
تنها لازمه ی نویسنده شدن، عشق به نوشتن است. وقتی از نوشتن لذت ببرید و بتوانید دیوانه وار بنویسید، حتماً نویسنده خواهید شد. برای نویسنده شدن، رفتن به کلاس های نویسندگی و پرداختن هرینه های هنگفت، کاری عبث و بیهوده است. نویسندگی چیزی نیست که در کلاس های نویسندگی یاد گرفت. نمی گویم کلاس ها تاثیری ندارد. دارد. خیلی کم. برای نویسنده شدن باید شیفته نوشتن شوید و از هر کلمه ای که روی کاغذ می نویسید لذت ببرید. اگر از نوشتن لذت نمی برید، اگر برای نوشتن از خواب و خوراک خود نمی زنید، وقت و سرمایه ی خود را بیهوده در کلاس های نویسندگی هدر ندهید.
علاوه بر عشق به نوشتن، جرئت آشکار کردن رازهای خود را هم داشته باشید. بخش زیادی از قصه ها، رازهای زندگی خودِ نویسنده هاست. در هر داستان کوتاه، رمان و حتی شعر، به رویأها و رازهای پنهان نویسنده ها پی می بریم. به عبارتی دیگر، هر داستان؛ رازها و رویأهای نویسنده ها است. اگر جرئت دارید رازهایتان را، رویأهایتان را به حراج بگذارید، اگر می توانید ساعت ها، روزها، ماه ها، سال ها در اتاقی تک و تنها بمانید و بنویسید. اگر می توانید از سرِ شب تا کله ی سحر، عاشقانه روی کاغذ سفید خم شوید و کلمه به کلمه، جمله به جمله دنیای تازه ای بسازید. حتماً رگه هایی از نویسندگی در وجود شما نهفته است.
البته،تأثیر خواندن داستانِ کوتاه و رمان را انکار نمی کنم. بلکه باید خواند و خواند و خواند. هر داستان کوتاه و هر رمان، طعم، بو، فضا، گفتگو، توصیف، شخصیت و سبک خاص خودش را دارد. به همین خاطر هیچ وقت از خواندن نباید سیر بشویم و در مقطعی دست از خواندن بکشیم. همانطور که شیفته ی نوشتن هستیم، به همان اندازه، دلبسته ی خواندن هم باشیم.
علاوه بر این ها، نویسندگی؛ سرکشیدنِ داوطلبانه، جامِ دردهای مردم است.
یک روز قبل از آن ها کنار برکه رفته بودم و تا آمدن آن ها خودم را با پرتاب کردن سنگ به آب برکه سرگرم می کردم.
رجب، اشک ریزان آمد. فکر کردم کسی او را در راهِ برکه اذیتش کرده است. او وقتی مرا دید، های های به گریه افتاد. بغلش کردم. موی سرش را نوازش کردم. گریه اش کمی که آرام شد، پرسیدم: «مشکلی برایت پیش آمده؟»
رجب اشک چشمش را پاک کرد و گفت: «نه! مشکلی برای من پیش نیامد.»
پرسیدم: «پس چرا مثل بچه ها گریه می کنی؟»
رجب با تعجب پرسید: «مثل این که از ماجرا خبر نداری؟!»
گفتم: «کدام ماجرا؟ بگو ببینم چی شده؟»
رجب گفت: «عشقت پرید. قرار است با یک نفر دیگر عروسی کند.»
هنوز حرف رجب را خوب هضم نکرده بودم که آنا گریه کنان از رسید. همان طور که گریه می کرد، گفت: «بچه ها! عشقم از دستم رفت. همین الان شنیدم می خواهد با یک نفر دیگر ازدواج کند.»
بعد خواست خودش را به بغل من بیندازد. او را با دست کنار زدم و گفتم: «بکش کنار!»
آنّا با تعجب گفت: «چرا؟ نمی خوای برای همدردی بغلم کنی؟»
گفتم: «من قبل از تو شکست عشقی خوردم. خودم دنبال یه همدرد می گردم!»
آنّا با تعجب از رجب پرسید: «راست میگه؟ او هم شکست خورده؟»
رجب با بغض گفت: «آره! خبرش را الان شنیدم.»
من های های به گریه افتادم. آنّا هم دست هایش را روی شانه هایم گذاشت و به گریه افتاد. رجب هم هر دوی ما را با هم بغل کرد و با صدای بلندتر از صدای ما گریه می کرد.
از رجب می خواستم بپرسم؛ گریه ی تو دیگه برای چی است؟ ولی بغض راه گلویم را بسته بود. در حالی که گریه می کردیم، من و آنّا تو نخ رجب رفتیم. دیدیم او بدجوری زار می زند و اشک می ریزد. فکر کردم حتماً او هم شکست عشقی خورده و از ما پنهان کرده است.
آنّا در حالی که به هق هق افتاده بود، از رجب پرسید: «تو چرا گریه می کنی؟ مگر تو هم بله؟!»
رجب گریه اش را فرو خورد و گفت: «نه! من که عاشق کسی نیستم. هیچ وقت هم شکست عشقی نخواهم خورد. من به خاطر گریه کردن شما گریه می کنم نه برای شکست عشقی شما!»
از حرف رجب خنده ام گرفت. زیر چشمی نگاهی به آنّا انداختم. لبخند روی چهره ی او هم نشسته بود. در حالی که اشک چشمم را پاک می کردم، به خنده افتادم. آنّا هم شروع به خندیدن کرد. رجب باز هم سنگ تمام گذاشت و با صدای بلندتر از صدای ما شروع به خندیدن کرد.
Dokhtar.chobi@yahoo.com
پ.ن1: دوستان! ایمیل من تغییر یافته است. خواهشمندم به ایمیل جدیدم مطلب ارسال نمایید.
پ.ن2: دختر چوبی عنوان یکی از کتاب هایم است.
نمی دانم کی و چگونه شروع شده بود. دلبسته ی صفورا شده بودم و شب و روز به او فکر می کردم. او، در مدرسه پشت یک میز بین من و پیرقلی می نشست. پیرقلی در هیچ کاری جدی نبود. زیاد به فکر درس و مشقش هم نبود. هر مسئله ای که پیش می آمد، آن را به شوخی می گرفت و می خندید. خیلی هم حاضر جواب بود. به قول امروزی ها دریده. در جا حرفی به زبان می آورد که حتی به فکر جن هم نمی رسید. به خاطر همین اخلاقش خیلی دوستش داشتم. من در ردیف اول می نشستم. بعد صفورا و آن طرف صفورا هم پیرقلی می نشست.
از مدتی پیش ناخودآگاه شب و روز به صفورا فکر می کردم. هرچه بیشتر فکر می کردم، دلشوره ام هم بیشتر می شد. از بس به او فکر کرده بودم، دُچار خیالبافی شده بودم. خودم به خاطر این که درسِ من و صفورا خوب بود، معلم ما را خیلی دوست داشت. ما هر چه به پیرقلی در یاد گرفتن درس کمکش می کردیم، به خرجش نمی رفت و درس را جدی نمی گرفت. هر حرفی هم که می گفتی، جوابی هر چند نامربوط در چنته آماده داشت.
کم کم از پیرقلی بدم آمد. فکر می کردم او هم صفورا را دوست دارد. به همین خاطر، به او به چشم یک رقیب نگاه می کردم نه به عنوان یک رفیق. کم کم دلشوره ام شروع شد. و روز به روز هم بیشتر می شد. به دلایلی ساده و موضوع های پیش پا افتاده، با پیرقلی درگیر می شدم و بساط قهر را پهن می کردم.
تصمیم گرفتم نقشه ای بریزم و پیرقلی را به ته کلاس بفرستم. اما هر چه تلاش کردم، هیچ کدام از نقشه هایم نگرفت و او همچنان آن طرف میز در کنار صفورا جا خوش کرده بود. وقتی پیرقلی فهمید دل در گروه صفورا دارم، باعث شد بیشتر در مقابل من جبهه بگیرد. تنها حربه ی من برای از راه برداشتن او، درس خواندن و گرفتن نمره های عالی بود. گاهی در همه ی درس ها نمره ی بیست می گرفتم، افسوس می خوردم که؛ ای کاش درس های زیادتری وجود داشت و تعداد بیست هایم بیشتر و بیشتر می شد. کم کم به کوچکترین حرکت پیرقلی مشکوک می شدم. به جای این که به صفورا توجه کنم، حواسم بیشتر به پیرقلی بود.
وقتی هیچکدام از نقشه هایم نگرفت، کارمان به جر و بحث کشید. لقب های نامربوط و خنده دار روی هم می گذاشتیم.
یک روز که پیرقلی حسابی از دست من دلخور شده بود، گفت:« صفورا مرا بیشتر از تو دوست دارد.»
این حرفش حسابی مرا به آتش کشید. در حالی که داد می کشیدم، گفتم:« چطور مطمئنی؟»
پیرقلی لبخند مسخره ای زد و گفت:« برای این که تو هیچی نداری! چگونه می خواهی شکم صفورا را سیر کنی و شادی اش را فراهم کنی؟»
من گفتم:« درسِ من خوب است. زرنگ هستم. نمره های بیست می گیرم. این ها کافی نیست؟»
پیرقلی ادایم را در آورد و گفت:« نه که کافی نیست. هی میگی بیست، بیست! بیست به چه درد او می خورد. نمره برای خرخوان ها خوب است نه برای دیگران.»
گفتم:« مگه خودت چی داری؟ حتی یک نمره ی خوب هم نداری.»
پیرقلی گفت:« اول به من ثابت کن که با نمره بیست می شود شکم کسی را سیر کرد. بعد بگو؛ بیست، بیست! می شود، ها؟»
گفتم:« خُب، در آینده حتماً به دردم می خورد. ولی تو یک نمره ی خوب هم نداری. معلم می گوید؛ افراد تنبل در آینده دُچار مشکل می شوند.»
پیرقلی گفت:« اگر به نمره باشه، من نمی خوام آینده ی خوب داشته باشم. من چیزی دارم که تو در خواب هم نمی توانی ببینی!»
گفتم:« تو هیچی نداری. اگر داری الان بگو دیگه! خودت چی داری؟»
پیرقلی گفت:« فردا که برای خواندن درس به صحرا بیایی، بهت میگم چی دارم. فقط تا فردا صبر کن! آن وقت می بینی من چی دارم.»
از حرف پیرقلی شب خواب به چشمم نیامد. دلشوره گنده و گنده تر می شد. نکند پدرش معلم را دیده و سفارشش را کرده باشد و فردا از داخل دفترش نمره های خوب نشانم بدهد. یا نکند رفته شهر و لباس های تازه و قشنگ خریده باشد و آن ها را به رخم بکشد. داشتن لباس تازه و قشنگ از نظر من امتیاز محسوب می شد.ولی هی به خودم دلداری می دادم که؛ نه بابا! هیچ لباسی به تن پیرقلی نمی آید و قشنگترش نمی کند.
فردا در مدرسه حتی یک کلمه هم با پیرقلی حرف نزدم. فقط فرصتی گیرم می آمد، دفترم را طوری باز می کردم که نمره های بیستم را ببیند. در عوض، او هم با اشاره دست و صورت به من می فهماند؛ عصر در صحرا! در مقابل اداهای پیرقلی کم آوردم و از بالای سر صفورا محکم به سر پیرقلی کوبیدم. همزمان با مشت من، معلم وارد کلاش شد. صفورا با جیغ و داد و داد گفت:« چرا دعوا می کنید؟»
معلم، با تعجب نگاهم کرد و گفت:« چی کار می کنید؟»
پیرقلی خودش را به موش مُردگی زد و گفت:« آقا اجازه؟ مرا با مشت زد.»
معلم از صفورا پرسید:« اول کی زد؟»
صفورا که از ترس می لرزید، گفت:« آقا اجازه! فقط همین یک مشت بود.»
معلم برای حمایت از من، دوباره از صفورا پرسید:« پیرقلی حرف زشتی زد؟»
صفورا گفت:« حرفی نزد. با دست هایش اشاره کرد.»
معلم که بهانه گیرش آمده بود، یقه ی پیرقلی را گرفت و داد زد:« ادای چه کسی را در می آوردی میمون؟! درس که نمی خوانی، مشق هم که نمی نویسی، ادای بچه ی زرنگ کلاس را هم در می آوری؟ شاید هم ادای مرا در می آوردی؟ ها؟ بگو ادای مرا در می آوردی؟»
پیرقلی گفت:« آقا اجازه! من فقط به صحرا اشاره می کردم.»
معلم نگاهی به صحرا انداخت. همه خم شدیم و به صحرا نگاه کردیم. معلم گفت:«در صحرا که جز چند تا گوسفند چیز دیگری نیست. نکند هوای چوپانی به سرت زده تنبل!»
صدای خنده ی بچه ها به هوا رفت. من از فرصت استفاده کردم و گفتم:« آقا اجازه! من دوست ندارم این جا بنشینم.»
معلم فکری کرد و رو به پیرقلی گفت:« ببین!ادب را از دوستت یاد بگیر!»
معلم این طرف و آن طرف قدم زد. پس از مدتی، روبه روی پیرقلی ایستاد و گفت:«جای تو این جا نیست. ته کلاس است. امروز که هیچ! از فردا نبینم این جا نشسته باشی!»
لذتی توی رگ هایم دوید. پیرقلی داشت از میدان بدر می شد. دلم می خواست همین الان پیرقلی را به ته کلاس می فرستاد. معلم به جای این که پیرقلی را به ته کلاس بفرستد، شروع به درس دادن کرد. حواسم اصلاً به درس نبود. به صفورا هم نبود. حواسم همش پیش پیرقلی بود که آن طرف صفورا نشسته بود. او فرصت پیدا می کرد، با دست و صورت و ابرو به من می فهماند که عصر در صحرا.
زنگ که به صدا در آمد، پیرقلی کتاب هایش را زیر بغلش زد و به طرف خانه دوید. من خیلی آرام از کلاس بیرون آمدم. معلم صدایم زد و پرسید:« راستش را بگو! پیرقلی به چی اشاره می کرد؟»
گفتم:« به صحرا!»
معلم فکری کرد و گفت:« واقعاً؟ چرا به صحرا؟»
با من و من گفتم:« آقا اجازه! من به پیرقلی گفتم؛ من نمره های بیست زیاد دارم. اما تو هیچی نداری. او هم به من گفت؛ عصر بیا صحرا نشانت می دم چی دارم چی ندارم.»
معلم گفت:« این کارها به خاطر چیه؟»
گفتم:« آقا اجازه! به خاطر صفورا.»
معلم با تعجب به دور شدن بچه ها نگاه کرد و گفت:« به خاطر کی؟»
گفتم:« صفورا.»
معلم با دقت به من نگاه کرد و گفت:« او حتماً میخواد کتکت بزنه. نشنوم به صحرا رفته باشی و کتک خورده باشی. عصر پا به صحرا نمی گذاری! چرا زودتر نگفتی؟»
گفتم:« آقا اجازه! پدر پیرقلی خیلی فقیر است. چیزی ندارند که.»
معلم خیلی جدی گفت:« این ربطی به تو نداره. دیگه هم نشنوم صفورا، صفورا بگویی! فقط به فکر درس و مشق ات باش! باشه؟ و گرنه تو را می فرستم ته کلاس!»
خیلی یواش گفتم:« چشم.»
عصر، دو دل بودم به صحرا بروم یا نروم. پیرقلی نمی توانست دست روی من بلند کند. کتک کاری حدس و گمان معلم بود. اما خودم هرچه فکر کردم نتوانستم بفهمم که چرا پیرقلی از من خواست برای نشان دادن برتری اش به صحرا بروم.
آخر سر، زدم رفتم به صحرا. در صحرا تعدادی از بچه ها مشغول بازی فوتبال بودند. عده ای هم والیبال بازی می کردند. تعداد کمی هم پاچه شلوارشان را بالا زه و با قدم زدن، درس می خواندند. با دیدن بچه خیالم از بابت کتک کاری راحت شد.
کمی دورتر از بچه ها، پیرقلی هم روی چمنزار نشسته و مشغول خواندن کتاب درسی بود. وقتی به او نزدیک شدم، گفتم:« آمدم. زودتر بگو چی می خواهی بگویی؟»
پیرقلی کتاب را کناری انداخت و گفت:« بیا این جا! نترس کاری به کار تو ندارم.»
گفتم:« اگر کاری نداری، چرا هی صحرا، صحرا می گفتی؟»
پیرقلی گفت:« باید بیایی پیشم. باید با دلیل و منطق حرفم را به تو ثابت کنم.»
روی زمین روبه روی هم نشستیم. پیرقلی یک برگه کاغذ دستم داد و گفت:« نمره هایت را بنویس و با هم جمع کن!»
گفتم:« واسه ی چی؟»
پیرقلی خیلی جدی گفت:« خودت میدونی واسه ی چی!»
نمره هایم را نوشتم و جمع بستم. شد هشتاد. پیرقلی گفت:« حالا یک بیست هم از طرف من به نمره هایت اضافه کن!»
خواستم چیزی بگویم، پیرقلی گفت:« یک بیست هم از طرف خودت روی نمره هایت بذار!»
بعد گفت:« حالا تو صد نمره داری.»
گفتم:« خب، منظور؟»
پیرقلی به پشت سرش اشاره کرد و گفت:« اونجا چی می بینی؟»
نگاه کردم. یک گوسفند در حال چریدن بود. گفتم:« چیز خاصی نمی بینم.»
پیرقلی گفت:« یک گوسفند چی؟»
گفتم:« گوسفند چه ربطی به ما داره؟»
پیرقلی گفت:« به ما ربطی نداره. ولی به من خیلی ربط داره. گوسفند مال خودمه. دیروز پدرم از بازار خرید و به خودم داد.»
نمی دانستم پیرقلی چه نقشه ای در سر دارد. روی برگه ای بزرگ شماره صد را نوشت و داد دستم. بعد یک برگه ی دیگری به طرفم دراز کرد و گفت:« حالا من می گم، تو هم حساب کن!»
گفتم:« چی را حساب کنم؟»
پیرقلی گفت:« حالا تو بنویس! الان میگم چی را حساب کنی.»
قلم و کاغذ را آماده کردم. پیرقلی گفت:« 1+1»
گفتم:« میشه 2.منظورت چیه؟»
پیرقلی گفت:« 2ضربدر2»
گفتم:« چهار.»
پیرقلی گفت:« 4+4»
گفتم:« این حساب های بچه گانه چه ربطی به بحث ما داره؟»
پیرقلی گفت:« اتفاقاً خیلی هم ربط داره.»
بعد خیلی جدی گفت:« این گوسفند را می بینی؟ الان حامله است. تا چند روز دیگر او بره ای می زاید. گوسفندم می شود دوتا. بعد آن دوتا گوسفند هم بره ای می زایند. تعداد آن ها می شود 4 تا و الی آخر. من تا سه چهار سال دیگر شاید بیش از 50 تا گوسفند دارم.»
هرچه تعداد گوسفندهای پیرقلی بیشتر می شد، دلشوره ی من هم بیشتر و بیشتر می شد. برای این که جریان را به نفع خودم تغیر بدهم،گفتم:« پس درس چی؟»
پیرقلی گفت:« فوقش راهنمایی را تمام می کنم. بعد می خواهم از گوسفند هایم نگهداری کنم. حالا خودت بگو؛ بیست های تو به درد صفورا بیشتر می خورند یا گوسفندهای من؟ یادت باشه گوسفند بیشتر یعنی شیر بیشتر، ماست بیشتر، گوشت بیشتر و حتی پول بیشتر.»
پیرقلی پیروزمندانه منتظر جواب من بود. من حرفی برای گفتن نداشتم. از دلشوره داشتم خفه می شدم. آخر سر برای تحقیر کردنش گفتم:« یعنی می خواهی چوپان بشی؟»
پیرقلی گفت:« حالا تو اسمش را بذار چوپانی یا هر چیز دیگر. حالا بگو نمره های تو بهتر است یا گوسفندهای من؟»
گفتم:« شاید من دکتر بشم، آن وقت چی؟»
پیرقلی گفت:« اگر پادشاه هم بشی، گوسفندهای من بهتر از بیست های تو خالی تو است.»
از جایم بلند شدم و کتابم را زیر بغل زدم و با دلشوره به طرف خانه رفتم.
وقتی به خانه رسیدم، خواهرم گفت:« با کسی دعوا کردی؟»
جوابش را ندادم. کتاب را گوشه ی اتاق انداختم و روی ایوان نشستم و به غروب خورشید چشم دوختم. هر لحظه دلشوره ام بیشتر و بیشتر می شد. از مادربزرگم پرسیدم:« مادربزرگ! گوسفند بهتر است یا نمره ی بیست؟»
مادربزرگم پرسید:« بیست دیگه چیه؟» گفتم:« نمره هایی که از هر درس می گیریم.»
مادربزرگ گفت:« نمی دانم از چی حرف می زنی، ولی داشتن حتی یک گوسفند هم نعمت است. اگر هر چه بیشتر داشته باشی چه بهتر.»
مادرم گفت:« گوسفند و بیست هر دو مهم است.»
پدرم اعتقاد داشت:« هرچه بیشتر درس بخوانی بهتر است. گوسفند داری شغل آدم های تنبل است.»
خواهرم که به ماجرای من و پیرقلی پی برده بود، گفت:« البته فایده ی بیست بعداً معلوم می شود. سعی کن مثل همیشه شاگرد زرنگ باشی تا بیست هایی که جمع می کنی فایده اش را ببینی!»
شب با دلشوره می خوابیدم و با دلشوره بیدار می شدم. پیرقلی هر کجا با من روبه رو می شد، بع بع می کرد و ادای گوسفند در می آورد. دیگر ماجرای من و پیرقلی را همه ی روستا متوجه شده بودند. یک روز صبح مدیر مرا به دفتر فرا خواند. با ترس و لرز رفتم. پیرقلی هنوز نیامده بود. مدیر تا مرا دید، با صدای بلند گفت:« در باره ی تو چی فکر می کردم، چی شد؟»
بعد گفت:« این حرف هایی که در باره ی تو و پیرقلی می شنوم درست است؟»
سرم را پایین انداختم و گفتم:« بله آقا.»
مدیر بیشتر عصبانی شد و گفت:« هنوز خیلی بچه ای. این داستان ها چیه؟ تو دانش آموز موُدّب و باهوشی هستی. دیگه نشنوم با آن پیرقلی تنبل جروبحث کرده باشی. او تنبله و درس حالیش نیست. او باید چهار تا گوسفند بیندازه جلویش و از آن ها نگهداری کنه. تو آبروی مدرسه و روستا هستی. دیگه نشنوم با او یکی به دو کرده باشی! باشه؟»
با بغض گفتم:« آقا! همان چهار تا گوسفند، می زاید و هشت تا می شود و هشت تا می شود شانزده تا. من از آن می ترسم.»
مدیر خندید و گفت:« حالا گیریم که اینطوری بشود، چه ضرری به تو می رساند.»
در حالی که اشک از چشمانم سرازیر می شد، گفتم:« آن وقت پیرقلی مهم می شود و صفورا زن او می شود.»
مدیر با صدای بلند تقریباً داد کشید:« چی؟ این مزخرفات را کی به تو گفت؟»
با خیال آسوده اشک می ریختم و گفتم:«پیرقلی.»
مدیر گفت:« پیرقلی غلط کرده. تا او صاحب ده تا گوسفند بشود، تو در جایی یک کار آبرومند می گیری و پول دار می شوی. اگر هم...» مدیر حرفش را قطع کرد. ونفسی تازه کرد و گفت:« دیگر حق نداری با پیرقلی بگردی. باشه؟ فقط درس بخوان! پیرقلی فوقش بتواند یک چوپان می شود. اما تو آینده ی خوبی داری.»
در حالی که هق هق می کردم، گفتم:« صفورا با من خوشبخت می شود یا با پیرقلی؟»
مدیر مثل مجسمه خشکش زد. مدتی نگاهم کرد. من از ترس می لرزیدم. هر لحظه منتظر بودم مدیر از کوره در برود و مرا زیر مشت و لگد بگیرد. او پس از مدتی گفت:« تو هنوز درست را بخوان جوجه! بعداً برای خوشبختی دیگران فکر کن!»
بعد خیلی یواش گفت:« کاملاً نا امیدم کردی بچه! حالا برو! دیگر نبینم با پیرقلی درگیر شده باشی!»
بعد از کلاس پنجم، پدرِ صفورا او را به مدرسه نفرستاد. من و پیرقلی هم مجبور بودیم برای ادامه تحصیل به شهر برویم.
دوره راهنمایی، راه من و پیرقلی از هم جدا شد. او به مدرسه دیگری رفت و من هم برای این که از او دور باشم، در مدرسه دیگری اسم نوشتم.
کم کم در نوشتن انشاء پیشرفت کرده بودم. به طوری بعضی از نوشته هایم را دو یا سه بار به درخواست معلم باز خوانی می کردم. بعضی از انشاء ها را از طریق دوست مشترک به دست پیرقلی می رساندم. او هم هر بار عکس گوسفندان بیشتری را برایم می فرستاد. کم کم ارتباطم به طور کلی با پیرقلی قطع شد. دیگر دُچار دلشوره نمی شدم. گاهی خیلی کوچولو به سراغم می آمد. آن هم با گرفتن یک نمره ی خوب یا با نوشتن یک انشاء عالی برطرف می شد.
روزها و شب ها مثل برق و باد گذشتند. درس تمام شد. سربازی تمام شد. کاری در یکی از ادارات پیدا کردم و مشغول شدم. هرماه که حقوق را به خانه می آوردم، مادر بزرگم می گفت:« اگر تو هم مل پیرقلی چوب به دست می گرفتی و به صحرا می زدی و از گوسفندان نگهداری می کردی، الان مثل او ثروت مند بودی.»
متوجه شدم که پیرقلی به یکی از گله داران موفق تبدیل شده است. پنیر، کره، و ماست به شهر صادر می کرد. چندین نفر برایش کار می کردند. ماشین های خوب سوار می شد و به قولی پولش از پارو بالا می رفت. وقتی ماجرای خواستگاری رفتن برای من پیش آمد، همه ی خانواده، برای خواستگاری صفورا مخالفت کردند. آن ها اعتقاد داشتند حتماً جواب منفی خواهند شنید. خواهرم گفت:« فقط تا کلاس پنجم درس خوانده.»
مادرم گفت:« اگر مرا قبول داری در شهر یکی را می شناسم.»
پدرم هیچ حرفی نزد. فقط به چشمانم زُل زد. چون خانواده ی پیرقلی ارتباط گرمی با خانواده ی صفورا داشتند. باورم شده بود که دیگر به خاطر صفورا دُچار دلشوره نخواهم شد. وقتی برای کسی دلشوره نداشته باشی، معلوم می شود که او را دوست نداری. با این فکر در سکوت و بی خبری ازدواج کردم و مشغول زندگی شدم. زندگی مثل برق و باد گذشت.
بعد از چند سال، قبل از عید قربان، برای خریدن گوسفند قربانی به بازار مال فروشان رفتم. در بازار، بعد از سال ها پیرقلی را دیدم. به گرمی با هم احوال پرسی کردیم. او وقتی فهمید دنبالِ یک گوسفندِ ارزان برای قربانی هستم، از من خواست به خانه بروم و منتظر گوسفند باشم. خواستم پولش را پرداخت کنم. پیرقلی گفت:« فعلاً باشه. به هر حال ما یک زمانی همکلاسی بودیم.» از کنایه اش خجالت کشیدم.
طرف های عصربود که ماشینی جلوی خانه ایستاد. پسر جوانی در حالی که یک گوسفندِ چاق و چله را از پشت وانت پایین می آورد، گفت:« آقای پیرقلی گفتند؛ هرسال در عید قربان یک گوسفند برای شما خواهند فرستاد.»
تشکر کردم و از جیبم پول بیرون آوردم. پسر جوان گفت:« لازم نیست. هدیه است.» بعد، سوار ماشین شد و گاز گرفت و رفت.من پیش خودم فکر کردم:« شاید این هم هدیه بخاطر کنار کشیدنم از خواستگاری صفورا باشد.»
بعد از بیست سال ماشینی جلوی خانه ام ایستاد. قبل از این که صدای زنگ به صدا در بیاید، در را باز کردم. پیرقلی هن و هن کنان گوسفندی را از ماشین پایین می آورد. با هم سلام و احوال پرسی کردیم. پیرقلی گوسفند را توی حیاط ول کرد. از او تشکر کردم و گفتم:« اگر این دفعه پولش را نگیری، دیگه گوسفند شما را قبول نمی کنم.»
پیرقلی خندید و گفت:« تا یک سال دیگر کی زنده است و کی مُرده. فعلاً این یکی را قربانی کن! برای سال بعد هم خدا بزرگ است.»
دیدم یک گوسفند دیگر پشت وانت بع بع می کند. پرسیدم:« برای کسی دیگه هم گوسفند می بری؟»
گفت:« آره.» بعد گفت:« حدس بزن این یکی برای چه کسی است؟»
جواب دادم:« من چی می دانم. اگر وقت داری بیا چای آماده است.»
گفت:« نه. راهم خیلی دوره. باید قبل از غروب آفتاب گوسفند را برای صاحبش برسانم.»
بعد در حالی که گرد و خاک پیراهنش را می تکاند گفت:« این گوسفند هم برای صفوراست.»
بعد از سال ها با شنیدن اسم صفورا موی تنم سیخ سیخ شد. لحظه ای زبانم بند آمد. بعد با تعجب رو به پیرقلی گفتم:« مگه تو با او ازدواج نکردی؟»
گفت:« نه. مگه قرار بود من با او ازدواج کنم؟ او سال ها منتظر تو بود. سال ها.»
گفتم:« اتفاقاً من فکر می کردم با هم ازدواج کرده اید.»
گفت:« نه. او فقط منتظر تو بود. مگه یادت رفت به خاطر او چه کارها که نکردی. با من قطع رابطه کردی، شب و روز درس خواندی.»
گفتم:« تو برای رسیدن به او حتی درس را ول کردی. سال ها در صحرا زحمت کشیدی. اشتباه نکن! او منتظر تو بود.»
پیرقلی گفت:« من کی به صفورا فکر می کردم. تو به خاطر او دلشوره داشتی. من برای این که بیشتر درس بخوانی و به جایی برسی، یه حرفی زده بودم. هیچ وقت صفورا برای من مهم نبود. اما تو برایم مهم بودی. دوستت داشتم. هنوز هم دوستت دارم. اما صفورا حیف شد. خیلی حیف!»
بعد نگاهی به لاستیک های ماشین انداخت و گفت:« اگر باور نداری، من الان دارم میرم پیش او. از زمانی که برای تو گوسفند می آورم. یکی هم برای او می فرستم. به هر حال شما دو نفر باعث شدید که من تصمیم بگیرم گله دار شوم و شدم. به خاطر همین با خودم عهد کردم تا موقعی که زنده هستم برای هر کدام از شما یک گوسفند در عید قربان هدیه بدهم. اگر رفتارهای تو نبود، من هیچ وقت به فکر گوسفنداری نمی افتادم.»
نمی فهمیدم حرف های پیرقلی جدی بود یا داشت شوخی می کرد. بعد خیلی جدی گفت:« برو لباس بپوش! برویم پیش صفورا. از خودش بپرسیم منتظر کدام یکی از ما بوده است.»
دوباره دلشوره ام شروع شد. بی اختیار رفتم لباس پوشیدم و سوار ماشین شدم. از شهر که بیرون آمدیم، صحرا شروع شد. صحرای گرم و سوزان. پرسیدم:« مگر خانه ی او کجاست؟»
گفت:« در انتهای صحرا. در یک روستای دور افتاده.»
ماشین در دل صحرا پیش می رفت. دلم می خواست بعد از سال ها او را زودتر ببینم.
هر چه پیش می رفتیم، دلشوره ام بیشتر و بیشتر می شد. هی به خودم نهیب می زدم؛ صفورا منتظر پیرقلی بود. ولی حرف دلم را باور نمی کردم.
وقتی روشنایی روز تمام شد. شب شروع می شد. در انتهای جاده، جایی که آخر روشنایی بود و شب شروع می شد، سایه ی زنی خمیده، در آستانه ی سیاهی شب دیده می شد. شب از صفورا شروع م شد و امتداد پیدا می کرد. زنی خمیده قامت و بی سایه، چوب به دست در انتهای دنیا ایستاده بود.
پیرقلی، محکم روی ترمز کوبید. ماشین ما بین روشنایی کم رنگ و شب ایستاد. صفورا به من چشم دوخت. نور چشمان صفورا قلبم را به آتش کشید. با نیشخندی چیزی زمزمه کرد. باد هو می کشید و پیراهن صفورا را تکان تکان می داد. سایه در تاریکی پر رنگ تر دیده می شد و در برابر باد خم و راست می شد. پیرقلی از ماشین بیرون پرید و به پشت وانت رفت. کمی بعد، سایه ی گوسفند با سایه ی زنی در باد در هم آمیخت. باد سایه ی زن و سایه ی گوسفند را به طرف تاریکی راند. تاریکی سایه ها را بلعید.
وقتی به خود آمدم، ماشین با صدای کر کننده، به طرف شهر برمی گشت. همه جا تاریک و سرد بود. صفورا در دل تاریکی جا مانده بود. پیرقلی در سکوت، به گاز ماشین فشار می آورد. خواستم چیزی بگویم. ولی بغض و دلشوره، راه گلویم را بسته بود. صفورا منتظر کسی نبود.
دختر چوپان سُرخک گرفته بود. چوپان تا صبح بر بالین دختر بیمارش نشست و برای او نی نواخت. با برآمدن آفتاب، کم کم نفس دختر کندتر و کندتر شد. وقتی سپیده ی سحری زد، دختر نفس آخر را کشید. چوپان، تا فرا رسیدن شبی دیگر منتظر ماند.
شب که شد، دخترش را به کول و نی اش را به دست گرفت. راهی گورستان شد. وقتی به گورستان رسید، گوری کوچک در وسط گورستان کند و دخترش را دفن کرد. نی اش را روی گور دخترش کاشت و پارچه ای قرمز به آن آویزان کرد. بعد، از نی بالا رفت و به آسمان پرواز کرد.