








گاهي درد شخصي است و بايد تحملش كني و به قولي با او بسازي و مي سازي. چون دردي نيست كه براي ديگران قابل بيان باشد. شايد تيم محبوبت باخته باشد، شايد نقل قولي بر عليه خود از دوستت شنيده باشي و دلت گرفته باشد. شايد خودنويسي را كه سالهاي سال لمسش كرده بودي، با آن می نوشتي و كم كم به بودنش عادت كرده بودي، ناگهان يه روز مي بيني كه نيست و دردي خفيف جانت را فرا مي گيرد و اين درد را نمي شود به عنوان درد براي كسي بيان كرد و بايد تحملش كني و در خلوت خود بار سنگين نبود آن را به دوش بكشي.
گاهي درد شخصي و فردي است. دچار دوست داشتن مي شوي و دوست مي داري و آن دوست ملكه ي ذهنت مي شود و با فكر كردن به او خلوت خود را زيبا مي كني و زبان در كام مي كشي تا كسي از اين راز با خبر نشود و كم كم دچار غم و اندوه مي شوي و درد مي كشي. دردي لطيف و نرم. دردي كه هيچ مشتري مناسبي جز خودت ندارد.
گاهي درد، شخصي و مخصوص به خودت است. حس مي كني دوست داشته مي شوي و براي طرف ارزش و اهميت داري و مي فهمي كه حق پس زدن او را هم داري و پس مي زني. درحين اينكه تو هم دوستش داري و براي تو عزيز است، اما چون حق پس زدن و ابراز قدرت داري، از قدرتت استفاده مي كني و به هر دليل و بي دليل هرچه فرياد داري برسرش مي كشي، تحقيرش مي كني، بي محلي را به اوج خودش مي رساني... چرا؟ چون دوست داشته مي شوي و فكر مي كني دوست داشته شدن، به شما، حق هر گونه رفتاري را مي دهد. ولي نمي داني تحمل آدمي اندازه دارد و يك روز مي بيني كه دوستدارت با قلبي شكسته و روحی زخمي، بناچار گذاشته و رفته است و تو مي ماني و عربده هاي بي مخاطبت! دچار درد مي شوي. ميداني كه حق با او بود. پس به التماس مي افتي و خواهان برگشتش مي شوي ولي دلي كه شكسته، ديگر شكسته است و برگشتي در كار نيست. تنها مي شوي با دردي كه تخمش را خودت در دلت كاشته اي، اما روح دوستت را با آن خراشيده اي و او را هم آلوده ي درد كرده اي.
گاهي درد شخصي و مربوط به خودت است. مثل زماني كه دوستانت را به هم معرفي مي كني و فكر مي كني حلقه ي دوستي ايجاد كرده اي و به آن مي بالي و حس بزرگي به تو دست مي دهد و شوقي سر شار از دوستي در دلت ايجاد مي شود ولي خيلي زود در مي يابي كه از حلقه دوستان كه خود باعث و باني اش بوده اي، رانده شده اي و جايي در بين آنها نداري. به خلوت خود پناه مي بري و از درد مي خندي.خنده اي به تلخي زهر!!
گاهي درد شخصي و مال خودت است مثل...
با تمام این حرف ها، درد را به عمق ذهنت بیندازی و به زندگی و به دوستانت فکر کنی. دوستانی که دوستشان داری و دوستت دارند.
پ.ن: در پست بعدی لیست کتاب هایم را در نمایشگاه کتاب تهران برای شما دوستان عزیز خواهم نوشت.
عمو حکایه عزیز!
من و آسمانم کوچک هستیم، به اندازه ی
پنجره ی یک واحد آپارتمانی 85 متری، گاهی به اندازه ی محوطه ی یک مجتمع 98
واحدی، خیلی هم که بزرگ بشویم می شویم اندازه ی محدوده ی هزار واحدی یک
شهرک دور افتاده در حاشیه ی کویر قم.
تو و آسمانت بزرگ هستید،
به اندازه ی دشت های فراخ گرگان، به اندازه ی لطافت بوته های تمشک جزیره ی
آشوراده، به اندازه ی جنگل های زیبای هزار پیچ و به اندازه ی شگفتی های
تالاب میانکاله و موج هایی که در بندرترکمن می رقصند.
عمو حکایه! سهم من و تو از آسمان یکسان نیست، همان طور که از غم و دلتنگی، همان طور که از تنهایی، از دوست داشتن و عشق.
سهم
من از پیاده روی بیشتر است، سهم من از سیمان و بتن بیشتر است، سهم تو از
دار و درخت. من ماشین های سنگین تریلر ها، میکسرهای حمل بتن، بولدوزرها و
کمپرسی ها را بیشتر می بینم، تو کشتی ها را، با آن صدای بوق ممتد زیبایشان.
تو بُز زرد می بینی و من تنها به دیدن گربه های ترسو و موش های خانگی
دلخوشم.
خوش به حال تو عمو حکایه! هر کسی به اندازه ی آسمانش
توی چشمهاش پرنده داره، تو حتماً دسته دسته فلامینگو و پلیکان های مهاجر
توی چشم هات پرواز می-کنند، من فقط چند گنجشک دارم که بین آهن پاره های
کارگاه های ساختمان سازی مسیر هزاره ی چهارم تا جاده ی اصلی پردیسان،
بازیگوشی می کنند. گاهی هم فقط صدای جیک جیک شان را می شنوم، ظهرها، وقتی
زیر آفتاب سوزان کویر قم، از اداره به خانه بر می گردم، قطرات شور عرق روی
صورتم سرازیر می شوند و مجبورم می کنند چشمهام را ببندم و کورمال کورمال
راه بروم.
خوش به حال تو عمو حکایه! خدا به تو از همه چیز سهم
بیشتری داده، حتی از فصل ها، تو هر روزت چهار فصل دارد؛ ولی من اینجا هیچ
فصلی ندارم، فقط گاهی احساس سرما می کنم و گاهی گرما آزارم می دهد.
تو که از خوبی ها سهم بیشتری داری برای من دعا کن.
...................................................راستی سلام!
سید حبیب نظاری
سلام سيد حبيب عزيزم!
حالم این روزها اصلاً خوب نیست. دلشوره دارم و غمی مبهم قلبم را می فشارد. حوصله و روحیه ی هیچ کاری را ندارم. اصلاً سرکار نمی روم. نمی توانم بروم. به اجبار خودم را در خانه مبحوس کرده ام و به خاطر همین این روزها برای من سخت و دشوار می گذرد. نه توان نوشتن دارم و نه حوصله ی مطالعه. کمی نگران هستم. نگران فردا و فرداها. نامهربان نیستم ولی نامهربانی ها زیاد می بینم. تحمل این شرایط کمی حالم را خراب و توانم را از بین برده است. نمی دانم شاید این نیز بگذرد. اماوقتي نامه ات را خواندم لحظه اي به اين فكركردم كه تفاوت ما آدمها و محيط زندگي مان چقدر با هم متفاوت است و در روحيه مان تاثير مي گذارد.حقيقتا وقتي توصيف محيط زندگي شما را خواندم يه جورهايي دلم گرفت و تصور زندگي چند ساعته هم در آن گرماي برهوت مرا آزار داد. نمي دام چطور مي شود زيرآسمان كوچك زندگي كرد، نفس كشيد و به نواي دل انگيز طبيعت گوش كرد و عشق ورزيد؟
ولي آدمي تاثير پذير است و خودش را با محيط خود و مشكلات آن وفق مي دهد و حتي گاهي ديده شده آدم هاي آن محيط سخت و دلگير، احساس خوشبختي و سعادت مي كنند و خوشبخت كسي كه بتواند در آن محيط سخت ،خوب زندگي كند.
اما آن چيزي كه من بدنبال آن هستم نه آسمان بزرگ و نه جنگل سرسبز و نه ترانه ي موج هاي دريا و نه بازي بز زرد است كه خوشبختانه همه ي اين ها براي من فراهم است..بلكه من بدنبال دلی بزرگ و مهربان هستم. وقتي دل بزرگ باشد مي توان حتي آسمان بزرگ را بوجود آورد.كوه سربه فلك كشيده ساخت، و دريا كه نه بلكه اقيانوس را در آن جاري كرد و دوست داشت و عشق ورزيد و چهار فصل زيباتر از فصل طبيعت ایجاد کرد.
سيد حبیب عزیز! شايد آنچه شما داريد من نداشته باشم .تو دلي بزرگ و قلبي مهربان داري كه هميشه مرا جذب كرده است وآسمان هرچه هم بزرگ ولي دل كوچك باشد، دست آدمي براي هركاري حتي براي دوست داشتن مي بندد.
آيا ديده اي كساني را كه دلشان بسيار كوچك است وهمه چيز را به نا حق براي خود مي خواهند و براي بدست آوردن آن حتي به دوست و دشمن هم رحم نمي كنند؟
خدا كسي را دچار اين نوع آدمها نكند كه نه نتها باعث دلزدگي و رنج آدمي را فراهم مي كنند، بلكه كم كم آدم را به انزوا مي كشانند و بر روي ويرانه هاي درد و رنج تو به رقص و پايكوبي مي پردازند.خوشبختانه اين نوع آدم ها همان طور كه بي دليل با پاهاي خودشان مي آيند بي دليل هم با پاهاي خودشان هم مي روند بدون اينكه نه علت آمدنشان معلوم باشد و نه علت رفتن خود را بگويند. همان بهتر كه اين نوع آدمها آنقدر از ما دور شوند تا ما بتوانيم آسمان زيبا را تماشا كنيم و به موسيقي دريا گوش فرا دهيم و مهمتر از همه دوست بداريم و دوست داشته شويم.
عبدالصالح پاک(عمو حکایه)