شنبه نهم بهمن ۱۳۸۹
داستان یک عشق

 

 

 

 

 

 

 

عشق از کوچه پس کوچه های فرعی به سراغ انسان میآید و می شود راه اصلی او. دیر زمانی من هم عاشق بودم. عاشق دختر همسایه!! درس و مشق خودم را ول کرده بودم و مشق های تمام نشدنی او را می نوشتم . نقاشی اش را می کشیدم. کاردستی اش را درست می کردم و هرکاری که برای او انجام میدادم، حس بزرگی و لذت به من دست می داد. توی یک کلاس بودیم ولی او کلاس بالاتر بود. با هم درس می خواندیم و همیشه به خاطر زحمات من، مورد تشویق معلم قرار می گرفت. کم کم احساس کردم که درس خودم برایم بسیار راحت و آسان شده است. پیشاپیش درس را یاد داشتم و معلم خیلی از این بابت تعجب می کرد. بعد ها فهمیدم که دختر چند سال از من بزرگتر است و من درس را بخاطر او یک سال قبلش یاد گرفته بودم. وقتی احساس کردم که دختر بزودی به خانه شوهر می رود، یه حس غربت به من دست داد. ولی خیلی زود دریافتم که باید فکر دختر را از سرم بیرون کنم. همین کار را هم کردم و من برگشتم به سرجای اول خودم. شدم شاگرد تنبل و بی نظم کلاس.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 9:24 توسط عبد الصالح پاک.