پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۸۸
داستان یک نامه ی عاشقانه ی واقعی

 

سلام دوست عزیزم جناب آقای....؟!!!

       شاید از دریافت این نامه تعجب کنی و از خودت بپرسی ما که هر از چند گاهی همدیگر را می بینیم و از حال هم جویا می شویم. پس نیازی به نوشتن این نامه نبود !

      عزیز من! شما درست می گویید و حق با شماست ولی هفته ی پیش شما را در حراج جمعه بازار کتاب گرگان دیدم و خواستم بطرف شما بیایم و کمی یادی از روزهای گذشته کنیم تا خاطراتمان را گرد و غبار روزگار از بین نبرد. اول فکر کردم مثل روزها و سال های گذشته برای یافتن کتاب یا مجله ی مورد علاقه ات سر از جمعه بازار کتاب در آورده ای و می خواهی آرشیوت را کامل بکنی. ولی خیلی زود چشمم به بساطی افتاد که پهن کرده و کتابهای عزیزت را به حراج بی بها گذاشته بودی و ازکتابها و مجله های مورد علاقه ات که در طول زندگی حسرتبارت، یکی یکی جمع کرده و عمری را برای خواندن و خوب نگهداشتن آنها صرف کرده بودی دل کنده ای..

   وقتی پی به قضیه بردم تمام بدنم لرزید و بغض گلویم را فشار داد. دیگر پاهایم توان راه رفتن به طرف شما را نداشت. نتوانستم این صحنه را تحمل کنم  و از پارک لعنتی بیرون آمدم تا شاهد به حراج رفتن خاطرات زیبایمان  نباشم. خاطراتی که با خریدن هر کتاب و مجله ی تازه ذره ذره جمع شده بود و هرکدام از آنها ما را روزها و هفته ها سرگرم کرده  و ما را برای روزهای خوب و روشن، دلگرممان کرده بود.

 ولی با چشم خود میدیدم که چه راحت و ساده، کاخ آرزوهای مان فرومی ریخت و آدم هایی را که نمی شناختیم سنگ پاره های آرزوهای مارا مفت و مجانی از شما میخریدند شاید که بر روی ویرانه های خاطرات ما، کاخ خود را بنا کنند و دمی در آن بیاسایند.

  یادت هست حتی برای تهیه ی یک مجله یا یک کتاب، رنج سفر را به جان می خریدیم و راهی نمایشگاه کتاب و مطبوعات، از روستا به تهران می شدیم  و با هزار مشکل و بدبختی  و بی پولی آنها را تهیه می کردیم؟  گاهی اتفاق افتاده بود که کتاب مورد علاقه ی خود را به عنوان هدیه ، از ناشر دریافت کنیم و شادی و عیش ما کامل شود. ولی هیچ وقت از نداری و بی پولی و گرسنگی نمی نالیدی! هیچ وقت برای تهیه لباس و خورد و خوراک به زحمت نمی افتادی ولی برای تهیه ی کتاب و مجله چه رنجها که متحمل نمی شدی. پیش آمده بود که از صبح تا شب تن به کارگری بدهی تا به کتابی که دوستش داشتی برسی و آن را با عشق و علاقه به خانه ببری و تا صبح بیدار بمانی و من چقدر در کنار تو، از تو  آموختم و حرف زدن با شما حکم خواندن ده ها کتاب  را داشت.

   حالا هم فکر نمی کنم کتابها را به خاطر مشکل مالی به حراج گذاشته باشی، تا پول اندک آن را به زخم عمیق زندگی ات بزنی. چون با شناختی که از شما دارم سخت جان تر از این حرفها هستید و تحمل هر نوع سختی و رنج را دارید ولی حتما دلیلی برای اینکار خود دارید و من نمی توانم آن را رو در رو و چشم در چشم شما، از شما بپرسم.چون می دانم که  جواب قانع کننده ای دریافت نخواهم کرد.

نمی دانم در طی این مدت کوتاه چه پیش آمده است که تو، تمام عشق سالهای زندگی ات را به حراج گذاشته ای و به راحتی از آن دل کنده ای؟

ولی سئوال من از شما این است که آیا : " شعله ی عشق آتشین هم با گذشت زمان  فرو می نشیند و کم کم به خاموشی می گراید و ما باید از آن دوری کنیم؟"

 

پ.ن: دوست عزیزم سیدحبیب نظاری  این نظر را برای من خصوصی گذاشته بود ولی با اجازه ی ایشان آن را برای همه ی دوستانم عمومی اش می کنم. 

شنبه 10 بهمن1388 ساعت: 8:47

توسط:دریاچه ی قو

دلم گرفته بود با خواندن نامه ی شما گرفته تر شد. بی صبرانه منتظر ماه اسفند هستم، ماهی که بوی تو را قبل از عطر گلهای بهاری به من می رساند. هر چند ما جایی زندگی می کنیم که هیچ غنچه ای جرات شکفتن ندارد.
هر روز تا سر جاده ی اصلی نیم ساعت پیاده روی دارم. از کنار کارگاه های ساختمانی رد می شوم، از کنار آپارتمانهای نیمه ساخته که روز به روز شاهد کامل شدنشان هستم. قسمتی از راه را از بیابان رد می شوم. صبح کله ی سحر راه می افتم، از دور، در هاله ای از مه، سوسوی چراغ ماشینها را توی جاده ی دور دست می بینم که قدم به قدم به من نزدیک می شوند. از میان خار و خس راه خودم رو باز می کنم. از میان گله سگها رد می شوم. حالا دیگر همه ی آنها من رو شناختند و با من کاری ندارند ولی اوایل دنبالم می کردند و برایم خط و نشان می کشیدند. من هم آنها را شناخته ام. کارگرها دم یکی از آنها را بریده اند، خیلی سگ ها رو دوست دارم. نمی دانی چه قدر خوشحالم که روزی حداقل یک ساعت(نیم ساعت رفت، نیم ساعت برگشت) از دنیای سگی آدمها دور می شوم و به دنیای قشنگ سگ ها نزدیک. سگ ها اقلاً همسایه ی خودشان را می شناسند و پای او را گاز نمی گیرند. سگ ها اقلاَ کتاب و خاطراتشان را توی جمعه بازار کتاب به حراج نمی گذارند..........راستی سلام!

 

سید حبیب نظاری را اینجا و  هستی را اینجا و غزل را هم اینجا و لقمان دهقانی رااینجا بخوانید

+ نوشته شده در ساعت 23:27 توسط عبد الصالح پاک.