دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰
داستان زیباترین افسانه ی ترکمنی (( آق پامیق ))

 

یکی بود ، يكي نبود.در روزگاران قديم  مردي بود كه هفت پسر داشت.آنها شكارچيان ماهري بودند.برادر ها از اينكه خواهري نداشتند ، غصه دار بودند. تا اينكه بار ديگر مادرشان بار دار شد.هفته ها گذشت ، ماه ها گذشت ، روزي پسرها به مادرشان گفتند:« چي مي شد اگر خداي مهربان خواهري به ما مي داد؟ ما هفت برادريم ، خوب مي شد اگر يك خواهر مهربان و دلسوز هم داشتيم. آن وقت او در غصه ها و شادي هايمان در كنار ما بود.اگر اين بار خواهري برايمان نياوري ، ما سر به بيابان مي گذاريم و از اينجا براي هميشه مي رويم.»

مادر از حرف پسرانش بسيار ناراحت شد و دست هايش را رو به آسمان بلند كرد و گفت:« اي خداي مهربان! به من دختري عطا كن تا پسرانم از خانه و كاشانه شان آواره نشوند.»

روزها و هفته ها و ماه ها گذشت. زن همچنان در انتظار به دنيا آوردن فرزند بود تا اينكه يك روز پسرانش قصد شكار كردند. هنگام رفتن ، پسر بزرگ خانواده ، زين اسبي به دست مادرش داد و گفت:«مادر!اگر برادر ديگري برايمان آوردي ، اين زين را از دروازه ي شهر آويزان كن!»

و كوچكترين پسر ، عروسكي به مادرش داد و گفت:« اگر خواهري برايمان آوردي ، اين عروسك را از دروازه ي شهر بياويز! تا ما با خبر شويم.»

پسرها ، يكي يكي پيشاني مادرشان را بوسيدند و او را به پدر و پدر را به خدا سپردند ، خدا حافظي كرده و به راه افتادند.پدر و مادر با نگراني از پس آنان چشم دوختند و نمي توانستند از پسرانشان دل بكنند. تا اينكه آنها در پس غبار راه نا پديد شدند.

باز هم روزها و هفته ها و ماه ها گذشت تا اينكه در شبي ، زن نوزادي دختر به دنيا آورد كه در زيبايي مثال ماه بود. پس خدا را شكر كردند. زن به شوهرش گفت: « برو عروسك را به دروازه ي شهر آويزان كن تا پسرانم هنگام بازگشت بدانند كه صاحب خواهري شده اند.»

مرد با خوشحالي به دروازه ي شهر رفت و بر بالاي بلند ترين برج آن عروسك را آويزان كرد و به خانه بازگشت.

در همسايگي آنها آنان پيرزن بدجنسي زندگي مي كرد. او در همه چيز به آنان حسودي مي كرد. او كه از جريان زين و عروسك آگاه شده بود ، رفت و عروسك را از دروازه ي شهر برداشت و به جاي آن زين اسبي را به آنجا آويخت.

چند روز بعد ، سر ظهر پسرها از شكار برگشتند. همين كه به دروازه ي شهر رسيدند ، چشمشان به زين اسب افتاد ، با ناراحتي پشت به شهر كردند و اسبهايشان را روبه بيابان هي كردند و تاختند و تاختند تا اينكه خسته و كوفته به دره اي رسيدند.

برادر بزرگترگفت:«بهتر است همين جا بمونيم.روزها به نوبت يك نفر از ما براي نظافت و غذا پختن در اينجا مي ماند و بقيه براي شكار مي رويم.»و همان جا ماندند.

زن و مرد،اسم دختر را آق پاميق گذاشتند و منتظر بودند تا پسرهايشان هر چه زودتر از شكار برگردند.اما هرچه انتظار كشيدند،خبري از پسرها نرسيد.دلواپس و نگران در انتظار بازگشت پسرها روزشماري مي كردند،اما خبري از آنان نشد كه نشد.

و بدين ترتيب سالها گذشت و خبري از پسرها نرسيد.از غصه آنان موهاي مرد و زن سفيد شده بود و چين هاي عميقي بر پيشانيشان افتاده بود.پدر و مادر،ديگر توانايي آن را نيز نداشتند كه خودشان براي يافتن پسرانشان بروند و آق پاميق  هم بي خبر از ماجراي برادرانشفروز به روز بزرگ و بزرگ تر مي شد.

پس از گذشت چند سال،آق پاميق به سن نوجواني رسيد.يك روز همسايه شان كه مكتبدار بود به خانه آنها آمد و به مادر آق پاميق گفت«ديگر وقت اين رسيده كه آق پاميق را به مكتب بفرستي!»

مادر آق پاميق گفت:«برو خودت به او بگو.اگر خودش راضي باشد، من حرفي ندارم.»

آق پاميق علاقه مند شد به مكتب برود.او از فرداي آن روز به مكتب رفت.روزي از روزها در مكتبخانه،يكي از دختران كه از ماجراي برادران آق پاميق آگاه بود،خواست به صورتي راز برادران را فاش كند.رو به دخترها كرد و گفت:«دخترها!خوب به حرف هايم گوش كنيد:هركس صاحب برادري باشد،برود م بالاي اتاق بنشيند و هر كس برادري ندارد، برود و دم در بنشيند.»

عده اي رفتند و بالاي اتاق نشستند و عده اي هم رفتند دم در.آق پاميق هم رفت و دم در نشست.

پيرزني كه آنجا حظور داشت رو به آق پاميق كرد و گفت:«دخترم،آق پاميق! تو چرا دم در نشسته اي؟! پاشو برو بالاي اتاق بنشين.»

آق پاميق گفت :«نه مادر!من كه برادري ندارم تا در بالاي اتاق بنشينم.جاي من همين دم در است.»

پيرزن سرش را تكان داد و گفت:«نه دخترم!تو برو بالاي اتاق بنشين!اگر ديگران يكي دو تا برادر داشته باشند،تو هفت تا برادر داري.»

آق پاميق با تعجب گفت:«شوخي نكن،مادر!شوخي نكن!من اصلا برادري ندارم.اگر داشتم پدر و مادرم حتما به من مي گفتند.»

پيرزن مهربان گفت:«دخترم!پدر و مادرت كه ديگر نمي توانند به دنبال آنها بروند و از اين هم ترس دارند كه تو از وجدشان آگاه شوي و براي يافتنشان دنبال آنها راه بيفتي!برادرهايت در دره كوهي بلند زندگي مي كنند و در آنجا مشغول شكار هستند.مادرت،به اين راحتي راز برادرانت را به تو نخواهد گفت.من به تو ياد مي دهم كه اين راز را چگونه از زبان مادرت بيرون بكشي!بعد از اين كه مكتب تعطيل شد،پيش مادرت برو و از او بخواه كه برايت «قاورقا»درست كند.وقتي كه قاورقا پخت و آماده شد،او حتما آن را در ظرفي مي ريزد و به تو مي دهد:قبولس نكن.بگو كه،با دست هاي خودت بده!وقتي كه او از توي ديگ قاورقاي پخته را بيرون مي آورد دستش را بگير و محكم فشار بده و در همان وقت ماجراي برادرانت را بپرس.او نمي تواند در برابر گرماي قاورقا طاقت بياورد،در نتيجه تمام ماجرا را به تو خواهد گفت.در غير اين صورت او هيچ وقت اين راز را فاش نخواهد ساخت.»

آق پاميق از مكتبخانه دوان دوان به خانه بازگشت و به مادرش گفت:«مادر جان!سرم خيلي درد مي كند.گرسنه هم هستم.»

مادرش پرسيد:«دخترم!چي مي خواهي بخوري؟»

آق پاميق ئگفت:«براي من كمي قاورقا درست كن.مكتبدار گفت كه اگر قاورقا بخورم،سرم زود خوب مي شود.»

مادرش فوري دست به كار شد.ديگ سياه را روي اجاق گذاشت و بعد از آنكه گرم گرم شد،مقداري گندم در آن ريخت.وقتي كه گندم خوب سرخ شد،آق پاميق به مادرش گفت:«مادرجان!قاورقا را گرم گرم به من بده.»

مادرش قاورقا را با قاشق از ديگ برداشت و در ظرفي ريخت و به طرف آق پاميق دراز كرد.آق پاميق گفت:«نه ، نه، مادر جان! مي خواهم قاورقا را با دست خودت به من بدهي!»

مادر بيچاره،كه نمي خواست دخترش را ناراحت كند،از قاورقاي سرخ شده،مشتي برداشت و به طرف آق پاميق دراز كرد.در همان لحظه آق پاميق با دو دستش به مشت مادرش چسبيد و آن را فشار داد.فرياد مادرش درآمد:«آي،دستم سوخت!دستم رو ول كن!»

آق پاميق فوري گفت:«مادر!زود بگو ببينم كه من برادر دارم يا نه؟!»

مادرش كه نتوانست گرماي قاورقا را تحمل كند،با عجله گفت:«ذاري،آره داري!اما آنان قبل از اين كه تو به دنيا بيايي،از اين جا رفتند!»

-الان كجا هستند؟

-درست نم دانم. اما مي گويند كه در پاي كوهي بلند به شكار مشغولند. آق پاميق دست مادرش را رها كرد و گفت:«من مي خواهم پيششان بروم.»

مادرش گفت:منه دخترم! تو نمي تواني پيدايشان كني.»

ولي آق پاميق پا توي يك كفش كرد كه پيش برادرانش برود.مادر، وقتي اصرار زياد آق پاميق را ديد، به ناچار قبول كرد و گفت:«پس من براي تو يك قرص نان كوچك درست ميكنم،تو همان قرص نان را قل بده و به دنبالش برو.هر جا كه قرص نان از حركت ايستاد،بدان كه برادرانت آنجا هستند!»

مادر قرصي نان پخت و به دست آق پاميق داد.آق پاميق قرص كوچك نان را جلو انداخت قل داد و راه افتاد.

آق پاميق گربه كوچك و ملوسي داشت.گربه وقتي ديد اق پاميق به دنبال قرص نان مي رود، او هم به دنبال آنها به راه افتاد.نان قل مي خورد و مي رفت و آق پاميق و گربه هم به دنبال قرص نان مي رفتند. انها رفتند تا اينكه خسته و كوفته به پاي درختي رسيدند. آق پاميق قرص نان را گرفت و رفت، در گوشه اي گذاشت و خودش هم به درخت تكيه داد و به استراحت پرداخت.

آق پاميق از بس كه خسته بود،به زودي به خواب شيريني فرو رفت. گربه هم چون خسته و گرسنه بود، وقتي ديد كه آق پاميق به خواب رفته،رفت و از قرص نان تكه اي گاز زد و خورد.

آق پاميق كه از خواب برخاست،رفت سراغ قرص نان و خواست آن را قل بدهد ولي قرص نان قل نخورد.آق پاميق ديد كه گوشه اي از قرص نان خورده شده است. او شروع كرد به گريه كردن و از گريه او،گربه هم گريه اش گرفت و خيلي ناراحت شد و هر دو زار زار گريه كردند.بعد از مدتي آق پاميق آرام شد.او نمي دانست چه كار بكند.يكدفعه فكري به خاطرش رسيد. او با مقداري خاك،گل درست كرد و به گوشه كنده شده قرص نان چسباند.دوباره آن را قل داد، قرص نان مثل اولش قل خورد و راه افتاد.

آمها رفتند و رفتند تا اينكه به دره اي رسيدند. قرص نان يكي دو بار دور خود چرخيد و به زمين افتاد. در آن نزديكي غار بزرگي بود كه برادرانش در همان غار زندگي مي كردند.

وارد غار شد.توي غار لباس هاي كثيف روي هم انباشته شده بودند.ظرف هاي غذا هم كثيف وآلوده بودند و گوشه ديگري از غار تكه هاي گوشت تازه از چوبي آويزان بود. ولي كسي توي غار نبود.

آق پاميق ابتدا وضع نا مرتب غار را درست كرد، لباس ها را خوب شست و ظرف ها را تميز كرد و سپس سراغ گوشت ها رفت و از آنها غذاي خوشمزه اي درست كرد و به انتظار بازگشت برادرانش نشست.

پس از مدتي صداس پاي اسب ها را شنيد و از ترس به سرعت در گوشه اي پنهان شد.برادرها وقتي وارد غار شدند، از وضع مرتب و تميز غار تعجب كردند.ديدند كه لباس ها و ظرف ها شسته و تميز، و غذاي گرم و خوشمزه اي آماده است.

آنها لباس هاي كثيفشان را در آوردند و لباس هاي تميز را پوشيدند و تا مي توانستند از غذاي خوشمزه خوردند و از بس كه خسته بودند، فوري به خواب رفتند.

فردا، باز هم آنها به شكار رفتند. آق پاميق باز لباس هاي كثيف ا شست ظرف ها را تميز كرد و پس از اينكه غذا را آماده كرد، باز در گوشه اي پنهان شد.

برادر ها وقتي بازگشتند، ديدند كه وضع قار از ديروز هم بهتر است و همه چيز مرتب! آنها ماندن كه اين كارها را چه كسي انجام مي دهد؟! با هم مشورت كردند و سرانجام برادر بزرگ تر گفت:«فردا، يكي از ماها در اين جا بماند و سر از اين راز در بياورد و ببيند كه اين كارها را چه كسي انجام مي دهد؟!»

روز اول، قرعه به نام برادر بزرگ تر درآمد. او مدتي دور و بر را پاييد و به جست و جو پرداخت و هر چه انتظار كشيد، هيچ خبري نشد. پس، گرفت و خوابيد.

آق پاميق وقتي ديد او به خواب رفته، از مخفيگاهش بيرون آمد و لباس ها و ظرف ها را شست و غذا را هم پخت و بعد بار ديگر پنهان شد.

برادرها وقتي از شكار برگشتند،ديدند وضع خانه باز هم مرتب است. تعجب كردند و از برادر بزرگ تر پزسيدند:«كي بود؟! چه كسي همه اين كارها را نجام داد؟!»

برادر بزرگ تر گفت:«من هم نمي دانم! مدتي نشستم، ولي زود به خواب رفتم.»

فرداي آن روز برادر دومي در خامه ماند و او هم خواب ماند و آق پاميق باز هم كارهايش را كرد و خودش پنهان شد.

روزهاي بعد،برادر سومي، چهارمي، پنجمي و ششمي در خانه ماندند، ولي هيچ كدام نتوانستند بفهمند  كه اين كاره را چه كسي انجام مي دهد؟!

آخر سر نوبت برادر هفتمي رسيد. او در خانه ماند و براي اينكه خوابش نبردريا، انگشت كوچك خود را بريد و روي آن نمك پاشيد. از درد زخم و سوز نمك خواب به چشمش راه نيافت، بلكه در گوشه اي به كمين نشست و منتظر ماند.

ناگهان دختري از گوشه غار بيرون آمد. لباس ها را شست و شروع كرد به انجام كارهاي هميشگي!برادر كوچك وقتي آق پاميق را ديد تعب كرد و ناگهان از مخفيگاهش بيرون پريد و فرياد زد:«آهاي!ديوزاده اي يا پريزاده؟! بگو كيستي؟!»

آق پاميق كه غافلگير شده بود، جا خورد وترسيد. او ديگر فرصتي براي پنهان شدن نداشت. پس گف:«نه ديوزاده ام، نه پريزاده! بلكه خواهر شما هستم!»

سپس آق پاميق تمام ماجرا را از اول تا آخر براي برادرش تعريف كرد. برادر كوچك از اينكه خداوند به آنها خواهري داده، بسيار خوشحال شد و تا رسيدن برادرانش لحظه شماري كرد.

وقتي بقيه از شكار برگشتند، به پيشوازشان شتافت و به

انها مژده داد و با عجله ماجرا را برايشان تعريف كرد. آنها هم از اينكه صاحب خواهري شده اند و او به دنبالشان آمده ، خيلي خوشحال شدند.

چند روزي از اين ماجرا گذشت.يك روز آق پاميق مشغول جارو كردن اتاق بود كه يك دانه كشمش پيدا كرد. گربه اش را صدا كرد، از گربه خبري نشد. آخر سر كشمش را به دهان خودش انداخت و خورد.مدتي گذشت.گربه از گوشه اي پيدا شد.پرسيد:«چرا مرا صدا مي زدي؟!»

آق پاميق گفت:«يك دانه كشمش پيدا كرده بودم، مي خواستم آن را به تو بدهم، ولي به موقع نيومدي.»

گربه گفت:«پس كشمش را چه كار كردي؟»

-وقتي ديدم كه نمي آيي، خودم آن را خوردم!

گربه با ناراحتي گفت:«كشمش را خوردي؟!خيلي خب حالا من هم آتش اجاقت را خاموش مي كنم.»

آق پاميق دستپاچه شد و گفت:ماگر آتش را خاموش كني، من چطوري غذا بپزم؟ آن وقت برادرهايم گرسنه مي مانند. اين كار را نكن. اگر باز هم پيدا كردم، حتما به تو مي دهم.»

گربه گفت:«باشه! ولي دفعه ديگر هم چيزي پيدا كني و خودت بخوري،آتش اجاقت را خاموش مي كنم.»

چند روز بعد، آق پاميق باز هم موقع جارو كردن اتاق ، يك سنجد پيدا كرد و گربه اش را صدا كرد تا سنجد را به او بدهدف ولي هرچه صدا كرد، خبري از گربه نشد. سرانجام سنجد را هم خودش خورد. كمي بعد گربه پيش آق پاميق آمد و گفت:«چرا مرا صدا مي زدي؟!»

آق پاميق گفت:«يك سنجد  پيدا كرده بودم. خواستم آن را به تو بدهم تا بخوري!»

گربه گفت:«پس سنجد كو؟!»

آق پاميق گفت:«هرچه صدايت كردمف نيامدي. آخر سر خودم خوردم!»

گربه گفت:«اين دفعه آتش اجاقت را خاموش مي كنم!»

بعد رفت سراغ اجاق و آتش آن را خاموش كرد.آق پاميق بسيار ناراحت شد. او هرچه تلاش كرد كه با سنگ چخماق دوباره آتش درست كند،نشد كه نشد! سرانجام بر بالاي بلندي رفت و نگاهي به اطراف انداخت تا آتش پيدا كند. ديد كه در جاي دوري، از دودكش خانه اي دود به هوا مي رود. از بلندي سرازير شد و به طرف آن خانه به راه افتاد.چون به آنجا رسيد، داخل شد و سلام كرد. ديد كه در وسط اتاق ديوي بزرگ نشسته است.

آق پاميق از ترس عقب عقب رفت و تا خواست كه از اتاق خارج شود، ديو غرشي كرد و گفت:« اگر بدون سلام وارد مي شدي، درسته مي خوردمت!»

بعد از آق پاميق پرسيد:« اي آدميزاد!از كجا امده اي؟! چه مي خواهي؟»

آق پاميق گفت:« از راه دوري آمده ام! آمدم تا آتش ببرم.»

ديو گفت:« ظرف آوردي؟»

-فراموش كردم كه ظرف بياورم!

-پس دامنت را بگير!

ديو ابتدا تكه اي گدازه توي دامن آق پاميق انداخت و سپس روي آن مقداري خاكستر ريخت و روي خاكستر هم مقداري گدازه آتش گذاشت.

آق پاميق دامنش را گرفت و به طرف خانه شان به راه افتاد. گدازه زير خاكستر دامن او را سوراخ كرد و در تمام طول راه،كم كم، خاكستر بر زمين ريخت و ردي از خود بر جاي گذاشت.

آق پاميق بي خبر از همه جا، به غار رسيد و اجاق را روشن كرد و به پختن غذا مشغول شد.

غروب كه شد، هفت برادر از شكار برگشتند.خوردند و خوابيدند و صبح زود دوباره در پي شكار رفتند.

روز بعد ديو رد خاكستر را گرفت و به راه افتاد تا اينكه به در غار رسيد. آق پاميق وقتي ديد ديو دارد مي آيد، در غار را محكم بست و چفت آن را انداخت و نشست.

ديو با مشت به در كوبيد و گفت:« زود باش در را باز كن!»

آق پاميق از ترس بدنش به لرزه افتاد.ديو با عصبانيت غرشي كرد و بلند تر فرياد كشيد:«زود در را باز كن و يا انگشتت را از سوراخ در بيرون بياور.»

آق پاميق كه چاره اي نداشت، مجبور شد انگشتش را از سوراخ در بيرون بياورد. ديو انگشت او را گرفت و سوزني به انگشتش زد و بعد شروع كرد به مكيدن خون آق پاميق. ديو پس از اينكه از خون آق پاميق سير شد،گفت:«مبادا در اين باره چيزي به برادرانت بگويي! اگر بگويي تو را مي خورم.»

ديو اين را گفت و از آنجا دور شد.آق پاميق از ترس چيزي به برادرانش نگفت.بعد از آن ديو هر روز به آنجا مي آمد و آق پاميق انگشتش را از سوراخ در بيرون مي آورد و ديو خونش را مي مكيد و مي رفت.

آق پاميق روز به روز لاغر تر و رنگ پريده تر مي شد.برادرانش از او  مي پرسيدند:«آق پاميق! چرا روز به روز لاغرتر مي شوي؟ مگر غصه اي داري؟!»

اما آق پاميق هر بار جواب مي داد:« نه غمي دارم. نه غصه اي. حالم خيلي هم خوب است.»

برادرها وقتي ديدند كه تنها خواهرشان روز به روز لاغرتر و رنجورتر مي شود، تصميم گرفتند كه سر از اين ماجرا در بياورند. پس به بهانه رفتن به شكار از خانه بيرون رفتند و در گوشه اي پنهان شدند و منتظر ماندند كه چه اتفاقي مي افتد.

آق پاميق مثل روزهاي گذشته همه كارها را انجام داد و اتاق را خوب تميز و جارو كرد وقبل از رسيدن ديو، در را محكم بست چفت آن را انداخت. كمي بعد ديو دوان دوان از راه رسيد و فرياد زد:«زود باش انگشتت را از سوراخ در بيرون بياور.»

آق پاميق انگشتش را از سوراخ در بيرون آورد. ديو تازه مي خواست از خون آق پاميق بخورد كه در همين لحظه هر هفت برادر با شمشير هاي تيزشان به ديو حمله كردند و تا مي توانستند او را دند و سرش را از تنش جدا كردند.سر ديو كنده شد و به طرف سرازيري قِل خورد و در حالي كه قِل مي خورد و مي رفت به حرف در آمد و گفت:«حتماً دوباره بر مي گردم و همه شما را مي خورم!»

برادرها براي گرفتن سر ديو دنبالش دويدند، ولي هرچه سعي كردند،نتوانستند به سر ديو برسند. سر ديو به سرعت از آنجا دور شد و رفت.

چند روز بعد، ديو با تعداد زيادي از ديوهاي ديگر بازگشت. آنها، هر هفت برادر را كٌشتند و گوشت هايشان را خوردند و استخوان هايشان را به هر طرف پرت كردند و رفتند.

آق پاميق از ترس زير پوست آهويي رفته و در زير آن مخفي شده بود. ديوها هرچه گشتند، نتوانستند او را پيدا كنند و از پيدا كردنش نا اميد شدند و رفتند.

بعد از رفتن ديوها، آق پاميق استخوان هاي برادرانش را يك به يك جمع كرد و در گوشه اي گذاشت و رويشان را با پوست آهويي پوشانيد. مدتي در كنار آنها نشست و گريه كرد.

آق پاميق مدتي فكر كرد كه چه كار بكند،چه كار نكند. سرانجام تصميم گرفت كه براي زنده كردن برادرانش دوايي و چاره اي پيدا كند، پس بر اسبي سوار شد و براي يافتن دوا به راه افتاد.او با اسب ازين روستا به آن روستا و از اين شهر به آن شهر رفت و به هر روستا يا شهر كه مي رسيد سراغ افراد دانا و عاقل شهر را مي گرفت و از آنان مي پرسيد:«برادرانم را ديوها كشته اند و گوشت هايشان را خورده اند و تنها استخوان هايشان را باقي گذاشتند. آيا دوايي، چاره اي هست كه آنان را دوباره زنده كند؟»

هيچ كس نمي توانست او را راهنمايي كند و دوايي براي اين درد بدهد. آق پاميق نا اميد نشد و باز روستاها و شهرها را گشت، تا اينكه روزي به پيرزني رسيد و از او كمك خواست.

پيرزن گفت:« دخترم! اگر ديوها برادرانت را كشته باشند، دوايي براي زنده كردن آنها وجود دارد ؛ ولي به دست آوردن آن خيلي مشكل است.»

آق پاميق گفت:«مشكل هم باشد، چاره اي نيست.بايد تهيه كنم. بگو كه دواي آنها چيست و در كجاست؟»

پيرزن گفت:« در فلان كوير خشك و سوزان، شتري به نام آق مايا زندگي مي كند. اگر بتواني شير آن را بگيري و روي استخوان هاي برادرانت بريزي، آنها بلافاصله زنده مي شوند. ولي اين را هم بدان كه آق مايا از آدم ها بدش مي آيد و به محض ديدن آدم، آن را مي خورد اما او شتر بچّه اي دارد كه از آدم ها خوشش مي آيد و هرچه از دستش بر مي آيد براي آنها انجام مي دهد.»

آق پاميق ديگر معطل نكرد، مشك كهنه اي را بداشت و براي يافتن آق مايا به راه افتاد. او رفت و رفت و رفت تا اينكه به آن كوير رسيد. از خوش اقبالي اول شتربچه آق مايا را پيدا كرد.

شتربچه وقتي آق پاميق را ديد، خيلي خوشحال شد و جست و خيزكنان پيشش آمد. آق پاميق سر و صورتش را نوازش كرد و پيشانيش را بوسيد. آق پاميق به ياد برادرانش افتاد و زار زار گريه كرد و وقتي شتر بچه علّت گريه اش را پرسيد،او تمام ماجرا را تعريف كرد و از او كمك خواست.

شتربچه، وقتي ما جراي او را شنيد، غمگين شد و گفت:«بسيار خب! من به تو كمك مي كنم. امّا اگر مادرم بفهمد هر دوي ما را خواهد خورد.پس بايد نقشه اي بكشيم.»

شتربچه پس از لحظه اي فكر كردن، به آق پاميق گفت:« بهتر ات تو خودت را زير موهاي شكم من پنهان كني.»

آق پاميق قبول كرد و خود را زير موهاي شكم شتربچه پنهان كرد.و شتربچه آرام آرام به پيش مادرش رفت.آق مايا بو كشيد و فرياد زد:«بوي آدميزاد مي آيد.» و شروع كرد به كوبيدن پاهايش به زمين. شتربچه التماس كنان به مادرش گفت:«مادرجان! آدم اينجا چه كار مي كند، من گرسنه ام، بگذار كمي شير بنوشم.»

آق مايا كمي آرام گرفت.شتربچه رفت زير شكم مادرش و آق پاميق شروع كرد به دوشيدن شير.بعد از اينكه مشك پر از شير شد، شتر بچه به آرامي خود را از مادرش جدا كرد و به بهانه چريدن علف از مادرش دور شد.آق مايا به طرز راه رفتن بچه اش شك كرد و چشم از او بر نداشت.

شتربچه آرام آرام پيش اسب آق پاميق كه در پشت تپه اي ايستاده بود، رفت. وقتي به كنار اسب رسيدند، آق پاميق خود را از زير شكم شتربچه رها كرد و به طرف اسبش دويد.

آق مايا وقتي كه فهميد ، چه كلكي خورده است! به طرف آق پاميق حمله ور شد ، ولي آق پاميق سريع خود را به روي اسب انداخت و از آنجا دور شد.آق مايا وقتي ديد كه نمي تواند به او برسد ، پيش بچه اش برگشت و او را نفرين كرد و گفت:«الهي ، به سنگ سياه تبديل شوي!»

شتر بچه در همان لحظه به سنگي سياه تبديل شد.آق مايا وقتي ديد كه بچه اش به سنگ سياه تبديل شده از اين كارش خيلي ناراحت و پشيمان شد.پس از آن هرگاه پستانش از شير پر مي شد ، ديگر كسي نبود كه شيرش را بخورد و زيادي شير ، آق مايا را اذيت مي كرد.

.سرانجام آق مايا از بس كه درد كشيد، در آسمان ها به پرواز در آمد و مدت زيادي در آسمان پرواز كرد و از پستانش شير بيرون ريخت و هر قطره شير او به يك ستاره تبديل شد تا اينكه ستارگان راه شيري پديد آمدند.

آق پاميق همان طور رفت و رفت تا اينكه به غارشان رسيد. فورا به سراغ استخوان هاي بادرانش رفت. استخوان ها دوباره پخش و پلا شده بود. او آنها را يكي يكي جمع كرد و در كنار م چيد ولي هرچه گشت يكي از استخوان هاي ستون فقرات يكي از برادرانش را پيدا نكرد. او شير آق مايا را روي استخوان ها پاشيد و روي آنها را با نمد سياهي پوشانيد. پس از كمي برادرانش آخ و اوخ كنان از زير نمد بيرون آمدند.

يكي از آنها گفت:«پاشيد! چقدر زياد خوابيديم!»

برادرانش خميازه كشان يكي يكي برخاستند و پيش آق پاميق آمدند. آق پاميق از اينكه برادرانش را زنده و سرحال مي ديد، خيلي خوشحال شد،ولي وقتي ديد يكي از برادرانش به خاطر نداشتن يكي از استخوان هاي ستون فقراتش، گوژپشت شده، بسيار ناراحت و غمگين شد.

برادرها بار ديگر زندگي عادي خود را شروع كردند. آنها به شكار مي رفتند و آق پاميق هم كارهاي خانه را انجام مي داد.

ماه ها و سال ها گذشت و آق پاميق برادرانش را يكي يكي داماد كرد. از آنجا كه برادران آق پاميق، او را خيلي دوست مي داشتند، زن هاي برادرانش باو حسودي مي كردند. آنها تصميم گرفتند كه او را از سر راهشان بر دارند. به فكر راه چاره اي بودند كه يك روز، زن برادر بزرگ، همه زن هاي ديگر  را يك جا جمع كرد و گفت:«بياييد كاري بكنيم و آق پاميق را از چشم شوهرانمان بيندازيم.»

يكي گفت :«چه كار بايد كرد؟!»

ديگري گفت :«اگر بفهمند، براي ما بد مي شود.»

زن برادر بزرگ گفت:«من فكري كرده ام!»

ديگران فوري پرسيدند:«چه فكري؟!»

زن برادر بزرگ گفت:«بياييد در گلو و گوش آق پاميق سرب داغ بريزيم.»

غير از زن برادر گوژپشت، همه راضي شدند. اما زن برادر گوژپشت با اعتراض گفت:«اين كار درستي نيست. من كه دلم نميايد اين كار را بكنم.»

ديگران او را تهديد كردند و گفتند:« ما اين كار را مي كنيم! اگر تو هم به كسي بگويي، همان بلا را سرت مي آوريم.»

زن برادر گوژپشت از ترس نتوانست با آنها مخالفت بكند. اما از ته دل راضي به اين كار نبود.

زن ها، آق پاميق را گرفتند و به زور در گلو و گوشش سرب داغ يختند. آق پاميق هم كر شد هم لال.

زن برادر گوژپشت، در كناري ايستاد و از ترس آنان، هيچ حرفي به كسي نگفت. بعد از آن آق پاميق، هر روز لاغر و لاغرتر شد. هرچه برادرانش مي پرسيدند:مچه شده؟» او چيزي نمي گفت. سرانجام يك روز زن برادر بزرگ آق پاميق به شوهرش گفت:« من مي دانم چه شده!»

-پس بگو تا ما هم بدانيم كه خواهرمان چه شده است!

زن برادر بزرگ گفت:« وقت عروسي آق پاميق شده! او نمي تواند به شما بگويد.برادرها وقتي اين حرف را شنيدند، گفتند:«او هركس را دوست داشته باشد، مي تواند با او ازدواج كند! ما حرفي نداريم.»

زن برادر كوچك تر پيشنهاد كرد:« او را به شتري سوار كنيد. بگذاريد شتر سر خود برود و آق پاميق با هركس كه دوست داشته باشد، ازدواج بكند.»

برادران اين پيشنهاد را پسنديدند و دست به كار شدند و بر پشت شتري كجاوه اي زيبا گذاشتند و آق پاميق را بر آن نشاندند و راهي كردند.

شتر رفت و رفت و رفت تا اينكه به شكارگاه زيبايي رسيد.آق پاميق غرق تماشاي كل ها و گياهان و حيوانت زيبا بود.

آن روز، پسر پادشاه به همراه پسر وزير براي شكار، به شكارگاه آمده بودند. آنها به دنبال يافتن شكار، با دقت اطراف را مي پاييدند كه ناگهان چشمشان به يك سياهي افتاد، آنها منتظر ماندند.سياهي كم كم نزديك و نزديك تر شد. سرانجام آنها ديدند كه آن سياهي، شتري است زيبا با كجاوه اي زيبا تر كه به ميل خود به آنها نزديك مي شود. پسر پادشاه گفت:«بيا، شرطي با هم ببنديم!»

پسر وزير گفت :«چه شرطي؟!»

پسر پادشاه گفت :« درون كجاوه هرچه هست مال من، بقيه اش مال تو!»

پسر وزير گفت :« باشد.دست كم يك كجاوه زيبا به من مي رسد!»

آنها با اسب هايشان به سوي شتر تاختند. وقتي رسيدند، بسيار تعجب كردند. چرا كه كجاوه اي بسيار زيبا بر پشت شتر بود. با عجله دريچه آن را باز كردند، ديدند كه دختري زيبا، مثل ماه درون آن نشسته است. تعجب آنها بيشتر شد.

پسر پادشاه پرسيد:«آدميزادي؟ جن هستس يا پري؟»

پسر وزير گفت:«نكند لال باشد!»

پسر پادشاه گفت:« هر چه هست از شانس من است!»

بعد پسر پادشاه آق پاميق را به قصرشان برد و او را به همسري خود برگزيد و با او ازدواج كرد. يك سال از ازدواجشان گذشت، آق پاميق پسري قشنگ به دنيا آورد. پسر كم كم بزرگ شد و به سن پنج سالگي رسيد. آق پاميق هنوز هم لب از لب باز نكرده بود. پسر پادشاه از لال بودن آق پاميق بسيار ناراحت بود. يك روز تصميم گرفت كه زني ديگر بگيرد پس براي پيدا كردن زني مناسب به راه افتاد.

آق پاميق، مشغول پختن نان شد، ولي دستش به كار نمي رفت و كنار تنور چمباته نشسته بود و فكر مي كرد. پسر آق پاميق خسته و گرسنه از بازي برگشت و به مادرش گفت:« مادر! گرسنه ام، نان بده.»

ولي آق پاميق هنوز نان نپخته بود. پسر بار ديگر گفت:«مادر نان مي خواهم.» ولي آق پاميق اعتنايي نكرد.

پسر ناراحت شد و با دست به پسِ گردن مادرش زد. بر اثر ضربه دست پسر، سربس كه در گلوي آق پاميق گير كرده بود، بيرون افتاد. آق پاميق از خوشحالي فريادي زد و نفس عميقي كشيد و گفت:« پسرم! يكي هم تو گوشم بزن!»

پسر با ناباوري به مادرش نگاه كرد و يك سيلي محكم هم به گوش راست او زد.سربي كه توي گوش راست آق پاميق گير كرده بود، بيرون پريد.

آق پاميق باز گفت:«پسرم! دستت درد نكند. به گوش ديگرم هم بزن!»

پسر به گوش چپ او هم زد. سرب از آن گوش زن هم بيرون پريد. آق پاميق از اينكه بار ديگر مي توانست حرف بزند و بشنود، خيلي خوشحال شد و پسرش را كه با عث اين كار شده بود، به آغوش كشيد و بوسيد.

پسر پادشاه همراه زني به خانه بازگشت.در همين لحظه آق پاميق مشغول جوشاندن چه كه ليق بود. از بس كه شعته آتش زاد بود، چه كه ليق به جوش آمد و از ديگ، سرازير شد. زن تازه وارد، كه هنوز پايش به زمين نرسيده بود، فرياد زد:« اي زن! مستس يا حيران؟! نمي بيني كه ديگ سرريز شده؟!»

آق پاميق در جواب اي حرف نيشدار،گفت:«هنوز از راه نرسيده، زبان درازي مي كني؟! تو به خودت نگاه كن كه چشمانت مثل آتش مي سوزد و ابروانت از حسادت مثل كمان در هم كشيده است!»

پسر پادشاه وقتي ديد آق پاميق زبان باز كرده، بسير خوشحال شد. او زن دومش را بدون اينكه از اسب پياده بكند، به ولايت خودش بازگردانيد و امر كرد كه در شهر جار بزنند كه همسر پادشاه زبان باز كرده است. مردم از اين خبر شادمان شدند و اين خبر خوشحال كننده را در سراسر كشور پخش كردند.

روزها از پي هم مي گذشت. پسر آق پاميق هر روز بزرگ و بزرگ تر مي شد. او براي پسرش قاپي از طلا ساخت و به پسرش نيز شعري ياد داد كه موقع بازي آن را بخواند:

« من پسر آق پاميق هستم.

و خواهرزاده آن شكارچي گوژپشت.

اي قاپ طلايي ام! درست بنشين،

به خاطر هفت دايي شكارچي ام!

كه كوچك ترينشان بايرام نام دارد،

به خاطر دايي بايرام هم كه شده،

اي قاپ طلاي ام! درست بنشين!....»

يك روز هفت برادر دور هم جمع شده بودند كه بايرام كوچك ترين برادر آق پاميق، به ديگران گفت:«برادران! ما خواهرمان آق پاميق را كه آن همه در حقّ ما خوبي كرده بود، سوار بر شتر، به امان خدا در بيابان رها كرديم. امسال، هقتمين سال است كه او از پيش ما رفته. زنده است يا مرده؟ كسي نمي داند. بهتر است خبري از او بگيريم. بياييد به دنبالش بگرديم، شايد پيدايش كرديم!»

برادرها حرف او را قبول كردند و براي يافتن آق پاميق هر كدام به طرف شهري به راه افتادند. برادر گوژپشت هم رفت و رفت تا اينكه به شهري رسيد. در گوشه اي از شهر عده اي از بچه هاي كوچك مشغول قاپ بازي بودند.در دست يكي از پسرها قاپي از طلا بود. او هر بار كه قاپش را به زمين مي انداخت، شعري مي خواند:

 

« من پسر آق پاميق هستم.

و خواهرزاده آن شكارچي گوژپشت،

اي قاپ طلاييم درست بنشين،...»

به خاطر هفت دايي شكارچي ام!

كه كوچك ترينشان بايرام نام دارد،

به خاطر دايي بايرام هم كه شده،

اي قاپ طلاي ام! درست بنشين!....»

 

برادر گوژپشت اق پاميق به پسر نزديك شد و گفت:«پسرجان! يك بار ديگر شعرت را بخوان!»

پسر بار ديگر قاپش را انداخت و خواند:«من پسر آق پاميق هستم،...»

و خواهرزاده آن شكارچي گوژپشت،

اي قاپ طلاييم درست بنشين،...»

به خاطر هفت دايي شكارچي ام!

كه كوچك ترينشان بايرام نام دارد،

به خاطر دايي بايرام هم كه شده،

اي قاپ طلاي ام! درست بنشين!....»

 

وقتي پسر شعرش را تمام كرد، برادر گوژپشت فهميد كه اين پسر، خواهرزاده اش است و خواهرش هم هنوز زنده است. پس رو به پسر كرد و گفت:«پسرجان! خانه تان را به من نشان بده.»

پسر قبول كرد و او به همراه پسر به خانه رفت. آق پاميق به محض اينكه برادرش را ديد او را شناخت و برادرش هم او را شناخت. آنها همديگر را به آغوش كشيدند و از درد جدايي مدتي گريه كردند. بعد از آنكه آرام شدند، آق پاميق تمام ماجراهايي را كه به سرش آمده بود، براي برادرش تعريف كرد.

برادر گوژپشت، چند روز پيش او ماند و سپس تصميم گرفت به خانه خودش برگردد. پس آق پاميق هفتكيسه دوخت و از مردم شهر خواست كه برايش عقرب بگيرند.

آق پاميق شش كيسه را پر از عقرب كرد و يك كيسه را پر از نخود و كشمش. هر هفت كيسه را به برادرش داد و سفارش كرد كه شش كيسه را به زن برادران بزرگ ترشان بدهد و كيسه هفتمي را به زن خودش بدهد.

برادر گوژپشت آق پاميق وقتي به خانه خود رسيد، به هر كدام از زن ها، يك كيسه داد و گفت:« اينها را آق پاميق براي شما، به عنوان سوغاتي فرستاده است.»

زن برادرهاف فوري كيسه ها را باز كردند و دست هايشان را در آن فرو بردند. عقرب ها به دست هاي آنها نيش زدند. زن ها از درد نيش عقرب ها دادشان به هوا رفت.

زنِ گوژپشت هم كيسه اش را باز كرد و ديد كه توي آن پر از نخود و كشمش است. او بسيار خوشحال شد.

برادر گوژپشت، پس از راحت شدن از تقسيم كيسه ها، به سراغ برادرانش رفت و آنها را دور خود جمع كرد و گفت:« بياييد، من آق پاميق را پيدا كردم. پسر پادشاه او را به همسري گرفته است.»

بعد تمام ماجراهايي را كه بر سر آق پاميق آمده بود ، براي آنها تعريف كرد. شش برادر بزرگ تر با شنيدن سرگذشت آق پاميق بسيار ناراحت شدند و به هم گفتند:«خواهرمان آق پاميق، اين همه براي ما خوبي و خدمت كرده بود. اگر زن هايمان اين بلاها را بر سر او آورده باشند، جزايشان چيزي جز مرگ نيست.»

هر يك از آنها، زن هايشان را بر پشت اسبي محكم بستند و در بيابان رها كردند. سرانجان آق پاميق، برادرانش را پيش خود برد و براي هر يك از شش برادرش يك زن خوب اختياركرد و سالهاي سال با خوبي و خوشي در كنار هم زندگي كردند.

 

 

پ.ن:آق پامیق= پنبه ی سفید

+ نوشته شده در ساعت 12:25 توسط عبد الصالح پاک.
پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۰
داستان افسانه ی ترکمنی خواهرجان

  

يكي بود، يكي نبود.مردكشاورزي بود كه با زنش زندگي مي كرد.او يك دختر و يك پسر داشت.

يك روز زن به بستر بيماري افتاد و خيلي زود از دنيا رفت.مرد كشاورز براي اينكه دختر و پسرش در خانه تنها نباشند زن ديگري گرفت و به خانه آورد.اين زن از همان روز اول با خواهر و برادر بدرفتاري را شروع كرد و هميشه به آنها سركوفت مي زد و مي گفت:«چشم ديدن هر جك و جانوري را دارم، ولي چشم ديدن شما را ندارم.»زن از صح تا شب هزار جور نقشه مي كشيد كه آنها را از ميان بردارد. يك روز درويشي به خانه ي آنها آمد و زن را غصه دار و غمگين ديد. علت را پرسيد.

زن گفت:« شوهرم از زن قبلي اش دو تا جانور دارد كه مجبورم كنيزي آنها را بكنم و تر و خشكشان كنم. من ديگر خسته شدم و چشم ديدن آنها را ندارم.»

درويش گفت:«اينكه غصه خوردن ندارد. خودم مشكلت را حل مي كنم. تو فقط براي من انعام خوبي تهيه كن!»

زن گفت: « حاضرم هرچه دوست داري برايت تهيه كنم. تا از شر آنها خلاص شوم.»

درويش و زن در حال صحبت بودند كه مرد كشاورز غصه دار و غمگين  و خسته و كوفته از راه رسيد.

درويش از مرد كشاورز پرسيد:« تو چرا غصه مي خوري، مگر اتفاقي افتاده؟»

مرد كشاورز گفت:« من غصه نخورم كي غصه بخورد؟ چند سال است كه زحمت مي كشم و تخم بر زمين مي پاشم. ولي زمين محصول خوبي نمي دهد. گندم مي كارم بار نمي دهد، جو مي كارم بار نمي دهد ، و ديگر خسته شده ام و كاري از دستم بر نمي آيد.»

درويش كمي اداي فكر كردن را در آورد و گفت:« فكري به نظرم رسيد. اگر به گفته هاي من عمل كني ، سال بعد حتما محصول خوب و زيادي خواهي گرفت.»

مرد گفت:« اگر مشكلم با حرفهاي تو حل شود، با جان و دل به آن عمل مي كنم. تو فقط بگو چه كار بايد بكنم كه از اين گرفتاري و بدبختي خلاص شوم.»

درويش كه منتظر همچين فرصتي بود، گفت:« دختر را بكش و توي مزرعه ي گندم دفن كن! پسرت را بكش توي مزرعه ي جو دفن كن! آن وقت سال بعد مي بيني كه چه محصول خوب و زيادي گيرت مي آيد.»

در همان موقع، دختر در اتاق بغلي در حال شانه كردن موهايش بود،‌حرف هاي آنها را شنيد و فوري آينه و شانه اش را براشت و به دنبال برادرش دويد تا خبر را به او بگويد و با هم فرار كنند.

برادرش با دوستانش در حال قاب بازي بود، دختر او را صدا زد و گفت: « برادر! بيا برايت قاب طلايي آوردم. با آن بازي كن!»

برادر گوش به حرفهاي خواهر نكرد و نيامد. دختر بار ديگر برادرش را صدا زد و حرف هايش را تكرار كرد. ولي اين بار هم برادر نيامد.

دختر كه ديد وقت دارد مي گذرد و هر لحظه ممكن است، پدر و زن بابا بيايند، يكي از دوستان برادرش را صدا زد و گفت: « پس تو بيا اين قاب طلايي را بگير و با آن بازي كن ، تا همه را براحتي ببري!»

برادر تا اين حرف خواهرش را شنيد، دوان دوان پيش او آمد. خواهر او را به گوشه اي برد و تمام ماجرا را تعريف كرد و گفت:« ديگر نبايد يك لحظه هم اينجا بمانيم ، اگر دير كنيم گير پدر و زن بابا مي افتيم و كشته مي شويم.»

آنها از همان جا پا به فرار گذاشتند.

پدر و زن بابا تا آمدند آنها را بگيرند و بكشند، ديدند فرار كرده ا ند. آنها دست به دامن درويش شدند كه چطوري آنها را پيدا كنند.

درويش گفت:«سوزن زير پايتان بگذاريد و به اطراف نگاه كنيد.»

زن و مرد سوزن زير پايشان گذاشتند و بالاي آن رفتند. به اطراف نگاه كردند ، و بچه ها را در حال فرار ديدند.

زن و مرد هم به دنبال آنها شروع به دويدن كردند.

زن و مرد دويدند و دويدند و دويدند تا ه نزديك خواهر و برادر رسيدند، زن دستش را دراز كرد كه آنها را بگيرد، دختر از ترس، شانه اش را به زمين انداخت. شانه تبديل به خارهاي نوك تيز شد.

زن و مرد نتوانستند از خارستان بگذرند. پس زن صدايش را مهربان كرد و رو به آنها داد زد:«دخترم  چطوري از خارستان گذشتيد؟»

دختر جواب داد:«ما سينه خيز كرديم از خارستان گذشتيم »

زن و مرد هم سينه خيز كردند و نوك هاي تيز خارها، تمام بدنشان را خونين و زخمي كرد.

خواهر و برادر دوباره پا به فرار گذاشتند.

زن بابا و مرد به هر جان كندني بود، از خارستان عبور كردند و دوباره به خواهر و برادر نزديك شدند.

    مرد وقتي به چند قدمي آنها رسيد، دستش را براي گرفتن آنها دراز كرد. دختر از ترس آينه اش را جلوي پاي آنها انداخت. آينه تبديل به دريا شد. زن و مرد نتوانستند از دريا عبور كنند ماندند حيران و سرگردان كه چگونه از دريا عبوركنيم.

زن بازهم صدايش را مهربان كرد و گفت:« دخترم! چطور از دريا گذشتيد؟»

دختر هم جواب داد:« از گردنمان سنگ سياه آويزان كرديم، دامنمان را از سنگ سفيد پركرديم، به پاهايمان از هر دو سنگ سياه و سفيد بستيم و به دريا زديم و براحتي از آن گذشتيم!»

زن و مرد تا حرف دختر را شنيدند، از گردنشان سنگ سياه آويزان كردند. به پاهايشان سنگ و سياه و سفيد بستند و دامنشان را از سنگ سفيد پر كردند و به دريا زدند. سنگيني سنگ ها آنها را به زير دريا كشيد و هر دوي آنها غرق شدند.

  خواهر و برادر باز پا به فرار گذاشتند، رفتند و رفتند تا اينكه در راه تشنه شان شد. براي پيدا كردن آب گشتند و گشتند تا به پيرمردي رسيدند و از او سراغ آب را گرفتند. پيرمرد گفت:« اگر كمي ديگر برويد، به جوي آب هاي زيادي خواهيد رسيد. كه يكي براي اسب ها، يكي ديگر براي سگ ها ، و ديگري براي آهو ها و يكي هم مخصوص انسان است.»

پيرمرد ادامه داد:« ولي مواظب باشيد كه جوي آب انسان با جوي آب آهو خيلي شبيه است. اگر از جوي آب آهو بخوريد به آهو تبديل مي شويد.»

خواهر و برادر رفتند و رفتند و رفتند تا به جوي آب اسب رسيدند، برادر آب خواست، خواهر گفت:« كمي صبر كن، اين جوي آب مال اسب است.اگر از اين آب بخوري، اسب مي شوي.»

باز رفتند و رفتند تا به جوي آب سگ رسيدند، برادر كه خيلي تشنه اش شده بود، گفت:« من خيلي تشنه هستم، آب مي خواهم!»

خواهرش گفت:« كمي ديگر صبر كن، اين جوي آب مال سگ است، اگر از اين جوي ، آب بخوري، تبديل به سگ مي شوي.»

باز رفتند و رفتند  و باز هم  رفتند تا به جوي آب آهو رسيدند، برادر تا  جوي آب آهو را ديد به طرف آن دويد.

خواهر هم به دنبالش دويد و داد زد:« برادر جان! برادر جان! اين جوي آب مال آهو است.»

برادر با صداي بلند گفت:« من ديگر طاقت ندارم. از تشنگي دارم هلاك ميشم.»

خواهر گريه كنان داد زد:« كمي ديگر صبر كن، اگر از اين آب بخوري تبديل به آهو مي شوي. آنوقت من چكار بايد بكنم؟»

برادر تا گريه ي خواهرش را ديد، ايستاد و خواهرش به او رسيد و دستش را گرفت و دوباره به راه افتادند. رفتند و رفتند تا به جوي آب مخصوص انسانها رسيدند و از آب آن خوردند و سير كه شدند براي استراحت كردن به طرف درخت چنار بزرگي رفتند. هنوز به درخت چنار نرسيده بودند  كه برادرش  يادش آمد كه كفشش را كنار جوي آب جا گذاشته است. پس رو به خواهرش كرد و گفت: « مي بيني خواهر جان! كفشم  كنار جوي آب جا مانده است. من چگونه بدون كفش توي اين صحرا راه بروم. تا تو كمي زير درخت چنار استراحت بكني فوري مي روم و خيلي زود آن را مي آورم.»

        خواهر گفت:«نه برادر!توهمين جا كناردرخت چنار بمان من خودم مي روم و كفشت را مي آورم . مي ترسم تو از جوي آب آهو بخوري و كار دست خودت بدهي !»

برادر گفت :«تو غصه آن را نخور ، من خودم مي روم و خيلي زود با كفش بر مي گردم!»

برادر اين را گفت و دوان دوان به طرف جوي آب دويد . وقتي به آن رسيد ، كفشش را برداشت و دوباره شروع به دويدن كرد تا پيش خواهرش برگردد. او موقع برگشت باز تشنه اش شد و زورش آمد تا جوي آب انسان برود و آب بخورد .پس به طرف جوي آب آهو رفت و خم شد و كمي از آب آن نوشيد و همان جا تبديل به آهو شد .

دختر وقتي ديد كه برادرش دير كرده است ، نگران شد ؛ با نگراني منتظر برادرش نشسته بود كه ديد آهويي زيبا آرام آرام به طرفش مي آيد و يك جفت كفش از شاخ هايش آويزان كرده است . دختر تا چشمش به كفش ها افتاد آن را شناخت و گفت :«اين كفش ها كه مال برادر من است .»

آهو غمگين و غصه دار پيش خواهرش آمد و گفت : «من همان برادر تو هستم ،تشنه شدم و از آب آهو خوردم و به اين روز افتادم .»

دختر كه قبلا غصه دا ر بود ،غصه دار تر شد و شروع به گريه كرد . دختر حسابي گريه اش را كرد و گفت : «حالا كه كار از كار گذشته است ، برويم كمي استراحت بكنيم تا ببينيم چه پيش مي آيد .»

دختر برادرش را دنبالش راه انداخت و به پيش درخت چنار رفت و رو به رو به او گفت: «اي درخت چنار خم شو!»

درخت چنار كه دلش به حال دختر مي سوخت ، خم شد . دختر آهو را پاي چنار بست و خودش بالاي آن رفت و گفت:«راست شو ،اي درخت چنار!راست شو!»

درخت چنار راست شد و دختر بالاي آن رفت و نشست .

كمي بعد شاهزاده سوار بر اسب كنار درخت چنار آمد تا از جوي اسب ، اسبش را آب بدهد .

اسب خم شد تا از آب جوي بخورد ، چهره دختر زيبايي را توي آب ديد .

اسب ترسيد رو و رم شد. شاهزاده دوباره اسب را به كنار جوي آب برد.اسب بار ديگر چهره دختر را در آب ديد و رم كرد.

شاهزاده ماند حيران و سرگردان كه چرا اسب رم مي كند  و آب نمي خورد .نگاهي به اين ور و آن ور كرد و بالاي درخت چنار دختر زيبايي را ديد كه مثل پنجه آفتاب بودو تا به حال لنگه اش را نديده بود .

شاهزاده كه يك دل نه ، صد دل عاشق دختر شده بود ، رو به او كرد و گفت : «اي دختر !لحظه اي رويت را بپوشان ، تا اسبم از جوي ، آب بخورد.»

دختر رويش را آن وري كرد و با موهايش رويش را پوشاند.

شاهزاده اسبش را آب داد و فوري به قصر برگشت ، او مريض و بد حال شد و در بستر بيماري افتاد .

از شاهزاده علت را پرسيدند ، او هم تمام ماجرا را از اول تا آخر تعريف كرد .

پس كسان زيادي دنبال دختر فرستادند تا به قصر بيايد و با شاهزاده ازدواج بكند.ولي دختر راضي نشد كه نشد و از بالاي درخت جنب نخورد.

حال شاهزاده روز به روز بدتر و بدتر مي شد و پادشاه نگران حال او بود و مانده بود حيران و سرگردان كه ديگر چه كسي را دنبال دختر بفرستد تا او را راضي كند و به قصر بياورد .

پادشاه نگران و غمگين نشسته بود كه پيرزني پيش او آمد و گفت: «اي قبله عالم ! اگر دختر را به قصر بياورم ، به من چه مي دهي ؟»

   پادشاه كه نگران حال شاهزاده بود و او را بسيار دوست مي داشت ، جواب داد : «اگر بتواني دختر را به قصر بياوري ، تو را از مال دنيا بي نياز مي كنم .»

پيرزن گفت : «پس براي من يك سه پايه ، يك ديگ ، يك صندوقچه و يك اسب قوي بياوريد .تا دختر را به حضور شما بياورم.»

پادشاه دستور داد هر چه پيرزن مي خواست آماده كنند . در يك آن وسايل را آماده كردند و پيش پيرزن آوردند . پيرزن ، ديگ و سه پايه و صندوق را بار اسب كرد و به طرف چنار رفت .

پيرزن وقتي به درخت چنار رسيد ، بدون اينكه توجهي به دختر بكند ، از اسب پياده شد و وسايل را يكي يكي پايين آوردو اين طور نشان داد كه مي خواهد غذا بپزد.

دختر از بالاي درخت چنار پيرزن را تماشا مي كرد .

پيرزن اولين كاري كه كرد ، سه پايه را روي زمين وارونه گذاشت . زير سه پايه كمي هيزم و روي آن ، ديگ را سرو ته قرار داد .

دختر كه مي ديد پيرزن تمام كارها را قاطي كرده است طاقت نياورد ، دلش به حال پيرزن سوخت و از بالاي درخت چنار داد زد :«مادر جان ! سه پايه و ديگ را وارونه گذاشتي ، هر دو را برگردان ، و گرنه نمي تواني غذا بپزي !»

پيرزن كه منتطر بهانه اي بود، گفت:«اي دختر جان ! پدر پيري بسوزد، من كه نمي توان خوب ببينم . اگر راست مي گويي بيا كمكم كن !»

دختر گفـت :« من از همين جا به تو مي گويم كه چكار بايد بكني .»

پيرزن گفت : « با گفتن تو كه كار پيش نمي رود ، كي بايد آن را انجام دهد.»

دختر كه دلش به حال پيرزن سوخته بود ، رو به درخت چنار كرد و گفت :« خم شو اي درخت چنار ! خم شو !»

درخت چنار خم شد و دختر پايين آمد و سه پايه و ديگ را درست كرد و دوباره خواست بالاي درخت برود كه پيرزن گفت :« دخترم ، حالا كه پايين آمدي . يك زحمت ديگر هم برايم بكش و از صندوق كمي فلفل و نمك بياور و توي ديگ بريز . دختر به طرف صندوق رفت . درش را باز كرد ولي چيزي توي آن نديد . رو به پيرزن گفت:«مادر جان توي صندوق كه چيزي   نيست !»

پيرزن گفت :«چطور ممكن است چيزي نباشد . كمي خم شو ، كمرت كه نمي شكند دختر جان ! من خودم با دستهاي خودم فلفل و نمك را توي آن گذاشتم !»

دختر به دقت شروع به وارسي صندوق كرد و سرش گرم شد . پيرزن از فرصت استفاده كرد، او را هل داد توي صندوق و درش را بست . دختر داد كشيد :« واي آهويم ، آهويم !»

پيرزن گفت :« تو غصه آهو را نخور ، آن را هم با خود مي بريم .»

پيرزن با صندوق به قصر آمد . پادشاه وقتي ديد كه پيرزن به قولش عمل كرده است ، خيلي خوشحال شد و انعام خوبي به پيرزن داد . بعد امر كرد كه زودتر در صندوق را باز كند .

در صندوق را كه باز كردند ، ديدند دختري مثل پنجه آفتاب توي آن نشسته است .

قرار شد دختر را به عقد شاهزاده در بياورند . دختر رو به شاهزاده كرد و گفت : « من براي عقد يك شرط دارم . اگر قبول كردي به عقد تو در مي آيم و گرنه عقد بي عقد . »

شاهزاده كه نمي خواست دختر را از دست بدهد ، گفت : « چه شرطي ؟»

دختر آهو را نشان او داد و گفت : « او برادر من است ، او از آب آهو خورده و تبديل به آهو شده . حالا شرط من اين است كه او بايد جاي گرم و نرم بخوابد و نخود و كشمش بخورد .»

شاهزاده گفت : « تو غصه نخور.كاري مي كنم كه او هيچ كم و كسري نداشته باشد .»

بعد هفت شبانه روز جشن گرفتند و پايكوبي كردند و دختر زن شاهزاده شد . دختر در قصر شاهزاده زندگي خوبي را آغاز كرد . براي آهو هم بالشي از مخمل درست كرد و غذايش هم نخود و كشمش بود .

شاهزاده كنيزي سياه و كچل داشت. او به زندگي خوب دختر حسادت مي كرد و شب و روز به فكر چاره اي بود كه دختر را از ميان بردارد و جايش را بگيرد .

روزي كنيز رو به دختر كرد و گفت:« زن شاهزاده هاي ديگر با كنيزهايشان به لب رودخانه مي روند و گردش و آبتني مي كنند . تودوست نداري كمي گردش و تفريح بكني؟»

دختر گفت :« من علاقه اي به اين كارها ندارم و نمي خواهم براي تو دردسر درست كنم.»

كنيز گفت :« اگر من خودم دوست داشته باشم چي ؟ مگر من كمتر از كنيزهاي ديگر هستم كه نبايد با شما به گردش بروم.»

كنيز هي گفت و گفت تا دل دختر را به دست آورد و راضي اش كرد به همراه او به رودخانه بيايد.

كنيز بار و بنديلش را بست و زن شاهزاده را به كنار رودخانه برد. آهو هم بازي كنان  رد آنها را گرفت و از پشت سر آنها به لب رودخانه رفت.

وقتي لب رودخانه رسيدند، كنيز زه شاهزاده را به كنار رودخانه برد و حواس او را پرت كرد و هل داد طرف رودخانه. زن شاهزاده افتاد توي آب، و ماهي  بزرگي كه دنبال غذا مي گشت، دختر را درسته قورت داد.

كنيز وقتي آهو را ديد كه با نگراني به رودخانه چشم دوخته است، رو به او كرد و گفت: « اگر در اين باره به كسي چيزي بگويي و صدايت را در بياري، همان بلايي  را سرت مي آورم كه بر سر خواهرت آوردم!»

آهو كه خيلي ترسيده بود، دم بر نياورد و غصه دار و غمگين به خانه برگشت. كنيز هم لباس هاي زن شاهزاده را پوشيد و خود را به شكل او در آورد و به قصر برگشت.كنيز موقع خواب، شروع به خاراندن سر كچلش كرد. شاهزاده وقتي قرت قرتي شنيد، گفت: « چه كار داري مي كني؟»

كنيز گفت:« مادرم كمي« قاورقا» برايم فرستاده، دارم آن را مي خورم.»

شاهزاده گفت:« كمي هم به من بده.»

كنيز دست از خاراندن سر كچلش كشيد و گفت: « كاش زودتر مي گفتي، الان آخرش را خوردم.!»

شاهزاده براي خوابيدن سرش را روي بالش گذاشت  و تا چشمانش را بست دوياره صداي قرت قرت كله ي كچل كنيز بلند شد.»

شاهزاده باز پرسيد:« ديگر چه مي خوري؟»

كنيز دست از خاراندن كله اش برداشت و گفت:« مادرم كمي شكلات كنجد دار برايم فرستاده، دارم آن را مي خورم.»

شاهزاده گفت:« كمي هم به من بده!»

كنيز گفت: « كاش زودتر مي گفتي، الان تمامش كردم.»

 آهو كه ديد  ديگر آن حال و هواي سابق را ندارد و از چشم همه افتاده است و به جاي بالش نرم و گرم مخمل، روي خار و خاشاك مي خوابد. به جاي نخود و كشمش، سبوس سياه مي خورد، با غصه و ناراحتي رفت لب رودخانه و با صداي بلند خواند:

                                   

خواهر جان! خواهر جان!

تشك و مخمل خار سياه شد خواهر جان

نخود و كشمش سيوس سياه شد خواهر جان

دختر كه توي شكم ماهي دو دختر دوقلو به دنيا آورده بود، و اسم يكي را حصل و ديگري را گوزل گذاشته بود. وقتي صداي غمگين برادرش را شنيد با غصه و ناراحتي به آواز جواب داد:

برادر جان برادر. خواهر به قربان تو

دهان ماهي شده است جاي من

به روي آب پريشان است موي من

حصل روي اين زانويم نشسته

گوزل روي اون زانويم نشسته

بگو به شاهزاده كه قولت چي شد

مثل كنيز، دل تو هم سياه شد

آهو گريان و نالان به قصر برگشت و از ترس اذيت و آزار كنيز نتوانست چيزي به شاهزاده بگويد. ولي كنيز از رفتار و حركات آهو شك به دلش افتاد كه نكند او بته اش را روي آب بريزد و هر چه را كه رشته است، پنبه كند. پس به فكر راه چاره اي افتاد كه طوري آهو را از ميان بردارد.

كنيز خود را به وياري زد و هوس گوشت آهو كرد. او شب و روز ناله مي كرد و گوشت آهو مي خواست.

شاهزاده گفت:« آخه آهو كه برادر توست، تا حالا كي ديده كسي گوشت برادرش را بخورد.تا تو دومي اش باشي؟»

ولي كنيز پاهايش را توي يك كفش كردهبود كه الا و بالا بايد گوشت آهو را بخورم.

وقتي شاهزاده اصرار زياد او را ديد ناچارا قبول كرد و رفت تو نخ آهو كه چه كار مي كند.

آهو هم روزي سه بار كنار رودخانه مي رفت و حرف هايش را به خواهرش مي گفت و جواب مي شنيد و با عصه بر مي گشت به قصر.

روزي شاهزاده رد آهو را گرفت و به دنبالش رفت، آهو به طرف رودخانه رفت و روبه آن خواند:

خواهر جان! خواهر جان!

تشك و مخمل خار سياه شد خواهر جان

نخود و كشمش سبوس سياه شد خواهر جان

و دختر هم از ته دريا از داخل شكم ماهي جواب داد:

 

برادر جان برادر، خواهر به قربان تو

دهان ماهي شده است جاي من

به روي آب پريشان است موي من

حصل روي اين زانويم نشسته

گوزل روي اون زانويم نشسته

بگو به شاهزاده كه قولت چي شد

مثل كنيز، دل تو هم سياه شد

شاهزاده فهميد كه رازي بين آهو و ردوخانه وجود دارد. پس دستور داد، تا چهل روز هيچ كس گاوش را به لب رودخانه نبرد. تا خوب تشنه شان بشود.

گاوها چهل روز تشنگي كشيدند. روز چهل و يكم شاهزاده دستور داد گاوها را لب رودخانه ببرند.

گاو ها را ول كردند طرف رودخانه، آنها از بس بي آبي كشيده بودند، در يك چشم به هم زدن آب رودخانه را خوردند و تمام كردند.

ماهي بزرگ راگرفتند و شكمش را پاره كردند و با تعجب ديدند كه زن شاهزاده به همراه دو دخترش حصل و گوزل آن تو نشسته است. شاهزاده از او پرسيد:« تو اين تو چه كار مي كني؟»

دختر تمام ماجرا را از اول تا آخر براي او تعريف كرد.

شاهزاده از آهو پرسيد:« تو چرا چيزي نگفتي؟»

آهو هم جواب داد:« از ترس كنيز، او مي خواست مرا هم بكشد.»

شاهزاده آنها را به قصر آورد و رفت سراغ كنيز سياه و كچل و از او پرسيد: « تو شلاق دوست داري يا اسب چموش؟»

كنيز كه فكر مي كرد شاهزاده مي خواهد هديه به او بدهد، با خوشحالي گفت: « اسب چموش بهتر است، مي توانم آن را سوار بشوم و به ديدن مادرم بروم.»

شاهزاده دستور داد اسب چموشي را آماده كنند. اسب كه آماده شد، كنيز را به دم اسب بستند و ول كردند به صحرا. اسب چموش شلاق زنان كنيز را به دنبال خود كشيد و برد.

بعد به آهو از جوي آب انسان، آب دادند و او مثل اولش تبديل به انسان شد.

آنها سال هاي سال به خوبي و خوشي در كنار هم زندگي كردند.

 

پ.ن:دلم بسیار بسیار برای همه ی شما تنگ شده است

+ نوشته شده در ساعت 10:17 توسط عبد الصالح پاک.
سه شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۰
داستان افسانه ی ترکمنی بارش حیوان از آسمان

 

 

يكي بود، يكي نبود. در زمان هاي قديم، پادشاهي بر سرزميني با عدل و انصاف حكومت مي كرد.

يك شب، پادشاه خواب عجيبي ديد. او در خواب ديد كه از آسمان، يكريز، روباه مي بارد. هراسان از خواب پريد و سعي كرد خوابش را تعبير كند. اما عقلش به جايي نرسيد. پس وزيرانش را فراخواند و تعبير خوابش را با آنها در ميان گذاشت. آنها نیز از تعبير خواب پادشاه عاجز ماندند. آخر سر يكي از وزيران رو به پادشاه كرد و گفت: « قبله ي عالم! تعبير خواب، نه كار وزيران است و نه در توان آنها. اما من پيرمردي را مي شناسم كه در تعبير خواب لنگه ندارد. بهتر است او را براي تعبير خواب شما، به قصر بياوريم! »

به دستور پادشاه، پيرمرد خواب گذار را به قصر شاهانه آوردند. پيرمرد، با شنيدن خواب پادشاه، به فكر فرو رفت و بعد از مدتي فكر كردن، سرش را بالا آورد و رو به پادشاه گفت: « براي تعبير خواب قبله ي عالم ، چند روزي مهلت مي خواهم. »

پادشاه سه روز به پيرمرد مهلت داد و در صورت تعبير درست خواب وعده داد که انعام خوبي برای او درنظر گرفته است.

پيرمرد به خانه باز گشت. يك روز گذشت ولي نتوانست تعبير درستي براي خواب پيدا كند. دومين روز هم گذشت و در سومين روز، پيرمر فهميد كه تعبير خواب به اين راحتي هم نيست. پس نا اميد و ناراحت به طرف قصر پادشاه به راه افتاد.

وقتي به ياد وعده هاي پادشاه مي افتاد  بيشتر به خودش فشار مي آورد و تعبيرهاي گوناگوني را مرور مي كرد. اما هيچ كدام از آنها قانع كننده نبود.

او همانطور كه فكر مي كرد و به طرف قصر مي رفت، ناگهان چشمش به ماري افتاد كه زير آفتاب چمبره زده بود. پيرمرد بدون توجه به مار، از كنارش گذشت.

ناگهان پيرمرد صداي مار را شنيد كه مي گفت: « آهاي پيرمرد! چرا اينطور به فكر فرو رفته اي؟! »

پيرمرد، آهي كشيد و گفت: « پادشاه خواب عجيبي ديده و ازمن خواسته در مهلت سه روزه  آن را تعبير كنم. ولي حالا سه روز گذشته  و من بدون تعبير خواب دارم به قصر او مي روم. »

مار پرسيد: « مگر پادشاه چه خوابي ديده است؟»

پيرمرد گفت: « پادشاه، خواب ديده كه از آسمان يكريز روباه مي بارد. »

مار خنده اي كرد و گفت: « آيا پادشاه در قبال تعبير خواب وعده اي هم داده است؟ »

پيرمرد جواب داد: « آري، هدايای زيادي وعده داده كه با دريافت آن مي توانم زندگي راحتي داشته باشم.»

مار بار ديگر خنده اي كرد و گفت: « تعبير اين خواب خيلي راحت است.ا گر نصف  پاداشي كه از پادشاه دريافت مي كني، براي من بياوري، جواب تعبير خواب را مي گويم.»

پيرمرد گفت: « اگر تعبير خواب را بگويي ، نصف آن كه چيزي نيست، تمام پاداش را براي تو مي آورم. »

مار گفت: « به پادشاه بگو كه تعبير خواب اين است كه در سرزمينش مردم چاپلوس و روباه صفت و حيله گر و حقه باز زياد خواهد شد. آنها به اسم پادشاه، مردم را فريب داده و آسايش و آرامش را از آنها خواهند گرفت. »

پيرمرد از شنيدن  تعبير خواب ، خوشحال شد و مثل باد، به طرف قصر پادشاه رفت. پادشاه بي صبرانه منتظرش بود. پيرمرد با خوشحالي خواب پادشاه را تعبير كرد.

پادشاه پس از شنيدن  تعبير خواب ، به فكر فرو رفت. بعد يك خورجين طلا و جواهر به پيرمرد پاداش داد.

پيرمرد، خورجين طلا و جواهرات را به دوش كشيد و به طرف خانه اش به راه افتاد. در ميان راه، به ياد مار و قولي كه به او داده بود افتاد. ولي وقتي درخشش جواهرات را ديد ، با خودش گفت: « طلا و جواهر به چه درد مار مي خورد؟ ولي من مي توانم با اينها تا آخر عمر، راحت و آسوده زندگي كنم. »

او با اين فكر راهش را از لانه ي مار كج كرد و به خانه اش رفت.

چند سال از اين ماجرا گذشت. يك شب پادشاه بار ديگر خواب عجيبي ديد. او خواب ديد كه از آسمان يكريز گرگ مي بارد. باز هم وزيران و اطرافيان پادشاه نتوانستند خواب او را تعبير كنند. پادشاه اين بار هم پيرمرد را به قصر فرا خواند و خوابش را براي او تعريف كرد و تعبيرش را از او خواست.

پيرمرد بار ديگر سه روز از پادشاه مهلت گرفت و به خانه اش رفت. ولي هرچه فكر كرد، جواب تعبير خواب به ذهنش نيامد. آن وقت به ياد مار خواب گذار افتاد. با خود گفت : « بهتر است پيش مار بروم و اين بار هم از او درخوست كمك كنم.»

او با اين فكر، به طرف لانه ي مار رفت. وقتي به آنجا رسيد، مار بيرون از لانه پرسه مي زد. مار وقتي چشمش به پيرمرد افتاد گفت: « حالت چطور است پيرمرد؟ باز هم كه پريشان احوال هستي!»

پيرمرد با خودش فكر كرد: « عجب مار مهرباني! انگار نه انگار كه قبلا" فريبش داده ام!

خوشحال شد و نزديك تر رفت و گفت: « پادشاه باز هم خواب عجيبي ديده است. اين بار خواب ديده كه از آسمان يكريز گرگ مي بارد. »

مار كمي فكر كرد . چرخي دور لانه اش زد و گفت : « اگر اين بار نصف هديه ي پادشاه را برايم بياوري ، جواب تعبير خواب را مي گويم.»

پيرمرد فوري گفت: « قبول است. اين بار همه ي انعام پادشاه را براي تو خواهم آورد تا جبران گذشته هم بشود. »

مار نزديك  پيرمرد رفت و نگاهي به او انداخت و گفت : « به پادشاه بگو ، بارش گرگ نشانه ي اين است كه در سر زمين او مردمان گرگ صفت زياد خواهد شد. اگر مواظب اوضاع اطرافش نباشد، آنها مردم را تار و مار خواهند كرد. پس لازم است كه پادشاه با آنها قاطعانه برخورد كند. »

پيرمرد با خوشحالي به طرف قصر پادشاه رفت و مثل دفعه ي قبل تعبير خواب را گفت. پادشاه دستور داد اين بار انعام بيشتري به او بدهند.

پيرمرد انعام را گرفت و به طرف حانه اش به راه افتاد.در راه پيرمرد فكر كرد كه: « اين بار انعام پادشاه بيشتر از دفعه ي قبل است  و اگر همه را به مار ببرم ، چيزي براي خودم  باقي نمي ماند. پس بهتر است او را بكشم تا تمام انعام مال من بشود و هم خيالم از بابت مار راحت شود.»

او با اين تصميم  به طرف لانه ي مار به راه افتاد. مار جلوي لانه اش منتظرش بود. پيرمرد وقتي به مار نزديك شد، يكباره شمشيرش را از غلاف بيرون كشيد و به طرف مار حمله كرد. مار پيچ و تابي خورد و سريع به داخل لانه اش خزيد. اما شمشير پيرمرد ، قسمتي از بدنش را بريده بود. پيرمرد هم به گمان اينكه مار را كشته است، با خوشحالي به طرف خانه اش رفت.

مدت زيادي از اين ماجرا نگذشته بود كه يك روز چند مامور به خانه ي پيرمرد آمدند و گفتند كه : «پادشاه خواب ديده و از تو خواسته براي تعبير آن به قصر بيايي!»

پيرمرد به ناچار همراه آنها به قصر رفت و پادشاه را طبق معمول منتظر ديد. پادشاه به پيرمرد گفت :«اين بار هم خواب عجيبي ديده ام. خواب ديده ام كه از آسمان گوسفند مي بارد.»

پيرمرد اين بار هم مهلت سه روزه گرفت و به خانه اش برگشت و هرچه فكر كرد، نتوانست خواب پادشاه را تعبير كند. به ياد مار خواب گذار افتاد و از رفتاري كه با او كرده بود سخت پشيمان شد.

مهلت سه روزه تمام شد و پيرمرد نا اميد به طرف قصر به راه افتاد. پيرمرد وقتي به لانه ي مار رسيد و ديد كه او سرحال و زنده است نمي دانست بترسد يا خوشحالي كند. لحظه اي صورتش گل انداخت. اما دوباره، شرمگين و خجل، سرش را پايين انداخت. مار با دم بريده شده اش جلوي لانه اش نشسته بود. پيرمرد را كه ديد، با خوشرويي جلوتر آمد و گفت: « باز چه اتفاقي افتاده است؟ »

پيرمرد كه از خجالت توان حرف زدن نداشت، سرش را پايين انداخت و گفت: « از كاري که نسبت به شما كردم به شدت پشيمان هستم و حالا نمي دانم چگونه گذشته را جبران كنم!»

مار گفت :« حالا بگو چه اتفاقي افتاده است؟»

پيرمرد گفت :«پادشاه دوباره خواب ديده كه از آسمان گوسفند مي بارد.»

مار مثل دفعات قبل چرخي دور لانه اش زد و گفت : « تعبير اين خواب خيلي خوب است.برو به پادشاه بگو ديگر نگران اوضاع نباشد. چرا كه مردم سر زمينش با انصاف شده اند. از اين پس مردم مثل گوسفند  آرام و مطيع شده و هر كس به حق خودش قانع خواهد بود. »

پيرمرد با شنيدن تعبير خواب پادشاه، با خوشحالي خودش را دوان دوان به قصر پادشاه رساند و تعبير خواب را براي او باز گو كرد. پادشاه از اين موضوع خيلي خوشحال شد و دستور داد اين بار بيش از دفعات قبل، به پيرمرد طلا و جواهرات بدهند.

پيرمرد كيسه ي انعام را به دوش كشيد و با خوشحالي به طرف لانه ي مار رفت. آنجا كه رسيد، تمام كيسه ي طلا و جواهرات را جلوي لانه ي مار گذاشت و داد زد: « آهاي دوست خوبم! بيا بيرون! اين بار تمام طلا و جواهرات را براي تو آوردم.»

مار با شنيدن صداي پيرمرد، از لانه اش بيرون خزيد و نگاهي به كيسه ي طلا و جواهرات انداخت . چرخي دور آنها زد و گفت :« اينها به درد من نمي خورد ، همه اش مال خودت.»

پيرمرد از حرف مار به تعجب افتاد و گفت: « پس چرا هر بار در قبال تعبير خواب، نيمي از انعام پادشاه را طلب مي كردي؟ »

مار گفت: « براي اينكه درستي تعبير خواب ، براي خودم ثابت شود. چرا كه هر بار خودت نمونه اي از آن تعبير بودي. »

مار حرفش را ادامه داد و گفت: « بار اول تو مانند روباه مرا فريب دادي و زدي زير قولت. بار دوم مثل گرگ، وحشي شدي و به قصد كشتن من به من حمله كردي و اين بار هم مثل گوسفندي آرام ، به حق خودت قانع شدي و صادقانه سهم مرا آوردي.»

پيرمرد كه تازه متوجه ي حقايق شده بود، به فكر فرو رفت. پشيمان از كارهاي گذشته، از مار خدا حافظي كرد و كيسه ي جواهرات را به دوش كشيد  و به خانه اش رفت.

 

 

پ.ن: دلتنگ همه ی شما دوستان عزیز هستم.

 

 

+ نوشته شده در ساعت 10:57 توسط عبد الصالح پاک.
یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰
داستان افسانه ی پیرمرد عقل فروش

 

یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود، پیر مرد فقیری با زن و دو بچه اش زندگی می کرد .

مرد از کله صبح به مزرعه اش می رفت و به کشاورزی مشغول می شد و موقع شب به خانه اش برمی گشت.ولی هیچ وقت نمی توانست محصول خوبی بگیرد . و زندگی اش  را سرو سامان بدهد . بچه هایش همیشه گرسنه بودند و لباس مناسب برای پوشیدن نداشتند.

یک روز مرد فقیر که از شدت  فقر به تنگ آمده بود ، به زنش گفت : من به روستای دیگر بروم و کار کشاورزی دیگران  را ببینم . شاید بتوانم از آنها راه درست آن رایاد بگیرم و یا کار مناسب دیگری پیشه کنم.

زن گفت : «این خیلی خوب است، بخت و اقبال مرد در تلاش و جستجو باز می شود.»

پیرمرد توشه راه برداشت و به راه افتاد و روستا به روستا ، شهر به شهر گشت ولی نتیجه ای نگرفت و به طرف روستای خودش به راه افتاد .

او همان طور که می رفت به پیرمردی برخورد کرد . پیر مرد از او پرسید :«کی هستی و از کجا می آیی و به کجا می روی ؟»

مرد فقیر سرگذشت خود را تعریف کرد و گفت :«حالا دست خالی به خانه ام بر می گردم»

پیرمرد گفت : «من می توانم تو را ثروتمند کنم !»

مرد فقیر پرسید :« چگونه ؟»

پیرمرد گفت : «من عقل می فروشم ، اگر دو تا عقل از من بخری مشکلت حل می شود.»

مرد فقیر پرسید : «عقل را به چند می فروشی ؟»

پیرمرد گفت : «به یک سکه طلا.»

مرد فقیر یک سکه طلا به پیرمرد داد . پیرمرد هم سکه را گرفت وگفت :« اگر در راه به شب برخورد کردی به راهت ادامه نده و همان جا جایی پیدا کن و بخواب.»

مرد فقیر یک سکه دیگر به او داد . پیرمرد دوباره گفت :«درجایی که مهمان شدی بیشتر از یک شب نمان»

مرد فقیر حرف های پیرمرد را که شنید از او خداحافظی کرد و به راهش ادامه داد .

او رفت و رفت تا اینکه شب فرا رسید ومرد فقیر که به روستایی رسیده بود ، به خانه پیرزنی رفت و در خانه او مهمان شد .

او نصفه های شب با شنیدن سرو صدایی از خواب بیدار شد و از دریچه ی خانه به بیرون نگاه کرد و دید که دو نفر ، پنج شتر با بار پارچه ابریشمی را به حیاط پیرزن آورده اند و پارچه ها را گوشه ای پنهان می کنند . بعد شترها را زمین زدند و کشتند و گوشتش را با خود بردند .

مرد فقیر بدون آنکه خبر را به پیرزن بگوید رفت و دوباره خوابید.

فردای آن روز ، جارچی ها خبر گم شدن پنج شتر با بار ابریشمی را جار می زدند.

پادشاه دستور داده بود آدم های غریبه را هم به قصر بیاورند.مردفقیر هم به قصر پادشاه رفت و تمام ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد .

مأموران رفتند و پارچه ها را به قصر آوردند . پادشاه از مرد فقیر پرسید : کی هستی و اینجا چکار می کنی؟

مرد فقیر ماجرای خود را تعریف کرد و گفت : «در راه از پیرمردی عقل خریدم و عاقل شدم.»

از حرف او پادشاه به خنده افتاد و به او صد سکه طلا انعام داد.

مردفقیر از قصر یک راست به بازار رفت و دید که یک نفر به تنهایی در حال فروختن انار است . پیش او رفت و از او خواست در فروش انار کمکش کند.

انار فروش گفت :« بیا کمک دستم باش تا من کمی استراحت بکنم و چای بخورم.»

مرد فقیر پشت ترازو رفت و شروع به فروختن انار کرد ، به طوری که در مدت کمی همه ی انارها را فروخت و پولش را به انارفروش داد . انارفروش هم چند انار به او داد و مرد فقیر راهی خانه اش شد.

وقتی به خانه اش رسید انارها را به زن و بچه هایش داد. آنها وقتی انارهارا شکستند دیدند از داخل آنها دانه های مروارید می‌ریزد.

آنها مرواریدها را جمع کردند و مرد فقیر ماجرای پارچه‌های ابریشمی و انارفروش را برای زنش تعریف کرد.

آنها با فروختن دانه های مروارید و با داشتن صد سکه طلا ، خانه ای برای خود ساختند و سال های سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11:0 توسط عبد الصالح پاک.