نمي خواستم.. براي خرجي خانه...
گلدي حرف او را قطع كرد و گفت: مي دانم ولي من آلان، كمش را هم ندارم.
غمي پنهان سراسر وجودش را فرا گرفت. حس كرد تمام تعريف ها و تمجيدهاي چند لحظه پيش گلدي الكي بوده است. گفت: اشكالي ندارد، پس من آلان با دوتار برمي گردم.
باخشي كمي دور شده بود كه گلدي گفت: يه لحظه صبر كن. لازم نيست دوتارت را بياوري. امشب حوصله درينگ،درينگ دوتار را ندارم.
بعد صدايش را يواشتر كرد و گفت: دوستانم هم نه ذوقي دارند و نه از دوتار چيزي سرشان ميشود. شكمشان كه سير بشود خروپفشان بالا مي رود.
گلدي هنوز چيزهايي مي گفت، ولي باخشي از او دور شده و حرفهاي گلدي را به زور و بريده بريده مي شنيد.
تاريكي فضاي روستا را كاملا پر كرده بود و از دور صداي پارس كردن سگي به گوش مي رسيد. باد كمي تند و گزنده تر شده بود. وقتي به خودش آمد، خود را كنار خانه رجب ديد و به آرامي داد زد: رجب! رجب!!
رجب، پنجره ي خانه اش را باز كرد و سرش را بيرون آورد و گفت: به،به باخشي خودم! چه عجب!
باخشي خانه را دور زد و وارد خانه كه شد. رجب گفت: كاش دوتار را هم مي آوردي. امشب از تنهايي لذت مي برديم.
باخشي گفت: نمي پرسي براي چه كاري پيشت آمدم؟ رجب گفت: تو جان بخواه تا نثارت كنم.
باخشي گفت: جان را مي خواهم چه كنم؟ كمي پول لازم دارم.
رجب گفت:پول؟! باخشي گفت: زياد نمي خواهم.
رجب گفت: مي دانم بابا! باخشي جماعت به پول زياد احتياج ندارند.
بعد رجب به پشتي ها و قاليچه ها اشاره كرد و گفت: همه اش روي دستم مانده و بازار كساد است.
سرمايي درون باخشي را فرا گرفت. حس كرد دارد يخ مي زند. از خانه بيرون زد. كمي كه رفت، رجب او را صدا زد و گفت: فردا زنم كه بيايد با او مصلحت مي كنم، ببينم چي ميگه.
باخشي لبخند تلخي زد و گفت: فراموش كن! برو از آزاديت خوب لذت ببر.
باخشي همانطور كه با خود فكر كرد و مي رفت،ناگهان صدايي به گوشش خورد و صداي عراز را شناخت. آرامشي وجودش را پر كرد. عراز با ديدن باخشي گفت: باخشي آقا،حالت چطوره؟
عراز رو به پسرش كرد و گفت: باخشي دايي را مي شناسي؟ هماني كه وقتي بيماري سرخك گرفته بودي، برايت دوتار نواخت و از مرگ نجاتت داد.
باخشي گفت: كاري داشتم.
عراز رو به زنش كرد و گفت: شما برويد من آلان ميايم.
باخشي در تاريكي شب سنگ ريزه اي را با پا شوت كرد و گفت: اين روزها دستم تنگ است. مبلغي پول لازم دارم.
عراز كمي فكر كرد و گفت: چرا زودتر نگفتي؟! ولی آلان خودم محتاج يك ريال هستم. باخشي جان باور كن و گرنه من كه ...
باخشي گوش به بقيه حرفهاي عراز نداد.
باخشي كمي كه رفت. شروع به دويدن كرد. سگها در تاريكي شب پارس مي كردند. باد به شدت مي وزيد و مثل حيوان درنده زوزه مي كشيد و روستا را مي بلعيد.
دوتارش را براي چندمين بار كوك كرد. باز دلش مي خواست دوتار بنوازد و آوازي زمزمه كند ولي صداي زنش يك بار ديگر بلند شد: بيا غذايت را بخور، سرد شد!
تارهاي دوتارش را شل كرد و گوشه ي اتاق گذاشت و آمد كنار سفره نشست. با آنكه احساس گرسنگي مي كرد ولي ميل به غذا نداشت و با بي ميلي شروع به خوردن كرد.
دوتارنواختن و آواز خواندن، كار هميشگي اش بود و تا حالا مي بايست عادت كرده باشد ولي هر بار به عروسي يا جايي دعوت مي شد، از چند روز قبل، دست از تمرين برنمي داشت و هميشه سعي مي كرد در هر عروسي چند آواز تازه بخواند تا برنامه اش تكراري نباشد.
چند روز پيش آناقليچ او را براي عروسي پسرش دعوت كرده بود و اصرار داشت كه:
ـ بايد در عروسي پسرم سنگ تمام بگذاري، نمي دانم چيكار بايد بكني؛ خودت راه و چاه اش را بهتر مي داني.
باخشي دست آناقليچ را به گرمي فشرده و گفته بود:
ـ حتما"...حتما"...حتما" ولي...
ـ ولي چرا؟! ولي نداريم باخشي! بايد بيايي!
باخشي با ترديد گفت: ولي پسرت چيزي به من نگفت.
آناقليچ تاكيد كرده بود:
ـ من ميگم بيا! ربطي به او ندارد. خرج عروسي را من مي دهم و باخشي را هم خودم دعوت مي كنم.
ـ پس حتما" مي آيم.
باخشي هنوز توي فكر بود كه زنش گفت: ديگه غذا نمي خوري؟
ـ نه، سفره را جمع كن!
غوغاي عروسي، سروصداي مردها و زنها فضاي نيمه تاريك حياط را پر كرده بود و يك لحظه قطع نمي شد. با پنیر و قاتلاما از مهمانها پذيرايي مي شد و سماور بزرگي در گوشه اي مي جوشيد و خريدار زيادي پيدا كرده بود.
باخشي رفت گوشه ی اتاق نشست و دوتارش را از داخل جلد پارچه اش بيرون آورد. تار به رنگ قهوه اي سير بود و برق مي زد و تارهاي تازه اش درخشندگي خاصي به دوتار بخشيده بود.
باخشي دستي به پرده هاي دوتار كشيد و به كوك كردن آن مشغول شد. هر بار كه پنجه اي به تار مي زد، صداي دلنشيني از آن بر مي خواست، ولي باخشي دلش مي خواست دوتار را به بهترين نحو كوك كند تا صداي دوتار دلنشين تر از هميشه باشد.
بعد از مدتي، شروع به نواختن كرد تا از كوك بودن دو تار مطمئن شود. صداي دوتار فضاي بزرگ اتاق را پر كرده بود و دستهاي باخشي ماهرانه روي پرده دوتار بالا و پايين مي رفت.
بعد از مدتي اتاق پر از جميعت شد. همه گوش تا گوش ايستاده بودند و به آوازهاي باخشي گوش مي دادند.
باخشي با تمام وجود مي نواخت و مي خواند .داماد هم با كت و شلوار طوسي روشن و كروات قرمز و باريكش به همراه چند تن از دوستانش وارد اتاق شد.
عده اي با علاقه به باخشي نگاه مي كردند و دل به آواز او سپرده بودند.
داماد هر لحظه دستي به كرواتش مي كشيد و با بي حوصلگي در جايش جا با جا مي شد.
باخشي گرم شده بود. قطره هاي عرق، صورتش را خيس كرده بود. با پشت دست صورتش را پاك كرد و تازه داشت آب گرم مي نوشيد كه صداي سازي از بيرون به گوشش خورد. فكر كرد كسي در دور دستها به ضبط صوت گوش مي داد.
به صداي ساز توجهي نكرد و پنجه اي به دوتار زد. صداي آن در فضاي اتاق پيچيد.
اينبار صداي سازي كه از بيرون مي آمد، نزديكتر و واضح تر به گوش مي رسيد.
محكمتر از قبل به تارهاي دوتار ضربه زد تا صداي مزاحم را محو كند، ولي صداي ساز بيرون هر لحظه واضح تر از قبل به گوش مي رسيد.
تارهاي دوتارش را سفت تر كرد تا صداي آن بلندتر شود، ولي صداي ساز بيرون لحظه به لحظه بلند تر و بلندتر مي شد.
ناگهان داماد از جايش با عجله برخاست و به دنبال او عدهء زيادي از جايشان بلند شده و از اتاق بيرون رفتند.
ضربه هاي محكمي به دوتار زد ولي صداي ساز بيرون به دوتار مجال خودنمايي نمي داد. حس كرد دوتار صدايش را از دست داده و ديگر نمي شود صدايي از آن شنيد. تنش داغ شد . احساس خستگي كرد. هر كاري كرد نتوانست كاري از پيش ببرد. سرانجام تارهاي دوتارش را شل كرد و آن را به آرامي داخل جلد پارچه اي اش گذاشت، از جايش بلند شد و از پنجره نگاهي به بيرون انداخت. حياط نوراني شده و غوغايي برپا شده بود. يك نفر آكاردئون مي زد و يك نفر با ادا و اطوار طبل بزرگي مي كوبيد و مردم زير نور شديد لامپ ها دايرهء بزرگي تشكيل داده بودند و رقاص را تماشا و با دست زدن او را همراهي مي كردند.
دايره ي نوراني به شكل زخم عميق ديده مي شد. حس كرد كسي شب را تكه پاره كرده است.
چند تن از دوستان داماد هم با هيجان خاصي مي رقصيدند و جلوي داماد خم و راست مي شدند و داماد پول روي سر آنها مي ريخت. زنها جلوي ايوان خانه جمع شده و به عروسي چشم دوخته بودند.
آنه قليچ پشت سر جمعيت به هر طرف مي دويد و با ناراحتي مشتهايش را تكان،تكان مي داد.
صداي آكاردئون فضاي شب زده را پر كرده بود، هيچ صداي ديگري جز صداي آكاردئون و كف زدن جمعيت به گوش نمي رسيد.
باخشي زير فشار همه اين صداها به خانه اش مي رفت...
پ.ن اول:با عرض معذرت چون سفر تهران را پیش رو دارم و کتابها را آماده چاپ می کنم فرصت سر زدن به وب دوستان را ندارم.
پ.ن دوم:زحمت سنگین ویرایش کتابها را ویراستار عزیز دارند می کشند. اینجا از او تشکر می کنم.
پ.ن سوم:نقد و نظر شما برای زیباتر و کامل تر شدن داستانها کمک شایانی خواهد کرد.دریغ نکنید.
پ.ن چهارم:این داستان هم از کتای مجموعه داستان "تلخستان"انتخاب شده است.
پ.ن پنجم:...؟
شب بود. شب آرامي هم بود. انگار قير سياه به روستا پاشيده بودند. نه صداي عوعوي سگي به گوش مي رسيد و نه صداي بال زدن پرنده اي. سكوت سنگين بر سياهي شب حاكم بود. چراغ خانه ها مدتها بود كه خاموش شده و خانه ها در تاريكي شب فرو رفته بودند. تنها كورسوي چراغ خانه ي "خوجه" در دل تاريكي شب خودنمايي مي كرد.كور سويي كه لحظه به لحظه كم نورتر مي شد.
عراز مهمان خوجه بود. آنها شب نشيني باشكوهي را گذرانده بودند و حرفها زده بودند و خاطرات گذشته را از زبان يگديگر براي چندمين بار مي شنيدند و غرق لذت مي شدند و گاهي به ياد خاطره اي با صداي بلند مي خنديدند و صداي خنده اشان تا اطراف خانه مي رفت و در سياهي شب محو مي شد. شب كه از نيمه گذشت عراز در فرصتی كه بدست آورد، گفت:دير وقت است، بايد بروم خانه.
خوجه و عراز خميازه اي كشيدند و از جايشان بلند شدند. خوجه در را به روي عراز باز كرد و عراز كش و قوسي به تنش داد و در هواي به سياهي آلوده ي شب نفس بلندي كشيد و گفت:شب خوش!
عراز هنوز قدم اول را بر نداشته بود كه خوجه صدايش زد: عراز آقا؟!!!
عراز با تعجب به عقب برگشت و ايستاد. خوجه كمي جلوتر آمد و سرش را پايين انداخت و بريده بريده گفت:ا گر...اينطور پيش بره...ديگه شب نشيني...بي شب نشيني!!!
بعد در تاريكي شب به عراز نگاه كرد و ادامه داد: ميداني كه شب نشيني خرج دارد. تو هم كه دست به جيب نمي بري. اگر يك شب و دو شب بود كور مي شدم و خودم هزينه اش را تحمل مي كردم ولي توان هزينه هر شب را ندارم.
عراز مثل مجسمه ايستاده بود و هيچ حرفي به ذهنش نمي آمد. خوجه ادامه داد: از حرفي كه مي زنم دلگير نشويد. من پول مفت ندارم كه پاي دود و دم دو نفر بريزم.
عراز در تاريكي شب به طرف خانه اش به راه افتاد. جلوي راهش را به سختي مي ديد و به سختي قدم از قدم بر مي داشت.
هر لحظه به سياهي شب افزوده مي شد و عراز حس مي كرد كه قير از آسمان مي بارد و در روستا جاري مي شود.
به پرچين باغ انار "دردي" كه رسيد،حس كرد صداي پايي به گوشش خورد و سياهي مردي در كنار باغ ايستاده است. كمي ترس به دلش افتاد و قدم سست كرد و خوب گوش خواباند و به دقت چشم و دوخت و گفت: كسي آنجاست؟
صداي آرام دردي به گوشش خورد: منم عرازآقا.
نفسي به راحتي كشيد و گفت:نصفه شبي اينجا چه ميكني؟ داشتم زهره ترك مي شدم.
دردي خنده ي ريزي كرد و گفت:پهلوان و ترس؟ اگر پهلوان بترسد واي به حال ما.
عراز به پرچين باغ تكيه داد و گفت: چي شده، بي خوابي زده به سرت يا هوس بازي قايم باشك كردي؟
دردي آهي كشيد و گفت: چند شبي است كه دزد به باغ انارم مي زند و هرشب انار چند درخت را مي برد. امشب تصميم گرفتم بيام كشيك بدم.
دردي پاكت سيگارش را به طرف عراز دراز كرد. عراز يكي برداشت. دردي هم يكي برداشت و كبريت را كشيد و آتش آن را طرف عراز گرفت و در روشنايي كم رنگ آتش كبريت، به چهره ي عراز چشم دوخت . او لاغر و تكيده شده بود. چشمانش گود افتاده و دور لبهايش سياهي مي زد و با هر نفسش سيبك گلويش بلا و پايين مي رفت. سيگار عراز كه روشن شد با آتش رو به خاموش كبريت، سيگار خودش را هم گيراند و پرسيد: شما چي،تا اين وقت شب داري شبگردي مي كني پهلوان؟!!!
عراز پكي به سيگار زد و گفت:پيش خوجه بودم و نشستيم و گپ زديم.
دردي خنده اي كرد و پرسيد: گپ زديد؟!!!
عراز از حرف دردي كمي رنجيد ولي به روي خودش نياورد و گفت: خب ديگه گپ كه بي پُك لطفي ندارد.
دردي كنار باغ پرچين نشست و گفت: خدا بركت بدهد. خوجه هم شغل خوب و نان و آب داري دست و پا كرده است.
عراز به سياهي شب چشم دوخت. دلش مي خواست يقه ي دردي را بچسبد و فشارش بدهد و خفه اش كند ولي به زور جلوي حرفش را گرفت و گفت: اتفاقا بخاطر پول نيست.
دردي جواب داد:پس براي چيه؟ حاتم طايي كه نيست هي براي دوستانش شب نشيني ترتيب بدهد. كه چي؟
-خب، آدم به تفريح و سرگرمي هم احتياج دارد. همه مثل خودت نيستند كه بخاطر چند انار ترش و پوسيده خواب راحت را براي خودش حرام كند و نگهباني بدهد.ب ه اين مي گويند كه چي!
دردي گفت:پهلوان! كو آن زور و بازو و كو آن همه اسب تيز پا كه پرورشش مي دادي؟
عراز حرف دردي را نشنيده گرفت و پرسيد: راستي؟حال اسبت بهتر شد؟
دردي سيگارش را جلوتر انداخت و گفت: اسب خوب شده. اگر كمك شما نبود، حيوان تلف شده بود.
عراز لبخندي زد و گفت:من كه كاري نكردم. وظيفه بود كه انجام شد.
ـ لطف داري، همان چند روز كه پيش خودت برده بودی و تيمارش كردی، حالش حسابي جا آمد.
دردي مكثي كرده و ادامه داد: حيوانكي!! بد جوري به شما عادت كرده بود. به طوري كه تا چند روز بي تابي مي كرد. دلش نوازشهاي شما را مي خواست.
سكوت شب با صداي خروسي شكست. عراز گفت: دير وقت است بايد بروم خانه.
دردي گفت: من هم مي روم بخوابم، ديگر فكر نمي كنم كسي سراغ انارها بيايد.
عراز پا به پا كرده و گفت: يه نخ سيگار اضافه داري؟
دردي پاكت سيگارش را به طرف عراز دراز كرده و گفت: هر چند تا كه مي خواهي بردار.
عراز سه تا سيگار برداشت و گفت: دستت درد نكند.خداحافظ.
ـ خداحافظ، پهلوان!
دردي وارد باغ انار شد و در سياهي شب گم شد .عراز هم به طرف خانه اش به راه افتاد.
عراز كمي كه رفت، در تاريكي شب ايستاد و برگشت. نگاهي به خانه دردي انداخت. خانه در تاريكي شب فرو رفته بود.
عراز مدتي پا به پا كرد. بعد قدمي به طرف طويله اسب دردي برداشت. وزير لب گفت:لعنت بر شيطان. كمي ايستاد و به ياد حرفهاي خوجه افتاد كه گفته بود: شب نشيني بي شب نشيني.
به طرف طويله به راه افتاد و پا ورچين پاورچين وارد آن شد. اسب هيچ واكنشي نشان نداد. لحظه اي ايستاد،بوي كاه و تپاله فضاي طويله را پر كرده بود. تنش داغ شد. طناب اسب را به آرامي باز كرد. اسب سر به راه به دنبالش آمد. از در طويله بيرون كه آمد، نگاهي به اطراف انداخت. همه جا را تاريكي پر كرده بود.در دور دست، سگي عوعو كرد و جغدي خواند. دستي به سر و صورت اسب كشيد و سوار شد. ضربه اي به اسب زد و در تاريكي شب گم شد.
شب بود. انگار رنگ سياه به روستا پاشيده بودند. آرامش شب با صداي سم ضربه هاي اسب درهم شكسته بود.
پ.ن اول:یک هفته نبودم به همین راحتی.
پ.ن دوم:این داستان هم از کتاب مجموعه ی داستان کوتاه "تلخستان"انتخاب شده است.
پ.ن سوم:دلتنگی هم عالمی دارد.
پ.ن چهارم:...زحمت این یکی را شما می کشید؟
سلام دوست عزیزم جناب آقای....؟!!!
شاید از دریافت این نامه تعجب کنی و از خودت بپرسی ما که هر از چند گاهی همدیگر را می بینیم و از حال هم جویا می شویم. پس نیازی به نوشتن این نامه نبود !
عزیز من! شما درست می گویید و حق با شماست ولی هفته ی پیش شما را در حراج جمعه بازار کتاب گرگان دیدم و خواستم بطرف شما بیایم و کمی یادی از روزهای گذشته کنیم تا خاطراتمان را گرد و غبار روزگار از بین نبرد. اول فکر کردم مثل روزها و سال های گذشته برای یافتن کتاب یا مجله ی مورد علاقه ات سر از جمعه بازار کتاب در آورده ای و می خواهی آرشیوت را کامل بکنی. ولی خیلی زود چشمم به بساطی افتاد که پهن کرده و کتابهای عزیزت را به حراج بی بها گذاشته بودی و ازکتابها و مجله های مورد علاقه ات که در طول زندگی حسرتبارت، یکی یکی جمع کرده و عمری را برای خواندن و خوب نگهداشتن آنها صرف کرده بودی دل کنده ای..
وقتی پی به قضیه بردم تمام بدنم لرزید و بغض گلویم را فشار داد. دیگر پاهایم توان راه رفتن به طرف شما را نداشت. نتوانستم این صحنه را تحمل کنم و از پارک لعنتی بیرون آمدم تا شاهد به حراج رفتن خاطرات زیبایمان نباشم. خاطراتی که با خریدن هر کتاب و مجله ی تازه ذره ذره جمع شده بود و هرکدام از آنها ما را روزها و هفته ها سرگرم کرده و ما را برای روزهای خوب و روشن، دلگرممان کرده بود.
ولی با چشم خود میدیدم که چه راحت و ساده، کاخ آرزوهای مان فرومی ریخت و آدم هایی را که نمی شناختیم سنگ پاره های آرزوهای مارا مفت و مجانی از شما میخریدند شاید که بر روی ویرانه های خاطرات ما، کاخ خود را بنا کنند و دمی در آن بیاسایند.
یادت هست حتی برای تهیه ی یک مجله یا یک کتاب، رنج سفر را به جان می خریدیم و راهی نمایشگاه کتاب و مطبوعات، از روستا به تهران می شدیم و با هزار مشکل و بدبختی و بی پولی آنها را تهیه می کردیم؟ گاهی اتفاق افتاده بود که کتاب مورد علاقه ی خود را به عنوان هدیه ، از ناشر دریافت کنیم و شادی و عیش ما کامل شود. ولی هیچ وقت از نداری و بی پولی و گرسنگی نمی نالیدی! هیچ وقت برای تهیه لباس و خورد و خوراک به زحمت نمی افتادی ولی برای تهیه ی کتاب و مجله چه رنجها که متحمل نمی شدی. پیش آمده بود که از صبح تا شب تن به کارگری بدهی تا به کتابی که دوستش داشتی برسی و آن را با عشق و علاقه به خانه ببری و تا صبح بیدار بمانی و من چقدر در کنار تو، از تو آموختم و حرف زدن با شما حکم خواندن ده ها کتاب را داشت.
حالا هم فکر نمی کنم کتابها را به خاطر مشکل مالی به حراج گذاشته باشی، تا پول اندک آن را به زخم عمیق زندگی ات بزنی. چون با شناختی که از شما دارم سخت جان تر از این حرفها هستید و تحمل هر نوع سختی و رنج را دارید ولی حتما دلیلی برای اینکار خود دارید و من نمی توانم آن را رو در رو و چشم در چشم شما، از شما بپرسم.چون می دانم که جواب قانع کننده ای دریافت نخواهم کرد.
نمی دانم در طی این مدت کوتاه چه پیش آمده است که تو، تمام عشق سالهای زندگی ات را به حراج گذاشته ای و به راحتی از آن دل کنده ای؟
ولی سئوال من از شما این است که آیا : " شعله ی عشق آتشین هم با گذشت زمان فرو می نشیند و کم کم به خاموشی می گراید و ما باید از آن دوری کنیم؟"
پ.ن: دوست عزیزم سیدحبیب نظاری این نظر را برای من خصوصی گذاشته بود ولی با اجازه ی ایشان آن را برای همه ی دوستانم عمومی اش می کنم.
|
شنبه 10 بهمن1388 ساعت: 8:47 |
توسط:دریاچه ی قو | |
|
دلم گرفته بود با خواندن نامه ی شما گرفته تر شد. بی صبرانه منتظر ماه اسفند هستم، ماهی که بوی تو را قبل از عطر گلهای بهاری به من می رساند. هر چند ما جایی زندگی می کنیم که هیچ غنچه ای جرات شکفتن ندارد.
| ||
سید حبیب نظاری را اینجا و هستی را اینجا و غزل را هم اینجا و لقمان دهقانی رااینجا بخوانید
دو چشم تر،دو چشم ژرف در برف
دو خرگوش به رنگ برف در برف
دو سطل واژگون بر سر، دو تنها
دو آدم برفي كم حرف، در برف
من و تو هر دو آواريم در باد
به دست غم گرفتاريم در باد
شبيه قاصدك هستيم و هر دو
خيال گم شدن داريم در باد
سيد حبيب نظاري
دريا چه ي قو
باد زوزه مي كشيد و برف به شدت مي باريد و از دور صداي قطار به زور شنيده مي شد.گوش ايستاد،اشتباه نمي كرد،قطارداشت نزديك مي شد.نگاهي به زنش انداخت،او دورتراز ريل آهن از شدت سرما گوشه ای كز كرده و به نقطه ي نامعلومي چشم دوخته بود.مرد با خوشحالي از جايش بلند شد و به طرف ريل آهن رفت و به سمت صداي قطار چشم دوخت.
صداي قطار را به زور مي شنيد ولي از خود قطار خبري نبود.كمي بعد صاي قطار واضحتر شنيده شد.از ريل فاصله گرفت و پيش زنش برگشت و به آرامي گفت:"گوزل؟"
زن تكاني خورد و گفت:"بله!چي شده؟"
-آماده شو!قطار دارد مي آيد!
گوزل چارقدش را به سرش مرتب كرد.بقچه اش را زير بغل زد و با تكيه بر چوب دستي اش به سختي از جايش بلند شد.عراز به طرف صدا اشاره كرد و گفت:"خوب نگاه كن!مي تواني قطار را ببيني؟"
گوزل به سمت صدا چشم دوخت و گفت:"نه!چيزي نمي بينم."
-خوب دقت كن!
-نه!جزسفیدي هيچ چيز نمي بينم!
عراز نا اميدانه گفت:"صدايي هم نمي شنوي؟!
-چرا؟صداي قار قار كلاغ ها!
عراز نگاهي به تيرهاي تلگراف كنار راه آهن انداخت.كلاغ ها جابجا روي سيم تلگراف نشسته بودند وقارقار مي كردند.فكر كرد نكند خيالاتي شده باشد.دوباره گوش ايستاد و صداي قطار را شنيد.چشمانش را ريز كرد و با دقت به سمت صدا چشم دوخت و از دور سياهي قطار را ديد كه دود كنان و سوت كشان نزديك مي شد.لبخندي صورتش را پر كرد و با خوشحالي رو به زنش داد زد:"مي آيد.قطار دارد مي آيد گوزل!"
قطار سوت كشان از راه رسيد.عراز به ريل نزديك تر شد و شروع به تكان دادن دستهايش كرد.قطار چند بار سوت كشيد.عراز تكان دستهايش را تندتر كرد و داد زد:"نگه...دار!...نگهدار!...نگه...دار...!نگه دار...دار...دار...!
صدايش در هياهوي صداي قطار گم شد.كلاغ ها هراسان به هوا پريدند و قطار سوت كشان از مقابل چشمان نگران عراز گذشت.عراز روي ريل پريد و از پشت سر قطار در حين دويدن داد زد:"نگه دار...ر...ر...ر!نگه دار...ر...ر...ر!
قطار كم كم مثل هيولاي سياه به درون سفيدي خزيد و از ديد چشمان عراز گم شد.
مرد به نفس نفس افتاد و از دويدن باز ماند.نفسش كه جا آمد پيش گوزل برگشت.گوزل بقچه اش را كنارش گذاشته و كز كرده به نقطه ي نامعلومي خيره شده بود.
برف همچنان مي باريد و باد زوزه مي كشيد.عراز نفس عميقي كشيد و گفت:"لعنتي!اين بار هم سوارمان نكرد.به غير از ما همه سوارش شدند و رفتند."
گوزل گفت:عراز؟من ديگه حوصله ي سوار شدن به قطار را ندارم.دلم مي خواهد يكبار ديگر مزرعه مان را مثل گذشته سرسبز ببينم و در ميان گندم زاران بدوم و پا به پاي تو كار كنم و عرق بريزم و از بوي گندم زاران لذت ببرم.
دل عراز لرزيد.غمي ناشناخته سراسر وجودش را فرا گرفت.بغض كرد.نگاهي به زمينش انداخت.برف سراسر آن را فرا گرفته و سفيدي آن چشمش را مي زد و خط آهن مثل ماري زهر آلود زمينش را از وسط دو نيم كرده و رد شده بود.
گوزل گفت:عراز!يادت مي آيد؟
-چي را؟!
-اولين باري كه رمين زراعتي مان را نشانم داده بودي؟
عراز سكوت كرد و چيزي نگفت.يادش بود.خاطره ي آن روز مثل روز روشن در ذهنش نقش بسته بود.فصل بهار بود و صحرا سبز و سبز بود و تا چشم كار مي كرد ساقه هاي گندم آن را پوشانده بودند و زير نور خورشيد مي درخشيدند.بوي سبزي و طراوت،فصا را پر كرده بود.گوزل پرسيده بود:"زمين ما تا كجاست؟"
عراز به نقطه اي اشاره كرده و گفته بود:اون نيزار را مي بيني؟تا اونجاست.
گوزل با خوشحالي گفته بود:دوست دارم يه دور،دورش بگردم.
-صد بار هم مي تواني دورش بگردي!مال خودماست.ما دوتا!
با خوشحالي دور زمين را دويده بودند و خسته و كوفته اما راضي وخشنود به خانه برگشته بودند.
كلاغي قارقار كرد.عراز به خود آمد.نگاهي به زمين انداخت.سفيدي برف جاي سر سبزي اش را گرفته بود.از دور دست ماشين سفيد رنگي را ديد كه به طرفشان مي آمد.احساس ترس كرد.نكند باز هم به سراغش بيايند؟وحشت از ماشين ته دلش لانه كرده بود و آن از روزي شروع شد كه يك روز با ماشين سفيد رنگ به سراغش آمده بودند.يك روز گرم تابستان بود.خسته و كوفته از مزرعه آمده ودر حال استراحت بود كه يكباره صداي بوق ممتد ماشين را شنيد.از جايش بلند شد و به بيرون نگاهي انداخت.باز همان ماشين سفيد رنگ بود با همان چهار سر نشين قبلي.گرد خاكي كه ماشين به هوا بلند كرده بود هنوز در فضا پراكنده بود.گرد و غبار كه خوابيد هر چهار در ماشين با هم باز شد و هر چهار نفر با هم از آن پيااده شدند.اينبار هم مرد چاق و قد كوتاه جلوتر آمد و لبخند ي زد و گفت:"سلام!عراز آقا!"
عراز جواب سلامش را داد و پرسيد:"باز چي شده؟"
-چيزي نشده!آمديم احوالت را بپرسيم!
-حالم خوبه!
مرد قد كوتاه پا به پا كرد و گفت:"قرار بود كدخدا با شما صحبت كند، كرد؟"
عراز با اخم گفت:"بله!كرد.من حرفهايم را قبلا" هم به شما و هم به كذاخدا گفتم."
يكي ديگر از چهار مرد،جلوتر آمد و گفت:"عراز!ما زمين را براي آخرين بار از شما تقاضا مي كنيم،مقدار پولي كه بابت زمين تعين شده را بگير و كنار بكش!
-پول برايم زمين نميشه!
-دو برابر ديگران به شما مي پردازيم!
مرد قد كوتاه دخالت كرد و گفت:"عراز!فقط شما مانع كشيده شدن خط آهن هستيد.همه قبول كردند ورفتند پي زندگي شان!"
عراز با ناراحتي گفت:"ديگرن حتما"دست شان به دهنشان مي رسد و در آمد ديگري دارند ولي اين زمين تنها سرمايه ي من است.تنها ارثيه اي كه از پدرم باقي مانده.مي گوييد آن را هم به راه آهن بدم و هوا بخورم؟!!!"
يكي ديگر از مردها كه قدي بلند و كشيده داشت جلوتر آمد و گفت:"دايي عراز!چرا اوقات تلخي مي كني؟ما كه همه ي زنين ات را نمي خواهيم.فقط به اندازه ي ريل آهن زمين مي خواهيم كه قطار بتواند رد شود."
عراز تلخندي زد و گفت:"مگه زمين من چقدر است كه خط آهن از وسط آن بگذرد و چيزي هم به خودم بماند."
مرد قد كوتاه كه صورتش از عصبانيت سرخ شده بود، فرياد كشيد:"عراز!اگر راه آهن از اينجا عبور كند به نفع شما است.اگر قطار از اينجا رفت و آمد كند معني اش اين است كه به تمام دنيا وصل مي شويد و با آن مي توانيد به سراسر دنيا سفر كنيد.
مرد قد بلند لبخندي زد و گفت:"خودم ترتيب سفر شما را به دور دنيا مي دهم."
عراز خنديد و گفت:سفر به دور دنيا؟ٌ!نه...ته دلم راضي نيست."
مردها ديگر حرفي نزدند و با عصبانيت به عراز نگاه كردند.بعد برگشتند و سوار ماشين شدند و درهاي آن را محكم به هم كوبيدندند و با سرعت حركت كردند و رفتند و ماشين گرد و خاكي به هوا بلند كرد كه مدتي در فضا معلق ماند.
باد زوزه ي شديدي كشيد و كلاغي قارقار كرد.عراز به خود آمد و نگاهي به زنش انداخت.او از شدت سرما قوز كرده بود.كلاغ ها روي سيم تلگراف رديف هم نشسته بودند و قارقار مي كردند.عراز زنش را صدا زد:"گوزل!...گوزل!...گوزل...!
گوزل هراسان تكاني خورد و پريسد:"چيه عراز!چي شده؟
عراز پرسيد:"سردته؟"
-نه!طوري نيست!
-هوا كه خيلي سرده!
گوزل زير لب زمزمه كرد:"براي توهم سرده!
عراز كتش را روي دوش او انداخت و گفت:من تحمل مي كنم!"
زن لبخندي زد و گفت:"من هم تحمل مي كنم.الان قطار مي آيد.مي گويند خيلي داخلش خيلي گرم و راحت است."
عراز نفسي از درد كشيد و به دور دست چشم دوخت...
ماشين سفيد رنگي از جاده مي گذشت.مثل همان ماشيني كه شبانه آمده بودند و او را با خود برده بودند.عراز با صداي بلند پرسيد:"مرا كجا مي بريد؟!"
يك نفر پس از مدت طولاني جواب داد:"جاي دوري نمي بريم.خيلي زود برت مي گردانيم."
خيلي زود برش گردانده بودند،ولي مچاله و درهم ريخته.او تا مدتها نفهميد چي بر سرش آمده است.همش مي خنديد و توي روستا ول مي گشت.فقط يادش مانده بود كه مردي قوي هيكل با شلاق به كله اش مي كوبيد و داد مي زد:"نمي خواهي دور دنيا را بگردي؟!"
عراز جواب مي داد:"نه...نه،نمي خواهم دور دنيا را بگردم!"
مرد باز محكمتر مي كوبيد و مي گفت:"مي گردي!خوب هم مي گردي!!!"
پس از مدتها كه حالش جا آمد،سري به زمينش زد.باورش نمي شد.سراسر زمين را با سنگ ريز و درشت پر كرده بودند و خط آهن زمينش را دو نيم كرده بود.تحمل نكرد و ناليد:"نه!"
...سراسيمه چشمانش را باز كرد.گوزل با نگراني بالاي سرش ايستاده بود.باد زوزه مي كشيد و برف به شدت مي باريد و ار دور دستها صداي قطار مي آمد.
گوزل با نگراني پرسيد:"چرا داد مي زدي عراز؟!"
عراز سراسيمه سر پا ايستاد و خوب گوش خواباند و صداي قطار را شنيد و با خوشحالي رو به گوزل گفت:"گوزل!آماده شو!قطار دارد مي آيد."
گوزل لبخندي از شادماني زد و گفت:"آماده ام!من سالهاست كه آماده ام عراز!"
قطار سوت كشان هر لحظه نزديك و نزديكتر مي شد و كم كم از صدايش كاسته مي شد.تا اينكه جلوي آنها سوتي كشيد و از حركت ايستاد و در آن صدايي كرد و باز شد و دربان با احترام رو به عراز كرد و گفت:"بفرمائيد سوار شويد."
عراز سوار شد و به طرف گوزل برگشت و اول بقچه اش را گرفت و بعد دست گوزل را گرفت و او را بالا كشيد و سوار ش كرد.
در قطار بار ديگر، صدايي كرد و بسته شد.
عراز به سالن و به داخل كوپه ها نگاهي انداخت.از تميزي برق مي زدند و گرماي مطبوع قطار سراسر وجودش را فرا گرفت.بوي چرم صندلي ها بيني اش را نوازش داد.
به كوپه اي راهنمايي شدند و روي صندلي چرمي و راحت و گرم نشستند.لحظه اي بعد مرد ديگري كه لباس خوش فرمي پوشيده بود با دو ليوان چاي خوش رنگ از آنها پذيرايي كرد و گفت:"بفرمائيد كنار پنجره بنشينيد و از تماشاي دنيا ي زيبا لذت ببريد!"
عراز ذوق زده و خوشحال خود را به كنار پنجره كشيد و از گوزل هم خواست به كنار پنجره بيايد . خود غرق تماشاي مناظر بيرون شد.پس از مدتي طولاني نگاهي به زنش انداخت و گفت:"راحتي گوزل؟چيزي لازم نداري؟"
گوزل كه همانطور غرق تماشاي مناظر بيرون بود،گفت:"نه،ولي نمي دانم مقصد اين قطار به كجاست؟"
عراز از صندلي بلند شد و خنده اي سر داد و گفت:"گوزل!مي رويم دور دنيا را با اين قطار بگرديم.مگر يادت رفته؟!"
-يادم هست ولي پس ديگران كجا هستند؟"
-عجله نكن!حتما يكي يكي سر و كله شان پيدا مي شود!
عراز دوباره سر جايش نشست و به بيرون زل زد.قطار سرعت گرفته بود و مثل باد در حركت بود و درختها و تير تلگرافهاي كنار خط آهن به سرعت به عقب فرار مي كردند.پس ار طي مسافتي قطار به دشت وسيع و سر سبزي رسيد.
عراز با دقت به دشت چشم دوخت.حس كرد اين دشت را مي شناسد.اسبي سفيد در انتهاي دشت مي تاخت و شيهه مي كشيد.جند نفر كنار خط آهن ايستاده بودند و به قطار دست تكان مي دادند.عراز با دقت به آنها نگاه كرد و از ديدن "گلدي"كه كنار زمينش ،او هم زمين داشت ،تعجب كرد.يعني او هنوز سوار قطار نشده بود!!
بعد رجب را ديد،بايرام را ديد و تعجبش بيشتر شد.آنها كنار خط آهن ايستاده و به قطار دست تكان مي دادند و بعضي از آنها مدتي كنار قطار مي دويدند و پس مدتي از قطار عقب مي افتادند و از ديد عرازگم مي شدند.
به سرعت قطار افزوده شد و به دشت وسيعتري رسيد.عراز دشت را شناخت.قطار درست از وسط زمين زراعتي خودش در حال عبور بود و يك نفر در كنار خط آهن منتظر ايستاده بود.خوب دقت كرد و گوزل را شناخت.تعجب كرد.مگر گوزل سوار قطار نشده بود!نه... اشتباه نمي كرد.گوزل بقچه به دست كنار ريل منتظر ايستاده بود و دست تكان مي داد.عراز سراسيمه از جايش بلند شد و شيشه ي دريچه ي كوپه را كنار زد و داد كشيد:"گوزل...گو...ز...ل...!"
گوزل همانطور بقچه به دست ايستاده بود و دست تكان مي داد.عراز بار ديگر بلندتر داد كشيد:"گو...ز...ل...گوزل...گو...ز...ل...!"
هراسان چشمانش را باز كرد.قطار سوت كشان و نفير زنان داشت از جلوي چشمانش مي گذشت.پس از لحظه اي در دل سفيدي برف گم شد.
نگاهي به اطراف انداخت و خواست از جايش بلند شود و لي سرما آمانش را بريده بود و ناي حركت نداشت.گوزل كنار ريل آهن كز كرده و به نقطه ي دور دستي زل زده بود.
عراز به طرف او داد زد:"گوزل...گوزل...!"
گوزل هيچ حركتي نكرد و عراز ديگر نتوانست حتي او را صدا بزند و نگاهش روي صورت گوزل خشكيد.
باد زوزه مي كشيد و كلاغ ها قار قار مي كردند واز دور دست صداي قطار به گوش مي رسيد و بر ف همچنان روي دو لكه ي سياه مي باريد.
از پنجره ی اتاق نگاهی به بیرون انداخت.تاریکی همه جا را پوشانده بود.کلاهش را به سر گذاشت و از خانه بیرون رفت و عرازآقا را که دید و از او پرسید:چی شده عرازآقا؟
-دخترم گوزل سرخک گرفته.خواهش می کنم بیایید برایش دوتار بنوازید!۲
باخشی لحظه ای سکوت کرد و به یاد دخترش مارال افتاد که قربانی سرخک شده بود.نمی دانست قبول کند یا نه.عاقبت با تردید گفت:باشه!الان دوتارم را برمی دارم و می آیم.
عرازآقا با عجله به طرف خانه اش دوید.باخشی به اتاق برگشت و به طرف دوتار رفت.زنش رد او را گرفت و پرسید:کی بود؟
عرازآقا!دخترش سرخک گرفته ....
صدای گریه ی زن بلند شد و در میان هق هق گریه گفت:گوزل بیچاره! یک قربانی دیگر...
باخشی حرف زنش را قطع کرد:نفوس بد نزن!
-نفوس بد نمی زنم.امان از دست سرخک!مارالم را برد.کاکا را برد و حالا نوبت گوزل ...
بغضش ترکید.باخشی چیزی نگفت.دوتار را برداشت و از خانه بیرون زد.
سکوت تلخی روستاه را فراگرفته بود.نگاهی به خانه ها انداخت.چراغ بعضی ها روشن بود ولی هیچ صدایی به گوش نمی رسید.آهی کشید و زمزمه کرد:سرخک لعنتی!
مدتی بود که برای کسانی که سرخک می گرفتند دوتار می نواخت بلکه بتواند روح سرخک را از تن بچه ها و از روستا بیرون بیندازد.سرخک از هر خانه قربانی گرفته بود و او شاهد مرگ خیلی از بچه ها و از جمله دختر خودش بود و شیون خیلی از مادرها تو گوشش زنگ می زد.بار دیگر آهی کشید و قدمش را تند تر کرد.وقتی به خانه ی عرازآقا رسید زن او به طرفش دوید و نالید:گوزلم!گوزلم!
نتوانست حرف دیگری بگوید.بغضش گرفت و رفت گوشه ی حیاط نشست.عرازآقا باخشی را به بالین گوزل برد و رو به او کرد و گفت:گوزل!گوزل!باخشی دایی آمده چشمانت را باز کن!
باخشی نگاهی به گوزل انداخت.دانه های درشت سرخک تمام سر و صورتش را پوشانده بود و به سختی نفس می کشید.مادر هم به کنار او آمد و گفت"گوزل...گوزل!باخشی آمده!
گوزل به زحمت چشمهایش را باز کرد.همه جا به نظرش قرمز آمد.حس کرد داخل پرده ی توری قرمز رنگی حبسش کرده اند.به آرامی گفت:آب!آب!
مادر کاسه ی آب را جلوی دهانش گرفت.کمی نوشید و دوباره دراز کشید.باخشی کنار گوزل نشست و دوتارش را کوک کرد و آرام آرام شروع به نواختن کرد.ساز ملایم و دلنواز از زیر پنچه هایش سر ریز کرد.گوزل با شنیدن صدای دوتار احساس آرامش کرد.حس کرد باد خنکی می وزد و سر و صورتش را نوازش می کند.دیگراحساس تشنگی و گرسنگی نمی کرد.صدای سازجای همه چیز را گرفته بود.حس کرد در جنگلی سرسبز درحال قدم زدن است و در جاده ای به سمتی می رود.به اطرافش نگاه کرد.همه جا سر سبز بود بعد کمی ایستاد و نگاهی به جاده ی بی انتها انداخت و در فاصله ی خیلی دور دختری را دید که آرام آرام جلو می رفت.قدم تند کرد ولی هر چه می رفت به او نمی رسید.کم کم شروع به دویدن کرد.وقتی به دختر رسید از تعجب درجا خشکش زد.مارال !دختر باخشی بود.به طرفش رفت و با خوشحالی خندید.
باخشی که چشم از صورت گوزل بر نمی داشت با دیدن لبخند گوزل آرامشی دلپذیر وجودش را فرا گرفت.عرازآقا که مات لبخند ش شده بود فریاد زد:داره لبخند می زند.
باخشی دل گرم شد.ضربه های پنچه اش را محکمتر کرد تا صدای ساز به اوج خود برسد و در روح و روان گوزل نفوذ کند و او را از دست سرخک نجات دهد.
گوزل به چهره ی مارال زل زد و بلند گفت:مارال!
باخشی با شنیدن اسم دخترش یک باره تنش یخ زد.داغی صورتش از بین رفت.دستهایش شل شد و چهره ی دخترش مارال جلوی چشمش ظاهر شد.حس کرد تلاش بیهوده ای را آغاز کرده است و دلش می خواست به بهانه ای بگذارد برود.ولی دست از نوختن نکشید و دوباره دستهایش قوت لازم را بدست آوردند.
عرازآقا بهت زده به صورت گوزل خیره شد و زیرلب دعایی را زمزمه کرد.
گوزل دستهای مارال را چسبید و پرسید:کجا می روی مارال؟
مارال به انتهای جاده اشاره کرد و گفت:انتهای این جاده باغ باصفایی است. دارم می روم آنجا.دوست داری آن را ببینی؟
گوزل پرسید:خیلی دور است؟
مارال گفت:بله!ولی اگر کمی تندتر برویم خیلی زود می رسیم.
هردو قدم ها را تندتر کردند.ولی هرچه می رفتند از باغ خبری نبود و جاده انتهایی نداشت.گوزل احساس تشنگی کرد و گفت:آب!
مادر که چشم از صورت گوزل برنمی داشت فوری کاسه ی آب را جلو دهان گوزل گرفت.ولی او به خواب عمیقی فرو رفته بود.مادرش چند بار او را صدا زد:گوزل جان!آب آوردم.
ولی صدای اودر صدای ساز محو شد و به گوش کسی نرسید.آخر سر کاسه ی آب را سرجایش گذاشت.
گوزل محو تماشای جاده و اطرافش شده بود.همه جا گلهای رنگارنگ روییده و بوی خوشش همه جا را فرا گرفته بود.او همانطور که غرق زیبایی های اطرافش بود ناگهان ایستاد و با تعجب گفت:صدای ساز می آید.
مارال هم ایستاد و خوب گوش خواباند و گفت:من که صدایی نمی شنوم.
گوزل گفت:چرا صدای دوتار است.خوب گوش کن!
مارال سرش را تکانی داد و گفت"خیال می کنی!شاید صدای چشمه سار است که مثل آهنگ می شنوی!
دوباره به راه افتادند.گوزل پرسید:پس کی می رسیم مارال؟
مارال لبخندی زد و گفت:تو چقدر عجله داری؟اگر می خوای زودتر برسیم باید دوباره بدویم.
گوزل قبول کرد و شروع به دویدن کردند.پس از مدتی دویدن گوزل به نفس نفس افتاد و بدنش به لرزه افتاد.عرازآقا با نگرانی به باخشی نگاهی انداخت و گفت:به نفس نفس افتاده!
باخشی هیچ توجه ای به اطرافش نداشت و دیگر اختیار دستهایش هم با او نبود.فقط می نواخت.مادر با نگرانی او را صدا زد:گوزل!گوزل!
گوزل هیچ حرکتی نکرد.باخشی گرم تر شد و صدای ساز به اوج خود رسید.
گوزل رو به مارال گفت:خوب گوش کن!صدای ساز می آید.دلم می خواهد به آنجایی که دوتار می نوازند بروم.
مارال گفت:حیف است بدون دیدن باغ به آن قشنگی برگردی.تازه همه بچه ها هم آنجا هستند.
گوزل گفت:من بر می گردم می خواهم ساز گوش کنم و خیلی هم تشنه هستم.
مارال به جاده ی دیگری اشاره کرد و گفت:حالا که دوست داری برگردی از این جاده برگرد. در راه آن چشمه ای با آب زلال است .برو از چشمه هر چه دلت خواست می توانی بنوشی.
گوزل پرسید:تو تشنه یا گرسنه نیستی ؟
مارال گفت:نه!من دیگر نه گرسنه می شوم و نه تشنه!
مارال گوزل را به آغوش کشد و در یک چشم به هم زدن در انتهای جاده ی بی انتها ناپدید شد.
گوزل از همان جاده ای که مارال نشانش داده بود به راه افتاد.هر چه جلو تر می رفت صدای ساز بهتر و واضح تر به گوش می رسید.زیر لب گفت:چه صدای دل انگیزی دارد.کاش مارال هم با من می آمد و ازاین صدای خوب لذت می برد.
کمی که رفت صدای شرشر آب چشمه هم به گوشش رسید.صدای ساز با صدای شرشر آب قاطی شده و تا اعماق جان گوزل نفوذ می کرد.از هیجان شروع به دویدن کرد و خیلی زود به چشمه رسید و از زیبایی چشمه حیرت کرد.چشمه ی زیبا و با آب زلال از دل کوه بیرون می زد و با آهنگی ملایم در دل جنگل سرسبز جاری می شد.خود را به آب چشمه انداخت و از آب آن شروع به نوشیدن کرد.چه گوارا بود. بعد داخل آب غلت زد و آرامشی لطیف سراسر وجودش را پر کرد.
باخشی همانطور که می نواخت .سرش را به طرف پنجره گرداند.سپیده تازه داشت سر می زد.نفس گوزل به حالت عادی برگشته بود.مادر گوشه ی اتاق کز کرده بود و عرازآقا در کنار گوزل مات و مبهوت چمباتمه زده بود.بیرون صدای خروس ها فضای روستا را پر کرده بود.
گوزل دل از چشمه نمی کند و دوست داشت هی با آب آن بازی کند و ساز بشنود.وقتی کمی خسته شد کنار چشمه نشست و خوب گوش خواباند.احساس کرد خیلی به صدای ساز نزدیک شده است. از کنار چشمه بلند شد و قدمی به جلو برداشت و خوب دقت کرد.حالا صدای ساز را از دم گوشش می شنید.دقت کرد و به آرامی چشمهایش را باز کرد و چشمش به باخشی افتاد.باخشی بی وقفه در حال نواختن بود.سرش را کمی بلندتر کرد.دیگر از پرده ی توری قرمز خبری نبود.با تعجب به باخشی خیره شد.بعد عرازآقا را دید و داد زد:پدر!
بغض مادر ترکید.عرازآقا از خوشحالی مات و مبهوت ماند.
باخشی بار دیگر نگاهی به بیرون انداخت.سپیده ی سحری کاملا" فضای روستا را فرا گرفته بود.
۱-باخشی=خواننده و نوازنده ی ترکمن
۲=ترکمن ها نواختن دوتار را برای بیماری سرخک نوعی درمان می دانند.