
نوروز نزدیک است. نوروز هيچ وقت براي ما به مفهوم عيد و ديد و بازديد و پهن کردن سفره هفت سین نبود. اما مفهوم هاي ديگري داشت و خواهد داشت.
نوروز براي من به مفهوم آب شدن قنديل ها و صداي چك چك قطره هاي آب در سايه سار سرد پشت خانه، تمام شدن بارش ملايم برف، آرام گرفتن باد سرد و سركش و خشك شدن گل و لاي انباشته در كوچه پس كوچه هاي روستا و از همه مهم تر راحت شدن از به دنبال كشيدن چكمه هاي بلند و سرد و سنگين بود. چكمه اي كه نه تنها هيچ گرمايي نداشت، بلكه پاهايم را که در آن فرو مي كردم، سوز سرما، از نوك انگشتان پا تا فرق سرم کشیده میشد. با آمدن بهار، وفتی پاهايم را از داخل چكمه در می آوردم، تازه احساس مي كردم چقدر دلم براي پاهايم تنگ شده بود.
نوروز به مفهوم بي خبر كوچيدن سارها بود. سارهايي كه در طول زمستان با چكمه ي سرد و سنگين بدنبالشان دويده و براي شكار آنها دام هاي گوناگوني پهن كرده بودم، ولي سارها زرنگ تر از من بودند و دانه ها را مي خوردند اما گرفتار دام نمي شدند . حسرت داشتن سار تا سال بعد در دلم مي ماند.
نوروز يعني، بي خبر آمدن پرستوها، پرستوهايي كه نسل به نسل لانه هايشان را شبيه هم مي ساختند و شبيه هم زندگي مي كردند و همانطور كه بي خبر آمده بودند، بي خبر هم كوچ مي كردند و مي رفتند.
نوروز يعني، آمدن خواهرم به خانه مان. هميشه زمستان كه فرا مي رسيد، فكر مي كردم خواهرم با بچه هايش پشت كوپه هاي برف و در ميان سرما گير كرده و براي رسيدن به خانه ي ما، شبانه روز سوز و سرما را تحمل مي كند و با بچه هايش مشغول برف روبي است. خواهری که فرد مشترک زندگی اش را نه خودش بلکه به خواسته ی اطرافیان پذیرفته بود و سالی و چند سالی یک بار به خانه ی ما می آمد.
با آمدن نوروز، قنديل ها آب مي شد و سارها مي رفتند و پرستوها بازمي گشتند. نورخورشيد زمين خيس را خشك مي كرد و سبزه ها مي روييد و گندم زار بي انتها، با نوازش ملايم باد بهاري به رقص در مي آمد و در يك روز آفتابي و روشن از ميان سبزه زاران، خواهرم دست در دست بچه هايش، خنده بر لب پيدايش مي شد. خنده ي شاد آنها باعث تركيدن بغض گلويم مي شد و از اينكه خواهرم بعد كلي رنج و زحمت، صحيح و سالم به خانه مان رسيده است، از خوشحالي، دزدكي اشك مي ريختم. خواهرم هيچ وقت نفهميد و نخواهد فهميد كه چرا با ديدن آنها اشك چشمانم سرازير مي شود.
نوروز يعني، به برگ و بار نشستن درخت توت. درختي كه ما بين خانه ي ما و همسايه مان روييده بود. بهار كه مي شد درخت توت از نفس گرم بهار، دوباره جان مي گرفت و بعدها ما و همسايه مان حق داشتيم به اندازه ي مساوي از توت هاي شيرين آن بچينيم و بخوريم.
نورز يعني، قطع شدن صداي يك نواخت تق تق تبر پدرم . در طول زمستان بلند، پدرم با تبر كوچك و تيزش، هيزم ها را براي روشن نگهداشتن بخاري، خرد مي كرد و همراه با صداي تبر پدرم، صداي تبرهاي ديگر نيز از جاي جاي روستا به گوش مي رسيد. بهار كه مي شد پدر تبر را تميز مي كرد و در جاي مناسبي مي گذاشت و با خوشحالي شعري زيبا را زير لب زمزمه مي كرد.
نوروز يعني، گرم شدن دست هاي مادرم. او در طول زمستان سياه و سرد، شسته، پخته و دوخته بود و دستش از شدت سرما كبود می شد و مي لرزيد و خوبي بهار اين بود كه ديگر دست هاي مادرم از سوز و سرما نمي لرزيد و انگار بهار به خاطر مادرم آمده بود.
نوروز يعني، كند شدن زمان و مكث خورشيد در آسمان آبي. ما از سر صبح تا غروب آفتاب فرصت زيادي داشتيم تا از شهد نور خورشيد بنوشيم و هنگام شب غرق در گرماي لطيف و دل انگيز آن به خواب شيريني فرو رويم و خستگي يك روز بازي و بالا و پايين پريدن را در كنار ديگر برادرها و خواهرها و پدر و مادرمان، از تن بدر كنيم.
روزها و سال هاي گذشته، هر چند تلخ و گزنده هم گذشته باشد، با آمدن نوروز، روزها و لحظه ها، زيبا و پرشكوه جلوه مي كند.
نوروز نزديك است.......... نوروزتان سبز و پر مفهوم باد.
در آستانه ی نوروزخوندن وبلاگ زیبای حکایت ها و ناگفتنی ها خالی از لطف نیست
لطفا روی حکایت ها کلیک کنید.