دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱
داستان خیالی

 

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد.
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: «چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!»
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:«هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم، یادته؟!»
زن که حسابی‌ تحت تاثیر حرف های او قرار گرفته بود، وچشم‌هایش پر از اشک شده بود، گفت:« آره یادمه  عزیزم! مثل دیروز بود.»
شوهرش ادامه داد: «یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!»
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست، خندید و گفت: «آره یادمه، انگار دیروز بود!»
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: «یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: «یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!»
زن گفت: «آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و پیوند مبارک را امضاء کردیم.»
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد. در حالی که های های گریه می کرد،گفت: «اگه اون روز به جای محضر، رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم!»

 

 

پ.ن:این داستان را دوستی برای من ایمیل کرده است

 

+ نوشته شده در ساعت 13:0 توسط عبد الصالح پاک.