یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰
داستان افسانه ی پیرمرد عقل فروش

 

یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود، پیر مرد فقیری با زن و دو بچه اش زندگی می کرد .

مرد از کله صبح به مزرعه اش می رفت و به کشاورزی مشغول می شد و موقع شب به خانه اش برمی گشت.ولی هیچ وقت نمی توانست محصول خوبی بگیرد . و زندگی اش  را سرو سامان بدهد . بچه هایش همیشه گرسنه بودند و لباس مناسب برای پوشیدن نداشتند.

یک روز مرد فقیر که از شدت  فقر به تنگ آمده بود ، به زنش گفت : من به روستای دیگر بروم و کار کشاورزی دیگران  را ببینم . شاید بتوانم از آنها راه درست آن رایاد بگیرم و یا کار مناسب دیگری پیشه کنم.

زن گفت : «این خیلی خوب است، بخت و اقبال مرد در تلاش و جستجو باز می شود.»

پیرمرد توشه راه برداشت و به راه افتاد و روستا به روستا ، شهر به شهر گشت ولی نتیجه ای نگرفت و به طرف روستای خودش به راه افتاد .

او همان طور که می رفت به پیرمردی برخورد کرد . پیر مرد از او پرسید :«کی هستی و از کجا می آیی و به کجا می روی ؟»

مرد فقیر سرگذشت خود را تعریف کرد و گفت :«حالا دست خالی به خانه ام بر می گردم»

پیرمرد گفت : «من می توانم تو را ثروتمند کنم !»

مرد فقیر پرسید :« چگونه ؟»

پیرمرد گفت : «من عقل می فروشم ، اگر دو تا عقل از من بخری مشکلت حل می شود.»

مرد فقیر پرسید : «عقل را به چند می فروشی ؟»

پیرمرد گفت : «به یک سکه طلا.»

مرد فقیر یک سکه طلا به پیرمرد داد . پیرمرد هم سکه را گرفت وگفت :« اگر در راه به شب برخورد کردی به راهت ادامه نده و همان جا جایی پیدا کن و بخواب.»

مرد فقیر یک سکه دیگر به او داد . پیرمرد دوباره گفت :«درجایی که مهمان شدی بیشتر از یک شب نمان»

مرد فقیر حرف های پیرمرد را که شنید از او خداحافظی کرد و به راهش ادامه داد .

او رفت و رفت تا اینکه شب فرا رسید ومرد فقیر که به روستایی رسیده بود ، به خانه پیرزنی رفت و در خانه او مهمان شد .

او نصفه های شب با شنیدن سرو صدایی از خواب بیدار شد و از دریچه ی خانه به بیرون نگاه کرد و دید که دو نفر ، پنج شتر با بار پارچه ابریشمی را به حیاط پیرزن آورده اند و پارچه ها را گوشه ای پنهان می کنند . بعد شترها را زمین زدند و کشتند و گوشتش را با خود بردند .

مرد فقیر بدون آنکه خبر را به پیرزن بگوید رفت و دوباره خوابید.

فردای آن روز ، جارچی ها خبر گم شدن پنج شتر با بار ابریشمی را جار می زدند.

پادشاه دستور داده بود آدم های غریبه را هم به قصر بیاورند.مردفقیر هم به قصر پادشاه رفت و تمام ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد .

مأموران رفتند و پارچه ها را به قصر آوردند . پادشاه از مرد فقیر پرسید : کی هستی و اینجا چکار می کنی؟

مرد فقیر ماجرای خود را تعریف کرد و گفت : «در راه از پیرمردی عقل خریدم و عاقل شدم.»

از حرف او پادشاه به خنده افتاد و به او صد سکه طلا انعام داد.

مردفقیر از قصر یک راست به بازار رفت و دید که یک نفر به تنهایی در حال فروختن انار است . پیش او رفت و از او خواست در فروش انار کمکش کند.

انار فروش گفت :« بیا کمک دستم باش تا من کمی استراحت بکنم و چای بخورم.»

مرد فقیر پشت ترازو رفت و شروع به فروختن انار کرد ، به طوری که در مدت کمی همه ی انارها را فروخت و پولش را به انارفروش داد . انارفروش هم چند انار به او داد و مرد فقیر راهی خانه اش شد.

وقتی به خانه اش رسید انارها را به زن و بچه هایش داد. آنها وقتی انارهارا شکستند دیدند از داخل آنها دانه های مروارید می‌ریزد.

آنها مرواریدها را جمع کردند و مرد فقیر ماجرای پارچه‌های ابریشمی و انارفروش را برای زنش تعریف کرد.

آنها با فروختن دانه های مروارید و با داشتن صد سکه طلا ، خانه ای برای خود ساختند و سال های سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11:0 توسط عبد الصالح پاک.