
صداها نقش بسیار بزرگی در زندگی من بازی کرده اند. به خصوص صدای مادرم. تصور دقیقی از قیافه ی او به یاد ندارم و جزئیات آن یادم نمی آید. اما تصویر زنی را به یاد می آورم که در طول روز در بستر بیماری خوابیده بود و لب هایش تکان می خورد. ساعت ها به چهره اش زل می زدم و منتظر می ماندم او از بستر بلند شود و مثل مادران خانه های دیگر، راه برود، کار کند و برای من و خودش لباس بدوزد.
یادم نمی آید چه کسی برای من غذا می پخت. چه کسی برای من لباس می دوخت. چه کسی نگران من می شد. چه کسی من را دوست داشت. اما یادم می آید زن هایی دیگر برای من غذا می پختند. لباس می دوختند. نگرانم می شدند. دوستم داشتند.
گردش زمین کند بود و سایه بلند. گاهی رد سایه ام را می گرفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم. یادم می آید همیشه به برکه ای یا رودخانه ای می رسیدم. تصور می کردم این برکه یا رودخانه آخر دنیا است. و دیگر قدمی به جلو برنمی داشتم. از خستگی همان جا می نشستم. و به صدای سکوت دنیا گوش می خواباندم. ناگهان صدایی مرا به سوی خود فرا می خواند. دیگر درنگ نمی کردم. به طرف صدا می دویدم می دویدم و می رسیدم به خانه. صدا از داخل خانه بود. وارد خانه می شدم. لب مادرم هنوز تکان می خورد. حالا به آشکار صدای او را از میان لب هایش می شنیدم. گاهی لب هایش می خندید و گاهیجشم هایش گریه می کرد. گاهی صدایش بلند و بلند تر می شد و گاهی یواش و یواش تر. از ترس این که صدایش قطع شود خودم را به آغوشش می انداختم و گوش هایم را به لب هایش می چسباندم و صدای ضعیفش را می شنیدم.
گردش زمین تند بود و سایه ها کوتاه. رد سایه ام را می گرفتم و هنوز قدمی از قدم برنداشته ام که صدای مادرم را می شنیدم. از رفتن باز می ماندم و به پیش مادرم برمی گشتم. لب های مادرم تکان می خورد و قصه ای روایت می کرد.
بعد از آن یاد گرفتم هر وقت صدای مادرم را بشنوم، هر کجا هم باشم بی درنگ خودم را به او می رساندم و به قصه هایش گوش می دادم.
مادرم همیشه مادر ماند و هیچ وقت مادر بزرگ نشد و فرصت پیدا نکرد برای نوه هایش قصه ای تعریف کند. من برای او هم نقش فرزند را بازی می کردم و هم نقش نوه های بی شمار را.
او در قصه هایش غذا می پخت. لباس می دوخت. نگران می شد. اشک می ریخت و کسی را دوست می داشت.
گردش زمین متعادل بود و سایه ها نه بلند و نه کوتاه. رد سایه ام را می گرفتم و می خواستم بدنبال آن بروم و لی صدای مادرم خانه نشینم می کرد. صدای مادرم گرم و دلنشین شده بود. دیگر نه لرزشی داشت و نه بغضی. کم کم آخر قصه هایش را حدس می زدم. او در حالی که اشک می ریخت، لبخند می زد. اشک ریختنش قشنگ بود و لبخندش دلنشین.
یادم می آید کسی مرا به جایی برد. جایی دور از صدای مادرم. دوری صدای او را نتوانستم تحمل کنم. برگشتم خانه. بچه های دیگر در آن جای دور مانده بودند. دوباره فردا مرا به آن جا بردند. آن جا مردی با لباس سفید و صدای دلنشین برای ما حرف می زد. صدای او هم خوب بود. او کم تر حرف می زد و به ما نوشتن یاد می داد. گاهی دست هایمان را می گرفت و چگونگی درست گرفتن مداد را یاد می داد. دست هایش گرم بود و صدایش لطیف.
گردش زمین کند شد و سایه ها دوباره بلند. رد سایه ام را گرفتم و رفتم و رفتم و رفتم. به برکه ای پر آب رسیدم. کنارش نشستم و منتظر شنیدن صدای مادرم ماندم.
دیگر صدای او را نشنیدم. صدایش قطع شده بود. تمام صداهای دنیا هم قطع شده بود. دنیا در سکوتی عمیق و هول انگیز فرو رفته بود.
زمین از گردش ایستاده بود و سایه ها سر به فلک کشیده بود. نگران شدم. نگران صدای مادرم. مادرم، هنوز مادر بزرگ نشده بود. نوه هایش کم کم بزرگ می شدند و منتظر صدای مادر بزرگشان بودند.
یادم می آید، از آن مرد قد بلند و سفید پوش یاد گرفتم صدای مادرم را روی کاغذ نقاشی کنم. حیرت زده به کاغذ سفید چشم دوختم. صدای مادرم از روی کاغذ سفید شنیده می شد.
گردش زمین متعادل شده بود و سایه ها رنگی. صدای مادرم روز به روز زیاد می شدند. بطوری که نوه هایش هم توانستند آن را بشنوند.
صداها نقش بسیار بزرگی در زندگی من بازی کرده اند. به خصوص صدای مادرم.