
خواهرم به طرف صدا برگشت و گفت:« بله.»
دختر گفت:« میشه من و خواهرم هم همراه شما بیاییم؟»
خواهرم گفت:« چرا نمیشه. بیایید.»
من گفتم:« خانه آن ها که آن وره. من باید زود برگردم عروسی.»
خواهرم گفت:« تو اصلا می تونی همین جا بمانی. من خودم همه را به خانه هایشان می رسانم.»
در تاریکی شب نگاهی چپ به خواهرم انداختم. آن ها بدون توجه به من به راه افتادند. من کمی با دلخوری ایستادم. صدای موسیقی به اوج خود رسیده بود. نمی دانستم چه کسانی در حال رقص و پایکوبی هستند. دیگر حوصله ی دیمبل و دومبل را نداشتم. خواهرم همراه بقیه دور و دورتر می شدند. من هم پشت سرشان به راه افتادم. وقتی به آن ها رسیدم، خواهرم گفت:« خوب شد آمدی. این جا خیلی تاریک است.»
خوشحال شدم و قیافه حق به جانبی گرفتم و پیشاپیش آن ها به راه افتادم. وقتی به خانه ی خودمان رسیدم خواستم خواهرم را به خانه بفرستم و خودم دختر را به خانه شان برسانم. ولی قبل از اینکه فکرم را به زبان بیاورم، خواهرم به دختر اشاره کرد و گفت:« اول این را به خانه شان می رسان و بعد می آییم به خانه خودمان.»
من به عنوان اعتراض گفتم:« من باید زودتر برگردم عروسی. چرا برنامه را عوض می کنی؟»
خواهرم گفت:« کدام برنامه؟»
احساس کردم دختر در تاریکی شب به ریشم می خندد. به همین خاطر جوابی به سئوال خواهرم پیدا نکردم. احساس کوچکی می کردم. هیچ وقت نمی خواستم پیش خواهرانم کوچکترین ضعفی داشته باشم. وقتی بخ خانه دختر رسیدیم، خواهرم از من خواست همانجا کمی منتظر باشم. ایستادم. خواهرم به همراه دختر به طرف خانه ی دختر راه افتادند. وقتی جلوی خانه رسیدند،ایستادند. چشم تز کردم. احساس کردم دختر چیزی می گوید و با دست به سمتی اشاره می کند. فکر کردم او ماجرای سطل آب را به خواهرم تعریف می کند. زمان کند شده بود. توی دلم آشوب بود. می خواستم با داد و فریاد از خواهرم بخواهم زودتر بیاید.
وقتی خواهرم آمد، بدون این که حرفی بزنم به طرف خانه ی خودمان راه افتادم. خواهرم هم در طول راه سکوت کرده بود و همراه من می آمد. خیلی طول کشید تا به خانه رسیدیم. خواهرم در راه باز کرد و خواست وارد خانه بشود، گفتم:« چی گفت؟»
خواهرم با تعجب نگاهم کرد و گفت:« کی؟»
فهمیدم سوتی داده ام. این پا و آن پا کردم و چیزی نگفتم. خواهرم از اتاق بیرون آمد و گفت:« اتفاقی افتاده؟ امروز یه جوری هستی.»
گفتم:« چه اتفاقی؟»
خواهرم گفت:« از من می پرسی؟»
بعد نزدیک تر آمد و گفت:« بذار ببینم. چرا رنگت پریده؟»
خودم را جمع و جور کردم و گفتم:« برو داخل خانه! ادای دکترها را در نیار!»
خواهرم رفت توی فکر. بعد وارد خانه شد. من دویدم طرف عروسی.
دوستان داماد به شکل دایره دور داماد می رقصیدند و ترانه می خواندند. داماد هم وسط دایره با کت و شلوار یک دست سیاه می رقصید. گاهی دوستان داماد با حفظ شکل دایره می نشستند و کف می زدند و داماد به تنهایی می رقصید.
آنا گوشه ای ایستاده بود. تا مرا دید، گفت:« بریم خانه ی ما.»
گفتم:« مگه نمی خوای همراه گروه برقصی؟»
با ناراحتی گفت:« ولشون کن!»
در راه فهمیدم که کسی از او برای رقصیدن دعوت نکرده بود. برای این که آنا را از خمودگی بیرون بیاورم، ماجرای ضبط صوت را به او گفتم. آنا با خوشحالی گفت:« راست میگی؟»
گفتم:« باور کن! فردا هر ترانه ای را که دوست داشته باشیم گوش می کنیم.»
آنا گفت:« من هم بلدم با ضبط صوت کار کنم. چرا داماد از من نخواست.»
گفتم:« آن موقع تو درحال رقصیدن بودی. داماد هم به من گفت. در واقع به ما گفت.»
آنا جدی شد وگفت:« پس، فردا زودتر از خواب بیدارشویم. قبل از دیگران برویم و ضبط و نوار ترانه را از داماد تحویل بگیریم.»
همان طور که به طرف خانه می رفتیم، چند بارخواستم از آنا بخواهم خودش برود و ترانه پخش کند. باید بهانه ای جور می کردم. هیچ بهانه ای نداشتم. اصلا نمی دانستم فردا دختر از برکه آب می آورد یانه. همان طور که ماجرا را از خواهرم مخفی کرده بودم، از آنا هم مخفی می کردم. ولی خیلی دلم می خواست در رابطه با آن با آنا حرف بزنم. حتی احساس می کردم حرف زدن خیلی بهتر از خود ماجرا است. چون می توانستم ماجرا را کمی کش بدهم. حرف های قشنگ تری بزنم و تنش ماجرا را بیشتر کنم. وقتی امکان این را داشتم که در باره ی اتفاق نیم ساعتی، روزها و شب ها حرف بزنم، لذتش هم بیشتر بود چرا آن را از همه مخفی می کردم؟
وقتی به خانه ی آنا نزدیک تر شدیم، گفتم:« آنا! من شاید فردا به عروسی نیایم.»
آنا همان طور که راه می رفت،پرسید:« مگه نمی خواهی ترانه پخش کنیم؟»
گفتم:« نه! شاید جای دیگری بروم.»
آنا گفت:« تا عروس بیاید خیلی وقت می برد. با هم جایی که بروی می رویم و برمی گردیم.»
با عجله گفتم:« نه! نمی شه. من باید تنها بروم.»
آنا ایستاد و گفت:« چی؟!»
ادامه دارد عزیزانم