
خب تاز دارم از حال و هوای رمان «آن سوی پرچین های خیال» بیرون می آیم. احساس می کنم از سفری طولانی و زیبا برگشته ام و دارم خاطرات آن را مرور می کنم. یکی از شخصیت های جالب آن قربان بود که خیلی فکرم را به خودش مشغول کرده بود. جالب تر اینکه او شخصیت اصلی رمان هم نبود ولی حضورش رمان را گرم و دلنشین می کرد.
به محض تمام شدن رمان تصمیم به نوشتن رمان دیگری گرفتم. حتی طرحش را هم تقریباآماده کرده بودم. ولی هرچه سعی کردم نتوانستم حتی یک جمله ی آن را بنویسم. چون ذهنم کاملا خسته بود و حتی حوصله ی مطالعه را هم نداشتم.
ولی کم کم دارم به حالت عادی برمی گردم و حالا حس مطالعه دارم و به وبلاگ های دوستان هم سر می زنم و برای تعدادی از آنها نظر هم می نویسم.
فکر می کنم خستگی ذهنی سخت تر از خستگی جسمی است. چون با کمی استراحت خستگی جسمی برطرف می شود. ولی برای برطرف کردن خستگی ذهنی زمان و شرایط مخصوص به خود را لازم دارد و گاهی طولانی تر و فرسایشی تر می شود.
در آخر اعترفکی هم بکنم که دلم برای تک تک شما تنگ شده بود.
رمان " آن سوی پرچین های خیال" را تمام کردم و به ناشر سپردم. الان هیچ حسی برای نوشتن ندارم. حتی فکر نوشتن کمی اذیتم می کند. در آواخرنوشتن رمان "آن سوی پرچین های خیال" طرح رمان دیگری به ذهنم آمد.شخصیت اول این طرح یک زن است. زنی که هیچ گونه حقی در زندگی نداشته و حتی حق نداشته بگوید کسی را دوست دارم و شاید هم خودش نخواسته، بخاطر همین زندگی او بر خلاف میلش جریان پیدا می کند. فعلا فقط تا همین حد فکرم قد داد. حالا منتظرم حس نوشتن دوباره یه سراغم بیاید و کنار نوشتن رمان،بتوانم مطالبی هم برای وبلاگ بنویسم.
از نیزار که بیرون میاییم، خیالم کمی راحت می شود. خورجین را از دوشم برمی دارم وروی روی زمین می گذارم. روی پله ی رودخانه می نشینم. و به رودخانه چشم می دوزم. آب رود خانه به آرامی جاری می شود و پرنده های کوچک در روی آب ها درحال پرواز هستند. فکر می کنم الان خوجه مرگن با تفنگش یکی یکی پرنده ها را نقش زمین خواهد کرد. خدا خدا می کنم پرنده ای راکه دوای مادرم است را زودتر شکارکند. پرنده های زیادی در حال پرواز هستند و من از بین انها دنبال پرنده ی هستم که مخصوص دوای بیماری مادرم است. پرنده ها یکی از یکی ریز تر هستند و از نظر من قابل شکار نیستند.
با این فکر به خوجه مرگن می گویم:« این پرنده ها که خیلی کوچک هستند. میشه شکارشان کرد؟»
خوجه حالت متفکرانه ای میگیرد و نگاهی به پرنده ها می اندازد و می گوید:« شکار اونها فقط کار من است. الکی به کسی شکارچی نمی گویند.»
خوجه تفنگ را ساچمه گذاری می کند و با پارچه لوله ی آن را تمیز می کند و رو به من می گوید:« عراز!از روی پله ی رودخانه بیا پایین و توی نیزار مخفی شو!. وگرنه پرنده ها ما را می بینند و از اینجا می روند و ما آنوقت مجبوریم دست خالی به خانه برگردیم.»
دلم می خواهد ساعت ها بنشینم و رودخانه را تما شا کنم. ولی مجبور میشوم به حرف خوجه مرگن گوش کنم. از روی پله ی رودخانه بلند می شوم و آرام آرام داخل نیزار می روم و مخفی می شوم.
هوای نیزار گرم و دم کرده است و پشه ها ویز ویزکنان این طرف و آن طرف پرواز می کنند. و بعضی ها روی سر و صورتم می نشینند.خوجه مرگن مدتی طولانی با تفنگش ور می رود. از لوله و قنداق تفنگ را تمیز می کند و گاهی به من و گاهی به پرنده ها نگاه می کند. حوصله ام دارد سر می رود. هوا دارد تاریک می شود. ولی خوجه هیچ عجله ای ندارد. پس از مدتی طولانی می گوید:« تفنگ آماده است. حالا بیا تماشا کن! الان پرنده ها را مثل باران روی زمین می ریزم»
می گویم:« من تا کی اینجا باشم؟ پشه ها داغونم کردند!»
خوجه تفنگش را به دوش می اندازد و می گوید:« کمی صبر کن! من میرم روی تپه روبه رودخانه دراز می کشم. تو بعد از آن یواش یواش بیا کنارم دراز کش تماشا کن! ولی باید ساکت باشی! گوش و چشم پرنده ها خیلی تیز است»
با سر موافقت کمی کنم. خوجه مرگن تفنگش با دو دستش می گیرد و روی پله ی رودخانه دراز می کشد و لوله ی تفنگ را به طرف پرنده ها نشانه می رود.
احساس می کنم، صدای خش خشی از داخل نیزاز می شنوم. از ترس نگاهی به دور و برم می اندازم. چیزی نمی بینم. نیزاز انبوه و کمی تاریک است. پشه ها روی سرم وز وز می کنند. از ترس جنب نمی خورم. منتظرم خوجه صدایم کند ولی او روبه رودخانه روی زمین دراز کشیده است. او همانطور که تفنگ را به طرف هوا گرفته، به طرفم برمی گردد و می گوید:« بیا دیگه!»
دوباره صدای خش خش را می شنوم. از ترس روی زمین دراز می کشم و سینه خیز به طرف خوجه مرگن می روم. از نیزار که بیرون می آیم و کنار خوجه مرگن دراز می کشم. خوبه با لوله تفنگ گنجشکی را نشانه گیری می کند و لی شلیک نمی کند. او چندین بار این عمل را تکرار میکند و آخر سر، تفنگ را روی زمین می گذارد.
می گویم:« چرا شلیک نمی کنی؟»
خوجه دست هایش را به هم می مالد و می گوید:« اگر پرنده ها را بزنم، می افتند داخل رودخانه یا آنطرف رود خانه. نمی خوام تیرم هدر بره. پرنده ها وقتی به این طرف رودخانه بیایند با یک شلیک چند تا را می اندازم روی زمین!»
می گویم:« نمیشه از رودخانه بگذریم و بیاریم؟ من که کاری ندارم. خودم می روم میارم. تو فقط بزن!»
خوجه مرگن نگاهی به رود خانه می اندازد و می گوید:«نه نمیشه! هیچ وقت گول ظاهر آرام رودخانه را نخور!اگر شنا بلد نباشی کافیه پایت را داخل آن بگذاری تا تو را ببلعد و غرق کند. فقط کمی حوصله کن! اگر می خواهی شکارچی خوبی شوی باید پر حوصله باشی!»
از حرف او احساس بدی به من دست می دهد. از این دنبال او راه افتادم و آمدم پشیمان می شوم. فکر می کنم توی رودخانه در حال غرق شدن هستم. دست هایم را تکان تکان می دهم و مادرم را صدا می زنم. دلم می خواهد از خیر پرنده بگذرم و پیش مادرم برگردم. الان حتما از غیبت من نگران شده است. شاید هم برای پیدا کردن من توی روستا از این خانه به آن خانه می رود. اگر قربان را ببیند حتما نگران من می شود.
نگاهی به خوجه مرگن می اندازم. او در حالی که به آسمان نگاه می کند لوله ی تفنگ را با پارچه تمیز می کند.
از کارهای او حوصله ام سر می رود و می گویم:« خیلی دیرمان شده ها! باید زودتر برویم خانه! مادرم خانه تنهاست!»
خوجه مرگن دوباره لوله ی تفنگش را به طرف پرنده ها ی در حال پرواز نشانه گیری می کند و بدون سر و صدا، دراز کش روی زمین می ماند.
پرنده ها بی خیال در آسمان مشغول پرواز هستند و هیچ توجهی به ما نمی کنند. خوجه مدت زیادی همانطور می ماند. تا اینکه یک قوی بزرگ و زیبا در آن سوی رودخانه دیده می شود. خوجه مرگن لوله تفنگ را پایین می آورد و روبه من می کند و میگوید:«شانس ما آمد عراز! اون قو را می بینی؟»
همانطور که قو را تماشا می کنم، می گویم:« پس چرا معطلی؟ بزن دیگه!»
خوجه می گوید:« الان می زنمش! تا حالا این طرف ها قو ندیده بودم. خیلی خوش قدمی عراز!»
از حرف خوجه کمی دلم آرام می گیرد. میگویم:« اگر قو را بزنی همش مال خودت!»
خوجه در حالی که لوله تفنگ را برطرف قو نشانه میگیرد، می گوید:« نصف، نصف!»
میگویم:« قو به چه درد مادرم می خورد؟!»
خوجه نگاهی چپ به من می اندازد و می گوید:« مردم برای قو جان می دهند. حالا تو مفت مجانی گیرت آمده، ناز می کنی؟ گوشت همه ی پرنده ها خاصیت درمانی دارند.»
خواستم بگم:« نه! من نمی خوام. اگر قو را ببرم خانه مادرم دعوام می کند.»
ولی وقتی می بینم خوجه مرگن در آستانه ی شلیک به قو است، ساکت می مانم!
خوجه یکی از چشمانش را می بندد و لوله ی تفنگ را با دقت به طرف قو نشانه گیری می کند و می گوید:« الان سر نگون می شوی قوی زیبا!»
قو تکانی می خورد. خوجه انگشتش را روی ماشه می گذارد. نفس در سینه ام حبس می شود. از این که شکار شدن یک پرنده را با چشم خودم دارم می بینمريا، حس عجیبی دارم!
خوجه مرگن به آرامی می گوید:« این هم قو!»
خوجه مرگن ماشه را کمیمی کشد. ناگهان صدای خش خش از نیزار به گوشم می رسد. از ترس به طرف نیزار برمی گردم. قربان ، بنگ بنگ کنان جلوی خوجه مرگن می پرد!
لحظه ی مات و مبهوت می مانم.خوجه مرگن از ترس به طرفی می غلتد. قربان روی پله ی رودخانه بالا و پایین می پرد و بنگ بنگ می کند و می خندد.
خوجه با ناراحتی از روی زمین بلند می شود و نگاهی به من می اندازد و می گوید:« مگه قرار نبود این دیوانه را خبر نکنی؟»
قربان می گوید:« دیوانه! تخم جن!پرنده بزن!
می گویم:« بخدا من چیزی به او نگفتم. مگه خودت ندیدی ردش کرده بودم.»
قربان ساکت میشود. خوجه مرگن یک جا بند نمی شود و زیر لب غرغر می کند. قربان ادای او را در می آورد و دست هایش را به طرف ها دراز می کند و می گوید:« پرنده می خوام.»
خوجه مرگن به طرف تفنگی که روی زمین افتاده است، می رود و تفتگ را از روی زمین برمی دارد و رو به قربان می گوید:« پرنده می خواهی! ها! پرنده می خواهی؟»
قربان ادای او را در می آورد و می گوید:« پرنده می خواهی؟ تخم جن!»
خوجه مرگن عصبانی می شود و لوله تفنگ را به طرف قربان نشانه می گیرد و می گوید:« الان یک پرنده ی بزرگ برای تو شکار می کنم که از خوردن کیف کنی!»
قربان باز هم می گوید:« پرنده ی بزرگ می خوام تخم جن!»
من که هنوز از ترساندن قربان بخود می لرزم. به زور به خودم مسلط می شوم و به خوجه مرگن میگویم:« تفنگ را بذار زمین!»
خوجه که از ناراحتی صورتش سرخ شده بود، می گوید:« این آشغال را بکشم و همه را راحت کنم.همیشه مزاحم است. هر کجا برم مثل سگ دنبالم می آید و پاچه ام را می گیرد.»
قربان می گوید:« سگ شدی تخم جن!»
خوجه مرگن داد می زند:« خفه شو! الان خودم خفه اش می کنم.»
می روم و جلوی قربان می ایستم و می گویم:« خوجه! یا هر دوی ما را بکش یا تفنگ را بذار زمین! »
خوجه تفنگ را به آرامی پایین می آورد و می گوید:« زودتر از اینجا ببرش دیوانه را. وگرنه می کشمش!»
خوجه مرگن می رود و رو به رودخانه می نشیند.
به قربان می گویم:« کی گفته بیایی اینجا قربان؟»
قربان می گوید:« تخم جن!»
خوجه مرگن همانطور که رو به رودخانه نشسته است می گوید:« حالا خبر تفنگ من در روستا دهن به دهن می چرخد!»
قربان دستش را گردن پشت خوجه مرگن می گذارد و می گوید:« می پیچد تخم جن!»
خوجه مرگن از ناراحتی بلند داد داد می زند:« برو گمشو سگ!!!»
قربان به طرف من می آید و می گوید:« تخم جن سگ شد!»
پیش خوجه مرگن می روم و می گویم:« بیخود خودت را ناراحت نکن! کسی حرفش را باور نمی کند.»
خوجه مرگن بلند می شود و می گوید:« مردم که راست و دروغ، خل چل حالیشون نیست.آنها خوراک حرف مفت روزانه شان تامین بشه کافیه.حالا حرف از دهن کی در آمد؟ الاغ!»
قربان غش غش می خندد و می گوید:« عرعر! عرعر! الاغ!تخم جن!»
خوجه مرگن روبه من می گوید:« برو خورجین را بردار برویم. دیگه حوصله ی شکار ندارم.»
خورجین را از روی زمین برمی دارم وروی دوشم می اندازم و به قربان می گویم:« اگر چیزی به مادرم بگویی من می دانم و تو!»
قربان زبانش را بیرون می آورد و می گوید:« گفتم من و تو تخم جن!»
خوجه در حالی که جلوتر از ما در حال رفتن است ، برمی گردد و می گوید:« شنیدی؟ هنوز اتفاقی نیفتاده همه با خبر شدند. دلم میخواد یک گلوله حرامش کنم و لی حیف که ارزشش را ندارد.»
می گویم:« ولش کن خوجه! مادرم افتاده خانه مریض است.تفنگ چه می داند چیه؟»
قربان که پا به پای من می آید می گوید:« ولش کن خوجه! گریه کن!»
خوجه چپ چپ به قربان نگاه می کند و می گوید:« زبان هم حالیش نیست. خجالت هم سرش نمی شود.»
می گویم:« اگه زبان می فهمید که اینطوری نمی کرد.»
خوجه مرگن ساکت به راهش ادامه می دهد. من به قربان می گویم:« اگر یک بار دیگر دنبالم راه بیفتی، با تفنگ خوجه تکه پاره ات می کنم!»
قربان قاه قاه می خند و می گوید:« تکه پاره تخم جن!»
خوجه مرگن تفنگ را روی دوشش جابجا می کند و می گوید:« بخدا کشتن این ثواب داره! باور کن از دستش همه ذله شدند.»
قربان چیزی نمی گوید. پابه پای من می آید. وارد نیزار می شویم. داخل نیزار تاریک تاریک است. وز وز پشه ها در نیزار غوغا می کند و سوز سرما هر لحظه بیشتر می شود.
وقتی وسط نیزار میرسیم، به خوجه مرگن کی گویم:« از راه اصلی برویم. اینجا خیلی ناجور است.پشه دارد مرا می خورد.»
خوجه مرگن بدون اینکه نگاهی به من بیندازد، می گوید:« چیه؟ می ترسی؟»
تنهایی مادرم را بهانه می کنم و می گویم:« نه! نمی ترسم. مادرم تنهاست! زودتر برم خانه.»
خوجه درسکوت از میان نیزارها راه باز می کند و من و قربان هم پشت سرش می رویم.
پشه ها وز وز می کنند و از سر و صورتمان نیش می زنند. قیافه قربان دیدنی است. او محکم برای کشتن پشه ها روی دست یا به صورتش می کوبد.
پس از مدتی طولانی خوجه مرگن نیش خندی می زند و می گوید:« نگران مادرت نباش!»
و لبخند زنان به راهش ادامه می دهد. من وسط وز وز پشه ها می ایستم و می گویم:« منظورت چیه خوجه؟»
خوجه تفنگش را روی دوشش جابجا می کند و نگاهی به قربان می اندازد و می گوید:« منظوری ندارم. از مادرت گوزل مواظبت می کند.تو زیاد نگران نباش! اما مادر بدبخت من کی را دارد؟»
قربان رو به خوجه می گوید:« تو را! تخم جن!»
خنده ام می گیرد ولی به زور جلوی خنده ام را می گیرم. خوجه بدون توجه به حرف های قربان می گوید:« دروغ که نگفتم.»
از خوجه انتظار همچین حرفی نداشتم. نگاهی به قربان می اندازم. او مشغول جنگیدن با پشه ها است. جرات نمیکنم چیزی به خوجه مرگن بگویم. چون اگر چیزی بگویم ، می گوید؛ من بخاطر درمان مادت دارم دنبال پرنده می دوم.
حرفی نمی زنم و لی از حرف خوجه به شدت دلگیر می شوم. وقتی به انتهای نیزار می رسیم. قربان می ایستد و نگاهی به زیر پایش می اندازد و داد می زند:« مار! تخم جن! مار!»
خوجه تفنگ به دوش پا به فرار می گذارد. من هم از ترس شروع به دویدن می کنم. قربان بی خیال و خنده کنان میان نیزار می ایستد. از نیزار بیرون می آییم، خوجه و من به نفس نفس می افتیم. وقتی بی خیالی قربان را می بینیم، خوجه مرگن شروع می کند به خندیدن. از خنده ی او قربان هم ادا در می آورد و می خندد. وقتی خنده ی آنها را می بینم، به خوجه مرگن می گویم:« تو برای چی می خندی؟ قربان که از روی دیوانگی می خندد.»
خوجه مرگن وقتی خنده اش تمام می شود می گوید:« بخدا به بدبختی خودمان می خندم. ما چقدر بدبختیم که این بی عقل و دیوانه هم ما را دست می اندازد.»
خوجه مرگن خورجین را از دوش من برمی دارد و می گوید:« از این جا به بعد باید جدا جدا بریم. وگرنه مردم متوجه ما می شوند و شک می کنند. دوست ندارم الکی حرف پشت سرم باشد.»
خوجه مرگن خورجین را روی تفنگ می اندازد و به طرف خانه اشان می رود.من و قربان هم از راه دیگری به طرف خانه مان به راه می افتیم.
پ.ن: رمان به پایان آمد.