
صداها نقش بسیار بزرگی در زندگی من بازی کرده اند. به خصوص صدای مادرم. تصور دقیقی از قیافه ی او به یاد ندارم و جزئیات آن یادم نمی آید. اما تصویر زنی را به یاد می آورم که در طول روز در بستر بیماری خوابیده بود و لب هایش تکان می خورد. ساعت ها به چهره اش زل می زدم و منتظر می ماندم او از بستر بلند شود و مثل مادران خانه های دیگر، راه برود، کار کند و برای من و خودش لباس بدوزد.
یادم نمی آید چه کسی برای من غذا می پخت. چه کسی برای من لباس می دوخت. چه کسی نگران من می شد. چه کسی من را دوست داشت. اما یادم می آید زن هایی دیگر برای من غذا می پختند. لباس می دوختند. نگرانم می شدند. دوستم داشتند.
گردش زمین کند بود و سایه بلند. گاهی رد سایه ام را می گرفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم. یادم می آید همیشه به برکه ای یا رودخانه ای می رسیدم. تصور می کردم این برکه یا رودخانه آخر دنیا است. و دیگر قدمی به جلو برنمی داشتم. از خستگی همان جا می نشستم. و به صدای سکوت دنیا گوش می خواباندم. ناگهان صدایی مرا به سوی خود فرا می خواند. دیگر درنگ نمی کردم. به طرف صدا می دویدم می دویدم و می رسیدم به خانه. صدا از داخل خانه بود. وارد خانه می شدم. لب مادرم هنوز تکان می خورد. حالا به آشکار صدای او را از میان لب هایش می شنیدم. گاهی لب هایش می خندید و گاهیجشم هایش گریه می کرد. گاهی صدایش بلند و بلند تر می شد و گاهی یواش و یواش تر. از ترس این که صدایش قطع شود خودم را به آغوشش می انداختم و گوش هایم را به لب هایش می چسباندم و صدای ضعیفش را می شنیدم.
گردش زمین تند بود و سایه ها کوتاه. رد سایه ام را می گرفتم و هنوز قدمی از قدم برنداشته ام که صدای مادرم را می شنیدم. از رفتن باز می ماندم و به پیش مادرم برمی گشتم. لب های مادرم تکان می خورد و قصه ای روایت می کرد.
بعد از آن یاد گرفتم هر وقت صدای مادرم را بشنوم، هر کجا هم باشم بی درنگ خودم را به او می رساندم و به قصه هایش گوش می دادم.
مادرم همیشه مادر ماند و هیچ وقت مادر بزرگ نشد و فرصت پیدا نکرد برای نوه هایش قصه ای تعریف کند. من برای او هم نقش فرزند را بازی می کردم و هم نقش نوه های بی شمار را.
او در قصه هایش غذا می پخت. لباس می دوخت. نگران می شد. اشک می ریخت و کسی را دوست می داشت.
گردش زمین متعادل بود و سایه ها نه بلند و نه کوتاه. رد سایه ام را می گرفتم و می خواستم بدنبال آن بروم و لی صدای مادرم خانه نشینم می کرد. صدای مادرم گرم و دلنشین شده بود. دیگر نه لرزشی داشت و نه بغضی. کم کم آخر قصه هایش را حدس می زدم. او در حالی که اشک می ریخت، لبخند می زد. اشک ریختنش قشنگ بود و لبخندش دلنشین.
یادم می آید کسی مرا به جایی برد. جایی دور از صدای مادرم. دوری صدای او را نتوانستم تحمل کنم. برگشتم خانه. بچه های دیگر در آن جای دور مانده بودند. دوباره فردا مرا به آن جا بردند. آن جا مردی با لباس سفید و صدای دلنشین برای ما حرف می زد. صدای او هم خوب بود. او کم تر حرف می زد و به ما نوشتن یاد می داد. گاهی دست هایمان را می گرفت و چگونگی درست گرفتن مداد را یاد می داد. دست هایش گرم بود و صدایش لطیف.
گردش زمین کند شد و سایه ها دوباره بلند. رد سایه ام را گرفتم و رفتم و رفتم و رفتم. به برکه ای پر آب رسیدم. کنارش نشستم و منتظر شنیدن صدای مادرم ماندم.
دیگر صدای او را نشنیدم. صدایش قطع شده بود. تمام صداهای دنیا هم قطع شده بود. دنیا در سکوتی عمیق و هول انگیز فرو رفته بود.
زمین از گردش ایستاده بود و سایه ها سر به فلک کشیده بود. نگران شدم. نگران صدای مادرم. مادرم، هنوز مادر بزرگ نشده بود. نوه هایش کم کم بزرگ می شدند و منتظر صدای مادر بزرگشان بودند.
یادم می آید، از آن مرد قد بلند و سفید پوش یاد گرفتم صدای مادرم را روی کاغذ نقاشی کنم. حیرت زده به کاغذ سفید چشم دوختم. صدای مادرم از روی کاغذ سفید شنیده می شد.
گردش زمین متعادل شده بود و سایه ها رنگی. صدای مادرم روز به روز زیاد می شدند. بطوری که نوه هایش هم توانستند آن را بشنوند.
صداها نقش بسیار بزرگی در زندگی من بازی کرده اند. به خصوص صدای مادرم.
کم حوصله شده ام. شاید هم بی حوصله. دیگر نه انگیزه نوشتن داستان را دارم و نه انگیزه مطالعه را. احساس می کنم مثل سنگی ریز در کنار ساحل دریا گم شده ام. خودم از خودم می پرسم:« چرا؟»
خودم به سئوال خودم جواب می دهم:« نمی دانم»
شما چه می گویید؟
سلام سید حبیب عزیز!
فردا 25/8/91از ساعت 9 الی 4 عصر در تهران هستم. خیابان وصال مرکز آفرینش های هنری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.
اگر تشریف بیارید ممنون میشم. دلم برات تنگ شده. همین
وقتی نگاه ملایم و لبخند کم رنگ دختر را در تاریک و روشنایی شب دیدم، موی بدنم سیخ سیخ شد. حس تازه ای را در حال تجربه بودم. حسی که برایم نا آشنا بود. علاوه بر اینکه لذت لطیفی که در تمام بدنم جاری می کرد، اندوهی لطیف هم کم کم در عمق جانم ریشه می دوانید.
نگاهم را به رقاص دوختم و منتظر ماندم رقاص به نزدیک خانم ها برسد تا دوباره به چشم های دختر نگاه کنم. انتظارم طولانی نشد و رقاص به قسمت زن ها رسید و من با تردید به طرف آن ها چشم دوختم. دختر وقتی متوجه نگاهم شد سرش را پایین انداخت.
قبل از این که متوجه ی نگاه دختر بشوم تصمیم گرفته بودم اگر به همراه آنا اسمم را برای رقصیدن اعلام کنند، به همراه او برقصم. ولی الان تردید داشتم و نوعی حجب و حیا وجودم را فرا گرفته بود. هر بار که اسمی را اعلام می کردند من خودم را به طرف تاریکی می کشیدم و تا اعلام شدن اسم در آن جا می آمدم. آخر سر آنا اعتراض کرد و گفت:« چقدر عقب جلو می روی. چرا یک جا بند نمی شوی؟»
به جای جواب به آنا به صورتش نگاه کردم و طوری که دختر هم ببیند لبخند زدم. در واقع می خواستم لبخندم را دختر ببیند نه آنا. تو گوش آنا الکی حرف می زدم و می خندیدم. کم کم دختر هم همین عمل مرا تکرار می کرد. اول تصور کردم ادای مرا در می آورد و مرا دست می اندازد. اما وقتی نگاه گرمش را دیدم خیلی زود این تصور از ذهنم پاک شد. نگاهش را با نگاه و لبخندش را با لبخند جواب می دادم و احساس می کردم پایاپای هم جواب می گیرم. دیگر آنا را کاملا فراموش کرده کرده بودم. وقتی به رقاص در حال رقص چشم دوختم با تعجب دیدم که آنا در حال رقصیدن آهنگ خاطرخواه است. وقتی خواننده ی مراسم می خواند:
خاطرخواه می دونم/ خاطرخواه دیونم/خاطرخواتم والله به مولا
خاطرخواه حیرونم/ خاطرخواه داغونم/ خاطرخواتم تکی تو دنیا
برای تو می میرم/ به دامت اسیرم/ خاطر خوای چشم سیاه تم
تو خوبی تو ماهی/ فدات شم الهی/ خاطر خوای بند لباتم
آنا دست هایش را مثل بال پرندگان بالا و پایین می کرد. جلو می برد و عقب می کشید. موی سرش را که روی پیشانی اش ریخته بود با یک حرک جمع و جور می کرد و به زیبایی تمام می رقصید. محو تماشای رقص آنا و غرق ترانه ی خاطرخواه شده بودم. تماشاگران هم خواننده را همراهی می کردند و به شدت کف می زدند. فضای شاد و دل انگیزی ایجاد شده بود. ترانه را تازگی ها شنیده بودم و خیال نمی کردم مردم به این زودی با آن ارتباط برقرار کنند و حتی به آهنگ آن برقصند.
آنا رقص کنان به من نزدیک شد و درست جلوی من خم و راست می شد. ترسیدم نکند یکباره دستم را بگیرد و مرا به وسط معرکه بکشد. آنا همان طور جلوی من در حال رقصیدن بود و من از ترس رقصیدن بدنم می لرزید. ناگهان یادم آمد شاباشی باید به رقاص می دادم. دست در جیب کردم و یک اسکناس را به طرفش درتز کردم. آنا عقب و جلو رفت و با دهانش پول را از دست من گرفت. هنوز آنا چند قدمی از من دور نشده بود که چشمم به داماد افتاد. او با دقت داشت مرا نگاه می کرد. وقتی با داماد چشم در چشم شدم. او با انگشتش اشاره کرد به طرفش بروم. موی بدنم سیخ سیخ شد. اگر او از من تقاضای قص می کرد مجبور بودم به همراه آنا یا به تنهایی برقصم.
خودم را ه ندیدن زدم و نگاهی به دختر انداختم. هنوز سر جایش ایستاده بود. داماد هم نگاهش را از من بر نمی داشت. تا اینکه دوباره چشمم به چشم او افتاد. این بار داماد از سر جایش بلند شد و مستقیم به من اشاره کرد که بیا.
دیگر نمی شد بی تفاوت باشم. به هر حال او داماد و بود و امشب امرش واجب. از پشت جمعیت یواش یواش به طرف داماد راه افتادم. وقتی پشت سرش رسیدم با دست ضربه ای ساده روی دوشش زدم. داماد برگشت. سلام کردم و عروسی اش را تبریک گفتم. او سرش را به طرف وشم نزدیک کرد و گفت:« بلدی با ضبط و صوت کار بکنی؟»
نفسی به راحتی کشیدم و گفتم:« بله. حتی می توانم نوار را عقب و جلو بکشم.»
داماد گفت:« خیلی خوبه. فردا صبح بیا و تا آمدن عروس با ضبط و صوت از بلند گو ترانه پخش کن!»
در حالی که با داماد حرف می زدم نگاهی هم به دختر هم انداختم. احساس مهم بودن به من دست داد و از این که از بین این همه جمعیت داماد مرا انتخاب کرده بود، خوشحال بودم و احساس غرور می ردم. دماد دوباره به طرفم خم شد و گفت:« یک ترانه ای که خیلی دوست دارم آن را هنگام رسیدن عروس پخش شود.»
با اطمینان گفتم:« خیالت راحت باشد. ضبط را بسپار به من. هر ترانه ای که دوست داشته باشی پخش می کنم.»
دوباره با داماد دست دادم و از او خداحافظی کردم و سرجایم برگشتم. آنا پشت جمعیت نشسته بود و نفس نفس می زد. وقتی مرا دید اشاره کرد کنارش بنشینم. به او گفتم:« تو همین جا بنشین. من خواهرانم را به خانه ببرم و برمی گردم.»
آنا گفت:« پس زودتر برو و برگرد. آخر برنامه شاید همراه داماد دسته جمعی برقصیم.»
فوری به قسمت خانم ها رفتم و به خواهرم اشاره کردم وقت رفتن است. وقتی خواهرانم و دوستانشان جمع شدند گفتم:« زودتر برویم که من باید بر گردم. داماد کارم دارد.»
این جمله را با نوعی بزرگی و تن صدای خاص گفتم. خوار بزرگم گفت:« پس اگر دوباره برمی گردی، بهتر است کمی دیگر هم بمانیم و عروسی را تماشا کنیم.»
قبول نکردم و با دست اشاره کردم، برویم. آن ها بدون این که حرفی بزنند پشت سرم را افتادند. هنوز چند قدمی نرفته نبودیم که دختری از پشت سر خواخرم را صدا زد. به طرف صدا برگشتم. در جا خشکم زد. همان دختر بود.
ادامه دارد عزیزانم
مردم آذربایجان تنها نیستند
بیانیهی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان ایران به مناسبت زلزله در آذربایجان شرقی
به نام پروردگار کودکی
فاجعهی هولانگیز زلزله در آذربایجان شرقی که منجر به کشته و مجروح شدن تعداد زیادی از هموطنان عزیزمان شد، آنچنان غمانگیز و متأثرکننده است که زبان از توصیف آن ناتوان است.
همچنین دیدن صحنههای تأسفبار زیر آوار ماندن کودکان و نوجوانانی که بهطور طبیعی مخاطبان ادبیات کودک و نوجوان هستند، تلخکامی ما نویسندگان و پدیدآورندگان را دوچندان کرده است؛ زیرا در شرایطی که باید در اندیشهی بالندگی این گروه از مخاطبان باشیم، به سوگ آنها نشستهایم!
چند سال پیش که زلزلهی اندوهبار بم به وقوع پیوست، وقتی نمایندگان انجمن نویسندگان کودک ونوجوان برای کمک به مردم مصیبتزده عازم آن شهر شدند، آرزو کردیم که دیگر شاهد چنین حوادث تلخی در میهنمان نباشیم؛ اما گویا برای عبرت گرفتن از چنین وقایعی و به کار بردن تدبیرهای مناسب برای پیشگیری، باید در انتظار زمانی بیش از حد معمول باشیم.
در این شرایط انجمن نویسندگان به عنوان فراگیرترین تشکل مدنی در عرصهی ادبیات کودک و نوجوان ایران میکوشد به یاری اعضا و همراهان، در کنار مردم شریف ایران زمین به سهم خود باری را از دوش مردم مصیبتزدهی آذربایجان بردارد. زیرا بر این باوریم گذشته از پاسخگویی به نیازهای حیاتی و آنی زلزلهزدگان، ترمیم آسیبهای روانی بازماندگان بهویژه پدران و مادران داغدار و کودکان و نوجوانان بیسرپرست در درازمدت امری ضروری است؛ وظیفهای که بار اصلی آن به دوش صاحبان اندیشه و اهالی قلم و هنر است.
انجمن نویسندگان کودک و نوجوان ضمن اظهار همدردی و همراهی با بازماندگان، این ضایعهی ملی را به شهروندان شریف آذربایجان و مردم غمخوار ایران تسلیت میگوید، با این آرزو که در سایهی تدبیر و سازماندهی مناسب، دیگر بار شاهد پیامدهای تلخ حوادث طبیعی نباشیم.
مرداد 1391
انجمن نویسندگان کودک و نوجوان
جواب دختر طوری بود که سوال دیگری به ذهنم نیامد. برای اولین بار دستی به سر و لباسم کشیدم و از مرتب بودن آن اطمینان کردم. تابه حال یادم نمی آمد به رخت و لباسم و موی سرم توجه کرده باشم.
دختر به طرف آب برکه رفت و آبی به سر و صورتش زد. موهایش پرپشت بلند بود. باد آن را به بازی گرفته بود. وقتی دوباره از خاک ریز بالا آمد گفتم:« اگر سطل ها سنگین است یکی را من می برم.»
دختر بدون اینکه حرفی بزند یکی از سطل ها را برداشت و از خاک ریز به طرف روستا سرازیرشد. من هم سطل به دست به دنبالش راه افتادم.
تا به حال او را در روستا ندیده بودم. اول حدس زدم شاید مهمان باشد و برای چند روز به روستا آمده است. ولی فوری به ذهنم رسید که هیچ وقت دختر مهمان در آن موقع ظهر به تنهایی برای بردن آب به برکه نخواهد آمد.
کمی که رفتیم پرسیدم:« خانه ی شما کجاست؟»
او سطل را روی زمین گذاشت و به اولین خانه ی روستا اشاره کرد و گفت:« همان خانه ی دو طبقه ی سفید.»
خانه ی نوسازی بود. فهمیدم که تازه به روستا آمده اند. دختر ادامه داد:« ما تازه به روستا آمدیم. قبلا شهر دیگری بودیم.»
پرسیدم:« اینجا می خواهید بمانید؟»
گفت:« بله. به خاطر آن خانه ساختیم. دیگر به شهرهای دیگر نخواهیم رفت.»
به نزدیک خانه ی آنها رسیدیم. پرسیدم:« همیشه این موقع برای بردن آب می آیید؟»
کفت:« اغلب می آیم. گاهی صبح گاهی طهر گاهی غروب.»
پرسیدم:« فردا کی می آیی؟»
گفت:« بستگی به تمام شدن آب دارد. هروقت آب تمام شود، می آیم.»
این را گفت و تشکر کرد و سطل ها را برداشت و به طرف خانه شان رفت.
مدتی همانجا ایستادم. او بدون اینکه توجهی به اطرافش داشته باشد، به خانه شان رفت و سطل ها را روی ایوان گذاشت و وارد خانه شد.
من یواش یواش به طرف روستا رفتم. وقتی به خانه رسیدم احساس خستگی می کردم. مادرم با دیدن من کلی خوشحال شد و خواهرانم با خوشحالی ماچم کردند. هیچ حسی نسبت به آنها نداشتم. زورکی لبخند می زدم و با اکراه جواب سوالشان را می دادم. اصلا نمی دانستم به خاطر چی به روستا آمده بودم. هرچه فکر می کردم چیزی به ذهنم نمی آمد. همه ی فکر و ذکرم روی سطل ها متمرکز شده بود. این را هم بگویم که تا به حال به خانه ی خودمان از برکه آب نیاورده بودم. ولی دلم می خواست همین الان سطل به دست به طرف برکه بدوم و تند تند به خانه آب بیاورم. اولین کاری که کردم سطل آبها را بررسی کردم. همه ی آنها پر از آب بود. دزدکی آب یکی از سطل ها را روی زمین ریختم. کسی متوجه نشد. ولی وقتی از مادرم خواستم بروم از برکه آب بیاورم، گفت:« آب به اندازه ی کافی داریم. تازه! ندیدی آب انبار درست کردیم؟ پر از آب است. دیگر لازم نیست از برکه آب بیاریم.»
به دروغ گفتم:« آب انبار را نباید برای شستن رخت و لباس به هدر بدهید. بهتره از آن فقط برای آشامیدن استفاده کنید. برای شست و شو بهتر است از برکه آب بیاورم.»
مادرم ذوق زده شد و گفت:« نه پسرم. برای راحتی خودمان آن را درست کردیم. آب به اندازه ی کافی داریم.»
بعد پیشانی مرا بوسید و گفت:« زندگی در شهر از تو مرد زندگی ساخته. آفرین پسرم.»
بعد خبر از خواهرم گرفت و جویای احوال او شد.
سلام خواهرم به او گفتم و باز هم یادم نیامد برای چه کاری به روستا آمده بودم. با مادرم در حال حرف زدن بودیم که خواهروسطی ام گفت:« خوب شد امروز آمدی، امشب عروسی است ما را می بری؟»
منکه خیلی مهربان و برادر حرف گوش کنی شده بودم، فوری جواب مثبت دادم و گفتم:« به شرطی می برم که زیاد طولش ندهید.»
خواهرم قبول کرد و با خوشحالی سراغ قالی بافی اش رفت. آن ها با قالی بافی خرج من و خانواده ام را تأمین می کردند. حتی درس و مشق را به خاطر خرجی خانواده ول کرده بودند. با این وجود همیشه حرف، حرف من بود. آن ها و سایر دختران روستا حتی اجازه نداشتند عشقشان را که اگر دچارش شده باشند برملا کنند. اگر برملا می شد وای به حالاشان بود. عاشقی فقط حق ما پسرها بود و بس. آن ها از صبح تا نیمه های شب روی دار قالی زندگی می کردند و هزینه ی خانه را تأمین می کردند.
دم دمای غروب به خانه ی آنا رفتم. او تازه از صحرا برگشته بود و خورجین هندوانه را از روی الاغ پایین می آورد. وقتی مرا دید چشمانش برق زد و گفت:« نرفتی شهر؟»
گفتم:« نه! شاید فردا بروم.»
آنا همان طور که خورجین را به سمت خانه می کشید، گفت:« فردا صبح می رویم صحرا.»
خورجین را روی ایوان خانه گذاشت و گفت:« امشب هم می رویم عروسی.»
وقتی مادر آنا مرا دید، حالم را پرسید و برای خوردن شام به خانه دعوتم کرد. آنا با آب آفتابه دست و پایش را شست و واردخانه شد و من هم به دنبال او وارد شدم.
شام را که خوردیم با هم رفتیم عروسی. موسیقی شاد از بلندگو پخش می شد. جایگاه را با پرچم تزیین کرده بودند و جایگاهی هم برای نشستن داماد درست کرده بودند. دوستانم یکی یکی به عروسی می آمدند. از دیدن آن ها خوشحال می شدم و در کنارشان احساس آرامش می کردم.
آنها لباس های تر و تمیزی پوشیده بودند و احتمال می دادند امشب مجری عروسی از بلند گو اسمشان را برای رقصیدن صدا خواهند زد و اسم آهنگ های را که می خواستند با آن برقصند به همدیگر می گفتند.
وقتی صندلی ها را به شکل دایره ی بزرگ برای نشستن مهمان ها و بزرگترها چیدند من سریع به خانه آمدم. خواهرانم و دخترهمسایه ها منتظرم بودند. همراه آنها به عروسی برگشتم. زن ها در قسمت شمالی مجلس عروسی را تماشا می کردند و ما پسرها هم در قسمت شرقی و غربی و جنوبی به تماشای مجلس مشغول می شدیم.
نوازنده ها با آهنگ شاد شروع عروسی را اعلام کردند. من و آنا کنار نوازنده ها ایستادیم. آنا همانطور که ایستاده بود، با آهنگ یواشکی می رقصید و تکان تکان می خورد. اولین نفر در میان کف زدن ها و هلهله ی مردم برای رقص فراخوانده شد. او وقتی شروع به رقصیدن کرد صدای هلهله و کف زدن ها به هوا رفت. رقاص هر کجا که صدای داد و فریاد و کف زدن ها بیشتر بود به آن سمت می رفت و جلوی آن ها ادا و اطوار در می آورد.
در اوج آهنگ و رقص و شور و هلهله ناگهان متوجه شدم کسی از میان زن ها به من زل زده است. دست و پایم را گم کردم. بعد در ذهنم صاحب چشم ها را جستجو کردم. خودش بود.
ادامه دارد عزیزانم
از تاریخ ۲۱/۴/۹۱ الی ۲۵/۴/۹۱ سفری به سرعین اردبیل خواهم داشت. این هم گزارش اصلی آن:
به گزارش روابط عمومی و امور بینالملل کانون، با اجرای طرح رمان نوجوان امروز در دو سال گذشته کانون پرورش فکری توانست گام بسیار بلندی در راستای تولید رمانهای مناسب برای نوجوانان بردارد که بنا به اذعان کارشناسان، نقطه عطفی در عرصه ادبیات کودک و نوجوان کشور است و توانسته رمانهای فاخری دراختیارنوجوانان قراردهد.در همین زمینه، این نشست و گردهمآیی ادبی در راستای تداوم تولید رمان برای نوجوانان برگزار میشود تا نویسندگان با تبادل نظر و نقدطرحهاوآثاریکدیگربتوانندآثارماندگاری تولیدودراختیارنوجوانان قراردهند.
محمدرضا بایرامی، حمیدرضا نجفی، جعفر توزندهجانی، فرهاد حسنزاده، محسن هجری، زهره پریرخ، نقی سلیمانی، مصطفی خرامان، علی اصغر عزتی پاک، یوسف قوجق، هادی خورشاهیان، داوود امیریان، حمیدرضا شاهآبادی، طاهره ایبد، نورا حق پرست، مژگان بابامرندی، مینو کریمزاده، فریبا کلهر، عبدالمجید نجفی، عبدالصالح پاک، عزت اله شرافتُ سوسن طاقدیس، محمدرضا یوسفی، مصطفی خرامان، عباس جهانگیریان، محمدرضا اصلانی، محمد کاظم اخوان، مرجان فولادوند، مجید شفیعی، محمد رمضانی خیاوی و... از جمله نویسندگانی هستند که قرار است در این گردهمآیی حضور داشته باشند.
کانون پیش از این نیز همایشهای مشابهی با نویسندگان طرح رمان نوجوان امروز در شهرهای دیگر برگزار کرده بود.
برای رفتن به روستا مینی بوس بندرترکمن به گرگان سوار شدم. وقتی مینی بوس یه سرجاده ی روستا رسید، داد زدم:« نگهدار!»
راننده از آینه ی جلویی نگاهی به من انداخت و مینی بوس را به آرامی نگهداشت. تنها مسافر روستا بودم. وقتی مینی بوس دوباره راه افتاد، به آرامی به طرف روستا راه افتادم. هوا گرم و تابستانی بود. بوی خربزه و گرمک در فضا پیچیده بود. کمی که رفتم به خط آهنی که از مقابل روستایمان رد می شد، رسیدم، دوستم «آنا» را دیدم که در آن هوای گرم و دم کرده با الاغش به مزرعه خربزه شان می رفت. وقتی مرا دید به نشانه ی احترام، از الاغش پایین پرید. مثل الان که از ماشین پیاده می شوند. با هم دست دادیم و از احوال هم پرسیدیم. آنه گفت:« سوار الاغ شو با هم بریم مزرعه خربزه بخوریم.»
گفتم:« من باید زود برگردم بندر. کار کوچکی در روستا دارم وگرنه باهات می آمدم.»
آنا همان طور که روی الاغش می پرید، گفت: «اگر چند روز در روستا می ماندی، با هم سر مزرعه ی ما کار می کردیم. از دادشم دستمزد خوبی برایت می گرفتم.»
با آنکه که موش در جیب هایم از گرسنگی می مرد ، گفتم:« من فعلا" پول دارم. باید برگردم شهر. شب ها کلاس موسیقی دارم. اگر غیبت کنم، از بقیه عقب می افتم.»
آنا که می دانست درسم افتضاح است و هیچ وقت در مدرسه منظم نبودم، با تعجب گفت:« یعنی یک شب هم نمی توانی غیبت کنی؟»
با غرور گفتم:« حتی یک ساعت.»
آنا گفت:« به هرحال من زود از مزرعه برمی گردم. اگر بمانی شب می بینمت.»
گفتم:« خیلی دوست دارم بمانم ولی اگر نماندم، خداحافظ.»
آنا با گفتن؛ خدا حافظ روی الاغش پرید و آن را به طرف صحرا هی کرد.
برای رفتن به روستا یک راه اصلی بود که تمام وسایل نقلیه از موتور و ماشین گرفته تا الاغ و اسب از آن عبور می کردند و اگر از این راه می رفتم حتما یکی می آمد و مرا به روستا که تقریبا یک کیلومتر از جاده فاصله داشت، می رساند. یک راه مال رو هم بود که از میان مزرعه عبور می کرد. توی این راه دیگر از وسایل خبری نبود. باید از میان زمین های کشاورزی و از کنار چاه عمیق که به خاطر بتونی بودن دیواره هایش ما به آن «داش قوی» یعنی چاه سنگی می گفتیم. صاحب مزرعه حوضچه ای بزرگ درست کرده و به وسیله کانال آب رودخانه را به حوضچه وصل کرده بود. در تابستان برای خنک شدن در حوضچه شنا می کردیم. روستاییان از آب آن برای شست و شو هم استفاده می کردند.
من برای دیدن حوضچه قید وسایل را زدم و پیچیدم طرف راه مال رو.
بوی گندم درو شده و کاه تازه فضا را آکنده بود. پرنده ها روی درختان جیک جیک می کردند. من در پناه سایه سار درخت ها به آرامی به طرف روستا می رفتم. به حوضچه نزدیک تر می شدم. حس عجیبی داشتم. نمی دانم دلشوره ی برگشتن داشتم یا دلم می خواست در روستا چند روزی بمانم یا حال و هوای روستا باعث دگرگونی روحیه ام شده بود.
وقتی نزدیک حوضچه رسیدم، احساس کردم کسی داخل آن رفت. ایستادم تا آن شخص از حوضچه بیرون بیاید. اما خبری نشد. ترس تمام وجودم را فرا گرفت. هوا گرم و دم کرده بود. نمی دانستم راه آمده را برگردم و از راه اصلی برم یا بدون نگاه کردن به حوضچه بدو بدو از کنارش رد بشم و خودم را به روستا برسانم. روستا دویست متر با برکه فاصله داشت.
هنوز تصمیمی نگرفته بودم که سیاهی آن شخص را، روی خاکریز حوضچه دیدم. کمی ترسم ریخت. او دوباره وارد حوضچه شد. من آن سوی حوضچه بودم. به آرامی از خاک ریز حوضچه بالا رفتم و نگاهی به برکه انداختم. تعجب کردم. تصور کردم دختری رو به برکه ی آب نشسته و موهایش را شانه می زند. موهای بلند و یکدست سیاه داشت. صدای کشیده شدن شانه روی موهایش را به وضوح می شنیدم. تصور کردم خودم هم سوار بر اسب سفید، با یک لنگه کفش طلایی زنانه برای پیدا کردن صاحب کفش بر بلندی قصر ایستاده ام. خانه های روستا هم به صورت برج و بارو های بلند به نظر می آمدند. کمی دورتر کاروانی از شتر با جیرینگ جیرینگ زنگوله هایش به سمتی می رفتند. از حیرت مدتی مات و مبهوت ماندم. اسب را به پایین خاکریز راندم و خودم را پشت خاک ریز حوضچه پنهان کردم.مدتی که گذشت دوباره سرم را از خاک ریز بالا آوردم. دیدم دختر دارد سطلش را از آب برکه پر می کند. ناگهان از روی اسب کله پا شدم روی زمین. با کمی دقت فهمیدم که تصور اولیه بسیار خیالی و غیرواقعی است. دختر آمده بود از برکه دو سطل آب برای شست و شوی وسایل، به خانه ببرد.
روی خاک ریز حوضچه رفتم. دختر هم متوجهم شد ولی به روی خودش نیاورد. سطل دومی را را هم از آب پر کرد و آن را روی خاک ریز کشید و کنار سطل قبلی گذاشت.
من برکه را دور زدم و خواستم بگذرم و بروم ولی نیرویی مرا به طرف دختر کشید. از او پرسیدم:« این وقت روز این جا چه کار می کنی؟»
دختر همان طور که سطل ها را جابه جا می کرد، گفت:« دارم از برکه آب برمی دارم.»
ادامه دارد عزیزانم
همانطور که کم کم نواختن دوتار را یاد می گرفتیم، در کنار آن ترانه هایی را هم برای خواندن انتخاب می کردیم. هیچ محدودیتی برای انتخاب ترانه وجود نداشت. هرکس هر ترانه ای را که دوست داشت،می توانست همان را انتخاب و اجرا کند. وقتی ترانه ها انتخاب شد و یکی یکی شروع به خواندن کردیم. متوجه همان چیزی شدم که به عنوان راز از آن یاد کرده بودم. متوجه شدم که هر شب دوستانی که قبل از من به خانه ای که محل تمرین بود آمده بودند، قبل از شروع تمرین موسیقی مدتها با هم پچ پچ می کردند. و بعضی کلمه ها را که ادا می کردند، بلند بلند می خندیدند. هر چند کلمه، کلمه ی بسیار عادی و معمولی بود ولی باعث بلند بلند خندیدن آنها می شد و مرا به فکر فرو می برد.
مدتی به همین منوال گذشت. ولی من اولین کاری که کردم این بود که چرا فلانی، فلان ترانه را انتخاب کرده است. یا چرا فلانی ترانه هایی را انتخاب می کند که اسم دختر خاصی در آن ترانه گفته می شد. حتی ترانه های خودم را هم چک کردم. دیدم من هم منظور خاصی از انتخاب آن ترانه ها داشتم.
یک شب یکی از دوستان با چهره ای برافروخته و ناراحت در سر تمرین حاضر شد و اولین جمله ای که از دهانش در آمد فحش قشنگی بود که نثار یک آقایی کرد. او را به خسیس بودن و ناخن خشک بودن و حتی دهاتی بودن متهم کرد. بقیه هم حرف را صد در صد تایید می کردند. کم کم آتش خشم این دوست فرونشست و دیگران از آن کلمه های خاص گفتند و خندیدند و مرا به فکر فرو بردند.
آن شب متوجه شدم که دلیل خشم دوستمان این بود که آن مرد نگذاشته بود دخترش به تلفن جواب بدهد و شماره ای را بگیرد و دوست ما هم که کشته و مرده ی اون دختر شده بود. چون پدر اجازه حرف زدن به دخترش را نداده بود، حالا از جانب دوست ما متهم به دهاتی بودن و خسیس بودن شده بود.
خیلی زود متوجه شدم دوستان همه عاشق شده بودند. و هر کدام از آنها به دختری دلبسته بودند.بخاطر همین، ترانه ها کم کم رنگ و بوی غم و غصه به خود می گرفت. بعضی از ترانه ها را با چنان زاری اجرا می کردند که باعث اشک ریزی دسته جمعی ما می شد. کم کم به تقلید از آنها من هم چنان عربده ی سوزناک می کشیدم که دوستان نه برای شیوه ی اجرای من بلکه با به یاد آوردن عشق های خود اشک ها می ریختند.
اگر آنها در طول روز موفق می شدند بوسیله ی تلفن با دختر مورد نظرشان حرف بزنند، یا از چند صد کیلومتری موفق به دیدن او می شدند، شب خوبی پیش روی ما بود. آن شب صدای قهقهه خنده آنها گوش فلک را کر می کرد. هوا اگر صد درجه هم گرم بود آنها تصور هوای بهاری از آن داشتند. ولی خدای نکرده یکی از دختر ها از ترس پدر و یا مادر نتوانسته بود جواب آنها را بدهد و با آنها حرف بزند یا از چند صد کیلومتری موفق به دیدنش نشده باشند.شب ما تاریک و روزگار ما غم انگیز می شد.بی وفایی از در و دیوار می بارید و با وجود داشتن چند خواهر و چند برادر و پدر و مادر و چندین عمه و چندین خاله و چندین پسر عمو و دختر عمو و هزاران هزار آدم دیگر، احساس بی پناهی و تنهایی می کردند. چرا؟ چون اون دختر را نتوانسته بودند ببینند یا با او بوسیله تلفن نشده بود حرف بزنند. آنوقت تمام آدم های روی زمین کشک بادمجان می شدند.
دیگر جمع ما فقط برای گوش دادن به حرف های عاشقانه ی همدیگر شکل می گرفت. کم کم حرف های عاشقانه و سوز و گداز عشق جای موسیقی را می گرفت.البته موسیقی و نواختن دوتار همچنان برقرار بود ولی این نواختن ها با نواختن های روزهای اولیه خیلی متفاوت بود.روزهای اول پای هیچ دختری در میان نبود و ما فقط به موسیقی می پرداختیم و پیشرفت خوبی هم داشتیم. ولی حالا پای چندین دختر وارد معرکه شده بود و هر کدام از این پاها وظیفه ی ترمز را انجام می دادند و نه تنها پیشرفت که نمی کردیم و حتی در جا هم نمی زدیم. بلکه با سرعت نور پسرفت می کردیم.
از شدت عشق گاهی چنان وجود ما را غم و غصه فرا می گرفت که دکور صورتمان تغییر شکل می داد و حتی رنگ صورتمان هم عوض می شد و همدیگر را نمی توانستیم براحتی شناسایی کنیم. دنیا چنان برای ما تنگ و باریک می شد که حتی خودمان هم در آن جا نمی شدیم.
هرشب، بیشتر وقتمان با حرف زدن از این در و از آن در و عشق و رفتارهای عاشقانه تلف می شد و وقت کمتری برای موسیقی می ماند.گاهی حتی موسیقی هم دلمان را می زد و آن وقت، وقتمان را با حرف زدن تلف می کردیم. البته حرف ها چنان بر دل می نشست که گاهی شب ها بدون خوردن شام و سراسیمه وا را به محل تمرین می کشاند.
بیشتر، آنها گوینده بودند و من بیشتر شنونده.چون آنها عاشق شده بودند و من هنوز این چیزی را که باعث بی قراری شان و تنهایی شان را فراهم کرده بود، تجربه نکرده بودم.آنها دیگر رازی در دل نداشتند که به من نگفته باشند. گاهی حرف هایشان تکراری بود و گوش دادن به قصه ای که برای من پایانش مشخص بود، سخت و دشوار بود. اما آنها حتی اتفاقات تکراری عشق را با چنان شور و شوقی روایت می کردند که گویی برای اولین بار است دارند درباره شان حرف می زنند. تحمل این همه داستان های تکراری کم کم برای من عادت شده بود.
البته اوایل، حرف هایشان خیلی هم شیرین و دلنشین بود. بخصوص وقتی از سوتی هایی که داده بودند حرف می زدند، بسیار می خندیدیم و کیف می کردیم. ولی وقتی پای تکرار به میان می آید، حتی حرف های عاشقانه را هم کم اثر و خنثی می کند.
تصمیم گرفته بودم به بهانه ای از گروه جدا بشوم. یا باید سختی نواختن دوتار را بهانه بیاورم و یا بهانه زندگی در روستا را بهانه کنم.بهرحال باید بهانه ی قابل قبول دست و پا می کردم. چون از این دوستان نمی شد به راحتی جدا شوم. دوستانی که خاطرات خوبی در کنارشان داشتم. دوستانی که مشهور بودند و محبوب. بودن در این گروه آرزوی هر کسی بود. ولی کسی از عشق آنها و از سوز و گدازشان و حرف های تکراری بی پایانشان خبر نداشت. من باید به تنهایی هرشب به حرف های عاشقانه شان گوش می دادم و در آتش عشقشان من هم می سوختم. بهرحال سوختن و ساختن هم حدی دارد.
در همان موقع کاری برای من پیش آمد و خواهرم از من خواست برای انجام کاری به روستا بروم. من بخاطر خواهرم مجبور شدم به روستا بروم. خانه ی ما در روستا بود و من در خانه خواهرم زندگی می کردم و درس می خواندم. روستا خیلی نزدیک به شهربود.به طوری که می توانستم نیم روزه به آنجا بروم و برگردم. اکثر مواقع هم همین کار را می کردم. با این فکر که تا ظهر به شهر برمی گردم به روستا رفتم.ولی اتفاقی که برای من آن روز در روستا افتاد، مرا برای چند روز در روستا ماندگار کرد.
ادامه دارد عزیزانم
ظهر تابستان است.
سایه ها می دانند،که چه تابستانی است.
پ.ن اول: عکس از وبلاگ غمگین ترین مسخره احمق
پ.ن دوم:شعر ازسهراب سپهری
دست هایش هنوز می لرزید. بعد از سی سال ، او را دوباره از نزدیک می دیدم. اولین چیزی که در نگاه اول توجهم را جلب کرد، لرزش دست هایش بود. وقتی آخرین بار او را دیده بودم ، دست هایش می لرزید و زبانش بند آمده بود. آن روز خیلی منتطر ماندم تا مثل روزهای قبل، حرفی بزند، قاه قاه بخندد و یواشکی زمزمه کند. ولی انتظار بیهوده ای بود. مدت ها بود که او را از نزدیک ندیده بودم. چند روز پیش که برای عروسی به روستایمان رفته بودم ، دوستی از من پرسید؛ از فلانی خبر داری؟ بیمار است!!
معطل نکردم. خانه اش نزدیک بود. وقتی وارد خانه اش شدم، اولین چیزی که به چشمم خورد، همان دست های لرزانش بود. تا چشمش به من افتاد، لبخندی زد و با همان دست های لرزان، تعارف کرد بنشینم. تکیده شده بود. تصور چنین روزی، حتی در خیالم هم نمی گنجید که روزی او را، این چنین تکیده و ویران ببینم. او، اولین کسی بود که وقتی از سربازی برگشت، بازی فوتبال را به ارمغان آورد. با توپی که از سربازی آورده بود، یک تیم فوتبال درست کرد و بعد از ظهرها با دوستان و هم دوره ای هایش در زمین های خاکی، فوتبال بازی می کردند. بسیار زیبا و منطقی بازی می کرد و به دوستانش هم یاد می داد که باید چه کنند. در مدتی کوتاه، آوازه ی نام او و تیم فوتبالش و در کنار آن، آوازه ی نام روستای ما، در منطقه پیچید. حتی تیم های شهر، از بردن از تیم او ، عاجز بودند. در عروسی ها مسابقه فوتبال برگزار می کرد و گرمای خاصی به آن می بخشید. حضور او ، در هرجا با شادی و نشاط همراه بود. خیلی کم به مدرسه رفته بود ولی به همه ی بچه توصیه می کرد، درس بخوانند. وقتی عصرها با لباسی زیبا و مرتب و با موهای یک دست سیاه و شانه خورده، در کوچه و پس کوچه های روستا قدم می زد، همه غرق تماشایش می شدند. الگوی همه بود. دوستش داشتند و به او افتخار می کردند.
خیلی زود، در روستا، ماجرای عشقش، به زبانها افتاد. قصه ی عشق او، نقل هر مجلسی شد. عاشق دختری قد بلند و زیبا بود. احتمالا عشق، از طرف دختر شروع شده بود. چون خانه ی دایی دختر، کنار خانه ی آنها بود و دختر هر روز به آنجا می رفت.
یک روز که برای تماشای فوتبال رفته بودم، مرا به کناری کشید و صابون خوش بویی به دستم داد و از من خواست آن را به دست دختر برسانم. بوی آن صابون ، هنوز هم که هنوز است در جانم لانه کرده . بوی صابون روستا را فرا گرفته بود. بوی صابون دنیا را خوش بو کرده بود. حس بسیار خوبی داشتم. دوان دوان امانتی را به دست صاحبش رسانده و لبخند زیبای دختر را هدیه گرفتم. وقتی ماجرا را برای پسر تعریف کردم ،قاه قاه خندید و موی سرم را نوازش کرد.
به پدرم گفته بود، در عروسی اش برای من هم یک دست لباس و یک کروات هم رنگ با لباس خودش خواهد خرید. حتی رنگ کت و شلوار و کروات را هم انتخاب کرده بود. تمام تیم های منطقه برای بازی در عروسی او اعلام آمادگی کرده بودند. همه برای یک عروسی بزرگ و شاهانه آماده می شدند. همه رخت و لباس نو خریده بودند. هر روز تق تق صدای چرخ خیاطی ها از داخل خانه ها شنیده می شد. روستا نونوار شده بود. عصر ها روستا را، با وجود قحطی آب، آب پاشی می کردند و گرد و خاکش را می خواباندند. قرار بود مادرش به خواستگاری برود. ولی نمی دانم رفت یا نه.
یک روز صبح، با دلشوره ی عجیبی از خواب بیدارشدم. خبری مثل بمب در روستا پیچیده بود.د ختر با مرد غریبه ای نامزد کرده بود. خبر مثل توپ در منطقه پیچید و ماجرا مثل برق و باد پیش رفت و یک روز صبح، دختر سوار بر کجاوه ای از روستا رفت. روستا رخت عزا به تن کرد. تیم از هم پاشید. زمین های کشاورزی شخم نزده ماند. تنور ها خاموش بود و دل ها گرفته. سکوت بود.... سکوتی تلخ.
بعد از مدت ها، دختر به روستا آمد و یکی از صابون هایی را که استفاده نکرده بود، به من داد و از من خواست آن را به پسر برگردانم.
وقتی صابون را برمی گرداندم، متوجه ی دست های پسر شدم. می لرزید. مثل بید. صابون را گرفت و لبخند تلخی صورتش را پر کرد.
چند سال بعد، شنیدم دختر دار فانی را وداع گفته است.
چند سالی بود که از پسر خبر نداشتم. بعد از سال ها ، در سکوت ازدواج کرده بود و با کار و تلاش زندگی بسیار خوبی برای خانواده اش فراهم آورده بود. حالا هم تکیده شده و در بستر بیماری افتاده است. وقتی اجازه ی رفتن خواستم، با همان دست های لرزانش، دستم را گرفت و گفت:« دیدی ازش خوب مواظبت نکرد!؟ »
با بغض از خانه زدم بیرون. دست هایش هنوز می لرزید.
موسیقی را بسیار دوست دارم. بطوری که برای فرا گرفتن نواختن دوتار ترکمنی یکی دو سال به کلاس آموزش دوتار استاد پیکر می رفتم. پیشرفت خوبی هم داشتم و استاد برای ما زحمت زیادی کشید. در طول کلاس گاهی بیشتر از چند نفر حضور نداشتند . به نوبت ترانه ای هم زمزمه می کردیم و استاد به دقت به آوازخوانی ما گوش می داد. پس از مدتی کلاس ما عملا" تبدیل به دو کلاس کاملا جداگانه شد. در یکی از کلاس ها فقط آموزش نواختن دوتار بود و دیگری هم نواختن و خوندن. من در هر دو کلاس حضور داشتم . چند ترانه هم یاد گرفتیم و به نوبت می خوندیم.لذت خواندن کم کم در وجودم رخنه کرد. با چنان شوری می خوندم که حد نداشت. علاوه بر ترانه های ترکمنی، ترانه های فارسی هم می خوندیم. گاهی که ترانه را دسته جمعی اجرا می کردیم لذتش دو چندان می شد.البته من آن موقع بیشتر شعرهای ترکمنی می سرودم. با غفورخوجه ، شاعر خوب ترکمن، دوستی عمیقی برقرار کرده بودم و دامنه ی این دوستی، روز به روز بیشتر می شد و البته دوستان دیگری هم از میان شاعران و نویسندگان پیدا کردیم. از جمله استاد ستار سوقی، استاد عید محمد اونق، عبدالرحمان اونق و... استاد من و غفور خوجه هم استاد مشهد قلی قزل بود و هست. با دوستان شاعر در عروسی ها شعر می خوندیم و من و غفور خوجه هر هفته به شهر گرگان می رفتیم و از کتابفروشی آقای صفر جلالی کتاب می خریدیم و در طول هفته علاوه بر رفتن به کلاس موسیقی استاد پیکر، کتاب هم می خواندیم . بیشتر کتاب ها در زمینه رمان و شعر بود و آقای جلالی در انتخاب کتاب، به ما خیلی کمک می کرد. دوستی ما با او هنوز هم پا برجاست. بطور کلی وقتم برای خوندن ترانه و کتاب می گذشت و موسیقی را هم با جدیت تمام دنبال می کردم. البته اون موقع یک فوتبالیست همیشه در افساید هم بودم و گاهی دروازه بانی هم می کردم.(الان یک نوشابه برای خودم باز کردم)
مدتی که به کلاس می رفتیم، تصمیم گرفتیم هر کدام چند ترانه خوب یاد بگیریم و در عروسی ها بخوانیم و پولی هم به جیب بزنیم. بخاطر همین تمرینات ما رنگ و بوی جدی تری به خود گرفت. در بین ما حاجی محمد ایری، عبدلرحمان فراخی، غفور خوجه به اضافه استاد پیکر حضور داشتند. کم کم باورمان شد که هر کدام از ما خواننده ی بی رقیبی هستیم و صدایمان مخملی و تیپمان هم به خیال خام خودمان دخترکُش بود. در مدرسه بشدت مورد غضب معلمان و مدیر و ناظم بودیم ولی در جامعه هر کدام اعتباری برای خودمان دست و پا کرده بودیم. یکی به عنوان شاعر، دیگری به عنوان نوازنده و دیگری هم به عنوان خواننده، اسم در کرده بودیم و جمع ما کاملا جمع شاعرانه و فرهنگی بود. خیلی ها آرزو داشتند در جمع ما حضور داشته باشند و به همین خاطر با ما باب دوستی باز کرده بودند. ولی شهرت جمع ما روز به روز بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه رازی بین ما فاش شد.
ادامه دارد عزیزانم ....
گاهی نوشتن برایم سخت می شود.حتی نوشتن یک جمله یا یک کلمه.گاهی نوشتنم می گیرد و یک نفس چندین صفحه می نوسیم.گاهی دوست دارم وبلاگ دوستان را یکی یکی و با حوصله مطالعه کنم و نظر بنوسیم و گاهی خوندن وبلاگ ها برایم سخت می شود.این روزها برای دوستانی که در پرشین بلاگ وبلاگ دارند نمی توانم نظر بگذارم. تظرها فقط در دریچه ی نظرات وبلاگ های بلاگفاثبت می شود. ازجمله در وبلاگ های تندک عزیز و ماهنوش عزیز و لیلیان عزیز نظرم ثبت نمی شود. بعضی از دوستان به خاطر تاخیرم در سر زدن به وبلاگ هایشان وبلاگ حکایه را حذف کرده اندو با این کارشان شادی و آرامش مرا فراهم کرده اند. سال ها پیش که از بیکاری حوصله ام سر رفته بود تصمیم گرفتم چند وبلاگ را به حکایه لینک کنم و بعد از اینکه یکی از وبلاگ ها را لینک کردم برایش پیام گذاشتم:« از بیکاری وبلاگ شما را لینک کردم!!!» من واقعا حس خودم را نوشته بودم ولی طرف هیچوقت به وبلاگ من سر نزد و اگر هم از روی کنجکاوی سر زده باشد من خبر ندارم.برای یکی دیگر نوشتم:«لینک شدی بشدت.» طرف هم نوشته بود:«متشکرم بشدت.»
گاهی دلم می خواهذ ساعت ها بنشینم و مطالعه کنم و گاهی اصلا حوصله ی خوندن حتی یک جمله را هم ندارم. گاهی برای خودم نوشابه باز می کنم و به سلامتی خودم می زنم به رگ! گاهی حتی حوصله ی خوردن یک جرعه آب را هم ندارم.
حالا خودم متوجه نشدم این پست در باره ی گاهی بود یا در باره حوصله؟!!!
بعد از انتشار خبرهای ضد و نقیض درباره وضعیت جسمی ایرج قادری، مسئولان بیمارستان مهراد نهایتا اعلام کردند این هنرمند صبح دیروز دارفانی را وداع گفته است. خبردرگذشت این هنرمند پیشکسوت برای نخستینبار در شنبه شب گذشته در رسانهها منتشر شد که تا نیمهشب چندینبار از سوی مسئولان بیمارستان مهراد تکذیب شد اما سرانجام صبح دیروز کادر پزشکی این بیمارستان خبر درگذشت وی را تأیید کردند.
ایرج قادری؛ کارگردان، بازیگر، تهیه کننده و فیلمنامه نویس کشور که طی چهار سال گذشته به سرطان ریه مبتلا بود از ابتدای سال جاری در بیمارستان بستری بود و طی روزهای گذشته توسط دستگاه تنفس میكرد، تا اینکه سرانجام در بامداد دیروز (یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱) جان به جان آفرین تسلیم نمود.
خبرها حاکیست که هیچ یک از بازیگران و مسئولان کشور در خاکسپاری این هنرمند حضور نداشتند و ایرج قادری در همان دیروز در سکوت و غربت در بهشت بی بی سكینه كرج به خاک سپرده شد.
"فرح حیدری" مدیر فیلمبرداری آثار ایرج قادری درباره مراسم تشییع و خاکسپاری "ایرج قادری"، گفت: متاسفانه همسر ایرج قادری پافشاری و اصرار داشتند که هرچه سریعتر پیکر او دفن شود. وی در ادامه گفت: من شب گذشته تا ساعت 2 نیمه شب مطلع بودم که ایرج قادری زنده است اما متاسفانه ساعت 4 بامداد درگذشت و به خواست همسرش به سرعت کارهای وی انجام شد و در یکی از امامزادههای کرج دفن شد.
حیدری در خاتمه افزود: متاسفانه همسر وی به این نکته مهم دقت نکرد که هنرمند تنها متعلق به خانوادهاش نیست و متعلق به مردم و دوستدارانش است و بهتر این بود که تشییع جنازه در شأن ایشان صورت میگرفت. متاسفانه در تشییع جنازه وی تنها کمتر از 40 نفر حضور داشتند ...روحش شاد.
بعد از اتمام رمان «آن سوی پرچین خیال» آن را به انتشارات کانون پرورش فکری تحویل دادم. البته از اول هم برای نگارش این رمان با این ناشر قرارداد امضاء کرده بودم. همزمان با آن، کتاب «افسانه های اقوام ایران» را به انتشارات"تندیس" تحویل و قرارداد امضاء کردم. همچنین کتاب «افسانه های مردم ترکمنستان» را ترجمه و به انتشارات "هرمس" سپردم و در کنار آن مجموعه ی داستان «آخرین مسافر» را هم به همین ناشر دادم که هنوز جواب هر دو کتاب را از این ناشر دریافت نکرده ام. حس من می گوید کتاب «افسانه های مردم ترکمنستان» توسط این ناشر به تصویب برسد. چون به قول بعضی از ناشر ها فضای داستانهای آخرین مسافر بسیار تلخ و گزنده و نا امید کننده است. البته این را ناشر قبلی یه من گفت ولی من حرفی برای دفاع از داستان بر زبان نیاوردم.
مجموعه ی داستانی «لطفا ورق بزنید» را با آقای احمد قلیشلی آماده چاپ کرده ایم. احتمالا این کتاب توسط انتشاراتی در شهرستان گرگان به چاپ برسد. این مجموعه شامل داستانک های من و جناب احمد قلیشلی است که داستانک های مرا حتما در وبلاگ حکایه خوانده اید یا خواهید خواند. بعد از تمام این ماجرا یک طرح رمان نوشتم که آن را کانون پرورش فکری تصویب نکرد. حالا می خواهم طرح را به ناشرهای دیگری بفرستم و نظر آنها را بدانم. اما برای کانون پرورش فکری یک طرح دیگر دارم آماده می کنم که امیدوارم مورد قبول آن قرار بگیرد.
در پی جمع آوری افسانه های مردم ترکمن، به چهار تا افسانه ی بسیار زیبای ترکمنی بر خوردم. درباره ی یکی از آنها آقای علی اشرف درویشان، در ستایش آن، نقد بسیار زیبایی نوشته است. هرچند نوشته ی آقای درویشیان کوتاه است ولی بسیار زیبا و کامل است. این نوشته مرا بسیار خوشحال و برای ادامه ی کار امیدوارتر کرده است. هنوز درباره چگونگی چاپ این چند افسانه تصمیمی نگرفته ام ولی پیامی در وبلاگ خانم ارکیده مبنی بر چاپ این ها گذاشتم.خانم ارکیده هم بزرگواری کرده و اعلام آمادگی کرده است. حالا باید ببینیم آیا این کتاب ارزش اقتصادی دارد که چاپش کنم یا نه. چون دوست ندارم کتابم روی دست هیچ ناشری باد کند و باعث ضرر و زیان ناشر شود.
این روزها هم به قول مردم؛ نفسی می آیدو کمتر فرصت می کنم امور حکایه را بگردانم. دوستان عزیز لطف دارند با وجود غیبت طولانی ام هنوز نیم نگاهی به حکایه دارند که بسیار از آنها ممنونم.
و آخرین موضوع هم این است که هنوز فرصت نکرده ام اینترنت خانه را وصل کنم. به زودی این اتفاق خواهد افتاد و از شرمندگی دوستان وبلاگی در خواهم آمد و دیگر اینکه نمی توانم برای مطالب وبلاگ دوستان نظر بنویسم. منظورم این است که نظرم ثبت نمی شود. احتمالا مشکل از مرورگر کامپیوترم است. اما خیالتان راحت باشد که وبلاگ های زیبای شما را هر روز می خوانم و برای بعضی از دوستان هم از طریق ایمیل این جریان را اطلاع دادم.
بهار نزديك بود، ولي هنوز سوز زمستان و زوزه ي باد فروكش نكرده بود. سارها در لابلاي خانه ها پرواز مي كردند. مادرم در بستر بيماري افتاده بود و من در كنارش نشسته، چشم در چشمش دوخته بودم. مادرم افسانه اي را بازگو مي كرد. هميشه فكر مي كردم اگر تا آخر به افسانه هاي او گوش كنم، او از بستر بيماري رها خواهد شد و مثل ساير مادر ها در خانه رفت و آمد خواهد كرد. اما آن روز تقاضايي از او داشتم و منتظر بودم افسانه اش را به پايان برساند و من به خواسته ام برسم. مادرم غرق روايت افسانه ي خود و شايد هم وارد فضاي آن شده بود، چون ديگر متوجه ي من نبود و يك روند دستهايش را تكان مي داد و گاهي صدايش را بلند مي كرد و گاهي يواش و آرام سخن مي گفت.
افسانه بنظرم خيلي طولاني آمد ولي با توجه به درخواست نامتعارفم سكوت كرده بودم و بي صبرانه منتظر تمام شدن افسانه بودم.
نمي دانم چقدر طول كشيد تا اينكه افسانه به پايان رسيد و مادرم با لبخندي از رضايت در بستر دراز كشيد.
كمي كه گذشت دستي به موهايش كشيدم و صدايش زدم:« مادر؟ »
او همانطور كه دراز كشيده بود، پرسيد:« چيه!؟ چي مي خواهي؟ »
جواب دادم :« گفتم كه! يك پنجره !!! »
مادر لبخندي زد و گفت: « همان موقع كه داشتيم اتاقت را مي ساختيم خودت خواستي اتاقت پنجره نداشته باشد. خودت گفتي يك جاي دنج و آرام مي خواهم. »
گفتم: « من گول خواهرانم را خوردم. »
مادر نگاهي به من انداخت و گفت: « تو گول فكر خودت را خوردي، نه خواهرانت را. »
مادرم راست مي گفت. خودم براي آرامش و راحتي خواسته بودم اتاقم جز يك در هيچ دريچه ي ديگري نداشته باشد و پدرم هرچند غرغر كرده بود ولي به گفته ي من اتاق مرا بدون پنجره درست كرد.
وقتي وارد اتاقم مي شدم از عالم و آدم جدا بودم و براي خودم زندگي مي كردم.
اما حالا ضرورت يك پنجره را حس مي كردم و اصرار داشتم كه مادرم، پدرم را راضي به اين كار كند.
البته من هيچ وقت علت درخواست پنجره را براي مادرم توضيح نداده بودم ولي احساس مي كردم او ماجرا را فهميده باشد. چون زياد در مقابل خواسته ام مقاومت نكرد. ولي لبخند چشمان او را موقع مطرح کردن خواسته ام هيچ وقت فراموش نمي كنم.
چند روزي بود كه دختري از داخل حياط خانه ي همسايه مان به مغازه اي كه درست پشت خانه مان قرار داشت ، مي آمد و من براي تماشاي او مجبور بودم بخاطر نداشتن پنجره از اتاق بيرون بيايم و از روي ايوان نگاهش كنم كه اين كار را در شان خود نمي دانستم. ولي اگر اتاق پنجره اي داشت، مي توانستم از همان جا نگاهش كنم.
وقتي براي اولين بار درخواست پنجره را براي مادرم گفتم او به من لبخند زده بود. لبخندي نه با دهانش بلكه با چشمانش. لبخندي كه هیچوقت جاي آن را هيچ لبخندي پر نكرد و در ذهنم حك نشد!!
كمي بي قرار شده بودم. دختر آرام و متين از كنار خانه مان عبور مي كرد و من روي ايوان حتي در هواي سوز و سرماي زمستان مثل مجسمه به تماشايش مي ايستادم.
ديگر شده بودم يكي از شاهراده هاي افسانه ي مادرم كه در خيال خود با يك اسب سفيد، يك روز دختر بيچاره را، از آغوش پدر و مادرش بيرون مي كشيدم و به اتاق بي پنجره ي خودم مي آوردم تا نوكري من و مادرم را بكند و يا ما را به اسيري خود بگيرد.
كم كم داشت صبرم تمام مي شد. تا اینكه يك روز صبح، بنايي به خانه ي ما آمد و مشغول باز كردن دريچه ي پنجره، برای اتاق من شد و من عجله داشتم كه از پنجره ي اتاق خودم هرچه زودتر دختر را تماشا كنم.
همزمان با آمدن بنا به خانه ي ما ، يك ماشين بزرگ هم به حياط خانه ي همسايه مان آمد و كوهي از آجر را خالي كرد و رفت. دلم هري ريخت پايين... يعني چي؟؟! اين آجرها!!!
از فرداي آن روز يك بنايي ديگر همزمان با بناي پنجره ي اتاق من شروع به ديوار چيني دور حياط خانه ي همسايه مان كرد و خيلي زود قبل از اينكه پنجره اتاق من باز شود، ديوار را بالا آورد و عبور و مرور از داخل حياط آنها نه تنها براي دختر بلكه براي همه غير ممكن شد.
درست كردن پنجره و ديوار چيني همزمان تمام شد و من اولين چيزي كه بعد از درست شدن پنجره دیدم قطره اشكي بود كه از چشم مادرم چكيد.
نوروز نزدیک است. نوروز هيچ وقت براي ما به مفهوم عيد و ديد و بازديد و پهن کردن سفره هفت سین نبود. اما مفهوم هاي ديگري داشت و خواهد داشت.
نوروز براي من به مفهوم آب شدن قنديل ها و صداي چك چك قطره هاي آب در سايه سار سرد پشت خانه، تمام شدن بارش ملايم برف، آرام گرفتن باد سرد و سركش و خشك شدن گل و لاي انباشته در كوچه پس كوچه هاي روستا و از همه مهم تر راحت شدن از به دنبال كشيدن چكمه هاي بلند و سرد و سنگين بود. چكمه اي كه نه تنها هيچ گرمايي نداشت، بلكه پاهايم را که در آن فرو مي كردم، سوز سرما، از نوك انگشتان پا تا فرق سرم کشیده میشد. با آمدن بهار، وفتی پاهايم را از داخل چكمه در می آوردم، تازه احساس مي كردم چقدر دلم براي پاهايم تنگ شده بود.
نوروز به مفهوم بي خبر كوچيدن سارها بود. سارهايي كه در طول زمستان با چكمه ي سرد و سنگين بدنبالشان دويده و براي شكار آنها دام هاي گوناگوني پهن كرده بودم، ولي سارها زرنگ تر از من بودند و دانه ها را مي خوردند اما گرفتار دام نمي شدند . حسرت داشتن سار تا سال بعد در دلم مي ماند.
نوروز يعني، بي خبر آمدن پرستوها، پرستوهايي كه نسل به نسل لانه هايشان را شبيه هم مي ساختند و شبيه هم زندگي مي كردند و همانطور كه بي خبر آمده بودند، بي خبر هم كوچ مي كردند و مي رفتند.
نوروز يعني، آمدن خواهرم به خانه مان. هميشه زمستان كه فرا مي رسيد، فكر مي كردم خواهرم با بچه هايش پشت كوپه هاي برف و در ميان سرما گير كرده و براي رسيدن به خانه ي ما، شبانه روز سوز و سرما را تحمل مي كند و با بچه هايش مشغول برف روبي است. خواهری که فرد مشترک زندگی اش را نه خودش بلکه به خواسته ی اطرافیان پذیرفته بود و سالی و چند سالی یک بار به خانه ی ما می آمد.
با آمدن نوروز، قنديل ها آب مي شد و سارها مي رفتند و پرستوها بازمي گشتند. نورخورشيد زمين خيس را خشك مي كرد و سبزه ها مي روييد و گندم زار بي انتها، با نوازش ملايم باد بهاري به رقص در مي آمد و در يك روز آفتابي و روشن از ميان سبزه زاران، خواهرم دست در دست بچه هايش، خنده بر لب پيدايش مي شد. خنده ي شاد آنها باعث تركيدن بغض گلويم مي شد و از اينكه خواهرم بعد كلي رنج و زحمت، صحيح و سالم به خانه مان رسيده است، از خوشحالي، دزدكي اشك مي ريختم. خواهرم هيچ وقت نفهميد و نخواهد فهميد كه چرا با ديدن آنها اشك چشمانم سرازير مي شود.
نوروز يعني، به برگ و بار نشستن درخت توت. درختي كه ما بين خانه ي ما و همسايه مان روييده بود. بهار كه مي شد درخت توت از نفس گرم بهار، دوباره جان مي گرفت و بعدها ما و همسايه مان حق داشتيم به اندازه ي مساوي از توت هاي شيرين آن بچينيم و بخوريم.
نورز يعني، قطع شدن صداي يك نواخت تق تق تبر پدرم . در طول زمستان بلند، پدرم با تبر كوچك و تيزش، هيزم ها را براي روشن نگهداشتن بخاري، خرد مي كرد و همراه با صداي تبر پدرم، صداي تبرهاي ديگر نيز از جاي جاي روستا به گوش مي رسيد. بهار كه مي شد پدر تبر را تميز مي كرد و در جاي مناسبي مي گذاشت و با خوشحالي شعري زيبا را زير لب زمزمه مي كرد.
نوروز يعني، گرم شدن دست هاي مادرم. او در طول زمستان سياه و سرد، شسته، پخته و دوخته بود و دستش از شدت سرما كبود می شد و مي لرزيد و خوبي بهار اين بود كه ديگر دست هاي مادرم از سوز و سرما نمي لرزيد و انگار بهار به خاطر مادرم آمده بود.
نوروز يعني، كند شدن زمان و مكث خورشيد در آسمان آبي. ما از سر صبح تا غروب آفتاب فرصت زيادي داشتيم تا از شهد نور خورشيد بنوشيم و هنگام شب غرق در گرماي لطيف و دل انگيز آن به خواب شيريني فرو رويم و خستگي يك روز بازي و بالا و پايين پريدن را در كنار ديگر برادرها و خواهرها و پدر و مادرمان، از تن بدر كنيم.
روزها و سال هاي گذشته، هر چند تلخ و گزنده هم گذشته باشد، با آمدن نوروز، روزها و لحظه ها، زيبا و پرشكوه جلوه مي كند.
نوروز نزديك است.......... نوروزتان سبز و پر مفهوم باد.
در آستانه ی نوروزخوندن وبلاگ زیبای حکایت ها و ناگفتنی ها خالی از لطف نیست
لطفا روی حکایت ها کلیک کنید.
جدایی نادر از سیمین![]()
امشب ساعت 9 شب، با قطار از بندر ترکمن، به طرف تهران می روم. فردا ساعت 9 صبح درتهران هستم. صبح با یکی دو ناشر قرار دارم. امیدوارم با ناشران محترم به توافق برسم. عصر، احتمالا وقتم آزاد خواهم داشت و گشتی درکتابفروشی ها خواهم زد. قرار شد شب را پیش دوستی بمانم و صبح روز سه شنبه به سوی جزیره ی همیشه قشم به اتفاق دوستان راهی شویم. هوای اینجا گلستان سرد و یخ بندان است و هنوز دارد برف می بارد. دو روز است که مدرسه ها تعطیل است. اگر بر شدت سرما افزوده شود، احتمال دارد قید سفر را بزنم. چون در قید زنی مهارت زیادی دارم. یعنی تعدادی از دوستان عزیز این هنر را به خوبی به من یاد داده اند. سرما را مثل سفر کردن دوست دارم ولی هوای سرد و یخ بندان را نمی توانم تحمل کنم. اگر این سفر بسلامتی صورت بگیرد از 18/11/90 تا 22/11/90 در قشم خواهم بود و بعد هم برگشت به تهران و از تهران هم به شهر همیشه دلگیر بندر ترکمن و روزی نو و روزگاری نو...
سفر رفتن را دوست دارم. بعد از سفر به بندر عباس قم و یاسوج این بار با گروهی از نویسندگان ایران در حوزه ی کودک و نوجوان از تاریخ 17/11/90 الی 22/ 11/ 90 دارم میرم جزیره ی قشم. هیچ ذهنیت و اطلاعاتی در باره ی این جزیره ندارم. در تمام شهرهای ایران دوستانی دارم بهتر از برگ درخت ولی نمی دانم در این جزیره هم دوستانی دارم یا باید دوستانی پیداکنم. اما همسفران خوب و با ذوقی دارم و امیدوارم من هم همسفر ی خوب برای آنها باشم.
جدایی نادر از سیمین![]()
![]()
![]()
پ.ن زیبا:اصغر فرهادی:ایرانیان عاشق صلح هستند.![]()
با مجله کیهان بچه ها خیلی خاطرات خوب و خوشی دارم. اولین مجله ای است که در دوران کودکی با آن آشنا شدم و برای تهیه ی شماره ی جدید آن هر هفته از روستا به شهر می رفتم. سال ها بعد اولین داستان کوتاهم در همین مجله چاپ شد و سال ها به دفتر آن در تهران رفت و آمد می کردم. البته هنوز هم این رفت و آمد ادامه دارد. حالا هم قرار است اولین قسمت رمانم از فردا ۱۳/10/1390 در مجله کیهان بچه ها چاپ شود. نمی دانم رمان چند قسمتی خواهد بود. دوستانی که خاطره ای با این مجله در دوران کودکی و نوجوانی داشته باشند می توانند به بهانه مطالعه رمان من دوباره به سراغ آن بروند و خاطرات دوران کودکی را مرور کنند.
خب تاز دارم از حال و هوای رمان «آن سوی پرچین های خیال» بیرون می آیم. احساس می کنم از سفری طولانی و زیبا برگشته ام و دارم خاطرات آن را مرور می کنم. یکی از شخصیت های جالب آن قربان بود که خیلی فکرم را به خودش مشغول کرده بود. جالب تر اینکه او شخصیت اصلی رمان هم نبود ولی حضورش رمان را گرم و دلنشین می کرد.
به محض تمام شدن رمان تصمیم به نوشتن رمان دیگری گرفتم. حتی طرحش را هم تقریباآماده کرده بودم. ولی هرچه سعی کردم نتوانستم حتی یک جمله ی آن را بنویسم. چون ذهنم کاملا خسته بود و حتی حوصله ی مطالعه را هم نداشتم.
ولی کم کم دارم به حالت عادی برمی گردم و حالا حس مطالعه دارم و به وبلاگ های دوستان هم سر می زنم و برای تعدادی از آنها نظر هم می نویسم.
فکر می کنم خستگی ذهنی سخت تر از خستگی جسمی است. چون با کمی استراحت خستگی جسمی برطرف می شود. ولی برای برطرف کردن خستگی ذهنی زمان و شرایط مخصوص به خود را لازم دارد و گاهی طولانی تر و فرسایشی تر می شود.
در آخر اعترفکی هم بکنم که دلم برای تک تک شما تنگ شده بود.
رمان " آن سوی پرچین های خیال" را تمام کردم و به ناشر سپردم. الان هیچ حسی برای نوشتن ندارم. حتی فکر نوشتن کمی اذیتم می کند. در آواخرنوشتن رمان "آن سوی پرچین های خیال" طرح رمان دیگری به ذهنم آمد.شخصیت اول این طرح یک زن است. زنی که هیچ گونه حقی در زندگی نداشته و حتی حق نداشته بگوید کسی را دوست دارم و شاید هم خودش نخواسته، بخاطر همین زندگی او بر خلاف میلش جریان پیدا می کند. فعلا فقط تا همین حد فکرم قد داد. حالا منتظرم حس نوشتن دوباره یه سراغم بیاید و کنار نوشتن رمان،بتوانم مطالبی هم برای وبلاگ بنویسم.
شوكران نشريه اي است ادبي و ده سال است كه به سردبيري خانم "پونه ندائي" منتشر مي شود. در طي اين مدت شايد 4 يا 5 شماره از آن را خريده باشم و هر بار هم ار خريدنش راضي و خشنود بودم. ولي نمي دانم چرا هيچ وقت خواننده ي جدي آن نبوده ام. چون عادت بسيار عجيبي دارم و آن خريدن نشريات ادبي و سينمايي است. هر نشريه اي كه در زمينه ي ادبيات منتشر مي شود از شماره اول تا موقعي كه توقيف شود خريداري و آرشيو مي كنم. حالا در ذهن خود مرور كنيد كه چه مجله هايي در آرشيو دارم. اما حالا، چرا در باره ي نشريه شوكران كه مشتري دائمي اش هم نبودم، مطلب نوشتم؟؟!
شماره جديد نشريه يعني شماره 42 اختصاص به مترجم ادبيات جناب آقاي "اسدالله امرايي" دارد. مطالب زيبايي از نويسندگان و مترجمان در باره ي آقاي "امرايي" و يك گفتگوي خواندني توسط خانم "پونه ندائي" با او و چند داستانك ترجمه و بطوركلي كارنامه آقاي "امرايي" در اين شماره معرفي شده است. همچنين عكس هايي از دوران كودكي تا امروز آقاي "امرايي" در اين شماره به چاپ رسيده است كه ديدنش خالي از لطف نيست. خيلي دوست داشتم بخش هايي از مطالب نشريه را اينجا بنويسم ولي بهتر ديدم پيشنهاد خريد آن را به دوستان بدهم تا در لذت خواندن اين شماره، آنها را هم شريك كرده باشم.
ضمن خسته نباشيد به خانم "ندائي" عزيز، يكي از داستانك هاي ترجمه شده توسط آقاي "امرايي" عزير را كه در اين شماره نشريه وزين «شوكران» چاپ شده است، تقديم دوستان عزيز مي كنم.
مادر
نوشته:ليدياديويس
ترجمه: اسدالله امرايي
دختر داستاني نوشت. مادرش گفت:« اما اگر رمان مي نوشتي خيلي بهتر مي شد! ». دختر خانه اي عروسكي ساخت. مادرش گفت:« اما اگر اين خانه راست راستكي بود، خيلي بهتر مي شد! ». دختر بالش كوچكي براي پدرش درست كرد. مادرش گفت:« اما بهتر نبود لحاف درست مي كردي؟». دختر گودال كوچكي در باغ كند. مادرش گفت:« اگر گودال بزرگي مي كندي، خيلي بهتر بود!». دختر گودال بزرگي كند و رفت داخل آن خوابيد. مادرش گفت:« براي هميشه مي خوابيدي، خيلي بهتر بود.»
سال ها با خودنويس يكي يك دانه ام مي نوشتم ولي حالا با كيبورد كامپيوتر مي نويسم.احساس مي كنم نوشته هايم آن حس و حال و روح قبلي را ندارد. خودنويسم را خيلي دوست دارم و به هر جايي هم بروم، او را هم همراه خودم مي برم. طاقت يك روز دوري اش را هم ندارم!ولي هيچ تعلق خاطري به كيبورد ندارم. اما حسن نوشتن با كيبورد اين است كه خيلي زود، نوشته را براي چاپ و تكثير و ارسال آماده مي كند.نمي دانم دوباره به نوشتن با خودنويس را شروع كنم يا نوشتن را با كيبورد ادامه بدهم.
درسم خيلي ضعيف بود و هرچه تلاش مي كردم نمي توانستم نمره ي خوب و قابل قبول بگيرم و هميشه هم به بهانه هاي گوناگون، ديگران را مقصر آن معرفي مي كردم. بيشتر دليل ناكامي ام را گردن خواهرم كه سه كلاس بالاتر از من بود، مي انداختم. مثلا مي گفتم:« خواهران ديگران به برادر كوچكشان درس ياد مي دهند و حتي در نوشتن مشق هم كمك شان مي كنند ولي خواهر من عين خيالش نيست.»
پدر و مادرم حرفم را جدي مي گرفتند و به خواهرم مي توپيدند كه چرا توجهي به برادرت نمي كني؟! تو كه بيشتر از او درس خوانده اي،كمي هم به او ياد بده ! بعد به اين نتيجه روانشناسي و علمي مي رسيدند كه حتما حسادت مي كند و مي خواهد،خودش با گرفتن نمره عالي، جلب توجه كند.
خواهرم براي من خيلي زحمت مي كشيد و وقت مي گذاشت ولي من اصلا درس را نمي فهميدم و هيچ توجهي هم به حرف هاي او نمي كردم. فقط از او مي خواستم مشقم را بنويسد و رياضي را توي دفترم حل كند. اما چون پسر اول بودم و دردانه ي پدر و مادر، هميشه حق با من بود و من هر كاري كه مي كردم درست و هر حرفي كه مي زدم راست بود ولي خواهرم هر عملش خلاف بود و هر حرفش دروغ و بايد تاوان آن را پس مي داد. خواهرم چه زجري كه از دست من نمي كشيد ولي هيچگاه دم برنمي آورد.
يك روز هوا به هم ريخت و باران همراه زوزه ي باد بشدت مي باريد. از سقف اتاق چند كلاس آب چكه مي كرد بطوري كه نمي شد داخل كلاس نشست و مدير همه ي ما را در يكي از كلاس ها كه بزرگتر بود، جا داد و به معلم سفارش كرد كه امروز درس را بي خيال شود و كمي هم به بچه ها خوش بگذرد.
معلم اولين چيزي كه به ذهنش رسيد اين بود كه از ما پرسيد:« بچه ها كدوم يكي از شماها مي توانيد ترانه بخوانيد؟»
صدا از كسي در نيامد. معلم سئوالش را تكرار كرد. باز هم كسي جوابي نداد. معلم وقتي ديد كسي داوطلب نيست ترانه بخواند، گفت:« پس، براساس اسامي دفتر نمره، قرعه مي اندازم و شماره اي را اعلام مي كنم. اسم هر كس بيفتد، او بايد ترانه ای بخواند.»
اولين شماره را خواند و پرسيد:« شماره ي كيه؟»
كسي جوابي نداد. معلم نگاهي به دفتر نمره انداخت و اسم را با صداي بلند اعلام كرد. صاحب اسم از جايش بلند شد و كمي با خجالت گفت:« آقا معلم! فقط نصف يك ترانه را مي دانم!»
معلم گفت:« بخوان! شايد ادامه اش هم يادت بيايد.»
او شروع كرد به خواندن.... چند خطي كه خواند، بقيه اش يادش نيامد و شروع كرد با دهانش به نواختن آهنگ آن ترانه. بهر حال كلاس را كمي به شوق آورد و آهنگ كه تمام شد معلم دفتر نمره را باز كرد و گفت:« 18»
بعد شماره ديگري را اعلام كرد و اين يكي شروع به خواندن ترانه كرد و شد 19.
خدا خدا مي كردم كه اسم من در نيايد. چون هيچ ترانه اي را از حفظ بلد نبودم. ولي نمره ها بد جور وسوسه ام كرده بود. 18 و 19 نمره اي بود كه حتي خوابش را هم نمی دیدم . بهرحال، يادم نيست چند نفر ترانه خواندند و با نمره هاي پر و پيمان به خانه رفتند.
وقتي زنگ مدرسه به صدا در آمد، معلم اعلام كرد كه به خاطر بدي هوا نمي شود درس داد و به خانه برويد.
با سرعتي باور نكردني كه در خودم سراغ نداشتم به طرف خانه دويدم و قبل از همه به خانه رسيدم و در گوشه ي خانه چمبرك زدم و نشستم. از طرز نشستنم، مادرم فهميد كه اتفاقي افتاده است. پرسيد:« چي شده؟»
گفتم:« بايد بروم به شهر!»
با تعجب گفت:« شهر براي چي؟»
وقتي خواهرم از راه رسيد. داشتم مي گفتم:« بايد يك نوار ترانه بخرم، براي تقويت درس!»
چشمان خواهرم از تعجب گرد شد. قبل از اينكه بند را آب بدهد، با نگاه غضب آلود به او حالي كردم كه ساكت باشد.
مادرم گفت:« تابحال خواهرت همچين نواري نخواسته بود؟»
نيشخندي زدم و گفتم:«هه! او چه مي فهمه كه نوار چيه! که تقاضا بكنه!»
خواهرم تا دهانش را باز كرد اعتراض بكند و چيزي بگويد، دستم را روي گلويم كشيدم و يواش گفتم:« پخ!»
پدرم كه هميشه خيلي دير و با كنايه حرف مي زد، پرسيد:« حالا اين نوار باعث تقويت كدام درس مي شود؟»
زبانم بند آمد.خواهرم لبخند زد. مادرم گفت:« حتما به دردي مي خورد كه آموزگار گفته.»
خواهرم گفت:« آموزگار كه...»
حرف را از دهانش قاپيدم و گفتم:« اگر نمي خواهيد درسم بهتر شود، نمي خوام. من به خاطر آبروي شما گفتم!»
پدرم گفت:« فردا بعد از اينكه از مدرسه برگشتي، مي رويم به شهر.»
خواهرم گفت:« فردا مدرسه تعطيل است.»
از خوشحالي با صداي بلند گفتم:« راست ميگي خواهرجان؟! كي گفت؟»
خواهرم با غيظ گفت:« مديررررررررررررررررررررررررر!»
فرداي آن روز به همراه پدرم، در شهر به نوار فروشي رفتيم. صداي موسيقي آرامي فضاي مغازه را پر كرده بود. كاست خوانندگان زن و مرد با سليقه داخل قفسه ها چيده شده بود.
پدرم نگاهي به قفسه هاي مغازه انداخت و گفت:« يك نوار كمك درسي به اين پسرم بده!»
فروشنده نگاهي به سر تا پاي من انداخت و گفت:« نوار كمك درسي؟!»
دخالت كردم و گفتم:« منظورش جديدترين ترانه است كه كسي نشنيده باشد!»
فروشنده كه آدم تيزي بود، منظورم را فهميد و چند نوار كاست جلوي ما گذاشت و گفت:« اين كاست ها امروز رسيده است.»
پدرم نوارها را يكي يكي به دست گرفت و نگاهي به عكس هاي روي آن انداخت. روي تعدادي از نوارها عكس زن بود و يكي از نوارها عكس يك مرد خوش قيافه بود و روي آن نوشته شده بود؛ آلبوم خاطره ها.
كمي پایین تر هم نوشته شده بود؛ امير شاملو
نوار را خريديم و من با خوشحالي به همراه پدرم به روستا برگشتم.
شب نوار را در ضبط صوت گذاشتم و به همراه خواهر و مادر و پدرم گوش دادم. بعد كاغذو قلم برداشتم و شروع به نوشتن ترانه ها كردم و تا موقعي كه بخوابم يكي از ترانه ها را حفظ كردم و با خيال راحت خوابيدم.
چند روزي هوا خراب بود و مدرسه تعطيل و من هي به آسمان نگاه مي كردم و خدا خدا مي كردم هوا خوب شود و من به مدرسه بروم و با خواندن چند ترانه نمره هاي عالي بگيرم و آن را به رخ خواهرم بكشم.
بعد از چند روز، هوا خوب شد و من آماده ي رفتن به مدرسه شدم.
مادرم پرسيد:« نوار چطوري بود، به دردت خورد؟»
گفتم:« تووووووووووووووووووووووووپ بود. آره خيلي به دردم خورد. بعد از اين فقط منتظر نمره هاي عالي باش مادر!»
هوا خوب شد و با هزار و يك آرزو به مدرسه رفتم. در مدتي كه مدرسه تعطيل بود، اوستا آورده بودند و سقف مدرسه را درست كرده بودند، بطوري كه اگر سنگ هم ببارد، هيچ مشكلي پيش نيايد.
هوا بعد از آن اصلا خراب نشد و انتظار من به سرانجام نرسيد. تقريبا تمام ترانه ها را حفظ كرده بودم اما هيچ وقت فرصتي براي خواندن ترانه ها پيش نيامد. درسم روز به روز ضعيف تر مي شد و مادرم هيچ وقت نمره ي درست و حسابي از من نديد.
يك روز كه معلم مرا بخاطر ننوشتن مشق از كلاس بيرون كرده بود و من توي ايوان تك و تنها ايستاده بودم، صداي آوازي به گوشم خورد. گوش تيز كردم. ترانه، براي من كاملا آشنا بود. يكي از ترانه هاي امير شاملو به نام« وداع» بود.
نا خودآگاه به طرف كلاسي كه صدا از آن به گوش مي رسيد، كشيده شدم و از لاي در نگاهي به داخل انداختم. با تعجب در جا خشكم زد. ديدم خواهرم و چند دختر ديگر، بخاطر روز تولد معلمشان، داشتند، ترانه ي نوار مرا را به زيبايي تمام همخواني مي كردند.
آي جمال بيوه شده بود!
ديگر جمله اي به ذهنم نيامد. دوست داشتم داستان زيبايي بنويسم و اين جمله ، جمله ي آغازين آن باشد. داستاني بي عيب و نقص كه كسي نتواند ايرادي از آن بگيرد و به جمله هاي عجيب و غريبش بخندد.
مدتي بود كه به داستان نويسي علاقمند شده بودم و در كلاس قصه نويسي آقاي داريوش عابدي، كه در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان بندر تركمن برگذار مي شد، شركت مي كردم.
وقتي داستان «آخرين مسافر» را در كلاس قصه نویسی خوانده بودم، به جمله ي « مرد روي خودش افتاد » دسته جمعي خنديده بوديم. ماجراي داستان از اين قرار بود كه مردي كه سوار قطار بود و مناظر بيرون را تماشا مي كرد، ناگهان در كنار ريل آهن خودش را منتظر قطار مي بيند . تصميم ميگيرد او (خودش) را سوار قطار كند. به همين منظور دستش را به طرف مرد منتظر دراز مي كند و او را به طرف بالا مي كشد. ولي مرد منتظر سنگين است. مرد هرچه تلاش مي كند او را بالا بكشد، موفق نمي شود و خسته مي شود و من در اينجا آن جمله ي معروف را نوشته بودم: "مرد خسته شد و روي خودش افتاد "
با شنيدن اين جمله، صداي خنده ي حاضران در كلاس به آسمان رفت. از خنده ي آنها خودم هم خنده ام گرفت و پا به پاي آنها خنديدم و فهميدم كه سوتي بزرگي داده ام.
آي جمال بيوه شده بود!
دوست داشتم اين جمله، جمله ي آغازين داستانم باشد و اعضاي كلاس قصه نويسي را كه فكر مي كردم همه ي مردم دنيا هستند، مبهوت كند ولي هر چه تلاش مي كردم داستان پيش نمي رفت. ذهنم قفل كرده بود. چون اين جمله، مي توانست جمله ي پاياني داستان هم باشد. حالا چرا اين جمله در اول داستان آمده بود رازش براي خودم هم پوشيده بود.
ماجراي اين جمله اين بود كه زن همسايه مان با صداي بلند با زن ديگر همسايه، از مردي حرف مي زد كه دختر جوانش را به عقد مرد زن و بچه دار در آورده بود و ماجرا را با آب تاب تعريف مي كرد. زن ديگر هم با حيرت و خاموش به حرفهاي او گوش مي داد.
من، پدر دختر را و هم دختر را دورادور مي شناختم و از زندگي فقيرانه ي آنها با خبر بودم. آنها هم روستايي ام بودند و هنوز هم شايد هستند. ولي هيچوقت تصور نمي كردم، اين مرد دختر جوانش را به عقد مرد زن و بچه دار در آورد و ماجراي دخترش جمله ي آغازين داستانم شود.
جلوي خانه اي كه زندگي مي كردم، نشسته بودم و به حرفهاي زنهاي همسايه گوش مي دادم. از داخل خانه ام صداي موسيقي غمگيني به همراه صداي زن همسايه شنيده مي شد و يا شايد باد ناخواسته صداي همسايه ها را به خانه ي من مي آورد... خانه كه چه عرض كنم. يك انباري 4 در 6 بود با در و پنچره ي درب و داغان و قديمي ! خانه اي كه به قول نيما پدر شعر نو ايران ، ابري مي شد و بارش باران از داخل آن شروع مي شد. تا مدتها بعد هم كه باران بند مي آمد و خورشيد روي زمين نور افشاني مي كرد، باران همچنان داخل انباري مي باريد و من از ترس خيس شدن كتابها، آنها را از اين گوشه ي انباري به گوشه ي ديگر آن جابجا مي كردم.
آي جمال بيوه شده بود!
دوست داشتم اين جمله، جمله ي آغازين داستانم باشد. فكر مي كردم طنين و ضربآهنگ آن خواننده را تا پايان داستان نگه مي دارد. اعتراف مي كنم كه از اين جمله خيلي هم خوشم آمده بود. ولي داستان يك مشكل اصلي داشت و آن اين بود كه دختري هر چند بر خلاف ميلش به خانه ي بخت! رفته بود! و زندگي جديدي را از نگاه مردم آغاز كرده بود. پس او هنوز بيوه نشده بود و معلوم نبود چه آينده ايي خواهد داشت و جمله ي آغازين داستان خلاف واقعيت بود. خودم هم نمي دانستم اين جمله از كجا و چگونه به ذهنم آمده بود و اصرار به نوشته شدن مي كرد.
صداي زن همسايه كم كم رو به خاموشي رفت و زن ديگر هم رفت پي كارش!! ولي طنين جمله ي آغازين داستان همچنان در گوشم زنگ مي زد.
داخل خانه رفتم و روي صندلي نشستم و قلم و كاغذ برداشتم و اولين جمله ي كه به ذهنم آمد اين بود:
آي جمال بيوه شده بود!
بي وقفه شروع به نوشتن داستان كردم. ديگر نه ابري شدن هواي خانه برايم مهم بود و نه بارش باران و نه حرفهاي زن همسايه. مي خواستم هر طور شده جمله ي «آي جمال بيوه شده بود» را در داستان جا بيندازم.
همانطور كه بي وقفه مي نوشتم. داستان ناخودگاه در ذهنم پيش مي رفت و شكل مي گرفت و دستم به سرعت آن را روي كاغذ ثبت مي كرد. نمي دانم چه مدت نوشتم. ولي كم كم احساس كردم اين جمله بار ديگر مي خواهد از زير قلمم به روي كاغذ بنشيند و خود را به رخ من بكشد. هرچند، در طول داستان هم اين جمله را ناخودگاه چند بار نوشته بودم. اين بار هم معطل نكردم. چون حالا با جمله كاملا آشنا بودم و قلقش را هم مي شناختم و از طنين آن خوشم مي آمد. پس با خيالي آسوده و راحت جمله ي پاياني داستان را هم نوشتم:
آي جمال بيوه شده بود!
داستان را در كلاس قصه نويسي آقاي داريوش عابدي خواندم. نه تنها آقاي عابدي، بلكه دوستانم هم از آن داستان خوششان آمد و اين داستان باعث شد، سوتي بزرگ جمله ي «مرد روي خودش افتاد» به كلي فراموش شود وكلي تعريف و تمجيد نصيبم كند.
مدتها از اين ماجرا گذشت و من، بعد از آن داستانهاي ديگري هم نوشتم و در كلاس قصه نويسي خواندم و داستانم مورد نقد و بررسي قرار گرفت و داستان آي جمال و آن دو زن همسايه كم كم رو به فراموشي رفت.
حتي فراموش كردم كدام زن، ماجرا را روايت مي كرد و كدام زن روايت را گوش مي داد. يادم رفت آن روز هوا باراني بود يا آفتابي. چون به من ياد داده بودند داستان نوشته شده را بايد فراموش كنم و به فكر داستان بعدي باشم.
چند وقت بعد، از آن كوچه و خانه ي انباري كه از آن خودم نبود، رفتم و در خانه ي ديگري ساكن شدم. خانه اي كه نه ابري مي شد و نه بارش باران از داخل آن شروع مي شد. نه مجبور بودم كتابها را از ترس خيس شدن از باران، از اين گوشه ي خانه به گوشه ي ديگر آن جابجا كنم.
خانه جديد در كوچه ي دنج و ساكت واقع شده بود و زن هاي همسايه به جاي اينكه بلند بلند با هم حرف بزنند، ساعت ها با هيجان دم گوش هم پچ پچ مي كردند. من از پچ پچ آنها مي ترسيدم و وحشت داشتم. كوچه ايي كه صداي كسي را ،كسي ديگر براحتي نمي شنيد و اين كوچه براي من شده بود عذاب ابدي خسته كننده و ترسناك!
براي فرار از اين كوچه ي بي صدا، زود به زود به روستاي خودمان مي رفتم و در كوچه هاي خاكي آن گردش مي كردم و به صداهاي بلند و مختلف مردم آن براحتي گوش مي دادم تا بلكه بتوانم از وراي حرفهاي آنها داستان ديگري بنويسم.
يك روز، براي ديدار پدر و مادر و ساير خانواده و گردش در كوچه هاي خاكي و پر نور روستا و شنيدن صداي هاي مختلف مردم آن، سوار بر ميني بوس شده و به روستايمان رفته بودم. وقتي ميني بوس به روستا رسيد و داشتم از آن پياده مي شدم. چشمم به همان دختري افتاد كه به عقد مرد زن و بچه دار در آمده بود. از حرفهاي ديگران فهميدم كه او از شوهرش جدا شده و براي ادامه زندگي به خانه ي پدري برمي گردد. او بدون توجه به اطرافش و ديگران به آرامي از ميني بوس پياده شده و بچه به بغل و بقچه اي به دوش به طرف خانه ي پدرش مي رفت و جمله ي خيالي داستان به واقعيت پيوسته بود.
آي جمال بيوه شده بود!
کتاب های من در نمایشگاه کتاب تهران
۱-۵۵ افسانه ترکمنی برای نوجوانان انتشارات قدیانی
۲-۹۰ افسانه برای نوجوانان " " "
۳-گرگ آواز خوان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
۴-روباه دم بریده " " "
۵-افسانه های ترکمن صحرا کتابسرای تندیس
سلام عمو حكايه ي عزيز!
صدای هر کدام از ما می توانست صدای مهیبی باشد که گوش فلک را کر کند؛ اما ما نخواستیم. وقتی کنار هم راه می رویم در خیابان جمهوری، انقلاب یا فردوسی، خودمان را طوری جمع می کنیم که به دیگران برخورد نکنیم.
کاری به کار دیگران نداریم عمو حکایه، وقتی شانه به شانه ی هم راه می رویم و خاطره ها را زیر و رو می کنیم.
کاری به کار دیگران نداریم، وقتی از ناهید و شهرام و احمد حرف می زنیم .
کاری به کار دیگران نداریم، وقتی از آخرین سفرهای مان برای هم می گوییم. تو از بندر عباس و من از کرمانشاه!!
چه کار با دیگران داریم، وقتی از کتاب های جدید و قدیممان می گوییم و از ایده هایی که برای آینده داریم؟
دیگران کجا هستند، شب ها که روی نیمکت رنگ و رو رفته ی محوطه ی مرکز آموزش می نشینیم و سراغ دوستان وبلاگی مان را از هم می پرسیم؟
تو سیگار می کشی و من با ولع دود سیگار تو را می بلعم... ـ برای من سیگار تو همیشه با سیگار دیگران فرق داشته ـ و بعد هم تا نیمه شب توی "به قول خودت " لانه" لم می دهیم و خود را به خلسه ی قشنگ چای و شعر و نوای دوتار حاج قربان می سپاریم.
تو هم می دانی که ما از دیگران به هم پناه می آوریم، آه عمو! دیگران!! ... دیگرانی که دست از سر ما بر نمی دارند، آزارمان می دهند، رنجمان می دهند و... این قدر که اطمینان دارم از پشت گوشی تلفن هم، گاهی صدای لرزان و ترس خورده ام را به خوبی تشخیص می دهی، یا وقتی برایت شعری می خوانم از آهنگ کلماتم می فهمی که در اطرافم گرگ هایی زوزه می کشند که به وحشتم می اندازند...
آه عمو حکایه!
......................................................راستی سلام!
سلام سيد عزيز!
هر وقت احساس دلتنگي مي كنم. هر وقت احساس مي كنم براي نوشتن و خواندن و حتي براي زندگي، بي انگيزه شده ام و هر وقت دلم هواي تازه بخواهد، به نامه هاي زيباي شما مراجعه مي كنم و آنها را بارها و بارها مي خوانم تا نيروي دوباره بگيرم.
با وجود اينكه مي دانم، گاهي زخم ما عميق تر از آن است كه بتوان از چشم ديگران پنهان كرد و به جاي فرياد، لبخند به چهره آورد... اما خوبي زخم اين است كه هرچند هم عميق باشد، قابل ديدن است و منشا زخم معلوم! اما ما بجاي زخم ، درد داريم و درد برخلاف زخم قابل ديدن نيست و منشا آن نامعلوم!! زخم را مي توان ديد و نشان همه داد، پانسمان كرد و خونش را بند آورد و پس از مدتي هر جند طولاني درمانش كرد ولي، دردي را كه منشا آن را نمي دانيم، چگونه مي توانيم درمان كنيم؟!! كدام طبيب حاذقي مي تواند آن را درمان كند؟
سيد حبيب عزيز!
وقتي احساس مي كنم درد، آرام آرام زير پوستم مي خزد و من توان مقابله ي با آن را ندارم، ناخودآگاه رو به تو مي آورم، هرچند هيچوقت دوست ندارم دردم را با شما شريك شوم. خودت خوب مي داني كه در طي اين سالهاي طولاني هميشه با شادي هايم شما را شريك كردم و لحظه هاي فراموش نشدني در كنارهم گذرانده ايم. ولي اين بار نمي دانم چگونه اين حس درد از دستم در رفت و من آن را با شما در ميان گذاشتم.
چند روزي است كه به خلوت خود پناه برده ام. خلوتي كه هر كس حق دارد براي خودش داشته باشد و حق دارد به اين خلوت خود خواسته، كسي را راه ندهد و يا راه بدهد. اما من گاهي بسيار كم تحمل مي شوم و با شما از چيزي حرف مي زنم كه نبايد بزنم و با وجود اينكه مي دانم، نبايد خلوت زيباي شما را به هم بريزم... خلوتي كه با هزار و يك خون دل خوردن، براي خودت ساخته اي و مي خواهي از لحظه لحظه ي آن لذت ببري.
سيد حبيب عزيز!
گاهي اختيار آدمي به دست خودش نيست و اين محيط آلوده به ريا، براي ما تعيين تكليف مي كند و چقدر انجام دادن اين تكليف سخت و دشوار است و انجام دادن آن كم كم آدمي را از درون تهي مي كند.
در چنين زماني بهترين كار، خزيدن در لاك خود است، تا اين باد درون سوز بخوابد و اختيار آدمي به دست خودش برگردد.
سيد عزيز!
نمايشگاه كتاب نزديك است و من منتظر ديدار شما به بهانه آن هستم.
سفر ناگهاني به تهران پيش آمد.بايد صبح شنبه 27/1/1390 در تهران باشم.ديروز از دفتر ناشر تماس گرفتند كه طرح رمان "آن سوي پرچين هاي خيال" تصويب شده و براي عقد قرار داد آن بايد به تهران بيايم.احتمالا روز پركاري خواهم داشت.ساعت 8 با مدير ناشر براي بستن قرار داد، قرار گذاشتم.ساعت 10در جلسه ي قصه خواني نويسندگان شركت كنم.ساعت 12 الي 1 قرار است به انتشارات قدياني بروم.ساعت 4الي 5 تصميم دارم به انتشارات هرمس بروم و ترجمه ي افسانه هاي مردم كشور تركمنستان را جهت بررسي و چاپ تحويل بدهم. تا اينجا را فعلا برنامه ريزي كرده ام.اگر كارها خوب پيش برود ، عصر شنبه به گرگان برمي گردم.دوست دارم سري هم به انتشارات كتابسراي تنديس بزنم و در باره ي يكي از كتاب هايم با مدير فرهيخته ي آن مشورت كنم. اگر هم وقفه اي در كارها ايجاد شود، شب را در تهران مي مانم و عصر يكشنبه عازم گرگان مي شوم.
پ.ن:مواظب خودتون باشيد
سلام عمو حكايه ي عزيز!
صدای هر کدام از ما می توانست صدای مهیبی باشد که گوش فلک را کر کند؛ اما ما نخواستیم. وقتی کنار هم راه می رویم در خیابان جمهوری، انقلاب یا فردوسی، خودمان را طوری جمع می کنیم که به دیگران برخورد نکنیم. کاری به کار دیگران نداریم عمو حکایه وقتی شانه به شانه ی هم راه می رویم و خاطره ها را زیر و رو می کنیم.کاری به کار دیگران نداریم وقتی از ناهید و شهرام و احمد حرف می زنیم.کاری به کار دیگران نداریم وقتی از آخرین سفرهای مان برای هم می گوییم، تو از بندر عباس و من از کرمانشاه. چه کار با دیگران داریم وقتی از کتاب های جدید و قدیممان می گوییم و از ایده هایی که برای آینده داریم؟
دیگران کجا هستند شب ها که روی نیمکت رنگ و رو رفته ی محوطه ی مرکز آموزش می نشینیم و سراغ دوستان وبلاگی مان را از هم می پرسیم؟ تو سیگار می کشی و من با ولع دود سیگار تو را می بلعم... - برای من سیگار تو همیشه با سیگار دیگران فرق داشته - و بعد هم تا نیمه شب توی "به قول خودت لانه"، لم می دهیم و خود را به خلسه ی قشنگ چای و شعر و نوای دوتار حاج قربان می سپاریم.تو هم می دانی که ما از دیگران به هم پناه می آوریم، آه عمو! دیگران... دیگرانی که دست از سر ما بر نمی دارند، آزارمان می دهند، رنجمان می دهند و... این قدر که اطمینان دارم از پشت گوشی تلفن هم، گاهی صدای لرزان و ترسخورده ام را به خوبی تشخیص می دهی، یا وقتی برایت شعری می خوانم از آهنگ کلماتم می فهمی که در اطرافم گرگ هایی زوزه می کشند که به وحشتم می اندازند...
آه عمو حکایه!
......................................................راستی سلام!
گاهي دوست داستن و عشق ورزيدن آرام آرام شروع مي شود و نرم نرم در جانت نفوذ مي كند، بطوري ديگر نمي تواني آن را از وجودت جدا كني و لحظه لحظه ي زندگي ات را پر مي كند و روزهاي خوب و زيبايي را برايت به ارمغان مي آورد. درست مثل دوست نداشتن كه نه يك باره بلكه آرام آرام در تنت مي نشيند و ذره ذره روحت را سوهان مي كشد و روزها و شب هايت را پر مي كند. آنوقت حس بيهوده و آزار دهنده اي تمام وجودت را فرا مي گيرد.
گاهي خاطرات روزهاي گذشته و دور، در دلت زنده مي شود و لحظه هاي تو را پر ميكند. خاطراتي كه ديگر حتي يك بار ديگر هم تكرار نخواهد شد. اما تو دوست داري با مرور آن خاطرات زيبا، دلگرم شوي و اميدوار باشي و آنها را با همان دوستان تكرار كني.
گاهي زندگي كردن در شهري كه همه گونه امكانات دارد و آسايش و آرامش نسبي براي تو فراهم كرده است، سخت مي شود. اما چون اين شهر ـ با همه ي امكاناتش ـ هيچ خاطره ي براي تو ندارد، شهري كه دوست دوران كودكيت در آن نيست، شهري كه هيچ وقت دلت براي كسي نلرزيده و دل كسي هم براي تو نلرزيده است، شهري كه به هيچ كسي بدهكار نيستي و از كسي هم طلبكار نيستي، شهري كه خاطراتی جدا از تو دارد و در ياد آوري آن، هيچ جايي براي تو نيست و تو مي شوي آدمي جدا بافته و بيرون از گود!! در چنين شهري هرچند كه زيبا و ديدني باشد، ادامه ي زندگي برای تو غير ممكن است.
گاهي به حال و روز خانم ها فكر مي كنم و تمام هيكلم مي لرزد. چرا كه آنها مجبورند بخاطر ازدواج از شهر و ديار خود دور شوند و در شهري يا روستايي ديگر ساكن شوند و اداي آدم هاي خوشبخت را در بياورند ولي احساس مي كنم آنها غمي را براي هميشه در دلشان پنهان نگه مي دارند و حتي از ياد آوري آن سرباز مي زنند. مگر مي شود آدمي با گذشته ي خود پيوند نداشته باشد و با بريدن از آن ، لحظه هاي زيبايي ايجاد كند.
گاهي دلت براي روستاي كوچكت تنگ مي شود. روستايي كه تمام خاطرات خوب و بدت در آن اتفاق افتاده است. دوستاني كه لحظه لحظه زندگي ات را پر كرده بودند و زماني حتي يك لحظه هم جدايي از آنها را تصور هم نمي كردي، چه رسد به روزهايي كه دور از آنها، با آدم هاي ديگر خاطرات مصنوعي بسازی و روزها و شب هاي خودت را به نوعي تلف كني.
گاهي ...دلم هواي روستا را مي كند. هواي تو را و هواي خودم را...
پ.ن اول: بار دیگر سال نو را به همه ی دوستان عزیزم تبریک گفته، امیدوارم روزهای خوبی پیش رو داشته باشید.
پ.ن دوم: دلم بسیار بسیار برای شما دوستان عزیزم تنگ شده بود و این پست هم تقدیم به همه ی شما که دوستتان دارم.
پ.ن سوم:دوستاني كه در لینک حضور ندارند، گاهي نظر خصوصي يا عمومي مي گذارند. لطفا آدرس وبلاگ خود را نيز قيد نمايند.
بهار نزديك بود، ولي هنوز سوز زمستان و زوزه ي باد فروكش نكرده بود. سارها در لابلاي خانه ها پرواز مي كردند. مادرم در بستر بيماري افتاده بود و من در كنارش نشسته، چشم در چشمش دوخته بودم. مادرم افسانه اي را بازگو مي كرد . هميشه فكر مي كردم اگر تا آخر به افسانه هاي او گوش كنم، او از بستر بيماري رها خواهد شد و مثل ساير مادر ها در خانه رفت و آمد خواهد كرد. اما آن روز تقاضايي از او داشتم و منتظر بودم افسانه اش را به پايان برساند و من به خواسته ام برسم. مادرم غرق روايت افسانه ي خود شده بود و شايد هم وارد فضاي آن شده بود. چون ديگر متوجه ي من نبود و يك روند دستهايش را تكان مي داد و گاهي صدايش را بلند مي كرد و گاهي يواش و آرام سخن مي گفت.
افسانه بنظرم خيلي طولاني آمد ولي با توجه به درخواست نامتعارفم سكوت كرده بودم و بي صبرانه منتظر تمام شدن افسانه بودم.
نمي دانم چقدر طول كشيد تا اينكه افسانه به پايان رسيد و مادرم با لبخندي از رضايت در بستر دراز كشيد.
كمي كه گذشت دستي به موهايش كشيدم و صدايش زدم:« مادر؟ »
او همانطور كه دراز كشيده بود، پرسيد:« چيه!؟ چي ميخواهي؟ »
جواب دادم :« گفتم كه! يك پنجره !!! »
مادر لبخندي زد و گفت: « همان موقع كه داشتيم اتاقت را مي ساختيم خودت خواستي اتاقت پنجره نداشته باشد. خودت گفتي يك جاي دنج و آرام مي خواهم. »
گفتم: « من گول خواهرانم را خوردم. »
مادرم نگاهي به من انداخت و گفت: « تو گول فكر خودت را خوردي، نه خواهرانت را. »
مادرم راست مي گفت. خودم براي آرامش و راحتي خواسته بودم اتاقم جز يك در هيچ دريچه ي ديگري نداشته باشد و پدرم هرچند غرغر كرده بود ولي به گفته ي من اتاق مرا بدون پنجره درست كرده بود.
وقتي وارد اتاقم مي شدم از عالم و آدم جدا بودم و براي خودم زندگي مي كردم.
اما حالا ضرورت يك پنجره را حس مي كردم و اصرار داشتم كه مادرم پدرم را راضي به اين كار بكند.
البته من هيچ وقت علت درخواست پنجره را براي مادرم توضيح ندادم ولي احساس مي كردم او ماجرا را فهميده باشد. چون زياد در مقابل خواسته ام مقاومت نكرد. ولي لبخند چشمان او را هيچ وقت فراموش نمي كنم
چند روزي بود كه دختري از داخل حياط خانه ي همسايه مان به مغازه اي كه درست پشت خانه مان قرار داشت ، مي آمد و من براي تماشاي او مجبور بودم بخاطر نداشتن پنجره از اتاق بيرون بيايم و از روي ايوان نگاهش كنم كه اين كار را در شان خود نمي دانستم. ولي اگر اتاق پنجره اي داشت، مي توانستم از همان جا نگاهش كنم..
وقتي براي اولين بار درخواست پنجره را براي مادرم میگفتم او به روي من لبخند زده بود. لبخندي نه با دهانش بلكه با چشمانش. لبخندي كه ديگر جاي آن را هيچ لبخندي پر نكرد و در ذهنم حك نشد!!
كمي بي قرار شده بودم. دختر آرام و متين از كنار خانه مان عبور مي كرد و من روي ايوان حتي در هواي سوز و سرماي زمستان مثل مجسمه به تماشايش مي ايستادم.
ديگر شده بودم يكي از شاهراده هاي افسانه ي مادرم كه در خيال خود با يك اسب سفيد، يك روز دختر بيچاره را، از آغوش پدر و مادرش بيرون مي كشيدم و به اتاق بي پنجره ي خودم مي آوردم تا نوكري من و مادرم را بكند و يا ما را به اسيري خود بگيرد.
كم كم داشت صبرم تمام مي شد. تا اینكه يك روز صبح، بنايي به خانه ي ما آمد و مشغول باز كردن دريچه ي پنجره، برای اتاق من شد و من عجله داشتم كه از پنجره ي اتاق خودم هرچه زودتر دختر را تماشا كنم.
همزمان با آمدن بنا به خانه ي ما ، يك ماشين بزرگ هم به حياط خانه ي همسايه مان آمد و كوهي از آجر را خالي كرد و رفت. دلم هري ريخت پايين... يعني چي؟؟! اين آجرها!!!
از فرداي آن روز يك بنايي ديگر همزمان با بناي پنجره ي اتاق من شروع به ديوار چيني دور حياط خانه ي همسايه مان كرد و خيلي زود قبل از اينكه پنجره اتاق من باز شود، ديوار را بالا آورد و عبور و مرور از داخل حياط آنها نه تنها براي دختر بلكه براي همه غير ممكن شد.
همزمان درست كردن پنجره و ديوار چيني هم تمام شد و من اولين چيزي كه بعد از درست شدن پنجره دیدم قطره اشكي بود كه از چشم مادرم چكيد.
در سال نو
مثل ماهی سرزنده
مثل سبزه شاداب و زیبا
مثل سمنو شیرین
مثل سنبل خوشبو
مثل سیب خوش رنگ
و مثل سکه ارزشمند باشید
از من خواسته شده كمي درباره ي ادبيات صحبت كنم و تنها كاري که نمي توانم انجام دهم همين صحبت كردن است.. اما هرچه از من بخواهيد مي توانم بنويسم. چون كار من نوشتن است و بخاطر همين نوشتن است كه انزواي طولاني را خود خواسته پذيرفته ام و دور از هياهو مي نويسم. آشنايي با مكتب هاي مختلف ادبي خوب است اما مواظب باشيم كه اين موج هاي ادبي ما را با خود نبرد و ما را به اسيري خود نگيرد.. ضرورتي نمي بينم در جمع فرهيختگان درباره ي شعر و داستان صحبت كنم. چون همه ي آنها آشنايي كامل با اين دو مقوله ي ادبيات دارند و كتابهاي زيادي در باره ي اينكه چطور نويسنده يا شاعر شوم نوشته شده است. اما يك نكته را دوست دارم در اين باب بيان كنم و آن اينكه ياد بگيريم شاگردي كنيم و يك شاگرد خوب باشيم. چون شاگرد مجبور است بياموزد، تلاش كند و تكاليف تمام نشدني استاد را انجام بدهد. اين تلاش و سخت كوشي است كه او را به سر منزل مقصود خواهد رساند. اما وقتي كسي خيلي زود خرقه ي استادي را برتن خودش كند ناخواسته، دست از تلاش و تجربه خواهد كشيد و به جای رسیدن به سر منزل مقصود به بیراهه خواهد رفت.و سخن آخر اينكه در جايي كه همه ادعاي استادي دارند، هنر اصيل و ماندني خلق نخواهد شد!!
پ.ن اول: در این مراسم که از طرف حوزه هنری استان گلستان برگزار گردید از چهارده هنرمند در زمینه های مختلف تقدیر بعمل آمد
پ.ن دوم:حکایه در زمینه ی ادبیات (داستان)تقدیر شد.
پ.ن سوم:دوستاني كه در لینک حضور ندارند گاهي نظر خصوصي يا عمومي مي گذارند لطفا آدرس وبلاگ خود را نيز قيد نمايند.
تاریکم و شب از دل من می جوشد
تکرار به تکرار خودش می کوشد
تکراریم آنقدر که حالا دیگر
پیراهنم از حفظ مرا می پوشد
شاعر:جلیل صفر بیگی(شاید)
وقتي كسي كه دوستش داري ، كسي كه در زندگي ات نقشي داشته ، مي رود ، مي ميرد و ديگر نيست ، همه چيز دگرگون مي شود. چه بخواهي و چه نخواهي.آن چه به جاي مي ماند ، كتاب ها هستند و نامه ها و عكس ها.ياد ها و اندوهي چاره ناپذير و گاهي هم در گوشه اي ، خياباني ، كسي را اشتباهي به جاي او مي گيري و به دنبالش مي دوي...
کتاب:آلیس
نوشته ی:پودیت هرمان
ترجمه ی:محمود حسینی زاده
اتشارات:افق
متولدین فروردین : اگر امروز دقیقا بدانید که کجا میروید قادر خواهید بود که به سمت ترقی و پیشرفت هجوم ببرید و بهترین راه را برای رسیدن به هدف تان انتخاب کنید. اما شاید هم نتوانید. اشتیاق شما کاملا قانع کننده است- حتی برای خودتان- اما ممکن است قطعه بسیار مهمیاز پازل تان را که درست در جلوی روی تان قرار داشت را گم کنید. پس از سرعت خود بکاهید! و مطمئن باشید در اولین فرصت شانس و اقبال بهتری نصیب تان خواهد شد.
متولدین اردیبهشت : معمولا شما در یک درگیری ترجیح میدهید که از بحث و مشاجره پرهیز و سعی میکنید تا حد امکان از مقابله و کشمکش اجتناب کنید. به هر حال امروز ممکن است شخصی به شما زیادی فشار وارد کند و با این کاراعصاب تان را تحریک کند. بسیار سخت است که بخواهید از این درگیری پرهیز کنید به خاطر اینکه شاید اصلا متوجه نباشید که چه اتفاقی افتاده است. اگر این فشار شما را از کوره بدر برد اجازه ندهید که هیچ کس شما را از رسیدن به هدف تان بازدارد.
متولدین خرداد : احتمالا امروز وسوسه شده اید که عالم نما باشيد و ادعا کنید که راجع به همه چیز اطلاع دارید. اما اگر خودتان را درگیر این ماجرا کنید و خود را در مرکز توجه قرار دهید بعید میدانم آن حمایت و توجهی که در نظر دارید را بدست بیاورید. چرا که در نتیجه این کار شما کنترل خود را از دست میدهید و تبدیل به انسان خودبزرگ بینی میشوید؛ پس سعی کنید اثبات بزرگی و خردمند بودن خود را فراموش کنید و حرفهایی که دیگران به شما میگویند را دقیقا گوش کنید. شنیدن حقیقت به شما ضربهای نمیزند مخصوصا اگر بتوانید از این صحبتها برای پیشرفت خود و رسیدن به اهداف تان استفاده کنید!
متولدین تیر : ممکن است امروز رابطه شما با همسر یا دوست تان به طرز عجیبی بهم بریزد چرا که اختلاف عقایدی که شما با هم دارید منجر به یک درگیری لفظی شدید خواهد شد. یکی از شماها ممکن است خونسرد و آرام باشد و درگیری را خاتمه دهد ولی باعث میشود دیگری عصبی تر شود. اگر این درگیری منجر به این شود که قلب هر دو شما بشکند مطمئن باشید هیچ کدام تان برنده نخواهید شد. به جای اینکه آنقدر با هم بجنگید تا ثابت کنید کدام یکی از شما درست میگوید یک نفس عمیق بکشید و تظاهر کنید که هر دو پیشکشی دارید که باید به یکدیگر تقدیم کنید.
متولدین مرداد : معمولا شما استعداد خوبی در این دارید که به دیگران بفهمانید که حد و مرزشان با شما کجاست و چه زمانی از آنها تجاوز میکنند. ممکن است امروز کسی بیش از حد مدعی باشد ولی خیلی طول میکشد تا شما بفهمید که چه اتفاقی افتاده است و دیگر دیر شده تا از آن جلوگیری کنید. فهمیدن اینکه نقش شما در اینکه اجازه دادهاید چیزی فراتر از حد خود برود کمکی به بهتر شدن اوضاع نمیکند. اگر کنترل خود را در این موقعیت از دست بدهید نشان میدهد که نمیتوانید مسائل را در جایی که خودتان قبول دارید قرار دهید.
متولدین شهریور : به نظر میرسد که روزهای عجیبی در پیش رو دارید و سخت است که بدانید چگونه آنها را تغییر دهید. اما شما حقيقتا درباره این موقعیت حساسی که برایتان پیش آمده نگران نیستید. با این وجود نابهنجاری كه بین عقل و احساس تان بوجود آمده به نظر میرسد همه چیز را تحت تاثیر خود قرار میدهد و انگار هیچ جایی نیست که به شما آرامش و سکوتی که در جستجوی آن هستید را هدیه دهد. اما اکنون میتوانید آرامش خاطر خود در رویاهایتان را پیدا کنید.
متولدین مهر : شما ایدههای خوبی برای خرج کردن پول تان دارید اما همسرتان ممکن است کاملا مخالف با شما باشد. یا اینکه ممکن است دارای یک تضاد درونی باشید؛ چرا که عقل تان یک چیز میگوید و احساس تان چیز دیگری! اما مسئله اين نيست كه بايد فقط یک چیز را آنهم با قید و شرط انتخاب کنید. مسئله این است که باید هر دو جنبه را در نظر بگیرید یعنی هم به عقل و هم به قلب تان احترام بگذارید. در آخر به شما اطمینان میدهیم که نیازی ندارید همین امروز تصمیم بگیرید!
متولدین آبان : شما آماده هستید که عقاید تان را بیان کنید و بعد از آنها دفاع کنید. بعمل درآوردن افکارتان بیش از آن که فکر میکنید دشوار است. ممكن است شما در تصورتان خیلی راحت تر افکارتان را بیان کرده و آنها را عملی کنید. اما دیگران از شما میخواهند که ایدهها و تجربههایتان را با آنها تقسیم کنید حتی اگر شما بخواهید که آنها را برای خودتان نگاه دارید و نمیخواهید یکباره همه چیز را به کسی بگویید. آرام شروع کنید و از قلب تان صحبت کنید.
متولدین آذر : امروز شما آماده تفریح هستید و برای تان سخت است که در این امر زیاده روی نکنید؛ چرا که فکر میکنید که دیگر زمانی مانند الان برای تفریح و خوشی بدست نمیآورید. اما به آن راحتی هم که فکر میکنید رضایت شما حاصل نمیشود. ممکن است در طول روز شرایط تغییر و حواس شما را از پرداختن به برنامههایتان پرت کنند. با این وجود اگر بتوانید خود را کنترل کنید خوشحالتر خواهيد بود؛ پس به خودتان قول دهید تا در فرصتی که تغییر شرایط برای تان بوجود آورده تا جایی که میتوانید در اوج پرواز کنید.
متولدین دی : احتمالا امروز با دو جنبه از طبیعت تان – عقل و قلب- درگیر هستید. از طرف دیگر اهداف بلند مدت شما مهمتر از همیشه به نظر میرسد و شما میدانید که در رابطه با آنها وسواسی فکر میکنید. با این وجود افکارتان را دست کم نگیرید. الان نیاز به یک تردستی و شعبده بازی دارید و به نظر میرسد که این بهترین سیاستی است که الان بکارتان خواهد آمد.
متولدین بهمن : اگر امروز افکاری که در ذهن دارید را با دیگران تقسیم نکنید فرصت بهتری بدست خواهید آورد تا به آنچه که مدت هاست میخواهید برسید. اگر زیاده از حد به احساسات تان توجه کنید و به آنها بها دهید ممکن است شخص بخصوصی را كه در اطراف تان است را بترساند چرا که شما بیش از آنچه نشان میدهید قوی و نیرومند ظاهر میشوید. خردمندانه ترین کار امروز این است که خود را کنترل کنید. فرصتها تا زمانیکه شما خودداری خود را نشان میدهید از دست میروند.
متولدین اسفند : امروز به سختی میتوانید بفهمید که چه چیز واقعی و درست است و تصورات شما آنقدر روشن و واضح به نظر میرسند که انگار از یک فیلتر رد شده و تبدیل به سایه و روشن – واقعی و غیر واقعی- میشوند. شما میتوانید آنقدر درگیر رویاهایتان شوید که ناگهان تصمیم بگیرید عمدا خود را فریب دهید. فرو رفتن در دنیای ناخودآگاه ذهن تان کار اشتباهی نیست. اما به یاد داشته باشید؛ زمانی که در هفته آینده از خواب بیدار میشوید نیاز خواهید داشت که زمان از دست رفته را جبران کرده و کارهای نیمه تمام خود را به پایان برسانید.
پ.ن:از راهنمایی دوستان برای رفع مشکل وبلاگ بسیار ممنونم
توضیح نوشت:این پست (فال)صرفا" جهت آزمایش قالب گذاشته شده است و گرنه مرا چه به فال!!!
عشق از کوچه پس کوچه های فرعی به سراغ انسان میآید و می شود راه اصلی او. دیر زمانی من هم عاشق بودم. عاشق دختر همسایه!! درس و مشق خودم را ول کرده بودم و مشق های تمام نشدنی او را می نوشتم . نقاشی اش را می کشیدم. کاردستی اش را درست می کردم و هرکاری که برای او انجام میدادم، حس بزرگی و لذت به من دست می داد. توی یک کلاس بودیم ولی او کلاس بالاتر بود. با هم درس می خواندیم و همیشه به خاطر زحمات من، مورد تشویق معلم قرار می گرفت. کم کم احساس کردم که درس خودم برایم بسیار راحت و آسان شده است. پیشاپیش درس را یاد داشتم و معلم خیلی از این بابت تعجب می کرد. بعد ها فهمیدم که دختر چند سال از من بزرگتر است و من درس را بخاطر او یک سال قبلش یاد گرفته بودم. وقتی احساس کردم که دختر بزودی به خانه شوهر می رود، یه حس غربت به من دست داد. ولی خیلی زود دریافتم که باید فکر دختر را از سرم بیرون کنم. همین کار را هم کردم و من برگشتم به سرجای اول خودم. شدم شاگرد تنبل و بی نظم کلاس.
زندگی بزرگتر از آن است که عاشق یک نفر باشی
ازکتاب"شبانه ها"
نوشته ی: کازوئو ایشی گورو
ترجمه ی: علی رضا کیوانی نژاد
من لخت هستم.پوست کنده مثل درختی در زمستان.لخت مثل دستی که بی انگشتر است...
غارت شده به یغما رفته.همه چیزم را از من دزدیده اند:شوهرم اسمم گذشته ام بچه هام...
از کتاب:همسر اول
نوشته ی:فرانسوا شاندر ناگور
ترجمه ی:اصغر نوری
درباره این کتاب اینجا در وبلاگ آقای نوری عزیز بیشتر بخوانید.
زن ها یا چشم انتظارند یا دل انتظار
از کتاب "دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل"
نوشته ی:هاروکی موراکامی
من و آسمانم کوچک هستیم، به اندازه ی پنجره ی یک واحد آپارتمانی 85 متری، گاهی به اندازه ی محوطه ی یک مجتمع 98 واحدی، خیلی هم که بزرگ بشویم می شویم اندازه ی محدوده ی هزار واحدی یک شهرک دور افتاده در حاشیه ی کویر قم.
تو و آسمانت بزرگ هستید، به اندازه ی دشت های فراخ گرگان، به اندازه ی لطافت بوته های تمشک جزیره ی آشوراده، به اندازه ی جنگل های زیبای هزار پیچ و به اندازه ی شگفتی های تالاب میانکاله و موج هایی که در بندرترکمن می رقصند.
عمو حکایه! سهم من و تو از آسمان یکسان نیست، همان طور که از غم و دلتنگی، همان طور که از تنهایی، از دوست داشتن و عشق.
سهم من از پیاده روی بیشتر است، سهم من از سیمان و بتن بیشتر است، سهم تو از دار و درخت. من ماشین های سنگین تریلر ها، میکسرهای حمل بتن، بولدوزرها و کمپرسی ها را بیشتر می بینم، تو کشتی ها را، با آن صدای بوق ممتد زیبایشان. تو بُز زرد می بینی و من تنها به دیدن گربه های ترسو و موش های خانگی دلخوشم.
خوش به حال تو عمو حکایه! هر کسی به اندازه ی آسمانش توی چشمهاش پرنده داره، تو حتماً دسته دسته فلامینگو و پلیکان های مهاجر توی چشم هات پرواز می-کنند، من فقط چند گنجشک دارم که بین آهن پاره های کارگاه های ساختمان سازی مسیر هزاره ی چهارم تا جاده ی اصلی پردیسان، بازیگوشی می کنند. گاهی هم فقط صدای جیک جیک شان را می شنوم، ظهرها، وقتی زیر آفتاب سوزان کویر قم، از اداره به خانه بر می گردم، قطرات شور عرق روی صورتم سرازیر می شوند و مجبورم می کنند چشمهام را ببندم و کورمال کورمال راه بروم.
خوش به حال تو عمو حکایه! خدا به تو از همه چیز سهم بیشتری داده، حتی از فصل ها، تو هر روزت چهار فصل دارد؛ ولی من اینجا هیچ فصلی ندارم، فقط گاهی احساس سرما می کنم و گاهی گرما آزارم می دهد.
تو که از خوبی ها سهم بیشتری داری برای من دعا کن.
...................................................راستی سلام!
سید حبیب نظاری
سلام سيد حبيب عزيزم!
وقتي نامه ات را خواندم لحظه اي به اين فكركردم كه تفاوت ما آدمها و محيط زندگي مان چقدر با هم متفاوت است و در روحيه مان تاثير مي گذارد.حقيقتا وقتي توصيف محيط زندگي شما را خواندم يه جورهايي دلم گرفت و تصور زندگي چند ساعته هم در آن گرماي برهوت مرا آزار داد. نمي دام چطور مي شود زيرآسمان كوچك زندگي كرد، نفس كشيد و به نواي دل انگيز طبيعت گوش كرد و عشق ورزيد؟
ولي آدمي تاثير پذير است و خودش را با محيط خود و مشكلات آن وفق مي دهد و حتي گاهي ديده شده آدم هاي آن محيط سخت و دلگير، احساس خوشبختي و سعادت مي كنند و خوشبخت كسي كه بتواند در آن محيط سخت ،خوب زندگي كند.
اما آن چيزي كه من بدنبال آن هستم نه آسمان بزرگ و نه جنگل سرسبز و نه ترانه ي موج هاي دريا و نه بازي بز زرد است كه خوشبختانه همه ي اين ها براي من فراهم است..بلكه من بدنبال دلی بزرگ و مهربان هستم. وقتي دل بزرگ باشد مي توان حتي آسمان بزرگ را بوجود آورد.كوه سربفلك كشيده ساخت، و دريا كه نه بلكه اقيانوس را در آن جاري كرد و دوست داشت و عشق ورزيد و چهار فصل زيباتر از فصل طبيعت داشت.
سيد! شايد آنچه شما داريد من نداشته باشم .تو دلي بزرگ و قلبي مهربان داري كه هميشه مرا جذب كرده است وآسمان هرچه هم بزرگ ولي دل كوچك باشد، دست آدمي براي هركاري حتي براي دوست داشتن مي بندد.
آيا ديده اي كساني را كه دلشان بسيار كوچك است وهمه چيز را به نا حق براي خود مي خواهند و براي بدست آوردن آن حتي به دوست و دشمن هم رحم نمي كنند؟
خدا كسي را دچار اين نوع آدمها نكند كه نه نتها باعث دلزدگي و رنج آدمي را فراهم مي كنند، بلكه كم كم آدم را به انزوا مي كشانند و بر روي ويرانه هاي درد و رنج تو به رقص و پايكوبي مي پردازند.خوشبختانه اين نوع آدم ها همانطور كه بي دليل با پاهاي خودشان مي آيند بي دليل هم با پاهاي خودشان هم مي روند بدون اينكه نه علت آمدنشان معلوم باشد ونه علت رفتن خود را بگويند. همان بهتر كه اين نوع آدمها آنقدر از ما دور شوند تا ما بتوانيم آسمان زيبا را تماشا كنيم و به موسيقي دريا گوش فرا دهيم و مهمتر از همه دوست بداريم و دوست داشته شويم.
عبدالصالح پاک
روزی همه چیز تمام خواهد شد. طعم چای از دهان من و تو خواهد رفت، توان نوشتن از انگشتها، رنگ شرم از پیشانی و برق زندگی از چشمهایمان. همه چیز روزی به پایان خواهد رسید و من دیگر رویای هیچ دریاچه ای را در شهرک پردیسان نخواهم دید. حکایه ی من! کجای زندگی ایستاده ایم من و تو که خوابهای شیرینمان به راحتی تلخ می شوند؟!!
ای کاش دیرتر به دنیا می آمدم، آن قدر دیر که هرگز سقوط هیچ کارگری را، از داربستهای آپارتمان های هزاره ی چهارم نمی دیدم، حتی اگر کارگر افغانی باشد. کارگرهای افغانی لک لک نیستند که از برج ها سقوط نکنند.
او دیگر هرگز به خانه اش بر نخواهد گشت و چشم های منتظر کودکانش احتمالا دیگر هرگز او را نخواهند دید. او دیگر مرا در بین راه نخواهد دید و من صدای مهربان سلام کردنش را نخواهم شنید. ای کاش دیرتر به دنیا می آمدم تا خنده ی آدم ها را نمی دیدم بر جنازه ی او و زوزه ی تلخ سگ ها را نمی شنیدم، کاش سگی بودم تا من هم زوزه ای می کشیدم بر جنازه ی او............راستی سلام!
سید حبیب نظاری
سلام سيد حبیب عزیز!
نامه ات را دريافت كردم و من نيز اين باور را دارم كه روزي همه چيز تمام خواهد شد و هيچ رودخانه اي به ياد ما نخواهد خروشيد. هيچ مرغ عشقي به ياد ما نخواهد خواند و بر ما هيچ نسيمي نخواهد وزيد و دلي نخواهد لرزيد. اما همه ي اينها قابل تحمل است و هر دردي را كه بر جسم و روح ما چنگ بيندازد، آن را در سكوت تحمل خواهيم كرد و آن را همچون راز عشق كه بالاتر از آن رازي در دنيا وجود ندارد در دل خودمان نگه خواهيم داشت.
سيد عزيز! اما درد و رنج دوستاني را كه هر روز از اطرافمان كم و صدايشان قطع مي شود و يا صدمه اي مي بينند را نمي توانيم تحمل كنيم و خيلي زود فرياد بر مي آوريم و به خاطر او دلمان مي لرزد و اشکمان جاری می شود. پس براي ما هيچ تفاوتي ندارد كه زود به دنيا بياييم و يا خيلي دير!!!
ما هر زمان كه پا به روي اين كره خاكي بگذاريم، همين خواهيم بود كه هستيم. چون سلسله ي رنج انساني تمامي ندارد. انسان از روز ازل تا ابد در رنج غوطه خواهد خورد.
نمي دانم چرا وسعت شادي دنیای ما خيلي كوچك و زود گذر ولي وسعت درد و رنج آن بسيار گسترده و ماندني است. هيچ وقت شنيده ايد شادي را به دريا يا به اقيانوس و يا حتي به رود خانه تشبيه كنند؟!! ولي كلمه هاي درياي غم خوراك روزانه ي ما است و گاهي بدنبال بهانه اي مي گرديم كه رنج بكشيم و اشك بريزيم !
شما راست مي گوييد، حتي تجسم كردن چشمان منتظر كودكی براي به آغوش كشيدن پدر نیز سخت است. چه رسد به دردي كه پدر ديگر باز نخواهد گشت و تا دنيا دنياست از آغوش گرم او محروم خواهد بود. دركنار آن بي پناهي مادر نيز غم جانفرسايي است كه به درد هاي كودك اضافه شده است.
سيد عزيز! يادگرفتيم كساني را كه در كنارمان هستند و نفس مي كشند و با ما خاطره مي سازند را ناديده بگيريم و حتي گاهي دلشان را هم بشكنيم و خاطرشان را آزرده كنيم و گاه تا آنجا پيش مي رويم كه زندگي او را، كه عزيز ما است، به تاراج مي بريم و آن را براي او تلخ و ناگوار مي كنيم و حتی برای لحظه ای به این فکر نمی کنیم که با او چه کرده ایم.
سيد خوب من! تا زماني كه ما فقط خود را نبینیم و دست از خودخواهي هاي خودمان برنداريم و به زندگي ديگران نيش نزنيم، تفاوتي ندارد كه دير به دنيا بياييم يا زود.
مهم آن است كه هر زمان كه به دنيا بياييم، قدر داشته هاي خودمان را بدانيم .
عبدالصالح پاک
اول سلام گرم و صمیمی به شما دوستان بسيار بسيار عزيزم كه در اين مدتي هم كه نبودم فراموشم نكردند و به حكايه سر زدند و لطف كردند و حالي پرسيدند.مدتي بود كه بدنبال فرصتي بودم تا سلام گرم خودم را به شما ابلاغ كنم.
دوم اينكه سفر بندر عباس بسيار خوب و بسيار عالي بود.براي نقد و بررسي كتاب "گرگ آواز خوان و "روباه دم بريده "بچه هاي بندر عباس و بجه هاي شهرهاي دور و نزديك و بچه هاي جزاير اطراف دور هم جمع شده بودند و در كنار آنها يك روز خوب و زيبا را سپري كردم.بچه ها به دقت كتابها را خوانده بودند و سئوال هاي خوبي در ايراد كتابها مطرح كردند.بعضي ازسئوالها خيلي دقيق و فني بود و من تازه فهميدم كه با رفع آن ايراد ها مي توانم كتابها ي بهتر و زيباتري بنويسم.از اين بابت از همه ي آن بجه هاي صميمي تشكر مي كنم.
همچنين مدير محترم كانون بندر عباس با همه ي زحمتي كه برايشان ايحاد كرده بودم روز برگشت كه مصادف با اول آذر روز تولدم بود مراسم زيبا و به ياد ماندني با مجموعه همكارانشان به همين مناسبت برگزار كردند و اين اولين مراسم روز تولدم بود كه در شهري ديگر برگزار مي شد.از اين بابت هم از مدير محترم بندر عباس جناب آقاي حسيني و همكاران محترمش خانم سلجوقي و خانم اسدي و ساير همكاران ایشان تشكر مي كنم.
سوم اينكه بعد از بندر عباس به تهران رفتم و چند روزي در كنار بزرگ مرد دوبيتي جناب آقاي سيد حبيب نظاري و دوستان عزيزم آقاي مجيد عسگري و لطيف محسني بودم.روزهاي خوب و زيبايي بود.روزها را به نوعي سپري مي كرديم و شبها هم تا دير وقت چاي مي نوشيديم و حرف مي زديم.
چهارم اينكه كتاب "55افسانه ي تركمني" را كه در سال 88 به چاپ رسانده بودم، از طرف نشريات "سلام بچه ها ، پوپك ، و سنجاقك" به عنوان كتاب برگزيده سال در بخش داستانهاي آييني انتخاب شده بود.مراسم آن در تهران برگزار شد و من بار ديگر براي حضور در مراسم به تهران سفر كردم.مراسم خوبي بود.اكثر نويسندگان و شاعران و تصوير گران كتاب كودك و نوجوان در مراسم خضور داشتند.
پنجم اينكه دوست عزيزم جناب آقاي "اسدالله شعباني" را جهت حضور در نمايشگاه كتاب گرگان دعوت كردم و روز پنچ شنبه 18/9/89 در خدمت ايشان هستم.
...و ششم اينكه سر فرصت به وبلاگهاي زيباي شما سر خواهم زد.و بار ديگر از شما دوستان عزيزم صميمانه تشكر مي كنم كه حكايه را فراموش نكرده ايد.
سفر بندر عباس بسیار خوب و به یاد ماندنی بود و باید سر فرصت گزارش آن را بنویسم و در روزهای۶و۷و۸ آذر هم در تهران هستم.
از اینکه نتوانستم در این فرصت اندک به وبلاگ شما دوستان عزیز سر بزنم عذر خواهی می کنم.
گزارش کامل سفر بندر عباس و تهران را هفته ی آینده نوشته و به وبلاگ های زیبای شما سر خواهم زد.
و از خانم شکیبا که بخاطر روز تولدم متنی بسیار زیبا و دلنشین در وبلاگ زیبای "حقیقت زندگی" نوشته بود از صمیم قلب تشکر می کنم.