چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲
داستان نامه و جواب نامه

 

 عمو حکایه عزیز!

من و آسمانم کوچک هستیم، به اندازه ی پنجره ی یک واحد آپارتمانی 85 متری، گاهی به اندازه ی محوطه ی یک مجتمع 98 واحدی، خیلی هم که بزرگ بشویم می شویم اندازه ی محدوده ی هزار واحدی یک شهرک دور افتاده در حاشیه ی کویر قم.
تو و آسمانت بزرگ هستید، به اندازه ی دشت های فراخ گرگان، به اندازه ی لطافت بوته های تمشک جزیره ی آشوراده، به اندازه ی جنگل های زیبای هزار پیچ و به اندازه ی شگفتی های تالاب میانکاله و موج هایی که در بندرترکمن می رقصند.
عمو حکایه! سهم من و تو از آسمان یکسان نیست، همان طور که از غم و دلتنگی، همان طور که از تنهایی، از دوست داشتن و عشق.
سهم من از پیاده روی بیشتر است، سهم من از سیمان و بتن بیشتر است، سهم تو از دار و درخت. من ماشین های سنگین تریلر ها، میکسرهای حمل بتن، بولدوزرها و کمپرسی ها را بیشتر می بینم، تو کشتی ها را، با آن صدای بوق ممتد زیبایشان. تو بُز زرد می بینی و من تنها به دیدن گربه های ترسو و موش های خانگی دلخوشم.
خوش به حال تو عمو حکایه! هر کسی به اندازه ی آسمانش توی چشمهاش پرنده داره، تو حتماً دسته دسته فلامینگو و پلیکان های مهاجر توی چشم هات پرواز می-کنند، من فقط چند گنجشک دارم که بین آهن پاره های کارگاه های ساختمان سازی مسیر هزاره ی چهارم تا جاده ی اصلی پردیسان، بازیگوشی می کنند. گاهی هم فقط صدای جیک جیک شان را می شنوم، ظهرها، وقتی زیر آفتاب سوزان کویر قم، از اداره به خانه بر می گردم، قطرات شور عرق روی صورتم سرازیر می شوند و مجبورم می کنند چشمهام را ببندم و کورمال کورمال راه بروم.
خوش به حال تو عمو حکایه! خدا به تو از همه چیز سهم بیشتری داده، حتی از فصل ها، تو هر روزت چهار فصل دارد؛ ولی من اینجا هیچ فصلی ندارم، فقط گاهی احساس سرما می کنم و گاهی گرما آزارم می دهد.
تو که از خوبی ها سهم بیشتری داری برای من دعا کن.
...................................................راستی سلام!

 

 

                                                                                       سید حبیب نظاری

 

 

 سلام سيد حبيب عزيزم!

حالم این روزها اصلاً خوب نیست. دلشوره دارم و غمی مبهم قلبم را می فشارد. حوصله و روحیه ی هیچ کاری را ندارم. اصلاً سرکار نمی روم. نمی توانم بروم. به اجبار خودم را در خانه مبحوس کرده ام و به خاطر همین این روزها برای من سخت و دشوار می گذرد. نه توان نوشتن دارم و نه حوصله ی مطالعه. کمی نگران هستم. نگران فردا و فرداها. نامهربان نیستم ولی نامهربانی ها زیاد می بینم. تحمل این شرایط کمی حالم را خراب و توانم را از بین برده است. نمی دانم شاید این نیز بگذرد. اماوقتي نامه ات را خواندم لحظه اي به اين فكركردم كه تفاوت ما آدمها و محيط زندگي مان چقدر با هم متفاوت است و در روحيه مان تاثير مي گذارد.حقيقتا وقتي توصيف محيط زندگي شما را خواندم يه جورهايي دلم گرفت و تصور زندگي چند ساعته هم در آن گرماي برهوت مرا آزار داد. نمي دام چطور مي شود زيرآسمان كوچك زندگي كرد، نفس كشيد و به نواي دل انگيز طبيعت گوش كرد و عشق ورزيد؟

ولي آدمي تاثير پذير است و خودش را با محيط خود  و مشكلات آن وفق مي دهد و حتي گاهي ديده شده آدم هاي آن محيط سخت و دلگير، احساس خوشبختي و سعادت مي كنند و خوشبخت كسي كه بتواند در آن محيط  سخت ،خوب زندگي كند.

اما آن چيزي كه من بدنبال آن هستم نه  آسمان بزرگ و نه جنگل سرسبز و نه ترانه ي موج هاي دريا و نه بازي بز زرد است كه خوشبختانه همه ي اين ها براي من فراهم است..بلكه من بدنبال دلی بزرگ و مهربان هستم. وقتي دل بزرگ باشد مي توان حتي آسمان بزرگ را بوجود آورد.كوه سربه فلك كشيده ساخت، و دريا كه نه بلكه اقيانوس را در آن جاري كرد و دوست داشت و عشق ورزيد و چهار فصل زيباتر از فصل طبيعت ایجاد کرد.

سيد حبیب عزیز! شايد آنچه شما داريد من نداشته باشم .تو دلي بزرگ و قلبي مهربان داري كه هميشه مرا جذب كرده است وآسمان هرچه هم بزرگ ولي دل كوچك باشد، دست آدمي براي هركاري حتي براي دوست داشتن مي بندد.

آيا ديده اي كساني را كه دلشان بسيار كوچك است وهمه چيز را به نا حق براي خود مي خواهند و براي بدست آوردن آن حتي به دوست و دشمن هم رحم نمي كنند؟

خدا كسي  را دچار اين نوع آدمها نكند كه نه  نتها باعث دلزدگي و رنج آدمي را فراهم مي كنند، بلكه كم كم آدم را به انزوا مي كشانند و بر روي ويرانه هاي درد و رنج تو به رقص و پايكوبي مي پردازند.خوشبختانه اين نوع آدم ها همان طور كه بي دليل  با پاهاي خودشان مي آيند بي دليل هم با پاهاي خودشان هم مي روند بدون اينكه نه علت آمدنشان معلوم باشد و نه علت  رفتن خود را بگويند. همان بهتر كه اين نوع آدمها آنقدر از ما دور شوند تا ما بتوانيم آسمان زيبا را تماشا كنيم و به موسيقي دريا گوش فرا دهيم  و مهمتر از همه  دوست بداريم و دوست داشته شويم.

 

 

 

                                                                             عبدالصالح پاک(عمو حکایه)

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 13:7 توسط عبد الصالح پاک.