
رمان " آن سوی پرچین های خیال" را تمام کردم و به ناشر سپردم. الان هیچ حسی برای نوشتن ندارم. حتی فکر نوشتن کمی اذیتم می کند. در آواخرنوشتن رمان "آن سوی پرچین های خیال" طرح رمان دیگری به ذهنم آمد.شخصیت اول این طرح یک زن است. زنی که هیچ گونه حقی در زندگی نداشته و حتی حق نداشته بگوید کسی را دوست دارم و شاید هم خودش نخواسته، بخاطر همین زندگی او بر خلاف میلش جریان پیدا می کند. فعلا فقط تا همین حد فکرم قد داد. حالا منتظرم حس نوشتن دوباره یه سراغم بیاید و کنار نوشتن رمان،بتوانم مطالبی هم برای وبلاگ بنویسم.