
بهار نزديك بود، ولي هنوز سوز زمستان و زوزه ي باد فروكش نكرده بود. سارها در لابلاي خانه ها پرواز مي كردند. مادرم در بستر بيماري افتاده بود و من در كنارش نشسته، چشم در چشمش دوخته بودم. مادرم افسانه اي را بازگو مي كرد. هميشه فكر مي كردم اگر تا آخر به افسانه هاي او گوش كنم، او از بستر بيماري رها خواهد شد و مثل ساير مادر ها در خانه رفت و آمد خواهد كرد. اما آن روز تقاضايي از او داشتم و منتظر بودم افسانه اش را به پايان برساند و من به خواسته ام برسم. مادرم غرق روايت افسانه ي خود و شايد هم وارد فضاي آن شده بود، چون ديگر متوجه ي من نبود و يك روند دستهايش را تكان مي داد و گاهي صدايش را بلند مي كرد و گاهي يواش و آرام سخن مي گفت.
افسانه بنظرم خيلي طولاني آمد ولي با توجه به درخواست نامتعارفم سكوت كرده بودم و بي صبرانه منتظر تمام شدن افسانه بودم.
نمي دانم چقدر طول كشيد تا اينكه افسانه به پايان رسيد و مادرم با لبخندي از رضايت در بستر دراز كشيد.
كمي كه گذشت دستي به موهايش كشيدم و صدايش زدم:« مادر؟ »
او همانطور كه دراز كشيده بود، پرسيد:« چيه!؟ چي مي خواهي؟ »
جواب دادم :« گفتم كه! يك پنجره !!! »
مادر لبخندي زد و گفت: « همان موقع كه داشتيم اتاقت را مي ساختيم خودت خواستي اتاقت پنجره نداشته باشد. خودت گفتي يك جاي دنج و آرام مي خواهم. »
گفتم: « من گول خواهرانم را خوردم. »
مادر نگاهي به من انداخت و گفت: « تو گول فكر خودت را خوردي، نه خواهرانت را. »
مادرم راست مي گفت. خودم براي آرامش و راحتي خواسته بودم اتاقم جز يك در هيچ دريچه ي ديگري نداشته باشد و پدرم هرچند غرغر كرده بود ولي به گفته ي من اتاق مرا بدون پنجره درست كرد.
وقتي وارد اتاقم مي شدم از عالم و آدم جدا بودم و براي خودم زندگي مي كردم.
اما حالا ضرورت يك پنجره را حس مي كردم و اصرار داشتم كه مادرم، پدرم را راضي به اين كار كند.
البته من هيچ وقت علت درخواست پنجره را براي مادرم توضيح نداده بودم ولي احساس مي كردم او ماجرا را فهميده باشد. چون زياد در مقابل خواسته ام مقاومت نكرد. ولي لبخند چشمان او را موقع مطرح کردن خواسته ام هيچ وقت فراموش نمي كنم.
چند روزي بود كه دختري از داخل حياط خانه ي همسايه مان به مغازه اي كه درست پشت خانه مان قرار داشت ، مي آمد و من براي تماشاي او مجبور بودم بخاطر نداشتن پنجره از اتاق بيرون بيايم و از روي ايوان نگاهش كنم كه اين كار را در شان خود نمي دانستم. ولي اگر اتاق پنجره اي داشت، مي توانستم از همان جا نگاهش كنم.
وقتي براي اولين بار درخواست پنجره را براي مادرم گفتم او به من لبخند زده بود. لبخندي نه با دهانش بلكه با چشمانش. لبخندي كه هیچوقت جاي آن را هيچ لبخندي پر نكرد و در ذهنم حك نشد!!
كمي بي قرار شده بودم. دختر آرام و متين از كنار خانه مان عبور مي كرد و من روي ايوان حتي در هواي سوز و سرماي زمستان مثل مجسمه به تماشايش مي ايستادم.
ديگر شده بودم يكي از شاهراده هاي افسانه ي مادرم كه در خيال خود با يك اسب سفيد، يك روز دختر بيچاره را، از آغوش پدر و مادرش بيرون مي كشيدم و به اتاق بي پنجره ي خودم مي آوردم تا نوكري من و مادرم را بكند و يا ما را به اسيري خود بگيرد.
كم كم داشت صبرم تمام مي شد. تا اینكه يك روز صبح، بنايي به خانه ي ما آمد و مشغول باز كردن دريچه ي پنجره، برای اتاق من شد و من عجله داشتم كه از پنجره ي اتاق خودم هرچه زودتر دختر را تماشا كنم.
همزمان با آمدن بنا به خانه ي ما ، يك ماشين بزرگ هم به حياط خانه ي همسايه مان آمد و كوهي از آجر را خالي كرد و رفت. دلم هري ريخت پايين... يعني چي؟؟! اين آجرها!!!
از فرداي آن روز يك بنايي ديگر همزمان با بناي پنجره ي اتاق من شروع به ديوار چيني دور حياط خانه ي همسايه مان كرد و خيلي زود قبل از اينكه پنجره اتاق من باز شود، ديوار را بالا آورد و عبور و مرور از داخل حياط آنها نه تنها براي دختر بلكه براي همه غير ممكن شد.
درست كردن پنجره و ديوار چيني همزمان تمام شد و من اولين چيزي كه بعد از درست شدن پنجره دیدم قطره اشكي بود كه از چشم مادرم چكيد.