سه شنبه هشتم آذر ۱۳۹۰
داستان ماه و ماهی

 

مرد گفت:«ماه من می شوی؟» 

زن جواب داد:«آنوقت دستت به من نمی رسد!»

مرد گفت:«حالا میگی چکار کنم؟»

زن گفت:«ماهی ات می شوم!»

مرد باخوشحالی گفت:«چه عالی!داشتن ماهی چه کیفی دارد!»

زن گفت:« حالا که ماهی ات شدم،اجازه بده کمی شنا کنم.ماهی به شنا زنده است!»

مرد گفت:« کجا می خواهی شنا کنی؟»

زن گفت:«چشمان زلال ات، جان می دهد برای شنا کردن!»

مرد گفت:«راست می گویی،چگونه؟»

زن گفت:«تو فقط اجازه اش را بده شنا کردن با من!»

مرد قبول کرد و گفت:«باشه!ولی زیاد ازساحل دور نشو!می ترسم غرق شوی!»

زن به شکل ماهی در آمد و به داخل چشم مرد شیرجه زد. و شنا کنان وارد دل مرد شد و دید که، ماهی دیگری، در آنجا، مشغول شنا و جست و خیز است.او دیگر معطل نکرد و شنا کنان برگشت واز چشم مرد بیرون پرید و به راه افتاد که برود.

مرد پرسید:« چی شده ماهی من،کجا می روی؟»

زن جواب داد:«می روم ماهت بشوم!»

مرد گفت:«آنوقت دستم به تو نمی رسد!»

زن گفت:«همان بهتر که نرسد!»

مرد پرسید:«آخه چرا؟!»

زن گفت:«چرایش را از دلت بپرس!»

 

 

پ.ن:« یکی از دوستان با اصرار ازمن خواهش کرد که داستانک «داستان ماه و ماهی» را بار دیگر در وبلاگ بذارم. حالا منظورش را از این اصرار زیاد نمی دانم. ولی به احترام او و با این فکر که دوستان جدیدتر هم این داستانک را بخوانند و با عرض پوزش از دوستانی که این داستان را قبلا هم خوانده اند داستان درخواستی را برای چند روز در وبلاگ می گذازم.»

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:16 توسط عبد الصالح پاک.