چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۰
داستان بهار و پنجره

 

بهار نزديك بود، ولي هنوز سوز زمستان و زوزه ي باد فروكش نكرده بود. سارها در لابلاي خانه ها پرواز مي كردند. مادرم در بستر بيماري افتاده بود و من در كنارش نشسته، چشم در چشمش دوخته بودم. مادرم افسانه اي را بازگو مي كرد. هميشه فكر مي كردم اگر تا آخر به افسانه هاي او گوش كنم، او از بستر بيماري رها خواهد شد و مثل ساير مادر ها در خانه رفت و آمد خواهد كرد. اما آن روز تقاضايي از او داشتم و منتظر بودم افسانه اش را به پايان برساند و من به خواسته ام برسم. مادرم غرق روايت افسانه ي خود و شايد هم وارد فضاي آن شده بود، چون ديگر متوجه ي من نبود و يك روند دستهايش را تكان مي داد و گاهي صدايش را بلند مي كرد و گاهي يواش و آرام سخن مي گفت.
افسانه بنظرم خيلي طولاني آمد ولي با توجه به درخواست نامتعارفم سكوت كرده بودم و بي صبرانه منتظر تمام شدن افسانه بودم.
نمي دانم چقدر طول كشيد تا اينكه افسانه به پايان رسيد و مادرم با لبخندي از رضايت در بستر دراز كشيد.
كمي كه گذشت دستي به موهايش كشيدم و صدايش زدم:« مادر؟ »
او همانطور كه دراز كشيده بود، پرسيد:« چيه!؟ چي مي خواهي؟ »
جواب دادم :« گفتم كه! يك پنجره !!! »
مادر لبخندي زد و گفت: « همان موقع كه داشتيم اتاقت را مي ساختيم خودت خواستي اتاقت پنجره نداشته باشد. خودت گفتي يك جاي دنج و آرام مي خواهم. »
گفتم: « من گول خواهرانم را خوردم. »
مادر نگاهي به من انداخت و گفت: « تو گول فكر خودت را خوردي، نه خواهرانت را. »
مادرم راست مي گفت. خودم براي آرامش و راحتي خواسته بودم اتاقم جز يك در هيچ دريچه ي ديگري نداشته باشد و پدرم هرچند غرغر كرده بود ولي به گفته ي من اتاق مرا بدون پنجره درست كرد.
وقتي وارد اتاقم مي شدم از عالم و آدم جدا بودم و براي خودم زندگي مي كردم.
اما حالا ضرورت يك پنجره را حس مي كردم و اصرار داشتم كه مادرم، پدرم را راضي به اين كار كند.
البته من هيچ وقت علت درخواست پنجره را براي مادرم توضيح نداده بودم ولي احساس مي كردم او ماجرا را فهميده باشد. چون زياد در مقابل خواسته ام مقاومت نكرد. ولي لبخند چشمان او را موقع مطرح کردن خواسته ام هيچ وقت فراموش نمي كنم.

چند روزي بود كه دختري از داخل حياط خانه ي همسايه مان به مغازه اي كه درست پشت خانه مان قرار داشت ، مي آمد و من براي تماشاي او مجبور بودم بخاطر نداشتن پنجره از اتاق بيرون بيايم و از روي ايوان نگاهش كنم كه اين كار را در شان خود نمي دانستم. ولي اگر اتاق پنجره اي داشت، مي توانستم از همان جا نگاهش كنم.

وقتي براي اولين بار درخواست پنجره را براي مادرم گفتم او به  من لبخند زده بود. لبخندي نه با دهانش بلكه با چشمانش. لبخندي كه هیچوقت  جاي آن را هيچ لبخندي پر نكرد و در ذهنم حك نشد!!
كمي بي قرار شده بودم. دختر آرام و متين از كنار خانه مان عبور مي كرد و من روي ايوان حتي در هواي سوز و سرماي زمستان مثل مجسمه به تماشايش مي ايستادم.
ديگر شده بودم يكي از شاهراده هاي افسانه ي مادرم كه در خيال خود با يك اسب سفيد، يك روز دختر بيچاره را، از آغوش پدر و مادرش بيرون مي كشيدم و به اتاق بي پنجره ي خودم مي آوردم تا نوكري من و مادرم را بكند و يا ما را به اسيري خود بگيرد.
كم كم داشت صبرم تمام مي شد. تا اینكه يك روز صبح، بنايي به خانه ي ما آمد و مشغول باز كردن دريچه ي پنجره، برای اتاق من شد و من عجله داشتم كه از پنجره ي اتاق خودم هرچه زودتر دختر را تماشا كنم.
همزمان با آمدن بنا به خانه ي ما ، يك ماشين بزرگ هم به حياط خانه ي همسايه مان آمد و كوهي از آجر را خالي كرد و رفت. دلم هري ريخت پايين... يعني چي؟؟! اين آجرها!!!
از فرداي آن روز يك بنايي ديگر همزمان با بناي پنجره ي اتاق من شروع به ديوار چيني دور حياط خانه ي همسايه مان كرد و خيلي زود قبل از اينكه پنجره اتاق من باز شود، ديوار را بالا آورد و عبور و مرور از داخل حياط آنها نه تنها براي دختر بلكه براي همه غير ممكن شد.
درست كردن پنجره و ديوار چيني همزمان تمام شد و من اولين چيزي كه بعد از درست شدن پنجره دیدم قطره اشكي بود كه از چشم مادرم چكيد.

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:10 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۰
داستان غم انگیز در گذشت بانوی داستان ایران

 

 

سیمین دانشور!!!

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:0 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰
 داستان نوروز من

 

نوروز نزدیک است. نوروز هيچ وقت براي ما به مفهوم عيد و ديد و بازديد و پهن کردن سفره هفت سین نبود. اما مفهوم هاي ديگري داشت و خواهد داشت.

نوروز براي من به مفهوم آب شدن قنديل ها و صداي چك چك قطره هاي آب در سايه سار سرد پشت خانه، تمام شدن بارش ملايم برف، آرام گرفتن باد سرد و سركش و خشك شدن گل و لاي انباشته در كوچه پس كوچه هاي روستا و از همه مهم تر راحت شدن از به دنبال كشيدن چكمه هاي بلند و سرد و سنگين بود. چكمه اي كه نه تنها هيچ گرمايي نداشت، بلكه  پاهايم را که در آن فرو مي كردم، سوز سرما، از نوك انگشتان پا تا فرق سرم کشیده میشد. با آمدن بهار، وفتی پاهايم را از داخل چكمه در می آوردم، تازه احساس مي كردم چقدر دلم براي پاهايم تنگ شده بود.

نوروز به مفهوم بي خبر كوچيدن سارها بود. سارهايي كه در طول زمستان با چكمه ي سرد و سنگين بدنبالشان دويده  و براي شكار آنها دام هاي گوناگوني پهن كرده بودم، ولي سارها زرنگ تر از من بودند و دانه ها را مي خوردند اما گرفتار دام نمي شدند . حسرت داشتن سار تا سال بعد در دلم مي ماند.

نوروز يعني، بي خبر آمدن پرستوها، پرستوهايي كه نسل به نسل لانه هايشان را شبيه هم مي ساختند و شبيه هم زندگي مي كردند و همانطور كه بي خبر آمده بودند، بي خبر هم كوچ مي كردند و مي رفتند.

نوروز يعني، آمدن خواهرم به خانه مان. هميشه زمستان كه فرا مي رسيد، فكر مي كردم خواهرم با بچه هايش پشت كوپه هاي برف و در ميان سرما گير كرده و براي رسيدن به خانه ي ما، شبانه روز سوز و سرما را تحمل مي كند و با بچه هايش مشغول برف روبي است. خواهری که فرد مشترک زندگی اش را نه خودش بلکه به خواسته ی اطرافیان پذیرفته بود و سالی و چند سالی یک بار به خانه ی ما می آمد.

با آمدن نوروز، قنديل ها آب مي شد و سارها مي رفتند و پرستوها بازمي گشتند. نورخورشيد زمين خيس را خشك مي كرد و سبزه ها مي روييد و گندم زار بي انتها، با نوازش ملايم باد بهاري به رقص در مي آمد و در يك روز آفتابي و روشن از ميان سبزه زاران، خواهرم دست در دست بچه هايش، خنده بر لب پيدايش مي شد. خنده ي شاد آنها  باعث تركيدن بغض گلويم مي شد و از اينكه خواهرم بعد كلي رنج و زحمت، صحيح و سالم به خانه مان رسيده است، از خوشحالي، دزدكي اشك مي ريختم. خواهرم هيچ وقت نفهميد و نخواهد فهميد كه چرا با ديدن آنها اشك چشمانم سرازير مي شود.

نوروز يعني، به برگ و بار نشستن درخت توت. درختي كه ما بين خانه ي ما و همسايه مان روييده بود. بهار كه مي شد درخت توت از نفس گرم بهار، دوباره جان مي گرفت و بعدها ما و همسايه مان حق داشتيم  به اندازه ي مساوي  از توت هاي شيرين آن بچينيم و بخوريم.

نورز يعني، قطع شدن صداي يك نواخت تق تق تبر پدرم . در طول زمستان بلند، پدرم با تبر كوچك و تيزش، هيزم ها را براي روشن نگهداشتن بخاري، خرد مي كرد و همراه با صداي تبر پدرم، صداي تبرهاي ديگر نيز از جاي جاي روستا به گوش مي رسيد. بهار كه مي شد پدر تبر را تميز مي كرد و در جاي مناسبي مي گذاشت و با خوشحالي شعري زيبا را زير لب زمزمه مي كرد.

نوروز يعني، گرم شدن دست هاي مادرم. او در طول زمستان سياه و سرد، شسته، پخته و دوخته بود و دستش از شدت سرما كبود می شد و مي لرزيد و خوبي بهار اين بود كه ديگر دست هاي مادرم از سوز و سرما نمي لرزيد و انگار بهار به خاطر مادرم آمده بود.

نوروز يعني، كند شدن زمان و مكث خورشيد در آسمان آبي. ما از سر صبح تا غروب آفتاب فرصت زيادي داشتيم تا از شهد نور خورشيد بنوشيم و هنگام شب غرق در گرماي لطيف و دل انگيز آن به خواب شيريني فرو رويم و خستگي يك روز بازي و بالا و پايين پريدن را در كنار ديگر برادرها و خواهرها و پدر و مادرمان، از تن  بدر كنيم.

روزها و سال هاي گذشته، هر چند تلخ و گزنده هم گذشته باشد، با آمدن نوروز، روزها و لحظه ها، زيبا و پرشكوه جلوه مي كند.

 

نوروز نزديك است.......... نوروزتان سبز و پر مفهوم باد.

 

در آستانه ی نوروزخوندن وبلاگ زیبای حکایت ها و ناگفتنی ها خالی از لطف نیست

لطفا روی حکایت ها کلیک کنید.

 

+ نوشته شده در ساعت 12:22 توسط عبد الصالح پاک.
دوشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۰
داستان هیجان انگیز بهترین فیلم زبان غیر انگلیسی اسکار 2012
 

 

 

جدایی نادر از سیمین

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:25 توسط عبد الصالح پاک.