
وقتی وارد سالن شدم، مردم از جای خود برخاستند و با شور و شوق کف زدند و هوراکشیدند. بعد بدون سرو صدا سر جایشان نشستند. پشت تریبون که قرار گرفتم، نگاهی به جمعیت انداختم. تعداشان از روزهای قبل کمتر و بی سروصداترشده بودند. کمی که دقت کردم متوجه شدم لباس هایشان کهنه و مندرس و چهره شان شکسته تر شده است. روزهای اول همه جوان و پرشوروتمیز بودند و لباس های شیک در بر داشتند و تعدادشان هم خیلی زیاد بود.
تا به حال کار خاصی برای آن ها انجام نداده بودم. اما آن ها همیشه برای سخن رانی من می آمدند و تا آخر به حرف های من گوش می دادند. آن ها در بین صحبت هایم احساساتی می شدند و هورا می کشدند و کف می زدند. همین برای من کافی بود.
همین که خواستم حرف هایم را شروع کنم، ناگهان دماغم شروع به خارش کرد. کمی تحمل کردم تا خارش بینی رفع شود. ولی هر لحظه به شدت آن افزوده می شد. در یک حرکت انتحاری دستم را به طرف بینی ام بردم. متوجه شدم ک یک تارموی دراز از جلوی یکی از سوراخ های بینی ام بیرون زده است. دوباره با زرنگی دستم را پایین آوردم و شروع کردم به حرف زدن.
مردم به من زل زده بودند. من تصور کردم که حرف هایم به دلشان نسشته است. روی این حساب، صدایم را بلند تر کردم و گاهی مشت هایم را در هوا تکان تکان دادم.
دوباره خارش دماغم شروع شد. بد جوری اذیتم می کرد. یواشکی با یکی از دست هایم موی دماغم را لمس کردم. بلند و تیز بود. تصمیم گرفتم هر طور شده بدون این که مردم متوجه بشوند با یک حرکت سریع آن را بکنم و از شرش راحت بشوم.
مردم بدون اینکه عکس العملی نشان بدهند، ساکت و آرام روی صندلی هایشان نشسته بودند و به من خیره خیره نگاه می کردند.
دوباره موی دماغم را با دو انگشتم لمس کردم و نوکش را کمی این طرف و آن طرف پیچاندم. سفت بود. دوباره دستم را مشت کردم و صدایم را کمی بالاتر بردم.
داغ کرده بودم. هیچ صدایی از مردم در نمی آمد. برای این که مردم را به سرو صدا بیندازم و احساسشان را آتشی کنم، پیاز داغ حرف هایم را بیشتر کردم.
اما انگار نه انگار. آن ها با چشمان حیرت زده به من زل زده بودند.
دیگر داشت حرف هایم به پایان می رسید. باید کاری می کردم یا حرفی می زدم تا مردم کف بزنند و هورا بکشند. در حالی که به حرف هایی که باید بزنم فکر می کردم، با یک حرکت سریع دست را به طرف بینی ام بردم. موی دماغ را چسبیدم و با شدت هر چه تمامتر آن را به طرف بیرون کشیدم و از جا کندم.
اول سکوت عجیبی در سالن حکم فرما شد. کمی بعد مردم از جای برخاستند و با هم و با صدای گوش خراش هورا کشیدند و شروع به کف زدن کردند. صدایشان را می شنیدم که به هم دیگر می گفتند:« کند. آخرش موی ماغ را کند.»
یکی دیگر گفت:« چه ماهرانه! چه ماهرانه!»
یکی دیگر می گفت:« آفرین! آخر جلوی چشم ما یک کار مهمی انجام داد.»
همه در حالی که خوشحال بودند و در باره موی دماغ من حرف می زدند سالن را برای همیشه ترک کردند.