
سلام عمو حكايه ي عزيز!
صدای هر کدام از ما می توانست صدای مهیبی باشد که گوش فلک را کر کند؛ اما ما نخواستیم. وقتی کنار هم راه می رویم در خیابان جمهوری، انقلاب یا فردوسی، خودمان را طوری جمع می کنیم که به دیگران برخورد نکنیم.
کاری به کار دیگران نداریم عمو حکایه، وقتی شانه به شانه ی هم راه می رویم و خاطره ها را زیر و رو می کنیم.
کاری به کار دیگران نداریم، وقتی از ناهید و شهرام و احمد حرف می زنیم .
کاری به کار دیگران نداریم، وقتی از آخرین سفرهای مان برای هم می گوییم. تو از بندر عباس و من از کرمانشاه!!
چه کار با دیگران داریم، وقتی از کتاب های جدید و قدیممان می گوییم و از ایده هایی که برای آینده داریم؟
دیگران کجا هستند، شب ها که روی نیمکت رنگ و رو رفته ی محوطه ی مرکز آموزش می نشینیم و سراغ دوستان وبلاگی مان را از هم می پرسیم؟
تو سیگار می کشی و من با ولع دود سیگار تو را می بلعم... ـ برای من سیگار تو همیشه با سیگار دیگران فرق داشته ـ و بعد هم تا نیمه شب توی "به قول خودت " لانه" لم می دهیم و خود را به خلسه ی قشنگ چای و شعر و نوای دوتار حاج قربان می سپاریم.
تو هم می دانی که ما از دیگران به هم پناه می آوریم، آه عمو! دیگران!! ... دیگرانی که دست از سر ما بر نمی دارند، آزارمان می دهند، رنجمان می دهند و... این قدر که اطمینان دارم از پشت گوشی تلفن هم، گاهی صدای لرزان و ترس خورده ام را به خوبی تشخیص می دهی، یا وقتی برایت شعری می خوانم از آهنگ کلماتم می فهمی که در اطرافم گرگ هایی زوزه می کشند که به وحشتم می اندازند...
آه عمو حکایه!
......................................................راستی سلام!
سلام سيد عزيز!
هر وقت احساس دلتنگي مي كنم. هر وقت احساس مي كنم براي نوشتن و خواندن و حتي براي زندگي، بي انگيزه شده ام و هر وقت دلم هواي تازه بخواهد، به نامه هاي زيباي شما مراجعه مي كنم و آنها را بارها و بارها مي خوانم تا نيروي دوباره بگيرم.
با وجود اينكه مي دانم، گاهي زخم ما عميق تر از آن است كه بتوان از چشم ديگران پنهان كرد و به جاي فرياد، لبخند به چهره آورد... اما خوبي زخم اين است كه هرچند هم عميق باشد، قابل ديدن است و منشا زخم معلوم! اما ما بجاي زخم ، درد داريم و درد برخلاف زخم قابل ديدن نيست و منشا آن نامعلوم!! زخم را مي توان ديد و نشان همه داد، پانسمان كرد و خونش را بند آورد و پس از مدتي هر جند طولاني درمانش كرد ولي، دردي را كه منشا آن را نمي دانيم، چگونه مي توانيم درمان كنيم؟!! كدام طبيب حاذقي مي تواند آن را درمان كند؟
سيد حبيب عزيز!
وقتي احساس مي كنم درد، آرام آرام زير پوستم مي خزد و من توان مقابله ي با آن را ندارم، ناخودآگاه رو به تو مي آورم، هرچند هيچوقت دوست ندارم دردم را با شما شريك شوم. خودت خوب مي داني كه در طي اين سالهاي طولاني هميشه با شادي هايم شما را شريك كردم و لحظه هاي فراموش نشدني در كنارهم گذرانده ايم. ولي اين بار نمي دانم چگونه اين حس درد از دستم در رفت و من آن را با شما در ميان گذاشتم.
چند روزي است كه به خلوت خود پناه برده ام. خلوتي كه هر كس حق دارد براي خودش داشته باشد و حق دارد به اين خلوت خود خواسته، كسي را راه ندهد و يا راه بدهد. اما من گاهي بسيار كم تحمل مي شوم و با شما از چيزي حرف مي زنم كه نبايد بزنم و با وجود اينكه مي دانم، نبايد خلوت زيباي شما را به هم بريزم... خلوتي كه با هزار و يك خون دل خوردن، براي خودت ساخته اي و مي خواهي از لحظه لحظه ي آن لذت ببري.
سيد حبيب عزيز!
گاهي اختيار آدمي به دست خودش نيست و اين محيط آلوده به ريا، براي ما تعيين تكليف مي كند و چقدر انجام دادن اين تكليف سخت و دشوار است و انجام دادن آن كم كم آدمي را از درون تهي مي كند.
در چنين زماني بهترين كار، خزيدن در لاك خود است، تا اين باد درون سوز بخوابد و اختيار آدمي به دست خودش برگردد.
سيد عزيز!
نمايشگاه كتاب نزديك است و من منتظر ديدار شما به بهانه آن هستم.