
وقتی نگاه ملایم و لبخند کم رنگ دختر را در تاریک و روشنایی شب دیدم، موی بدنم سیخ سیخ شد. حس تازه ای را در حال تجربه بودم. حسی که برایم نا آشنا بود. علاوه بر اینکه لذت لطیفی که در تمام بدنم جاری می کرد، اندوهی لطیف هم کم کم در عمق جانم ریشه می دوانید.
نگاهم را به رقاص دوختم و منتظر ماندم رقاص به نزدیک خانم ها برسد تا دوباره به چشم های دختر نگاه کنم. انتظارم طولانی نشد و رقاص به قسمت زن ها رسید و من با تردید به طرف آن ها چشم دوختم. دختر وقتی متوجه نگاهم شد سرش را پایین انداخت.
قبل از این که متوجه ی نگاه دختر بشوم تصمیم گرفته بودم اگر به همراه آنا اسمم را برای رقصیدن اعلام کنند، به همراه او برقصم. ولی الان تردید داشتم و نوعی حجب و حیا وجودم را فرا گرفته بود. هر بار که اسمی را اعلام می کردند من خودم را به طرف تاریکی می کشیدم و تا اعلام شدن اسم در آن جا می آمدم. آخر سر آنا اعتراض کرد و گفت:« چقدر عقب جلو می روی. چرا یک جا بند نمی شوی؟»
به جای جواب به آنا به صورتش نگاه کردم و طوری که دختر هم ببیند لبخند زدم. در واقع می خواستم لبخندم را دختر ببیند نه آنا. تو گوش آنا الکی حرف می زدم و می خندیدم. کم کم دختر هم همین عمل مرا تکرار می کرد. اول تصور کردم ادای مرا در می آورد و مرا دست می اندازد. اما وقتی نگاه گرمش را دیدم خیلی زود این تصور از ذهنم پاک شد. نگاهش را با نگاه و لبخندش را با لبخند جواب می دادم و احساس می کردم پایاپای هم جواب می گیرم. دیگر آنا را کاملا فراموش کرده کرده بودم. وقتی به رقاص در حال رقص چشم دوختم با تعجب دیدم که آنا در حال رقصیدن آهنگ خاطرخواه است. وقتی خواننده ی مراسم می خواند:
خاطرخواه می دونم/ خاطرخواه دیونم/خاطرخواتم والله به مولا
خاطرخواه حیرونم/ خاطرخواه داغونم/ خاطرخواتم تکی تو دنیا
برای تو می میرم/ به دامت اسیرم/ خاطر خوای چشم سیاه تم
تو خوبی تو ماهی/ فدات شم الهی/ خاطر خوای بند لباتم
آنا دست هایش را مثل بال پرندگان بالا و پایین می کرد. جلو می برد و عقب می کشید. موی سرش را که روی پیشانی اش ریخته بود با یک حرک جمع و جور می کرد و به زیبایی تمام می رقصید. محو تماشای رقص آنا و غرق ترانه ی خاطرخواه شده بودم. تماشاگران هم خواننده را همراهی می کردند و به شدت کف می زدند. فضای شاد و دل انگیزی ایجاد شده بود. ترانه را تازگی ها شنیده بودم و خیال نمی کردم مردم به این زودی با آن ارتباط برقرار کنند و حتی به آهنگ آن برقصند.
آنا رقص کنان به من نزدیک شد و درست جلوی من خم و راست می شد. ترسیدم نکند یکباره دستم را بگیرد و مرا به وسط معرکه بکشد. آنا همان طور جلوی من در حال رقصیدن بود و من از ترس رقصیدن بدنم می لرزید. ناگهان یادم آمد شاباشی باید به رقاص می دادم. دست در جیب کردم و یک اسکناس را به طرفش درتز کردم. آنا عقب و جلو رفت و با دهانش پول را از دست من گرفت. هنوز آنا چند قدمی از من دور نشده بود که چشمم به داماد افتاد. او با دقت داشت مرا نگاه می کرد. وقتی با داماد چشم در چشم شدم. او با انگشتش اشاره کرد به طرفش بروم. موی بدنم سیخ سیخ شد. اگر او از من تقاضای قص می کرد مجبور بودم به همراه آنا یا به تنهایی برقصم.
خودم را ه ندیدن زدم و نگاهی به دختر انداختم. هنوز سر جایش ایستاده بود. داماد هم نگاهش را از من بر نمی داشت. تا اینکه دوباره چشمم به چشم او افتاد. این بار داماد از سر جایش بلند شد و مستقیم به من اشاره کرد که بیا.
دیگر نمی شد بی تفاوت باشم. به هر حال او داماد و بود و امشب امرش واجب. از پشت جمعیت یواش یواش به طرف داماد راه افتادم. وقتی پشت سرش رسیدم با دست ضربه ای ساده روی دوشش زدم. داماد برگشت. سلام کردم و عروسی اش را تبریک گفتم. او سرش را به طرف وشم نزدیک کرد و گفت:« بلدی با ضبط و صوت کار بکنی؟»
نفسی به راحتی کشیدم و گفتم:« بله. حتی می توانم نوار را عقب و جلو بکشم.»
داماد گفت:« خیلی خوبه. فردا صبح بیا و تا آمدن عروس با ضبط و صوت از بلند گو ترانه پخش کن!»
در حالی که با داماد حرف می زدم نگاهی هم به دختر هم انداختم. احساس مهم بودن به من دست داد و از این که از بین این همه جمعیت داماد مرا انتخاب کرده بود، خوشحال بودم و احساس غرور می ردم. دماد دوباره به طرفم خم شد و گفت:« یک ترانه ای که خیلی دوست دارم آن را هنگام رسیدن عروس پخش شود.»
با اطمینان گفتم:« خیالت راحت باشد. ضبط را بسپار به من. هر ترانه ای که دوست داشته باشی پخش می کنم.»
دوباره با داماد دست دادم و از او خداحافظی کردم و سرجایم برگشتم. آنا پشت جمعیت نشسته بود و نفس نفس می زد. وقتی مرا دید اشاره کرد کنارش بنشینم. به او گفتم:« تو همین جا بنشین. من خواهرانم را به خانه ببرم و برمی گردم.»
آنا گفت:« پس زودتر برو و برگرد. آخر برنامه شاید همراه داماد دسته جمعی برقصیم.»
فوری به قسمت خانم ها رفتم و به خواهرم اشاره کردم وقت رفتن است. وقتی خواهرانم و دوستانشان جمع شدند گفتم:« زودتر برویم که من باید بر گردم. داماد کارم دارد.»
این جمله را با نوعی بزرگی و تن صدای خاص گفتم. خوار بزرگم گفت:« پس اگر دوباره برمی گردی، بهتر است کمی دیگر هم بمانیم و عروسی را تماشا کنیم.»
قبول نکردم و با دست اشاره کردم، برویم. آن ها بدون این که حرفی بزنند پشت سرم را افتادند. هنوز چند قدمی نرفته نبودیم که دختری از پشت سر خواخرم را صدا زد. به طرف صدا برگشتم. در جا خشکم زد. همان دختر بود.
ادامه دارد عزیزانم