جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱
داستان اتفاق های خوب


 

از صمیم قلب سلام عرض می کنم و برای شما دوستان خوبم آرزوی سلامتی و موفقیت دارم. کسالتی که داشتم برطرف شده،اما چند روزی را باید به استراحت بپردازم. نوشتن هرگونه داستان و رمان برای من ممنوع شده است. فقط می توانم در وبلاگ بنویسم. اتفاق عجیبی که در طول هفته بیماری افتاد برای من بسیار جالب و روحیه بخش بود. یکی از اتفاق ها چاپ شدن کتاب « افسانه های اقوام ایرانی» در انتشارات کتابسرای تندیس بود. وقتی جناب آقای میرباقری متوجه می شود که کسالت دارم، جهت روحیه بخشیدن به من فوری چند جلد از کتاب را برای من ارسال کرد. آقای میرباقری عزیز با این عملش واقعاً باعث خوشحالی مرا فراهم کرد.

همچنین با خبر شدم کتاب «آن سوی پرچین خیال» را هم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان روانه ی بازار نشر کرده است. شما دوستان بخش هایی از این کتاب را قبلاً در همین وبلاگ حکایه، مطالعه کرده اید.

اتفاق جالب و خوشحال کننده ی دیگر تماس چند تن از دوستان وبلاگی بود. یک باره دوستان مجازی تبدیل به دوستان حقیقی شدند. چنان از تماس این دوستان خوشحال شدم که ناگهان کسالتم برطرف شد. حالا می فهمم که تزریق روحیه مهمتر از تزریق آمپول است.

رویا خانم «وقتی تونیستی رویا» یکی دیگر از دوستان وبلاگی خبر داد که کتابم را خونده و آن را در وبلاگش معرفی کرده است. چنان شور و شوقی در من ایجاد شد که قابل وصف نیست. با خودم گفتم با داشتن چنین دوستان خوب و مهربانی، بیماری کیلویی چند است؟

لب تاب را برداشتم و شروع به نوشتن این مطالب کردم. هیچ وقت تصور نمی کردم که دوستان مجازی این چنین به آدم نزدیک باشند و باعث شادی و نشاط او را فراهم کنند.

اگر قرار باشد از دوستان مجازی اسم ببرم، خیلی طولانی می شود. پس بهتر است بدون اسم بردن از این عزیزان، از همه ی شما تشکر کنم که باعث فراری شدن کسالتم شده اید.

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 14:18 توسط عبد الصالح پاک.