چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۰
داستان جواب شاخ دار فرهاد، به سئوال دم دار شيرين: تنها حرفي كه از تو نشينيدم چي بود؟
 

 

 

 

دروغ!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 23:2 توسط عبد الصالح پاک.
دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰
داستان جواب سرگرم كننده ي فرهاد، به سئوال دلگرم كننده ي شيرين: هندوانه ها را كجا بذارم؟
 

 

 

 

زير بغل!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 19:52 توسط عبد الصالح پاک.
سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰
داستان قربان

 

 

از شوق پوشيدن چكمه، صبح زود از خواب بيدارشدم. هوا تازه داشت شيري رنگ مي شد و هنوز خانه هاي روستا به شكل توده هاي پراكنده و سياه ديده مي شد. برفي كه از سر شب، بي صدا شروع به باريدن كرده بود، بند آمده و سوز و سرماي بعد از بارش برف شروع شده بود.

ديروز،كه نوبت پوشيدن برادرم، الياس بود، قبل از خواب، از اينكه روزي كه نوبت پوشيدن او مي شود، هوا گرم شده بود شاكي بوده و پيشنهاد داده بود كه چكمه را به نوبت هفته به هفته بپوشيم. اما چون امروز نوبت من بود که چكمه را بپوشم و هوا هم بدجوري به هم ريخته بود، زير بار اين پيشنهاد درست او نرفته بودم و پدرم هم مثل هميشه براي ساكت كردن ما، قول خريدن يك چكمه ي ديگر را داده بود.

پوشيدن چكمه، با آنكه ديگر رنگ و رويي برايش نمانده بود، ولي هميشه با شور و شوق همراه بود و شب قبلش از شدت هيجان و شادي خواب به چشمانم نمي آمد. تصور راه رفتن با چكمه توي گل و لاي و شكستن يخ هاي نازك آب هاي سطح زمين و شنيدن صداي جيرق جيرق شكستن يخ ها، لذتي دو چندان داشت. از آن گذشته، چكمه به نوعي به من حس قدرت و بزرگي مي بخشيد و باعث آرامش خاطرم مي شد و ديگر اينكه پوشیدن چكمه، پيش دختري كه همكلاسم بود و كنارم مي نشست و من در خفا دوستش داشتم و هيچوقت جرات ابراز آن را پيدا نكرده بودم و هيچ وقت هم پيدا نكردم، نوعي ارزش و اعتبار بود. حتي چند بار دور از چشم برادرم، چكمه را به پاي دختر پوشانده و تا نزديكي هاي خانه شان پا برهنه در هواي باراني همراهي اش كرده بودم. انجام اين كارها، از نظر من شيرين و فراموش نشدني و نوعي ايثار و فدا كاري در راه عشق محسوب مي شد. عشقي كه سر انجامي نداشت و بعد ها ياد آوري آن همراه با رنج و عذاب بود و حالا باعث خنده ام مي شود.

وقتي پدرم در تاريكي صبح، از مسجد برگشت و در اتاق را باز كرد، سوز و سرما به داخل خانه هجوم آورد. من از لاي در ديدم كه هوا كم كم دارد از سياهي تبديل به خاكستري مي شود. پدرم وقتي مرا بيدار ديد، فهميد كه امروز نوبت چكمه پوشيدن من است.

من با خوشحالي تقريبا فرياد كشيدم:« چه هواي سردي!»

پدرم لبخندي زد و پوستين سنگينش را گوشه ي اتاق تلمبار كرد و گفت:« شايد امروز الياس را به مدرسه نفرستم!»

با عجله گفتم:« ولي من مي روم! درس مشكلي داريم!»

پدرم ديگر چيزي نگفت و ساكت گوشه اي گرفت و نشست. هيچ وقت بيش از يكي دو جمله بيشتر حرف نمي زد و منظورش را با همان چند كلمه بيان مي كرد و ما بايد منظورش را از لابلاي همان چند كلمه حدس مي زديم.

آن روز اصلا به منظور پدرم پي نبردم و اصلا از شوق پوشیدن چكمه به حرف هايش خوب گوش ندادم، چه رسد به اينكه به منظور خفته در پشت حرف هاي ساده اش پي ببرم. براي رفتن به مدرسه عجله داشتم و تازه داشتم آماده مي شدم راه بيفتم که صداي مادرم  به گوشم خورد:« اول برو شير بيار!»

نگاه التماس آميزی به پدرم انداختم. گاهي او جور كارهاي مرا مي كشيد و آرامش خيال مرا فراهم مي كرد. ولي او ساكت و آرام، كنار بخاري هيزمي نشسته و به سوختن چوب هاي آن چشم دوخته بود.

مادرم حرفش را گفته بود و من ياد گرفته بودم که نبايد روي حرف او حرفي بزنم و حق چون و چرا نداشتم.

از روي تاقچه كاسه ي مخصوص شير را برداشتم و كت كوچك شده ي پدرم را به دوش انداختم و كاسه بدست از خانه بيرون زدم.

سوز و سرما بيداد مي كرد. قنديل هاي يخ از گوشه گوشه ي سقف خانه آويزان بود و بلندي بعضي قنديل ها به قدري بود كه مي توانستم با يك پرش كوتاه لمسشان كنم. كوچه خلوت و ساكت و يخ زده بود. وقتي يخ نازك آب جمع شده در سطح زمين را شكستم، صداي جيرق جيرق آن گوشم را نوازش كرد و روحم را صيقل داد. چكمه باعث شده بود شدت سوز و سرما را حس نكنم.

دوان دوان به طرف خانه ي همسايه ي شير فروش رفتم و بدون معطلي با يك كاسه ي شير گرم به خانه برگشتم.

پدرم هنوز كنار بخاري نشسته و به بخاري زل زده بود. مادرم چاي را دم كرده و يك كاسه چاي را براي اينكه زودتر خنك شود، روي پنجره گذاشته بود. شير گرم را روي بخاري گذاشتم و كاسه ي چاي را يك نفس هورت كشيدم و كيف كتابهایم را زير بغل زدم و دوباره به هواي سرد و يخبندان برگشتم و آرام و قدم زنان به طرف مدرسه راه افتادم. وقتي به رودخانه ي كوچكي كه روستا را به دو قسمت تقسيم كرده بود، رسيدم. ديدم آب رودخانه يك سره يخ زده بود و روي پل يكي از همكلاسي هايم ايستاده بود و به تعدادي از افراد كه كمي دورتر از پل و روي يخ ها جمع شده بودند، با نگراني چشم دوخته بود. وقتي روي پل رسيدم، او قبل از اينكه چيزي بگويم؛ گفت:« خبر داري چي شده؟»

بعد به طرف همان چند نفر اشاره كرد و گفت:« قربان توي يخ گير كرده!»

كيف كتابم را دست به دست كردم و پرسيدم :« كدام قربان!»

گفت:« قربان خله!»

قربان! نمي دانم او همكلاسم بود يا نبود. چون او به قول بزرگتر ها عقل درست و حسابي نداشت. او در مدرسه در هر كلاسي كه عشقش مي كشيد مي نشست. و هر روز كه سر حال بود به مدرسه مي آمد و هيچ وقت مداد و دفتر و كتاب در دستش نبود. حتي گاهي چندين روز غيبش مي زد و با سر آرايش شده و لباس مرتب پيدايش مي شد. بعضي روزها همراه مادر پيرش به خانه ي ما مي آمد و كلي به ما خوش مي گذراند. وقتي در كنار او بوديم، گذشت زمان را حس نمي كرديم. او حرف هاي جالبي مي زد و همه اش هم خيالي و غير واقعي بود و با شروع تاريكي شب، پيراهنش مادرش را مي گرفت و در حالي كه لبخند مي زد، در تاريكي شب گم مي شد.

پرسيدم:« كسي هولش داد؟»

گفت:« نه بابا! آب كه يخ زده.»

بعد ادامه داد:« صبح كه ديدیم آب رودخانه يخ زده، هوس كرديم از روي يخ ها عبور كنيم و به مدرسه برويم. وقتي داشتم از روي يخ ها مي گذشتم، سر و كله ي قربان پيدا شد و پشت سرم داد زد:« پل كو؟» بعد خنديد و از روي يخ گذشت. وقتي آن طرف رودخانه رسيديم، قربان برگشت و دويد طرف رودخانه و از روي يخ سر خورد و فرياد كشيد؛ بيا سرسره بازي! گفتم قربان اين كار خطر داره بيا بريم مدرسه! دوباره به طرف ديگر سر خورد. بعد من گفتم؛ سر خوردن را كه همه بلديم اگر زرنگي از روي رودخانه بپر!»

نفس در سينه ام حبس شد. حدس زدم چه بلايي سر قربان آمده بود.

همكلاسم گفت:« قربان وقتي پيشنهاد مرا شنيد، گفت؛ اگر عصر يك تخم مرغ به من بدهي از روي رودخانه مي پرم. گفتم؛ قبول! اگر خوب بپري يك تخم خروس هم رويش! قربان حرف مرا جدي گرفت و عقب عقب رفت و براي پريدن از رودخانه شروع كرد به دويدن. و قتي نزديك آن رسيد، با يك پرش بلند پريد و وسط رودخانه افتاد و يخ با صداي وحشتناكي شكست. اول فكر كردم صداي شكستن پای قربان است. وقتي نزديكش رفتم، ديدم يخ شكسته و پاي قربان تا زانو توي يخ گير كرده است. هرچه تلاش كردم قربان را بيرون بكشم، زورم نرسيد.»

بغض کرده بودم. هيچ کاری از دستم برنمی آمد. نمی دانم آيا آن روز به اين فکر کرده ام که دنبال قربان بدوم و چمکه ام را برای او ببخشم يا برای خود نمايي، برای دختر، به مدرسه رفته ام.

حالا بعد چند سال که در حال نوشتن رمان «آن سوی پرچين های خيال» هستم ، در طول نگارش حواسم را روی شخصيت اصلی متمرکز کرده بودم و می خواستم با ماجراهای اين شخصيت جذابيت رمان را بيشتر کنم. ولی داستان کند پيش می رفت و نوشتن ادامه ی آن کمی سخت شده و از کشش داستان کم شده بود. مانده بودم برای ادامه ی رمان چه کنم که يک باره و ناخود آگاه  قربان، با همان ويژگی خود، وارد داستان شد. اول باورش برای من کمی سخت بود و از حضورش جلوگيری کردم. ولی قربان، واقعا مثل همان روزها، سمج بود و بدون اجازه خودش را به داستان تحميل کرد و هر کجا که از جذابيت داستان کم می شد، وارد داستان شد و به آن گرمای دو چندان  بخشيد.

در آن روز سرد زمستان، در زندگی واقعی، هيچ کمکی نتوانستم برای قربان بکنم و حتما هم هيچ کاری از دستم برنمي آمد و اختياری از خود نداشتم . او سال ها در گورستان خاطرات ذهنم خواييده بود و من از وجود او در بخشی از خاطراتم غافل بودم. حالا که او دوباره ، در دنيای خيال، با من همراه شده است، تصميم دارم اگر از من سرکشی نکند، در دنيای خِيالی که همه ی اختيارش دست خودم است ، زندگی خوبی برای او رقم بزنم.

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:43 توسط عبد الصالح پاک.