
هوا رو به تاريكي مي رفت، باد به آرامي مي وزيد و شاخه هاي درختان را به رقص وا مي داشت.
باخشي كنار پنجره ايستاده و به رقص برگها چشم دوخته بود. زنش به كنار پنجره آمد و نگاهي به بيرون انداخت و گفت: فكر مي كني كسي پولي به تو قرض بدهد؟
باخشي درحالي كه دستي به كتش مي كشيد، خنده اي كرد و گفت: پيش هر كس كه بروم دست خالي بر نمي گردم. هرچه باشد، باخشي هستم و به مردم شادي و ترانه مي دهم.
بعد كتش را از رخت آويز برداشت و گفت: عروسي ها كه راه بيفتد، قرضم را پس مي دهم.
زن آهي كشيد و گفت: كاش هر روز عروسي بود !
از خانه بيرون زد. باد به آرامي مي وزيد. باخشي به گلدي فكر كرد كه چند وقت پيش در عروسي پسر او، تا صبح دوتار نواخته و آواز خوانده و بابت آن پولي هم نگرفته بود. گلدي بعد از عروسي گفته بود: باخشي آقا، نمي دانم به چه زباني تشكر كنم.
به ياد آن شب، لبخند به لب، به طرف خانه گلدي راه افتاد. روستا كاملاٌ از تك و تا افتاده بود و سكوت سنگيني همه جا را فرا گرفته و باد به آرامي مي وزيد.
وقتي به كنار خانه ی گلدي رسيد، پا سست كرد. نگاهي به خانه بزرگ گلدي انداخت. خانه غرق نور بود. تراكتوري كه در حياط روشن بود، گازي گرفت و خاموش شد. ضربه اي به در زد. كمي گذشت ولي در باز نشد. دوباره محكمتر زد. پس از لحظه اي صداي راننده تراكتور گلدي به گوش رسيد: كيه؟
راننده در را باز كرد و با ديدن باخشي، نيشش تا بناگوش باز شد و اداي باخشي را در آورد و گفت: يوك،يوك، هي هي، هاي هاي!!!
باخشي از شوخي او خوشش نيامد. ولي به روي خودش نياورد و وارد حياط شد. راننده در را بست و پرسيد: ميخواهي آواز بخواني؟
در همين لحظه از روي ايوان، گلدي گفت: به به!چه به موقع آمدي!!
باخشي گفت: ببخشيد مزاحم شدم.
- چه مزاحمتي؟ كي گفته باخشي مزاحم است. آلان مي خواستم كسي را به دنبالت بفرستم كه بيايي، راست است كه ميگن"دل به دل راه دارد".
پا به پا كرد و گفت: كار كوچكي با شما داشتم.
گلدي خنده اي كرد و گفت: كار بزرگ هم كه داشته باشي ، انجامش مي دهم. اتفاقاً امشب من هم با شما كار داشتم، بيا بالا...
از پله هاي ساختمان به آرامي بالا رفت. گلدي او را به اتاق پذيرايي راهنمايي كرد. باخشي نگاهي به اتاق انداخت. سفره بزرگي پهن شده و دو مرد در كنار سفره به بالش لم داده بودند. آنها با ديدن باخشي از جايشان بلند شدند. باخشي سلام كرد و با مهمانها دست داد. گلدي گفت: اين هم باخشي خودم.
باخشي خودش را جمع و جور كرد.
گلدي با حرارت گفت: باور كنيد با دوتار جادو مي كند. جادوگر هم نمي تواند مثل او آدم را سحر كند.
همه دور سفره نشستند. گلدي رو به باخشي گفت: اين دو از دوستان بسيار صميمي من هستند. آنها نتوانسته بودند به عروسي پسرم بيايند. برو دوتارت را بياور و براي ما آوازي زمزمه كن. بايد طوري بنوازي و بخواني كه دوستانم تمام باخشي هاي ديگر را فراموش كنند.
باخشي گفت: پس مي روم و با دوتار برمي گردم.
همه از جايشان بلند شدند. گلدي و باخشي از خانه بيرون زدند. از حياط كه بيرون رفتند. گلدي پرسيد: كاري با من داشتي؟
باخشي سرش را پايين انداخت و گفت: مبلغي پول لازم داشتم.
گلدي رنگ به رنگ شد و گفت: اين روزها خيلي دستم تنگ است.
باخشي من و من كرد و گفت: زياد نمي خواستم.. براي خرجي خانه...
گلدي حرف او را قطع كرد و گفت: مي دانم ولي من آلان، كمش را هم ندارم.
غمي پنهان سراسر وجودش را فرا گرفت. حس كرد تمام تعريف ها و تمجيدهاي چند لحظه پيش گلدي الكي بوده است. گفت: اشكالي ندارد، پس من آلان با دوتار برمي گردم.
باخشي كمي دور شده بود كه گلدي گفت: يه لحظه صبر كن. لازم نيست دوتارت را بياوري. امشب حوصله درينگ،درينگ دوتار را ندارم.
بعد صدايش را يواشتر كرد و گفت: دوستانم هم نه ذوقي دارند و نه از دوتار چيزي سرشان ميشود. شكمشان كه سير بشود خروپفشان بالا مي رود.
گلدي هنوز چيزهايي مي گفت، ولي باخشي از او دور شده و حرفهاي گلدي را به زور و بريده بريده مي شنيد.
تاريكي فضاي روستا را كاملا پر كرده بود و از دور صداي پارس كردن سگي به گوش مي رسيد. باد كمي تند و گزنده تر شده بود. وقتي به خودش آمد، خود را كنار خانه رجب ديد و به آرامي داد زد: رجب! رجب!!
رجب، پنجره ي خانه اش را باز كرد و سرش را بيرون آورد و گفت: به،به باخشي خودم! چه عجب!
باخشي خانه را دور زد و وارد خانه كه شد. رجب گفت: كاش دوتار را هم مي آوردي. امشب از تنهايي لذت مي برديم.
باخشي گفت: نمي پرسي براي چه كاري پيشت آمدم؟ رجب گفت: تو جان بخواه تا نثارت كنم.
باخشي گفت: جان را مي خواهم چه كنم؟ كمي پول لازم دارم.
رجب گفت:پول؟! باخشي گفت: زياد نمي خواهم.
رجب گفت: مي دانم بابا! باخشي جماعت به پول زياد احتياج ندارند.
بعد رجب به پشتي ها و قاليچه ها اشاره كرد و گفت: همه اش روي دستم مانده و بازار كساد است.
سرمايي درون باخشي را فرا گرفت. حس كرد دارد يخ مي زند. از خانه بيرون زد. كمي كه رفت، رجب او را صدا زد و گفت: فردا زنم كه بيايد با او مصلحت مي كنم، ببينم چي ميگه.
باخشي لبخند تلخي زد و گفت: فراموش كن! برو از آزاديت خوب لذت ببر.
باخشي همانطور كه با خود فكر كرد و مي رفت،ناگهان صدايي به گوشش خورد و صداي عراز را شناخت. آرامشي وجودش را پر كرد. عراز با ديدن باخشي گفت: باخشي آقا،حالت چطوره؟
عراز رو به پسرش كرد و گفت: باخشي دايي را مي شناسي؟ هماني كه وقتي بيماري سرخك گرفته بودي، برايت دوتار نواخت و از مرگ نجاتت داد.
باخشي گفت: كاري داشتم.
عراز رو به زنش كرد و گفت: شما برويد من آلان ميايم.
باخشي در تاريكي شب سنگ ريزه اي را با پا شوت كرد و گفت: اين روزها دستم تنگ است. مبلغي پول لازم دارم.
عراز كمي فكر كرد و گفت: چرا زودتر نگفتي؟! ولی آلان خودم محتاج يك ريال هستم. باخشي جان باور كن و گرنه من كه ...
باخشي گوش به بقيه حرفهاي عراز نداد.
باخشي كمي كه رفت. شروع به دويدن كرد. سگها در تاريكي شب پارس مي كردند. باد به شدت مي وزيد و مثل حيوان درنده زوزه مي كشيد و روستا را مي بلعيد.