پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۱
داستان صدای مادرم

 

صداها نقش بسیار بزرگی در زندگی من بازی کرده اند. به خصوص صدای مادرم. تصور دقیقی از قیافه ی او به یاد ندارم و جزئیات آن یادم نمی آید. اما تصویر زنی را به یاد می آورم که در طول روز در بستر بیماری خوابیده بود و لب هایش تکان می خورد. ساعت ها به چهره اش زل می زدم و منتظر می ماندم او از بستر بلند شود و مثل مادران خانه های دیگر، راه برود، کار کند و برای من و خودش لباس بدوزد.

یادم نمی آید چه کسی برای من غذا می پخت. چه کسی برای من لباس می دوخت. چه کسی نگران من می شد. چه کسی من را دوست داشت. اما یادم می آید زن هایی دیگر برای من غذا می پختند. لباس می دوختند. نگرانم می شدند. دوستم داشتند.

گردش زمین کند بود و سایه بلند. گاهی رد سایه ام را می گرفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم. یادم می آید همیشه به برکه ای یا رودخانه ای می رسیدم. تصور می کردم این برکه یا رودخانه آخر دنیا است. و دیگر قدمی به جلو برنمی داشتم. از خستگی همان جا می نشستم. و به صدای سکوت دنیا گوش می خواباندم. ناگهان صدایی مرا به سوی خود فرا می خواند. دیگر درنگ نمی کردم. به طرف صدا می دویدم می دویدم و می رسیدم به خانه. صدا از داخل خانه بود. وارد خانه می شدم. لب مادرم هنوز تکان می خورد. حالا به آشکار صدای او را از میان لب هایش می شنیدم. گاهی لب هایش می خندید و گاهیجشم هایش گریه می کرد. گاهی صدایش بلند و بلند تر می شد و گاهی یواش و یواش تر. از ترس این که صدایش قطع شود خودم را به آغوشش می انداختم و گوش هایم را به لب هایش می چسباندم و صدای ضعیفش را می شنیدم.

گردش زمین تند بود و سایه ها کوتاه. رد سایه ام را می گرفتم و هنوز قدمی از قدم برنداشته ام که صدای مادرم را می شنیدم. از رفتن باز می ماندم و به پیش مادرم برمی گشتم. لب های مادرم تکان می خورد و قصه ای روایت می کرد.

بعد از آن یاد گرفتم هر وقت صدای مادرم را بشنوم، هر کجا هم باشم بی درنگ خودم را به او می رساندم و به قصه هایش گوش می دادم.

مادرم همیشه مادر ماند و هیچ وقت مادر بزرگ نشد و فرصت پیدا نکرد برای نوه هایش قصه ای تعریف کند. من برای او هم نقش فرزند را بازی می کردم و هم نقش نوه های بی شمار را.

او در قصه هایش غذا می پخت. لباس می دوخت. نگران می شد. اشک می ریخت و کسی را دوست می داشت.

گردش زمین متعادل بود و سایه ها نه بلند و نه کوتاه. رد سایه ام را می گرفتم و می خواستم بدنبال آن بروم و لی صدای مادرم خانه نشینم می کرد. صدای مادرم گرم و دلنشین شده بود. دیگر نه لرزشی داشت و نه بغضی. کم کم آخر قصه هایش را حدس می زدم. او در حالی که اشک می ریخت، لبخند می زد. اشک ریختنش قشنگ بود و لبخندش دلنشین.

یادم می آید کسی مرا به جایی برد. جایی دور از صدای مادرم. دوری صدای او را نتوانستم تحمل کنم. برگشتم خانه. بچه های دیگر در آن جای دور مانده بودند. دوباره فردا مرا به آن جا بردند. آن جا مردی با لباس سفید و صدای دلنشین برای ما حرف می زد. صدای او هم خوب بود. او کم تر حرف می زد و به ما نوشتن یاد می داد. گاهی دست هایمان را می گرفت و چگونگی درست گرفتن مداد را یاد می داد. دست هایش گرم بود و صدایش لطیف.

گردش زمین کند شد و سایه ها دوباره بلند. رد سایه ام را گرفتم و رفتم و رفتم و رفتم. به برکه ای پر آب رسیدم. کنارش نشستم و منتظر شنیدن صدای مادرم ماندم.

 دیگر صدای او را نشنیدم. صدایش قطع شده بود. تمام صداهای دنیا هم قطع شده بود. دنیا در سکوتی عمیق و هول انگیز فرو رفته بود.

زمین از گردش ایستاده بود و سایه ها سر به فلک کشیده بود. نگران شدم. نگران صدای مادرم. مادرم، هنوز مادر بزرگ نشده بود. نوه هایش کم کم بزرگ می شدند و منتظر صدای مادر بزرگشان بودند.

یادم می آید، از آن مرد قد بلند و سفید پوش یاد گرفتم صدای مادرم را روی کاغذ نقاشی کنم. حیرت زده به کاغذ سفید چشم دوختم. صدای مادرم از روی کاغذ سفید شنیده می شد.

گردش زمین متعادل شده بود و سایه ها رنگی. صدای مادرم روز به روز زیاد می شدند. بطوری که نوه هایش هم توانستند آن را بشنوند.

صداها نقش بسیار بزرگی در زندگی من بازی کرده اند. به خصوص صدای مادرم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 9:51 توسط عبد الصالح پاک.
دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱
داستان خیالی

 

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد.
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: «چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!»
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:«هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم، یادته؟!»
زن که حسابی‌ تحت تاثیر حرف های او قرار گرفته بود، وچشم‌هایش پر از اشک شده بود، گفت:« آره یادمه  عزیزم! مثل دیروز بود.»
شوهرش ادامه داد: «یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!»
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست، خندید و گفت: «آره یادمه، انگار دیروز بود!»
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: «یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: «یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!»
زن گفت: «آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و پیوند مبارک را امضاء کردیم.»
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد. در حالی که های های گریه می کرد،گفت: «اگه اون روز به جای محضر، رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم!»

 

 

پ.ن:این داستان را دوستی برای من ایمیل کرده است

 

+ نوشته شده در ساعت 13:0 توسط عبد الصالح پاک.
یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱
داستان شاگرد کودن و استاد  دیوانه

  

وزیری پسری کودن و کم عقل داشت. وزیر هر چه سعی و تلاش کرد او را تربیت کند، فایده ی نکرد و پسر بر همان طبل کودن بودن می کوبید. تا اینکه استاد زبر دستی برای تربیت بچه های آن دیار آمد. آوازه ی استاد به گوش وزیر رسید. او که از دست پچه اش به تنگ آمده بود، او را برای عاقل شدن به نزد استاد فرستاد.

استاد مشغول تربیت پسر وزیر بود. او هر کاری که لازم باشد، برای تربیت پسر وزیر انجام داد. اما هیچ کدام از کارها در پسر اثر نکرد و همان طور کودن ماند.

روزی استاد پسر را به همراه کسی به نزد وزیر فرستاد. وزیر از فرستاده ی استاد در باره ی پسرش پرسید. فرستاده گفت:« ای وزیر! این پسر عاقل که نشد هیچ، ولی استاد از دست او دیوانه شد.»

 

                                                  (گلستان-سعدی)

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:18 توسط عبد الصالح پاک.
چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱
داستان جواب صادقانه فرهاد به سوال عاشقانه شیرین:بعد از مرگ من چه می کنی؟
 

 

 

 

زندگی!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11:34 توسط عبد الصالح پاک.
یکشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۱
داستان موسیقی7

 

گفتم: « باید تنهایی بروم.»

آنا سرش را پایین انداخت و گفت: « باشه! فقط یادت باشه فردا موسیقی باید پخش کنیم. مگه سفارش داماد یادت رفت؟»

گفتم:« یادم هست. من قبل از تو به عروسی می رسم.»

آنا دیگر چیزی نگفت. به کنار خانه ی آن ها رسیده بودیم. آنا به طرف خانه پیچید و رفت. من در تاریکی شب یواش یواش به خانه رفتم. چراغ خانه خاموش بود. بدون سرو صدا وارد اتاق شدم. تاریک بود. کمی ایستادم چشمم که به تاریکی عادت کرد، سر جایم دراز کشیدم. خواب از چشمانم پریده بود. فکرم هی می رفت به طرف دختر. تصور می کردم در آسمان ها به پرواز در آمده ام. دنیا در مشت من بود و دروازه ی بزرگ خوشبختی را به روی خودم باز می دیدم. کافی بود یک قدم کوچک بردارم و وارد آن دنیای پر رمز و راز بشوم. هی بالا و بالاتر می رفتم. نمی دانم تا کجا رفته بودم که خواب مرا به آغوش کشید.

صبح زود از خواب بیدار شدم. نگاهی به بیرون انداختم. هوا هنوز کمی تاریک بود. از اینکه به این زودی بیدار شده بودم خودم هم تعجب کردم. هیچ وقت نشده بود قبل از ظهر از خواب بیدار شوم. کمی توی رختخواب نشستم. همه جا ساکت بود. دلشوره داشتم و نگران بودم. فهمیدم که عاشق شده ام. این حس کمی آرامم کرد. تصمیم گرفتم خیلی عادی رفتار کنم تا کسی به من شک نکند. با این فکر از اتاق بیرون آمدم. هوای تمیز صبحگاهی مشامم را نوازش کرد. احساس می کردم برای اولین بار است که در این خانه و در این روستا هستم. حس عجیبی بود. عجیب تر از آن این بود که می دانستم عاشق شده ام و حس می کردم عشق من از روی آگاهی و منطق است نه از روی جوانی و احساس.

منتظر روشن شدن هوا ماندم. اما خورشید قصد نداشت از خانه ی خودش بیرون بیاید. کمی بیرون قدم زدم. فکر کردم از داخل اتاق کسی مرا زیر نظر گرفته است. فوری وارد اتاق شدم. خواهرانم خروپف کنان خوابیده بودند. توجهی به خروپف آن ها نکردم. به اتاق پدرم رفتم. مادرم کنار سماور چرت می زد. پدرم نگاهی به سر پای من انداخت و گفت:« جایی می خوای بری؟»

بدنم داغ شد. گفتم:«باید برم عروسی.»

پدرم گفت:« ما هم می رویم. ولی الان خیلی زود است.»

گفتم:« قراره من و آنا تا آمدن عروس ترانه پخش کنیم.»

مادرم زل زده بود به من. پدرم گفت:« هنوز خیلی زوده. برو بگیر بخواب.»

گفتم:« خوابم نمی آد.»

مادرم به کمکم آمد و گفت:« پس بیا چیزی بخور تا هوا روشن بشه.»

فوری کنار مادرم نشستم. مادرم چای داخل کاسه ریخت و جلویم گذاشت و گفت:« کی پیش خواهرت بر می گردی؟ از درس و مشقت عقب نمانی.»

گفتم:« فردا شاید بروم. این چند روز درس مهمی نداریم.»

مادرم گفت:« عروسی امروز تمام می شود.»

نگاهی چپ به او انداختم و گفتم:« گفتم که، درس مهمی نداریم.»

پدرم کاسه ی چایی اش را سر کشید و ازخانه رفت بیرون.

به مادرم گفتم:« چقدر سئوال و پیچم می کنی پیش پدر ؟ خودت که می دانی...

حرفم را نیمه تمام گذاشتم. چون حرفی برای گفتن نداشتم.

مادرم گفت:« من برای خودت می گویم.»

گفتم:« اگه برای من است، خودم می دانم چه کار باید بکنم.»

مادرم چیزی نگفت. او هیچ وقت چیزی به من نمی گفت. تمام حرف های راست و دروغ مرا باور می کرد. من هم چون در شهر زندگی می کردم، حرف های عجیب و غریبی می گفتم و آن ها را به تعجب می انداختم. به خصوص وقتی از سینما و فیلم حرف می زدم، خیلی اغراق می کردم. در درس هم که دانشمند عجوبه ای بودم و سر آمد همه. ولی هیچ وقت کارنامه ام را به آن ها نشان نمی دادم.

کاسه چای را سر کشیدم و از خانه زدم بیرون.  روی ایوان دو سطل پر آب قرار داشت. سطل ها را برداشتم و آبش را گوشه ی حیاط ریختم و به طرف برکه راه افتادم.

وقتی داشتم از کنار آخرین خانه رد می شدم، یادم آمد که ما آب انبار داریم و همسایه ها هم از آن استفاده می کردند. مانده بودم سطل به دست به کنار برکه بروم یا سطل های خالی از آب را برگردانم خانه.

همانطور سطل به دست مردد ایستاده بودم که پیرمردی از خانه اش بیرون آمد. فوری به طرفش رفتم و گفتم:« اجازه می دی این سطل ها را مدتی این جا بذارم؟»

پیرمرد با کمی نگاهم کردن، مرا شناخت. پرسید:« می خوهی از برکه آب بیاری؟»

گفتم:« نه. ما آب انبار داریم.»

پیرمرد گفت:« پس اگر زحمتی نداره این دوسطل را از آب برکه پر کن و برای من بیار.»

دیگه حرفی برای گفتن باقی نمانده بود. سطل به دست به طرف برکه رفتم.

کسی در اطراف برکه نبود. وارد برکه شدم و سطل ها را یکی یکی از آب پر کردم و کنار برکه گذاشتم.

هر چه منتظر ماندم خبری از دختر نبود. از دور دست صدای موسیقی از بلندگو خیلی یواش به گوشم رسید. فهمیدم که آنا مشغول پخش آن شده است:

دل میگه دلبر میاد/انتظارم سر میاد

خونه از خاک در می آد/ یارم از سفر میاد

میدونه فصل بهاره/دل یارش بی قراره

میدون طاقت نداره/ سر راه چشم انتظاره

 سطل ها را برداشتم و به طرف روستا به راه افتادم. وقتی نزدیک خانه ی دختر رسیدم، به بهانه ی تازه کردن نفس، سطل ها را روی زمین گذاشتم. دیگر ترانه به وضوح شنیده می شد:

می دونه بی آشیونم/ میدونه بی هم زبونم

نمی خواد تنها بمونم/ با وفا و مهربونم

منو تنها نمی ذاره می دونم/ رو دلم پا نمی ذاره می دونم

دختر از خانه بیرون آمد و بدون این که نگاهی به اطراف بیندازد، سطل به دست به طرف برکه راه افتاد. دلم به تاپ تاپ افتاد.

نمی دانستم به دنبال دختر بروم یا سطل آب ها را به خانه پیرمرد برسانم و بروم پیش آنا، مشغول پخش موسیقی بشوم.

همانطور مات و مبهوت دور شدن دختر را نگاه می کردم. او وقتی به برکه رسید. سطل ها را روی زمین گذاشت و به طرفم نگاه کرد. داغ کردم. از پشت سر کسی صدایم زد. به عقب برگشتم. پیرمرد بود.

 

                                                              ادامه دارد عزیزانم ...

 

 

+ نوشته شده در ساعت 9:48 توسط عبد الصالح پاک.