
آي جمال بيوه شده بود!
ديگر جمله اي به ذهنم نيامد. دوست داشتم داستان زيبايي بنويسم و اين جمله ، جمله ي آغازين آن باشد. داستاني بي عيب و نقص كه كسي نتواند ايرادي از آن بگيرد و به جمله هاي عجيب و غريبش بخندد.
مدتي بود كه به داستان نويسي علاقمند شده بودم و در كلاس قصه نويسي آقاي داريوش عابدي، كه در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان بندر تركمن برگذار مي شد، شركت مي كردم.
وقتي داستان «آخرين مسافر» را در كلاس قصه نویسی خوانده بودم، به جمله ي « مرد روي خودش افتاد » دسته جمعي خنديده بوديم. ماجراي داستان از اين قرار بود كه مردي كه سوار قطار بود و مناظر بيرون را تماشا مي كرد، ناگهان در كنار ريل آهن خودش را منتظر قطار مي بيند . تصميم ميگيرد او (خودش) را سوار قطار كند. به همين منظور دستش را به طرف مرد منتظر دراز مي كند و او را به طرف بالا مي كشد. ولي مرد منتظر سنگين است. مرد هرچه تلاش مي كند او را بالا بكشد، موفق نمي شود و خسته مي شود و من در اينجا آن جمله ي معروف را نوشته بودم: "مرد خسته شد و روي خودش افتاد "
با شنيدن اين جمله، صداي خنده ي حاضران در كلاس به آسمان رفت. از خنده ي آنها خودم هم خنده ام گرفت و پا به پاي آنها خنديدم و فهميدم كه سوتي بزرگي داده ام.
آي جمال بيوه شده بود!
دوست داشتم اين جمله، جمله ي آغازين داستانم باشد و اعضاي كلاس قصه نويسي را كه فكر مي كردم همه ي مردم دنيا هستند، مبهوت كند ولي هر چه تلاش مي كردم داستان پيش نمي رفت. ذهنم قفل كرده بود. چون اين جمله، مي توانست جمله ي پاياني داستان هم باشد. حالا چرا اين جمله در اول داستان آمده بود رازش براي خودم هم پوشيده بود.
ماجراي اين جمله اين بود كه زن همسايه مان با صداي بلند با زن ديگر همسايه، از مردي حرف مي زد كه دختر جوانش را به عقد مرد زن و بچه دار در آورده بود و ماجرا را با آب تاب تعريف مي كرد. زن ديگر هم با حيرت و خاموش به حرفهاي او گوش مي داد.
من، پدر دختر را و هم دختر را دورادور مي شناختم و از زندگي فقيرانه ي آنها با خبر بودم. آنها هم روستايي ام بودند و هنوز هم شايد هستند. ولي هيچوقت تصور نمي كردم، اين مرد دختر جوانش را به عقد مرد زن و بچه دار در آورد و ماجراي دخترش جمله ي آغازين داستانم شود.
جلوي خانه اي كه زندگي مي كردم، نشسته بودم و به حرفهاي زنهاي همسايه گوش مي دادم. از داخل خانه ام صداي موسيقي غمگيني به همراه صداي زن همسايه شنيده مي شد و يا شايد باد ناخواسته صداي همسايه ها را به خانه ي من مي آورد... خانه كه چه عرض كنم. يك انباري 4 در 6 بود با در و پنچره ي درب و داغان و قديمي ! خانه اي كه به قول نيما پدر شعر نو ايران ، ابري مي شد و بارش باران از داخل آن شروع مي شد. تا مدتها بعد هم كه باران بند مي آمد و خورشيد روي زمين نور افشاني مي كرد، باران همچنان داخل انباري مي باريد و من از ترس خيس شدن كتابها، آنها را از اين گوشه ي انباري به گوشه ي ديگر آن جابجا مي كردم.
آي جمال بيوه شده بود!
دوست داشتم اين جمله، جمله ي آغازين داستانم باشد. فكر مي كردم طنين و ضربآهنگ آن خواننده را تا پايان داستان نگه مي دارد. اعتراف مي كنم كه از اين جمله خيلي هم خوشم آمده بود. ولي داستان يك مشكل اصلي داشت و آن اين بود كه دختري هر چند بر خلاف ميلش به خانه ي بخت! رفته بود! و زندگي جديدي را از نگاه مردم آغاز كرده بود. پس او هنوز بيوه نشده بود و معلوم نبود چه آينده ايي خواهد داشت و جمله ي آغازين داستان خلاف واقعيت بود. خودم هم نمي دانستم اين جمله از كجا و چگونه به ذهنم آمده بود و اصرار به نوشته شدن مي كرد.
صداي زن همسايه كم كم رو به خاموشي رفت و زن ديگر هم رفت پي كارش!! ولي طنين جمله ي آغازين داستان همچنان در گوشم زنگ مي زد.
داخل خانه رفتم و روي صندلي نشستم و قلم و كاغذ برداشتم و اولين جمله ي كه به ذهنم آمد اين بود:
آي جمال بيوه شده بود!
بي وقفه شروع به نوشتن داستان كردم. ديگر نه ابري شدن هواي خانه برايم مهم بود و نه بارش باران و نه حرفهاي زن همسايه. مي خواستم هر طور شده جمله ي «آي جمال بيوه شده بود» را در داستان جا بيندازم.
همانطور كه بي وقفه مي نوشتم. داستان ناخودگاه در ذهنم پيش مي رفت و شكل مي گرفت و دستم به سرعت آن را روي كاغذ ثبت مي كرد. نمي دانم چه مدت نوشتم. ولي كم كم احساس كردم اين جمله بار ديگر مي خواهد از زير قلمم به روي كاغذ بنشيند و خود را به رخ من بكشد. هرچند، در طول داستان هم اين جمله را ناخودگاه چند بار نوشته بودم. اين بار هم معطل نكردم. چون حالا با جمله كاملا آشنا بودم و قلقش را هم مي شناختم و از طنين آن خوشم مي آمد. پس با خيالي آسوده و راحت جمله ي پاياني داستان را هم نوشتم:
آي جمال بيوه شده بود!
داستان را در كلاس قصه نويسي آقاي داريوش عابدي خواندم. نه تنها آقاي عابدي، بلكه دوستانم هم از آن داستان خوششان آمد و اين داستان باعث شد، سوتي بزرگ جمله ي «مرد روي خودش افتاد» به كلي فراموش شود وكلي تعريف و تمجيد نصيبم كند.
مدتها از اين ماجرا گذشت و من، بعد از آن داستانهاي ديگري هم نوشتم و در كلاس قصه نويسي خواندم و داستانم مورد نقد و بررسي قرار گرفت و داستان آي جمال و آن دو زن همسايه كم كم رو به فراموشي رفت.
حتي فراموش كردم كدام زن، ماجرا را روايت مي كرد و كدام زن روايت را گوش مي داد. يادم رفت آن روز هوا باراني بود يا آفتابي. چون به من ياد داده بودند داستان نوشته شده را بايد فراموش كنم و به فكر داستان بعدي باشم.
چند وقت بعد، از آن كوچه و خانه ي انباري كه از آن خودم نبود، رفتم و در خانه ي ديگري ساكن شدم. خانه اي كه نه ابري مي شد و نه بارش باران از داخل آن شروع مي شد. نه مجبور بودم كتابها را از ترس خيس شدن از باران، از اين گوشه ي خانه به گوشه ي ديگر آن جابجا كنم.
خانه جديد در كوچه ي دنج و ساكت واقع شده بود و زن هاي همسايه به جاي اينكه بلند بلند با هم حرف بزنند، ساعت ها با هيجان دم گوش هم پچ پچ مي كردند. من از پچ پچ آنها مي ترسيدم و وحشت داشتم. كوچه ايي كه صداي كسي را ،كسي ديگر براحتي نمي شنيد و اين كوچه براي من شده بود عذاب ابدي خسته كننده و ترسناك!
براي فرار از اين كوچه ي بي صدا، زود به زود به روستاي خودمان مي رفتم و در كوچه هاي خاكي آن گردش مي كردم و به صداهاي بلند و مختلف مردم آن براحتي گوش مي دادم تا بلكه بتوانم از وراي حرفهاي آنها داستان ديگري بنويسم.
يك روز، براي ديدار پدر و مادر و ساير خانواده و گردش در كوچه هاي خاكي و پر نور روستا و شنيدن صداي هاي مختلف مردم آن، سوار بر ميني بوس شده و به روستايمان رفته بودم. وقتي ميني بوس به روستا رسيد و داشتم از آن پياده مي شدم. چشمم به همان دختري افتاد كه به عقد مرد زن و بچه دار در آمده بود. از حرفهاي ديگران فهميدم كه او از شوهرش جدا شده و براي ادامه زندگي به خانه ي پدري برمي گردد. او بدون توجه به اطرافش و ديگران به آرامي از ميني بوس پياده شده و بچه به بغل و بقچه اي به دوش به طرف خانه ي پدرش مي رفت و جمله ي خيالي داستان به واقعيت پيوسته بود.
آي جمال بيوه شده بود!
کتاب های من در نمایشگاه کتاب تهران
۱-۵۵ افسانه ترکمنی برای نوجوانان انتشارات قدیانی
۲-۹۰ افسانه برای نوجوانان " " "
۳-گرگ آواز خوان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
۴-روباه دم بریده " " "
۵-افسانه های ترکمن صحرا کتابسرای تندیس