
یک روز قبل از آن ها کنار برکه رفته بودم و تا آمدن آن ها خودم را با پرتاب کردن سنگ به آب برکه سرگرم می کردم.
رجب، اشک ریزان آمد. فکر کردم کسی او را در راهِ برکه اذیتش کرده است. او وقتی مرا دید، های های به گریه افتاد. بغلش کردم. موی سرش را نوازش کردم. گریه اش کمی که آرام شد، پرسیدم: «مشکلی برایت پیش آمده؟»
رجب اشک چشمش را پاک کرد و گفت: «نه! مشکلی برای من پیش نیامد.»
پرسیدم: «پس چرا مثل بچه ها گریه می کنی؟»
رجب با تعجب پرسید: «مثل این که از ماجرا خبر نداری؟!»
گفتم: «کدام ماجرا؟ بگو ببینم چی شده؟»
رجب گفت: «عشقت پرید. قرار است با یک نفر دیگر عروسی کند.»
هنوز حرف رجب را خوب هضم نکرده بودم که آنا گریه کنان از رسید. همان طور که گریه می کرد، گفت: «بچه ها! عشقم از دستم رفت. همین الان شنیدم می خواهد با یک نفر دیگر ازدواج کند.»
بعد خواست خودش را به بغل من بیندازد. او را با دست کنار زدم و گفتم: «بکش کنار!»
آنّا با تعجب گفت: «چرا؟ نمی خوای برای همدردی بغلم کنی؟»
گفتم: «من قبل از تو شکست عشقی خوردم. خودم دنبال یه همدرد می گردم!»
آنّا با تعجب از رجب پرسید: «راست میگه؟ او هم شکست خورده؟»
رجب با بغض گفت: «آره! خبرش را الان شنیدم.»
من های های به گریه افتادم. آنّا هم دست هایش را روی شانه هایم گذاشت و به گریه افتاد. رجب هم هر دوی ما را با هم بغل کرد و با صدای بلندتر از صدای ما گریه می کرد.
از رجب می خواستم بپرسم؛ گریه ی تو دیگه برای چی است؟ ولی بغض راه گلویم را بسته بود. در حالی که گریه می کردیم، من و آنّا تو نخ رجب رفتیم. دیدیم او بدجوری زار می زند و اشک می ریزد. فکر کردم حتماً او هم شکست عشقی خورده و از ما پنهان کرده است.
آنّا در حالی که به هق هق افتاده بود، از رجب پرسید: «تو چرا گریه می کنی؟ مگر تو هم بله؟!»
رجب گریه اش را فرو خورد و گفت: «نه! من که عاشق کسی نیستم. هیچ وقت هم شکست عشقی نخواهم خورد. من به خاطر گریه کردن شما گریه می کنم نه برای شکست عشقی شما!»
از حرف رجب خنده ام گرفت. زیر چشمی نگاهی به آنّا انداختم. لبخند روی چهره ی او هم نشسته بود. در حالی که اشک چشمم را پاک می کردم، به خنده افتادم. آنّا هم شروع به خندیدن کرد. رجب باز هم سنگ تمام گذاشت و با صدای بلندتر از صدای ما شروع به خندیدن کرد.