سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴
داستان آغاز دوباره

 

سلام دوستان عزیزم!

دلم برای تک تک شما تنگ شده است و حتی برای خودم، برای حکایه، برای دریاچه قو، برای نیمه گمشده، کوچه نادری، باران، وقتی تونیستی رویا...و به همه ی کسانی که روزی دور هم جمع می شدیم و از رویاهایمان برای هم تعریف می کردیم. نمی دانم چرا ناگهان بین من و حکایه و شما فاصله افتاد و به قول قدیمی ها؛ جدایی پیش آمد زندگی است.

به هر حال روزها و هفته ها گذشت و می گذرد. ولی روزهای خوب و خاطره های خوشی که با وجود حکایه رقم خورده بود، به یاد ماندنی بودند و هستند. حالا من با پشت سر گذاشتن روزهای سخت و دشوار، دوباره به حکایه رو آوردم تا ادامه ی خاطرات زیبا را رقم بزنیم. درسته تلگرام هست، اینستاگرام هست و هستند رسانه هایی که فاصله ها را پر می کنند. اما هیچ کدام از آن ها روح سر زنده و شاد ندارند. همه ی حرف ها در آنجا تعارف و تعریف است. ولی وبلاگ حضور دل است و تا توانی دلی به دست آور.

امیدوارم مثل گذشته برای شما از رویاهایم بگویم و حکایه روایت کنم.

 

 

+ نوشته شده در ساعت 23:5 توسط عبد الصالح پاک.
جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴
داستان یک دیدار

 

هیچ وقت تصور نمی کردم بتواتم یک داستان و یا یک رمان بنویسم. با آن که از کودکی با مجله ی عزیز کیهان بچه ها آشنا بودم چون هر هفته، پدرم شماره ی جدیدش را برایم می آورد و من در قصه های آن غرق می شدم.

هیچ وقت تصور نمی کردم روزی کتاب های من چاپ شود و در سراسر ایران به فروش برسد. با آن که از دوران راهنمایی با کتاب رمان و داستان کوتاه انس گرفته بودم و با حوصله کتاب های رمان و داستان کوتاه را مطالعه می کردم.

هیچ وقت تصور نمی کردم روزی به عنوان نویسنده شناخته شوم، چون شعر می سرودم و توفیق چندانی در این زمینه حاصل نمی شد. محدوده ی جغرافیایی شعرهایم خیلی محدود و بود و کوچک. دلم می خواست نوشته هایم در محدوده ی بزرگتری شنیده وخوانده می شد.

خیلی اتفاقی خبر دار شدم جناب آقای امیرحسین فردی به شهر بندر ترکمن آمده است. چند تن از دوستانم که دستی در نوشتن قصه داشتند، می خواستند به دیدار آقای فردی بروند. من هم با آن ها همراه شدم. چون با اسم آقای فردی آشنا بودم و می دانستم سردبیر کیهان بچه ها است.

وقتی برای اولین بار چشمم به آقای فردی افتاد، مردی ساده و مهربانی را دیدم که چشمانش از دیدن ما برق افتاده بود و لبخندی چهره اش را مهربانتر می کرد. خیلی زود بحث در باره قصه و قصه نویسی در گرفت. هر کدام حرفی در باره قصه و داستان می گفتند. آقای فردی توصیه می کرد؛ با حوصله و جدیت بنویسند. من ساکت بودم و حرفی برای گفتن و وارد بحث شدن نداشتم. تا این که آقای فردی روبه من گفت: «شما هم داستان می نویسید؟»

من صادقانه گفتم: «من بلد نیستم داستان بنویسم.»

دوستان به حرفم خندیدند. آقای فردی هم لبخندی زد و گفت: «خب، اگر علاقه داشته باشی ما کمکت می کنیم داستان بنویسید. اتفاقاً ما آمدیم اگر کمکی از دستمان بر بیاید برای شما انجام بدهیم.»

دوستانم ماجرای شعرسرایی ام را به آقای فردی یاد آور شدند. آقای فردی گفتند: «پس، زمینه نوشتن داری و با خیال راحت شروع به نوشتن بکن! بعضی موضوع ها را فقط می توان با زبان شعر بیان کرد و بعضی موضوع را هم به زبان داستان. هرکدام ارزش خاص خودش را دارد. شما نوشته هایتان را به مجله ارسال کنید، ما عیب و ایراد های آن را برطرف می کنیم و یا می گوییم چه کار باید بکنید. برای یاد گرفتن داستان بهترین کار، نوشتن داستان است.»

از شنیدن حرف های آقای فردی قوت قلبم برای نوشتن داستان بیشتر شد. بعد از آن با جدّیت تمام روی به نوشتن آوردم. و نوشته هایم را به آقای فردی ارسال کردم. تا این که یکی از داستان هایم در کیهان بچه ها به چاپ رسید. آن روز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود. چند شماره از مجله را خریدم و به دوستانم هدیه دادم. بعد از آن نوشتن برای من روز به روز جدی تر شد.

هیچ وقت تصور نمی کردم یک دیدار چقدر می تواند مسیر زندگی یک نفر را تغییر بدهد. دقیقاً دیدار با آقای فردی همین کار کرد را داشت و زندگی ما را در مسیر قصه نوشتن قرار داد. حالا هر وقت داستان جدید یا رمان جدیدی می نویسم، در پایان داستان ناخودآگاه یاد آقای فردی عزیز می افتم و با خودم زمزمه می کنم؛ روحشون شاد.

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 21:56 توسط عبد الصالح پاک.
جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳
داستان نوروز

 

 

نوروز است، امّا نوروز هيچ وقت براي من به معنای عيد و ديد و بازديد نبود. اما معناهای ديگري داشت و خواهد داشت.

نوروز براي من به معنای آب شدنِ قنديل ها ی آویزان از گوشه گوشه ی بام خانه ها بود. و صداي چك، چك قطره هاي آب در سايه ي سرد پشت خانه، تمام شدن بارش ملايم برف، آرام گرفتن باد سرد و سركش و خشك شدن گل و لاي انباشته در كوچه پس كوچه هاي روستا و از همه مهم تر راحت شدن از به دنبال كشيدن چكمه هاي بلند و سرد و سنگين بود. چكمه اي كه نه تنها هيچ گرمايي نداشت، بلكه وقتي پاهايم را در آن فرو مي كردم، سوز سرما از نوك انگشتان پايم تا فرق سرم هجوم مي آوردند. بهار كه مي شد و پايم را از داخل چكمه بيرون مي كشيدم تازه احساس مي كردم چقدر دلم براي پاهايم تنگ شده است.

نوروز به معنای بي خبر كوچيدن سارها بود. سارهايي كه در طول زمستان با چكمه ي سرد و سنگين به دنبالشان دويده  و براي شكار آنها دام هاي گوناگوني پهن كرده بودم، ولي سارها زرنگ تر از من بودند.  دانه ها را مي خوردند ولي گرفتار دام نمي شدند. حسرت شکار کردن سار تا سال بعد در دلم مي ماند.

نوروز يعني، بي خبر آمدن پرستوها بود، پرستوهايي كه نسل به نسل لانه هايشان را شبيه هم مي ساختند و شبيه هم زندگي مي كردند و همانطور كه بي خبر آمده بودند، بي خبر هم كوچ مي كردند و مي رفتند.

نوروز يعني، آمدن خواهرم به خانه مان بود. هميشه زمستان كه فرا مي رسيد، فكر مي كردم خواهرم با بچه هايش پشت كوپه هاي برف  و در ميان سوز سرما گير كرده است. او براي رسيدن به خانه ي ما، شبانه روز سوز و سرما را تحمل مي كند و با بچه هايش برای رسیدن به خانه ی ما، مشغول برف روبي مي شود.

تا اين كه قنديل ها آب مي شد. سارها مي رفتند. پرستوها برمي گشتند. نور خورشيد رمين خيس و تر را خشك مي كرد. سبزه ها مي روييد.گندم زار بي انتها با نوازش ملايم باد بهاري به رقص در مي آمد. در يك روز آفتابي و روشن از ميان سبزه زاران، خواهرم دست در دست بچه هايش، خنده بر لب پيدايش مي شد. خنده ي شاد آنها باعث تركيدن بغض گلويم مي شد. بغضی که در طول زمستان سیاه، توی گلویم گیر کرده بود. از اينكه خواهرم بعد كلي رنج و زحمت، صحيح و سالم به خانه مان رسيده است، از خوشحالي دزدكي اشك مي ريختم. خواهرم هيچ وقت نفهميد و نخواهد فهميد كه چرا با ديدن آنها اشك چشمانم سرازير مي شد. داشتن خواهر نعمت بی پایان است. چرا که مهربانی های او شبیه مهربانی های مادر است.

نوروز يعني، به برگ و بار نشستن درخت توت بود. درختي كه ما بين خانه ي ما و همسايه مان روييده بود. بهار كه مي شد درخت توت از نفس گرم بهار، دوباره جان مي گرفت و ما و همسايه مان حق داشتيم  به اندازه ي مساوي  از توت هاي شيرين آن بچينيم و بخوريم. نیمی برای آن ها و نیمی برای ما.

نورز يعني، قطع شدن صداي يك نواخت تق،تق تبر پدرم بود. در طول زمستان بلند پدرم با تبر كوچك و تيز، هيزم ها را براي روشن نگهداشتن بخاري ريز ريز مي كرد. همیشه کنار خانه پُر از هیزم بود. با وزیدن اوّلین بادِ سرما، سرو کله هیزم ها نیز پیدا می شد و تا تمام شدن سرما، تمام نمی شد. به همراه صداي تبر پدرم، صداي تبرهاي ديگر نيز از جاي جاي روستا به گوش مي رسيد. صدای تبر به معنای روشن شدن بخاری های هیزمی بود. بهار كه مي شد، صدای تبر قطع می شد. پدر تبر را تميز مي كرد. در جاي مناسبي مي گذاشت و با خوشحالي شعري زيبا زير لب زمزمه مي كرد.

نوروز يعني، گرم شدن دست هاي مادرم بود. او در طول زمستان سياه و سرد، شسته، پخته، و دوخته بود.  دست هایش از شدت سرما كبود می شد. مي لرزيد. اما هیچ وقت لبخند از چهره اش محو نمی شد. بی صدا گوشه اتاق کوچک و گرم، سرگرم کارش می شد. او نه از زیاد بودن کار گله می کرد و نه از کوچک بودن خانه. نه از سرما گله می کرد و نه از گرما. چون او مادر بود و روشنایی و گرما بخش خانه. اگر چه جایش گوشه ی اتاق بود، اما نبودنش در جای جای خانه مشخص می شد. نمی شد آن زمستان های سرد را بدون مادر سر کرد. حتی تابستان هم بدون او سرد است و به زمستان می ماند.

خوبي بهار اين بود كه ديگر دست هاي مادرم از سوز و سرما نمي لرزيد. بهار به خاطر مادرم آمده بود.

نوروز يعني، كند شدن زمان و مكث خورشيد در آسمان آبي بود. ما از سر صبح تا غروب آفتاب فرصت زيادي داشتيم تا از شهد نور خورشيد بنوشيم و هنگام شب غرق در گرماي لطيف و دل انگيز آن به خواب شيريني فرو رويم و خستگي يك روز بازي و بالا و پايين پريدن را در كنار ديگر برادرها و خواهرها و پدر و مادر، از تن مان بدر كنيم.

بهار می شد و آرزوها برآورده. روزهای سرد زمستان هرچند تلخ و گزنده  هم گذشته باشد، با آمدن نوروز، روزها و لحظه ها زيبا تر و پرشكوه تر جلوه مي كرد.

نوروز است. نوروزتان زیبا

 

 

+ نوشته شده در ساعت 0:41 توسط عبد الصالح پاک.
سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳
داستان عنوان رمان
 

کتاب جدیدم با عنوان«شکارچیانِ شب» به چاپ رفت. بیش از یک سال درگیر این رمان بودم. اول آن را با زاویه دید اول شخص زمان حال نوشتم و به یک ناشر سپردم. ناشر ایراد های عجیبی بر آن وارد کرد و آن را پس فرستاد. بعد، آن را بدون تغییر، به ناشر دیگری فرستادم. این ناشر چند ایراد درست و اساسی از آن بیرون کشید و از من خواست ایرادها را برطرف و زاویه دید را از اول شخض حال، به اول شخص گذشته تغییر بدهم و دوباره ارسال کنم. همین کار را انجام دادم. ناشر قبل از زیر چاپ رفتن کتاب، پیشنهاد داد عنوانش را هم عوض کنم. همین کار را کردم. هفت عنوان به ناشر پیشنهاد دادم. «شکارچیان شب» اولین عنوان بود. البته ناشر از بین عنوان های«شکارچیان شب» و آخرین شکار» یکی را انتخاب بکنم. من هم «شکارچیان شب» را انتخاب کردم. احساس کردم «آخرین شکار» هم طرح رمان را لو می دهد و هم نوعی تمام شدن را در ذهن تداعی می کند. امّا «شکارچیان شب» به نوعی جذاب است و حرکت و همیشگی را در ذهن ایجاد می کند. به هر حال از دغدغه ی این داستان هم رها شدم.

حالا می خواهم رمان طنز«خط عشق» را تمام بکنم. نصف آن را نوشتم و نصف دیگرش را تا چند روز آینده خواهم نوشت. بعد از آن، از کنج تنهایی بیرون می آیم و چند روزی را به استراحت می پردازم.

نوشتن بسیار سخت است و جانکاه. گاهی ذهنت یخ می بندد. حتی نمی توانی یک جمله هم بنویسی و سرسام می گیری. گاهی جملات مثل مثل آب روان از ذهنت به روی کاعذ جاری می شود و تو را در شادیِ عظیم غرق می کند.

 

 

+ نوشته شده در ساعت 21:37 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳
داستان عنوان
 

رمان تازه ام را ناشر برای چاپ پذیرفت. اما عنوان «خوجه مرگن» را سخت خوان تشخیص داد و از من خواست چند عنوان دیگر پیشنهاد بدهم. من هم عناوین زیر را پیشنهاد دادم. شما کدام یکی از آن ها را می پسندید؟

1-شکارچیانِ شب

2-شکاردر تاریکی

3- شکارچیِ ترس

4-آخرین شکارچی

5-شکارچی شب

6-آخرین شکار

7-آخرین شلیک

 

 

+ نوشته شده در ساعت 18:18 توسط عبد الصالح پاک.