شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۹
داستان کوتاه:شب آرام

 

 

 

 

 

 

  شب بود. شب آرامي هم بود. انگار قير سياه به روستا پاشيده بودند. نه صداي عوعوي سگي به گوش مي رسيد و نه صداي بال زدن پرنده اي. سكوت سنگين بر سياهي شب حاكم بود. چراغ خانه ها مدتها بود كه خاموش شده و خانه ها در تاريكي شب فرو رفته بودند. تنها كورسوي چراغ خانه ي "خوجه" در دل تاريكي شب خودنمايي مي كرد.كور سويي كه  لحظه به لحظه كم نورتر مي شد.

  عراز مهمان خوجه بود. آنها شب نشيني باشكوهي را گذرانده بودند و حرفها زده بودند و خاطرات گذشته را از زبان يگديگر براي چندمين بار مي شنيدند و غرق لذت مي شدند و گاهي به ياد خاطره اي با صداي بلند مي خنديدند و صداي خنده اشان تا اطراف خانه مي رفت و در سياهي شب محو مي شد. شب كه از نيمه گذشت عراز در فرصتی كه بدست آورد، گفت:دير وقت است، بايد بروم خانه.

  خوجه و عراز خميازه اي كشيدند و از جايشان بلند شدند. خوجه در را به روي عراز باز كرد و عراز كش و قوسي به تنش داد و در هواي به سياهي آلوده ي شب نفس بلندي كشيد و گفت:شب خوش!

عراز هنوز قدم اول را بر نداشته بود كه خوجه صدايش زد: عراز آقا؟!!!

  عراز با تعجب به عقب برگشت و ايستاد. خوجه كمي جلوتر آمد و سرش را پايين انداخت و بريده بريده گفت:ا گر...اينطور پيش بره...ديگه شب نشيني...بي شب نشيني!!!

  بعد در تاريكي شب به عراز نگاه كرد و ادامه داد: ميداني كه شب نشيني خرج دارد. تو هم كه دست به جيب نمي بري. اگر يك شب و دو شب بود كور مي شدم و خودم هزينه اش را تحمل مي كردم ولي توان هزينه هر شب را ندارم.

  عراز مثل مجسمه ايستاده بود و هيچ حرفي به ذهنش نمي آمد. خوجه ادامه داد: از حرفي كه مي زنم دلگير نشويد. من پول مفت ندارم كه پاي دود و دم دو نفر بريزم.

عراز در تاريكي شب به طرف خانه اش به راه افتاد. جلوي راهش را به سختي مي ديد و به سختي قدم از قدم بر مي داشت.

هر لحظه به سياهي شب افزوده مي شد و عراز حس مي كرد كه قير از آسمان مي بارد و در روستا جاري مي شود.

به پرچين باغ انار "دردي" كه رسيد،حس كرد صداي پايي به گوشش خورد و سياهي مردي در كنار باغ ايستاده است. كمي ترس به دلش افتاد و قدم سست كرد و خوب گوش خواباند و به دقت چشم و دوخت و گفت: كسي آنجاست؟

صداي آرام دردي به گوشش خورد: منم عرازآقا.

نفسي به راحتي كشيد و گفت:نصفه شبي اينجا چه ميكني؟ داشتم زهره ترك مي شدم.

دردي خنده ي ريزي كرد و گفت:پهلوان و ترس؟ اگر پهلوان بترسد واي به حال ما.

عراز به پرچين باغ تكيه داد و گفت: چي شده، بي خوابي زده به سرت يا هوس بازي قايم باشك كردي؟

دردي آهي كشيد و گفت: چند شبي است كه دزد به باغ انارم مي زند و هرشب انار چند درخت را مي برد. امشب تصميم گرفتم بيام كشيك بدم.

  دردي پاكت سيگارش را به طرف عراز دراز كرد. عراز يكي برداشت. دردي هم يكي برداشت و كبريت را كشيد و آتش آن را طرف عراز گرفت و در روشنايي كم رنگ آتش كبريت، به چهره ي عراز چشم دوخت . او لاغر و تكيده شده بود. چشمانش گود افتاده و دور لبهايش سياهي مي زد و با هر نفسش سيبك گلويش بلا و پايين مي رفت. سيگار عراز كه روشن شد با آتش رو به خاموش كبريت، سيگار خودش را هم گيراند و پرسيد: شما چي،تا اين وقت شب داري شبگردي مي كني پهلوان؟!!!

عراز پكي به سيگار زد و گفت:پيش خوجه بودم و نشستيم و گپ زديم.

دردي خنده اي كرد و پرسيد: گپ زديد؟!!!

عراز از حرف دردي كمي رنجيد ولي به روي خودش نياورد و گفت: خب ديگه  گپ كه بي پُك لطفي ندارد.

دردي كنار باغ پرچين نشست و گفت: خدا بركت بدهد. خوجه هم شغل خوب و نان و آب داري دست و پا كرده است.

عراز به سياهي شب چشم دوخت. دلش مي خواست يقه ي دردي را بچسبد و فشارش بدهد و خفه اش كند ولي به زور جلوي حرفش را گرفت و گفت: اتفاقا بخاطر پول نيست.

دردي جواب داد:پس براي چيه؟ حاتم طايي كه نيست هي براي دوستانش شب نشيني ترتيب بدهد. كه چي؟

-خب، آدم به تفريح و سرگرمي هم احتياج دارد. همه مثل خودت نيستند كه بخاطر چند انار ترش و پوسيده خواب راحت را براي خودش حرام كند و نگهباني بدهد.ب ه اين مي گويند كه چي!

دردي گفت:پهلوان! كو آن زور و بازو و كو آن همه اسب تيز پا كه پرورشش مي دادي؟

عراز حرف دردي را نشنيده گرفت و پرسيد: راستي؟حال اسبت بهتر شد؟

دردي سيگارش را جلوتر انداخت و گفت: اسب خوب شده. اگر كمك شما نبود، حيوان تلف شده بود.

عراز لبخندي زد و گفت:من كه كاري نكردم. وظيفه بود كه انجام شد.

ـ لطف داري، همان چند روز كه پيش خودت برده بودی و تيمارش كردی، حالش حسابي جا آمد.

  دردي مكثي كرده و ادامه داد: حيوانكي!! بد جوري به شما عادت كرده بود. به طوري كه تا چند روز بي تابي مي كرد. دلش نوازشهاي شما را مي خواست.

سكوت شب با صداي خروسي شكست. عراز گفت: دير وقت است بايد بروم خانه.

دردي گفت: من هم مي روم بخوابم، ديگر فكر نمي كنم كسي سراغ انارها بيايد.

عراز پا به پا كرده و گفت: يه نخ سيگار اضافه داري؟

دردي پاكت سيگارش را به طرف عراز دراز كرده و گفت: هر چند تا كه مي خواهي بردار.

عراز سه تا سيگار برداشت و گفت: دستت درد نكند.خداحافظ.

ـ خداحافظ، پهلوان!

دردي وارد باغ انار شد و در سياهي شب گم شد .عراز هم به طرف خانه اش به راه افتاد.

عراز كمي كه رفت، در تاريكي شب ايستاد و برگشت. نگاهي به خانه دردي انداخت. خانه در تاريكي شب فرو رفته بود.

  عراز مدتي پا به پا كرد. بعد قدمي به طرف طويله اسب دردي برداشت. وزير لب گفت:لعنت بر شيطان. كمي ايستاد و به ياد حرفهاي خوجه افتاد كه گفته بود: شب نشيني بي شب نشيني.

  به طرف طويله به راه افتاد و پا ورچين پاورچين وارد آن شد. اسب هيچ واكنشي نشان نداد. لحظه اي ايستاد،بوي كاه و تپاله فضاي طويله را پر كرده بود. تنش داغ شد. طناب اسب را به آرامي باز كرد. اسب سر به راه به دنبالش آمد. از در طويله بيرون كه آمد، نگاهي به اطراف انداخت. همه جا را تاريكي پر كرده بود.در دور دست، سگي عوعو كرد و جغدي خواند. دستي به سر و صورت اسب كشيد و سوار شد. ضربه اي به اسب زد و در تاريكي شب گم شد.

شب بود. انگار رنگ سياه به روستا پاشيده بودند. آرامش شب با صداي سم ضربه هاي اسب درهم شكسته بود.

 

 

 

 

 

 

پ.ن اول:یک هفته نبودم به همین راحتی.

پ.ن دوم:این داستان هم از کتاب مجموعه ی داستان کوتاه "تلخستان"انتخاب شده است.

پ.ن سوم:دلتنگی هم عالمی دارد.

پ.ن چهارم:...زحمت این یکی را شما می کشید؟

 

+ نوشته شده در ساعت 9:37 توسط عبد الصالح پاک.