
جواب دختر طوری بود که سوال دیگری به ذهنم نیامد. برای اولین بار دستی به سر و لباسم کشیدم و از مرتب بودن آن اطمینان کردم. تابه حال یادم نمی آمد به رخت و لباسم و موی سرم توجه کرده باشم.
دختر به طرف آب برکه رفت و آبی به سر و صورتش زد. موهایش پرپشت بلند بود. باد آن را به بازی گرفته بود. وقتی دوباره از خاک ریز بالا آمد گفتم:« اگر سطل ها سنگین است یکی را من می برم.»
دختر بدون اینکه حرفی بزند یکی از سطل ها را برداشت و از خاک ریز به طرف روستا سرازیرشد. من هم سطل به دست به دنبالش راه افتادم.
تا به حال او را در روستا ندیده بودم. اول حدس زدم شاید مهمان باشد و برای چند روز به روستا آمده است. ولی فوری به ذهنم رسید که هیچ وقت دختر مهمان در آن موقع ظهر به تنهایی برای بردن آب به برکه نخواهد آمد.
کمی که رفتیم پرسیدم:« خانه ی شما کجاست؟»
او سطل را روی زمین گذاشت و به اولین خانه ی روستا اشاره کرد و گفت:« همان خانه ی دو طبقه ی سفید.»
خانه ی نوسازی بود. فهمیدم که تازه به روستا آمده اند. دختر ادامه داد:« ما تازه به روستا آمدیم. قبلا شهر دیگری بودیم.»
پرسیدم:« اینجا می خواهید بمانید؟»
گفت:« بله. به خاطر آن خانه ساختیم. دیگر به شهرهای دیگر نخواهیم رفت.»
به نزدیک خانه ی آنها رسیدیم. پرسیدم:« همیشه این موقع برای بردن آب می آیید؟»
کفت:« اغلب می آیم. گاهی صبح گاهی طهر گاهی غروب.»
پرسیدم:« فردا کی می آیی؟»
گفت:« بستگی به تمام شدن آب دارد. هروقت آب تمام شود، می آیم.»
این را گفت و تشکر کرد و سطل ها را برداشت و به طرف خانه شان رفت.
مدتی همانجا ایستادم. او بدون اینکه توجهی به اطرافش داشته باشد، به خانه شان رفت و سطل ها را روی ایوان گذاشت و وارد خانه شد.
من یواش یواش به طرف روستا رفتم. وقتی به خانه رسیدم احساس خستگی می کردم. مادرم با دیدن من کلی خوشحال شد و خواهرانم با خوشحالی ماچم کردند. هیچ حسی نسبت به آنها نداشتم. زورکی لبخند می زدم و با اکراه جواب سوالشان را می دادم. اصلا نمی دانستم به خاطر چی به روستا آمده بودم. هرچه فکر می کردم چیزی به ذهنم نمی آمد. همه ی فکر و ذکرم روی سطل ها متمرکز شده بود. این را هم بگویم که تا به حال به خانه ی خودمان از برکه آب نیاورده بودم. ولی دلم می خواست همین الان سطل به دست به طرف برکه بدوم و تند تند به خانه آب بیاورم. اولین کاری که کردم سطل آبها را بررسی کردم. همه ی آنها پر از آب بود. دزدکی آب یکی از سطل ها را روی زمین ریختم. کسی متوجه نشد. ولی وقتی از مادرم خواستم بروم از برکه آب بیاورم، گفت:« آب به اندازه ی کافی داریم. تازه! ندیدی آب انبار درست کردیم؟ پر از آب است. دیگر لازم نیست از برکه آب بیاریم.»
به دروغ گفتم:« آب انبار را نباید برای شستن رخت و لباس به هدر بدهید. بهتره از آن فقط برای آشامیدن استفاده کنید. برای شست و شو بهتر است از برکه آب بیاورم.»
مادرم ذوق زده شد و گفت:« نه پسرم. برای راحتی خودمان آن را درست کردیم. آب به اندازه ی کافی داریم.»
بعد پیشانی مرا بوسید و گفت:« زندگی در شهر از تو مرد زندگی ساخته. آفرین پسرم.»
بعد خبر از خواهرم گرفت و جویای احوال او شد.
سلام خواهرم به او گفتم و باز هم یادم نیامد برای چه کاری به روستا آمده بودم. با مادرم در حال حرف زدن بودیم که خواهروسطی ام گفت:« خوب شد امروز آمدی، امشب عروسی است ما را می بری؟»
منکه خیلی مهربان و برادر حرف گوش کنی شده بودم، فوری جواب مثبت دادم و گفتم:« به شرطی می برم که زیاد طولش ندهید.»
خواهرم قبول کرد و با خوشحالی سراغ قالی بافی اش رفت. آن ها با قالی بافی خرج من و خانواده ام را تأمین می کردند. حتی درس و مشق را به خاطر خرجی خانواده ول کرده بودند. با این وجود همیشه حرف، حرف من بود. آن ها و سایر دختران روستا حتی اجازه نداشتند عشقشان را که اگر دچارش شده باشند برملا کنند. اگر برملا می شد وای به حالاشان بود. عاشقی فقط حق ما پسرها بود و بس. آن ها از صبح تا نیمه های شب روی دار قالی زندگی می کردند و هزینه ی خانه را تأمین می کردند.
دم دمای غروب به خانه ی آنا رفتم. او تازه از صحرا برگشته بود و خورجین هندوانه را از روی الاغ پایین می آورد. وقتی مرا دید چشمانش برق زد و گفت:« نرفتی شهر؟»
گفتم:« نه! شاید فردا بروم.»
آنا همان طور که خورجین را به سمت خانه می کشید، گفت:« فردا صبح می رویم صحرا.»
خورجین را روی ایوان خانه گذاشت و گفت:« امشب هم می رویم عروسی.»
وقتی مادر آنا مرا دید، حالم را پرسید و برای خوردن شام به خانه دعوتم کرد. آنا با آب آفتابه دست و پایش را شست و واردخانه شد و من هم به دنبال او وارد شدم.
شام را که خوردیم با هم رفتیم عروسی. موسیقی شاد از بلندگو پخش می شد. جایگاه را با پرچم تزیین کرده بودند و جایگاهی هم برای نشستن داماد درست کرده بودند. دوستانم یکی یکی به عروسی می آمدند. از دیدن آن ها خوشحال می شدم و در کنارشان احساس آرامش می کردم.
آنها لباس های تر و تمیزی پوشیده بودند و احتمال می دادند امشب مجری عروسی از بلند گو اسمشان را برای رقصیدن صدا خواهند زد و اسم آهنگ های را که می خواستند با آن برقصند به همدیگر می گفتند.
وقتی صندلی ها را به شکل دایره ی بزرگ برای نشستن مهمان ها و بزرگترها چیدند من سریع به خانه آمدم. خواهرانم و دخترهمسایه ها منتظرم بودند. همراه آنها به عروسی برگشتم. زن ها در قسمت شمالی مجلس عروسی را تماشا می کردند و ما پسرها هم در قسمت شرقی و غربی و جنوبی به تماشای مجلس مشغول می شدیم.
نوازنده ها با آهنگ شاد شروع عروسی را اعلام کردند. من و آنا کنار نوازنده ها ایستادیم. آنا همانطور که ایستاده بود، با آهنگ یواشکی می رقصید و تکان تکان می خورد. اولین نفر در میان کف زدن ها و هلهله ی مردم برای رقص فراخوانده شد. او وقتی شروع به رقصیدن کرد صدای هلهله و کف زدن ها به هوا رفت. رقاص هر کجا که صدای داد و فریاد و کف زدن ها بیشتر بود به آن سمت می رفت و جلوی آن ها ادا و اطوار در می آورد.
در اوج آهنگ و رقص و شور و هلهله ناگهان متوجه شدم کسی از میان زن ها به من زل زده است. دست و پایم را گم کردم. بعد در ذهنم صاحب چشم ها را جستجو کردم. خودش بود.
ادامه دارد عزیزانم