
گفتم: « باید تنهایی بروم.»
آنا سرش را پایین انداخت و گفت: « باشه! فقط یادت باشه فردا موسیقی باید پخش کنیم. مگه سفارش داماد یادت رفت؟»
گفتم:« یادم هست. من قبل از تو به عروسی می رسم.»
آنا دیگر چیزی نگفت. به کنار خانه ی آن ها رسیده بودیم. آنا به طرف خانه پیچید و رفت. من در تاریکی شب یواش یواش به خانه رفتم. چراغ خانه خاموش بود. بدون سرو صدا وارد اتاق شدم. تاریک بود. کمی ایستادم چشمم که به تاریکی عادت کرد، سر جایم دراز کشیدم. خواب از چشمانم پریده بود. فکرم هی می رفت به طرف دختر. تصور می کردم در آسمان ها به پرواز در آمده ام. دنیا در مشت من بود و دروازه ی بزرگ خوشبختی را به روی خودم باز می دیدم. کافی بود یک قدم کوچک بردارم و وارد آن دنیای پر رمز و راز بشوم. هی بالا و بالاتر می رفتم. نمی دانم تا کجا رفته بودم که خواب مرا به آغوش کشید.
صبح زود از خواب بیدار شدم. نگاهی به بیرون انداختم. هوا هنوز کمی تاریک بود. از اینکه به این زودی بیدار شده بودم خودم هم تعجب کردم. هیچ وقت نشده بود قبل از ظهر از خواب بیدار شوم. کمی توی رختخواب نشستم. همه جا ساکت بود. دلشوره داشتم و نگران بودم. فهمیدم که عاشق شده ام. این حس کمی آرامم کرد. تصمیم گرفتم خیلی عادی رفتار کنم تا کسی به من شک نکند. با این فکر از اتاق بیرون آمدم. هوای تمیز صبحگاهی مشامم را نوازش کرد. احساس می کردم برای اولین بار است که در این خانه و در این روستا هستم. حس عجیبی بود. عجیب تر از آن این بود که می دانستم عاشق شده ام و حس می کردم عشق من از روی آگاهی و منطق است نه از روی جوانی و احساس.
منتظر روشن شدن هوا ماندم. اما خورشید قصد نداشت از خانه ی خودش بیرون بیاید. کمی بیرون قدم زدم. فکر کردم از داخل اتاق کسی مرا زیر نظر گرفته است. فوری وارد اتاق شدم. خواهرانم خروپف کنان خوابیده بودند. توجهی به خروپف آن ها نکردم. به اتاق پدرم رفتم. مادرم کنار سماور چرت می زد. پدرم نگاهی به سر پای من انداخت و گفت:« جایی می خوای بری؟»
بدنم داغ شد. گفتم:«باید برم عروسی.»
پدرم گفت:« ما هم می رویم. ولی الان خیلی زود است.»
گفتم:« قراره من و آنا تا آمدن عروس ترانه پخش کنیم.»
مادرم زل زده بود به من. پدرم گفت:« هنوز خیلی زوده. برو بگیر بخواب.»
گفتم:« خوابم نمی آد.»
مادرم به کمکم آمد و گفت:« پس بیا چیزی بخور تا هوا روشن بشه.»
فوری کنار مادرم نشستم. مادرم چای داخل کاسه ریخت و جلویم گذاشت و گفت:« کی پیش خواهرت بر می گردی؟ از درس و مشقت عقب نمانی.»
گفتم:« فردا شاید بروم. این چند روز درس مهمی نداریم.»
مادرم گفت:« عروسی امروز تمام می شود.»
نگاهی چپ به او انداختم و گفتم:« گفتم که، درس مهمی نداریم.»
پدرم کاسه ی چایی اش را سر کشید و ازخانه رفت بیرون.
به مادرم گفتم:« چقدر سئوال و پیچم می کنی پیش پدر ؟ خودت که می دانی...
حرفم را نیمه تمام گذاشتم. چون حرفی برای گفتن نداشتم.
مادرم گفت:« من برای خودت می گویم.»
گفتم:« اگه برای من است، خودم می دانم چه کار باید بکنم.»
مادرم چیزی نگفت. او هیچ وقت چیزی به من نمی گفت. تمام حرف های راست و دروغ مرا باور می کرد. من هم چون در شهر زندگی می کردم، حرف های عجیب و غریبی می گفتم و آن ها را به تعجب می انداختم. به خصوص وقتی از سینما و فیلم حرف می زدم، خیلی اغراق می کردم. در درس هم که دانشمند عجوبه ای بودم و سر آمد همه. ولی هیچ وقت کارنامه ام را به آن ها نشان نمی دادم.
کاسه چای را سر کشیدم و از خانه زدم بیرون. روی ایوان دو سطل پر آب قرار داشت. سطل ها را برداشتم و آبش را گوشه ی حیاط ریختم و به طرف برکه راه افتادم.
وقتی داشتم از کنار آخرین خانه رد می شدم، یادم آمد که ما آب انبار داریم و همسایه ها هم از آن استفاده می کردند. مانده بودم سطل به دست به کنار برکه بروم یا سطل های خالی از آب را برگردانم خانه.
همانطور سطل به دست مردد ایستاده بودم که پیرمردی از خانه اش بیرون آمد. فوری به طرفش رفتم و گفتم:« اجازه می دی این سطل ها را مدتی این جا بذارم؟»
پیرمرد با کمی نگاهم کردن، مرا شناخت. پرسید:« می خوهی از برکه آب بیاری؟»
گفتم:« نه. ما آب انبار داریم.»
پیرمرد گفت:« پس اگر زحمتی نداره این دوسطل را از آب برکه پر کن و برای من بیار.»
دیگه حرفی برای گفتن باقی نمانده بود. سطل به دست به طرف برکه رفتم.
کسی در اطراف برکه نبود. وارد برکه شدم و سطل ها را یکی یکی از آب پر کردم و کنار برکه گذاشتم.
هر چه منتظر ماندم خبری از دختر نبود. از دور دست صدای موسیقی از بلندگو خیلی یواش به گوشم رسید. فهمیدم که آنا مشغول پخش آن شده است:
دل میگه دلبر میاد/انتظارم سر میاد
خونه از خاک در می آد/ یارم از سفر میاد
میدونه فصل بهاره/دل یارش بی قراره
میدون طاقت نداره/ سر راه چشم انتظاره
سطل ها را برداشتم و به طرف روستا به راه افتادم. وقتی نزدیک خانه ی دختر رسیدم، به بهانه ی تازه کردن نفس، سطل ها را روی زمین گذاشتم. دیگر ترانه به وضوح شنیده می شد:
می دونه بی آشیونم/ میدونه بی هم زبونم
نمی خواد تنها بمونم/ با وفا و مهربونم
منو تنها نمی ذاره می دونم/ رو دلم پا نمی ذاره می دونم
دختر از خانه بیرون آمد و بدون این که نگاهی به اطراف بیندازد، سطل به دست به طرف برکه راه افتاد. دلم به تاپ تاپ افتاد.
نمی دانستم به دنبال دختر بروم یا سطل آب ها را به خانه پیرمرد برسانم و بروم پیش آنا، مشغول پخش موسیقی بشوم.
همانطور مات و مبهوت دور شدن دختر را نگاه می کردم. او وقتی به برکه رسید. سطل ها را روی زمین گذاشت و به طرفم نگاه کرد. داغ کردم. از پشت سر کسی صدایم زد. به عقب برگشتم. پیرمرد بود.
ادامه دارد عزیزانم ...