
از پنجره ی اتاق نگاهی به بیرون انداخت.تاریکی همه جا را پوشانده بود.کلاهش را به سر گذاشت و از خانه بیرون رفت و عرازآقا را که دید و از او پرسید:چی شده عرازآقا؟
-دخترم گوزل سرخک گرفته.خواهش می کنم بیایید برایش دوتار بنوازید!۲
باخشی لحظه ای سکوت کرد و به یاد دخترش مارال افتاد که قربانی سرخک شده بود.نمی دانست قبول کند یا نه.عاقبت با تردید گفت:باشه!الان دوتارم را برمی دارم و می آیم.
عرازآقا با عجله به طرف خانه اش دوید.باخشی به اتاق برگشت و به طرف دوتار رفت.زنش رد او را گرفت و پرسید:کی بود؟
عرازآقا!دخترش سرخک گرفته ....
صدای گریه ی زن بلند شد و در میان هق هق گریه گفت:گوزل بیچاره! یک قربانی دیگر...
باخشی حرف زنش را قطع کرد:نفوس بد نزن!
-نفوس بد نمی زنم.امان از دست سرخک!مارالم را برد.کاکا را برد و حالا نوبت گوزل ...
بغضش ترکید.باخشی چیزی نگفت.دوتار را برداشت و از خانه بیرون زد.
سکوت تلخی روستاه را فراگرفته بود.نگاهی به خانه ها انداخت.چراغ بعضی ها روشن بود ولی هیچ صدایی به گوش نمی رسید.آهی کشید و زمزمه کرد:سرخک لعنتی!
مدتی بود که برای کسانی که سرخک می گرفتند دوتار می نواخت بلکه بتواند روح سرخک را از تن بچه ها و از روستا بیرون بیندازد.سرخک از هر خانه قربانی گرفته بود و او شاهد مرگ خیلی از بچه ها و از جمله دختر خودش بود و شیون خیلی از مادرها تو گوشش زنگ می زد.بار دیگر آهی کشید و قدمش را تند تر کرد.وقتی به خانه ی عرازآقا رسید زن او به طرفش دوید و نالید:گوزلم!گوزلم!
نتوانست حرف دیگری بگوید.بغضش گرفت و رفت گوشه ی حیاط نشست.عرازآقا باخشی را به بالین گوزل برد و رو به او کرد و گفت:گوزل!گوزل!باخشی دایی آمده چشمانت را باز کن!
باخشی نگاهی به گوزل انداخت.دانه های درشت سرخک تمام سر و صورتش را پوشانده بود و به سختی نفس می کشید.مادر هم به کنار او آمد و گفت"گوزل...گوزل!باخشی آمده!
گوزل به زحمت چشمهایش را باز کرد.همه جا به نظرش قرمز آمد.حس کرد داخل پرده ی توری قرمز رنگی حبسش کرده اند.به آرامی گفت:آب!آب!
مادر کاسه ی آب را جلوی دهانش گرفت.کمی نوشید و دوباره دراز کشید.باخشی کنار گوزل نشست و دوتارش را کوک کرد و آرام آرام شروع به نواختن کرد.ساز ملایم و دلنواز از زیر پنچه هایش سر ریز کرد.گوزل با شنیدن صدای دوتار احساس آرامش کرد.حس کرد باد خنکی می وزد و سر و صورتش را نوازش می کند.دیگراحساس تشنگی و گرسنگی نمی کرد.صدای سازجای همه چیز را گرفته بود.حس کرد در جنگلی سرسبز درحال قدم زدن است و در جاده ای به سمتی می رود.به اطرافش نگاه کرد.همه جا سر سبز بود بعد کمی ایستاد و نگاهی به جاده ی بی انتها انداخت و در فاصله ی خیلی دور دختری را دید که آرام آرام جلو می رفت.قدم تند کرد ولی هر چه می رفت به او نمی رسید.کم کم شروع به دویدن کرد.وقتی به دختر رسید از تعجب درجا خشکش زد.مارال !دختر باخشی بود.به طرفش رفت و با خوشحالی خندید.
باخشی که چشم از صورت گوزل بر نمی داشت با دیدن لبخند گوزل آرامشی دلپذیر وجودش را فرا گرفت.عرازآقا که مات لبخند ش شده بود فریاد زد:داره لبخند می زند.
باخشی دل گرم شد.ضربه های پنچه اش را محکمتر کرد تا صدای ساز به اوج خود برسد و در روح و روان گوزل نفوذ کند و او را از دست سرخک نجات دهد.
گوزل به چهره ی مارال زل زد و بلند گفت:مارال!
باخشی با شنیدن اسم دخترش یک باره تنش یخ زد.داغی صورتش از بین رفت.دستهایش شل شد و چهره ی دخترش مارال جلوی چشمش ظاهر شد.حس کرد تلاش بیهوده ای را آغاز کرده است و دلش می خواست به بهانه ای بگذارد برود.ولی دست از نوختن نکشید و دوباره دستهایش قوت لازم را بدست آوردند.
عرازآقا بهت زده به صورت گوزل خیره شد و زیرلب دعایی را زمزمه کرد.
گوزل دستهای مارال را چسبید و پرسید:کجا می روی مارال؟
مارال به انتهای جاده اشاره کرد و گفت:انتهای این جاده باغ باصفایی است. دارم می روم آنجا.دوست داری آن را ببینی؟
گوزل پرسید:خیلی دور است؟
مارال گفت:بله!ولی اگر کمی تندتر برویم خیلی زود می رسیم.
هردو قدم ها را تندتر کردند.ولی هرچه می رفتند از باغ خبری نبود و جاده انتهایی نداشت.گوزل احساس تشنگی کرد و گفت:آب!
مادر که چشم از صورت گوزل برنمی داشت فوری کاسه ی آب را جلو دهان گوزل گرفت.ولی او به خواب عمیقی فرو رفته بود.مادرش چند بار او را صدا زد:گوزل جان!آب آوردم.
ولی صدای اودر صدای ساز محو شد و به گوش کسی نرسید.آخر سر کاسه ی آب را سرجایش گذاشت.
گوزل محو تماشای جاده و اطرافش شده بود.همه جا گلهای رنگارنگ روییده و بوی خوشش همه جا را فرا گرفته بود.او همانطور که غرق زیبایی های اطرافش بود ناگهان ایستاد و با تعجب گفت:صدای ساز می آید.
مارال هم ایستاد و خوب گوش خواباند و گفت:من که صدایی نمی شنوم.
گوزل گفت:چرا صدای دوتار است.خوب گوش کن!
مارال سرش را تکانی داد و گفت"خیال می کنی!شاید صدای چشمه سار است که مثل آهنگ می شنوی!
دوباره به راه افتادند.گوزل پرسید:پس کی می رسیم مارال؟
مارال لبخندی زد و گفت:تو چقدر عجله داری؟اگر می خوای زودتر برسیم باید دوباره بدویم.
گوزل قبول کرد و شروع به دویدن کردند.پس از مدتی دویدن گوزل به نفس نفس افتاد و بدنش به لرزه افتاد.عرازآقا با نگرانی به باخشی نگاهی انداخت و گفت:به نفس نفس افتاده!
باخشی هیچ توجه ای به اطرافش نداشت و دیگر اختیار دستهایش هم با او نبود.فقط می نواخت.مادر با نگرانی او را صدا زد:گوزل!گوزل!
گوزل هیچ حرکتی نکرد.باخشی گرم تر شد و صدای ساز به اوج خود رسید.
گوزل رو به مارال گفت:خوب گوش کن!صدای ساز می آید.دلم می خواهد به آنجایی که دوتار می نوازند بروم.
مارال گفت:حیف است بدون دیدن باغ به آن قشنگی برگردی.تازه همه بچه ها هم آنجا هستند.
گوزل گفت:من بر می گردم می خواهم ساز گوش کنم و خیلی هم تشنه هستم.
مارال به جاده ی دیگری اشاره کرد و گفت:حالا که دوست داری برگردی از این جاده برگرد. در راه آن چشمه ای با آب زلال است .برو از چشمه هر چه دلت خواست می توانی بنوشی.
گوزل پرسید:تو تشنه یا گرسنه نیستی ؟
مارال گفت:نه!من دیگر نه گرسنه می شوم و نه تشنه!
مارال گوزل را به آغوش کشد و در یک چشم به هم زدن در انتهای جاده ی بی انتها ناپدید شد.
گوزل از همان جاده ای که مارال نشانش داده بود به راه افتاد.هر چه جلو تر می رفت صدای ساز بهتر و واضح تر به گوش می رسید.زیر لب گفت:چه صدای دل انگیزی دارد.کاش مارال هم با من می آمد و ازاین صدای خوب لذت می برد.
کمی که رفت صدای شرشر آب چشمه هم به گوشش رسید.صدای ساز با صدای شرشر آب قاطی شده و تا اعماق جان گوزل نفوذ می کرد.از هیجان شروع به دویدن کرد و خیلی زود به چشمه رسید و از زیبایی چشمه حیرت کرد.چشمه ی زیبا و با آب زلال از دل کوه بیرون می زد و با آهنگی ملایم در دل جنگل سرسبز جاری می شد.خود را به آب چشمه انداخت و از آب آن شروع به نوشیدن کرد.چه گوارا بود. بعد داخل آب غلت زد و آرامشی لطیف سراسر وجودش را پر کرد.
باخشی همانطور که می نواخت .سرش را به طرف پنجره گرداند.سپیده تازه داشت سر می زد.نفس گوزل به حالت عادی برگشته بود.مادر گوشه ی اتاق کز کرده بود و عرازآقا در کنار گوزل مات و مبهوت چمباتمه زده بود.بیرون صدای خروس ها فضای روستا را پر کرده بود.
گوزل دل از چشمه نمی کند و دوست داشت هی با آب آن بازی کند و ساز بشنود.وقتی کمی خسته شد کنار چشمه نشست و خوب گوش خواباند.احساس کرد خیلی به صدای ساز نزدیک شده است. از کنار چشمه بلند شد و قدمی به جلو برداشت و خوب دقت کرد.حالا صدای ساز را از دم گوشش می شنید.دقت کرد و به آرامی چشمهایش را باز کرد و چشمش به باخشی افتاد.باخشی بی وقفه در حال نواختن بود.سرش را کمی بلندتر کرد.دیگر از پرده ی توری قرمز خبری نبود.با تعجب به باخشی خیره شد.بعد عرازآقا را دید و داد زد:پدر!
بغض مادر ترکید.عرازآقا از خوشحالی مات و مبهوت ماند.
باخشی بار دیگر نگاهی به بیرون انداخت.سپیده ی سحری کاملا" فضای روستا را فرا گرفته بود.
۱-باخشی=خواننده و نوازنده ی ترکمن
۲=ترکمن ها نواختن دوتار را برای بیماری سرخک نوعی درمان می دانند.