
من کمی دیرتر از سایر دوستان به جمع رمان نویسان نوجوان امروز کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پیوستم. چون خبرآغاز به کار این گروه را دیرتر از یک دوست نویسنده شنیده بودم. از کم و کیف کار خبر نداشتم. فقط فهمیدم که کانون با تعدادی از نویسندگان قرارداد نوشتن رمان نوجوان امضاء کرده است. با چند تن از دوستان نویسنده تماس گرفتم. تعدادی از آن ها رمان را نوشته و تحویل داده بودند. تعدادی هم اعتقاد داشتند این پروژه تمام شده و برای نوشتن رمان پی گیر آن نباشم. از این که از این جریان جامانده بودم، کمی ناراحت و دلخور بودم. دوباره برای کسب اطلاع با یکی دیگر از دوستان نویسنده تماس گرفتم. دوستم گفت:« تو با بقیه هم مشورت کردی و یا فقط داری با من تماس می گیری؟» گفتم:« من با چند نفر دیگر هم تماس گرفتم.» دوستم گفت:« تو امروز پنچ بار با من تماس گرفتی. فکر نمی کنم با کسی دیگر تماس گرفته باشی!»
شاید راست می گفت. در ادامه گفت:« بهترین کار این است که با جناب آقای سیدصادق رضایی مدیرعامل محترم کانون تماس بگیرید یا با جناب آقای حمید رضا شاه آبادی مسئول محترم رمان نوجوان امروز. چون مسئول پروژه آقای شاه آبادی است.»
تا عصر دو دل بودم با کدام یک از این دوستان تماس بگیرم. آخرسر تصمیم گرفتم با آقای شاه آبادی تماس بگیرم و اگر هم پروژه تمام شده باشد گلایه ای هم بکنیم و قال قضیه کنده شود. شماره ی آقای شاه آبادی را گرفتم. او مثل همیشه گفت:« بفرمایید!» خودم را معرفی کردم. طبق معمول صدای آقای شاه آبادی بلندتر شد و به گرمی احوال پرسی کرد و پرسید:« بفرمایید؟» من فوری گفتم:« آقای شاه آبادی! من نباید رمان نوجوان بنویسم؟»
آقای شاه آبادی گفت:« چرا؟ شما حتما باید رمان نوجوان بنویسید!» از جواب او هم خوشحال شدم و هم جا خوردم. گفتم:« چرا مرا برای طرح رمان نوجوان امروزخبر نکردید؟» آقای شاه آبادی گفت:« طرح رمان داری؟» نمی دانستم طرح دارم یا نه. مکثی کردم و گفتم:« دارم.» آقای شاه آبادی گفت:« فردا طرح رمان را در سه صفحه می نویسی و برای من فاکس می کنی. ما امروز با آقای رضایی به توافق رسیدیم طرح رمان نوجوان امروز را ادامه بدهیم.»
با خوشحالی بدون خدا حافظی با آقای شاه آبادی تلفن را قطع کردم. طرح را نوشتم و فاکس کردم. طرح خام و ناپخته بود. آقای شاه آبادی تماس گرفت و نوشتن طرح را توضیح داد. دوباره نوشتم و طرح پذیرفته شد. در طول نوشتن هم آقای شاه آبادی و هم خانم سوسن طاقدیس برای من مشاوره می دادند. واقعا روزهای خوبی بود. هم می نوشتم و هم آموزش می دیدم. تا این که رمان تمام شد و من برای اولین بار جهت شرکت در کلاس نویسندگان رمان نوجوان امروز دعوت شدم.
اینگونه بود که وارد این گروه شدم.
حالا با یقین می توانم بگویم این فقط یک گروه نویسنده نیست که قرار است چند کتاب رمان کودک و نوجوان تولید کنند. بلکه گروهی از نویسندگان هستند که برای بهبود ادبیات کودک و نوجوان و برای بهتر نوشته شدن رمان سایر نویسندگان دیگر هم، دلسوزی، تلاش و راهنمایی می کنند. سفرهای این گروه فقط یک سفر تفریحی نیست، در سفرها با فرهنگ ها و آداب و رسوم اقوام ایرانی آشنا می شویم و دیگر این که نشست هایی که در طول سفر بگزار می شود، بسیار آموزشی بوده و باعث دانش افزایی نویسندگان می شود. در سفرها می آموزیم که دیالوگ ها چه نقشی در داستان دارند. توصیف چه کارکردی دارد. تفاوت رمان نوجوان با رمان بزرگ سال چیست. چیزهایی را که قبلاً به شکل تئوری می دانستیم و در هیچ کجا به دردمان نمی خورد. در این سفرها دانسته های قبلی را به شکل عملی و کارگاهی یاد می گیریم و در نوشتن رمان از آن استفاده می کنیم. بحث هایی که در این کلاس ها مطرح می شود بسیار مفید و کاربردی است. مثلاً یک بار درباره ی ادبیات بومی بحث و تبادل و نظر شد و مشخص شد که ادبیات بومی چه ویژگی هایی دارد. گاهی بحث ها چنان زیبا و عالی پیش می رود که وقت کم می آید.
حضور نویسندگان و شاعران مطرح کشور و گوش دادن به نظرات آن ها واقعاً هر یک از سفرها را به یادماندنی کرده و جنبه ی آموزشی نشست ها را بالا برده است.
حدس می زنم در آینده ی بسیار نزدیک، این گروه روی ادبیات کودک و نوجوان ایران تاثیر بسیار خواهد گذاشت و این بخش از ادبیات را به سوی جهانی شدن سوق خواهد داد.
طرح رمان نوجوان امروز یکی از طرح هایی است که در تاریخ ادبیات کودکان و نوجوانان ماندگار خواهد شد. دلیلی محکم برای این گفته ی خود دارم و آن این که حمایت جناب آقای سیدصادق رضایی مدیرعامل محترم کانون از این طرح باعث شده است که جناب آقای شاه آبادی فرهنگی زیبا و جذاب به این گروه تزریق کند که بزرگان ادبیات کودک و نوجوان تمام دانسته های خود را برای نوشتن رمان زیبا، به رایگان در اختیار دیگران بگذارند.
حالا نویسندگان با آگاهی و جرئت بالا دست به نگارش رمان خواهند زد، چون شصت چشم آگاه با دلسوزی و مهربانی مواظب او هستند تا بهترین رمان را برای نوجوانان این مرز و بوم به نگارش در آورند.
پ.ن: روز پنچ شنبه 1391/12/24در تهران نویسندگان و تصویرگران این گروه در خیابان وصال-حجاب در مرکز آفرینش های هنری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان دور هم جمع می شوند و سومین سالگرد شروع به کار«رمان نوجوان امروز» را جشن می گیرند. من هم در جشن حضور خواهم داشت.
از صمیم قلب سلام عرض می کنم و برای شما دوستان خوبم آرزوی سلامتی و موفقیت دارم. کسالتی که داشتم برطرف شده،اما چند روزی را باید به استراحت بپردازم. نوشتن هرگونه داستان و رمان برای من ممنوع شده است. فقط می توانم در وبلاگ بنویسم. اتفاق عجیبی که در طول هفته بیماری افتاد برای من بسیار جالب و روحیه بخش بود. یکی از اتفاق ها چاپ شدن کتاب « افسانه های اقوام ایرانی» در انتشارات کتابسرای تندیس بود. وقتی جناب آقای میرباقری متوجه می شود که کسالت دارم، جهت روحیه بخشیدن به من فوری چند جلد از کتاب را برای من ارسال کرد. آقای میرباقری عزیز با این عملش واقعاً باعث خوشحالی مرا فراهم کرد.
همچنین با خبر شدم کتاب «آن سوی پرچین خیال» را هم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان روانه ی بازار نشر کرده است. شما دوستان بخش هایی از این کتاب را قبلاً در همین وبلاگ حکایه، مطالعه کرده اید.
اتفاق جالب و خوشحال کننده ی دیگر تماس چند تن از دوستان وبلاگی بود. یک باره دوستان مجازی تبدیل به دوستان حقیقی شدند. چنان از تماس این دوستان خوشحال شدم که ناگهان کسالتم برطرف شد. حالا می فهمم که تزریق روحیه مهمتر از تزریق آمپول است.
رویا خانم «وقتی تونیستی رویا» یکی دیگر از دوستان وبلاگی خبر داد که کتابم را خونده و آن را در وبلاگش معرفی کرده است. چنان شور و شوقی در من ایجاد شد که قابل وصف نیست. با خودم گفتم با داشتن چنین دوستان خوب و مهربانی، بیماری کیلویی چند است؟
لب تاب را برداشتم و شروع به نوشتن این مطالب کردم. هیچ وقت تصور نمی کردم که دوستان مجازی این چنین به آدم نزدیک باشند و باعث شادی و نشاط او را فراهم کنند.
اگر قرار باشد از دوستان مجازی اسم ببرم، خیلی طولانی می شود. پس بهتر است بدون اسم بردن از این عزیزان، از همه ی شما تشکر کنم که باعث فراری شدن کسالتم شده اید.